خانه / پرونده / پیامبری که معجزه نداشت

پیامبری که معجزه نداشت

یازدهمین بچه‌اش همین چند روز پیش مرده بود و حالا من داشتم توی یکی از لیوان‌های تپل و قدکوتاه آشپزخانه‌ام برای او شربت آلبالو درست می‌کردم. حالا دیگر آن خبرنگار سه چهار سال پیش نبودم که عطیه برای حرف زدن با من به دنبال بهانه‌ای برای اعتماد کردن باشد. چند دقیقه قبل از این که زنگ در خانه را بزند پیامک داده بود و نوشته بود می‌خواهد با من حرف بزند. غافلگیر شده بودم. آن‌قدرها با هم صمیمی نبودیم که آن وقت شب اولین انتخاب حرف زدنش باشم. فکر نمی‌کردم آن شب کسی زنگ در خانه را بزند، من بروم آیفون را بردارم و ببینم عطیه است که آن پشت دارد لبخند می‌زند. شربت را که هم می‌زدم تصویر بستنی‌های تزیین‌شده با اسمارتیزهای رنگی و خرده ژله‌های رنگارنگ آمد جلو چشمم. عطیه عادت داشت با هرچه رنگ دم دستش بود از آدم‌ها پذیرایی کند. عاشق واقعی رنگ‌ها بود. روی کیک‌ها را هم با هرچه دستش می‌آمد تزیین می‌کرد؛ با انواع خامه‌های رنگی و اسمارتیزها و گل و شکوفه و هرچه به چشمش می‌رسید و خوردنی بود. سلیقه‌‌ی شلوغ و رنگی‌اش همیشه در انتخاب کیف و لباس و روسریی‌‌‌ که به تن داشت به وضوح مشاهده می‌شد و جلب توجه می‌کرد.

لیوان شربت را روی میز گذاشتم و هل دادم طرفش. گفت چه خانه‌ی بانمکی دارم. گفتم ممنون، ولی می‌دانستم چیزی که نظرش را جلب کرده رنگ هماهنگ چوب است در کتابخانه و میز تلویزیون و مبل و لوستر فانتزی چوبی.

به روی خودم نیاوردم که منتظرم تا شروع کند. می‌دانستم کاری جز گوش کردن از من برنمی‌آید. ترجیح دادم صبر کنم. لیوان شربت را گرفت توی دست‌هایش و با انگشت به عرق آب یخ روی لیوان جهت می‌داد. سراغ طیبه را گرفتم. می‌دانستم موضوعش طیبه نیست. گفت طیبه هر روز حتی جمعه‌ها هم کار قبول می‌کند تا پول‌هایش را پس‌انداز کند که بعد کنکور بتواند الهام، دختر یکی یکدانه‌ی نابینایش را برای اولین بار به شمال ببرد. طیبه نظافت‌چی ساختمان یکی از اقوام دورشان بود. شوهرش سال‌ها قبل وقتی دخترشان دوساله بود، گفت تحمل بزرگ کردن یک کودک نابینا را ندارد و آن‌ها را ترک کرد. طیبه امید داشت دخترش در کنکور موفق شود و برای رسیدن به این آرزو روز و شب دست و پا می‌زد؛ پول جمع مِی‌کرد، معلم خصوصی می‌گرفت، از پسرها و دخترهای دانشجو و پشت‌کنکوری که در ساختمان‌های محل کار او زندگی می‌کردند خواهش می‌کرد متن کتاب‌ها را برای الهام بخوانند و ضبط کنند تا او بتواند به واسطه‌ی کتاب‌های صوتی منابع بیشتری را مطالعه کند.

عطیه نصف لیوان شربت را یکجا سر کشید و گفت از هفته‌ی پیش که یکی از بچه‌هایش مرده، حالش بدتر شده است؛ نگران دست‌ها و انگشت‌های خودش بود که گِزگِزش بیشتر و بیشتر می‌شد؛ میگرن لعنتی هم که دست‌بردار نبود؛ غده‌ی هیپوفیزش هم نمی‌دانست چه مرگش شده که دکترها را نگران کرده بود.

گفتم اولین بار نیست که مرگ یکی از بچه‌هایش را می‌بیند؛ در این بیست سال باید عادت کرده باشد. اما می‌دانستم حال و روز بد او از کجا آب می‌خورد. این چند سال گذشته تعدادشان بیشتر شده و نگرانیش درباره‌ی مجید جدی‌تر. می‌گفت ترس همه‌ی وجودش را گرفته که دیروز وقتی مجید را برده بود از سرش عکس و اسکن بگیرند، دست‌های او را سفت گرفته بود و گریه می‌کرد. انگار مجید هم بهش تشر زده بود که دیگر بیست سالش شده و دوست ندارد مادرش جلو مردم دست‌هایش را این‌طوری بگیرد و زار بزند.

عطیه آن‌ شب نیامده بود از بچه‌هایش حرف بزند، اما فقط از آن‌ها می‌گفت؛ از همه‌شان غیر از دو پسر و یک دختر سالم خودش. از مجید بیست ساله‌ی نابینایش و همه‌ی چهل و اندی بچه‌ی معلول دیگر که به واسطه‌ی مجید و مدرسه‌ی کودکان استثنایی با آن‌ها آشنا شده بود. عطیه خیلی زود همه‌ی بچه‌ها را مالِ خودش کرد؛ همان بیست سال پیش. تعدادشان بیشتر بود. در این سال‌ها خیلی از بچه‌ها مرده بودند و حالا همین چهل تا از روزگار بیست سال پیش عطیه و خاطرات مدرسه‌ی کودکان استثنایی مانده‌اند که معلوم نیست تا کی زنده می‌مانند.

نمی‌دانستم عطیه ‌آن وقت شب در خانه‌ی من چه می‌کند و چه می‌خواهد. همه‌ی این‌ها را هزار بار از او شنیده‌ام. در همه‌ی این سه چهار سالی که با هم دوست شده بودیم، هر بار بدون این که مراعات او را بکنم از خودش و پسر نابینایش می‌پرسیدم و او همیشه با بیشترین جزئیات همه‌ی ماجراها را تعریف کرده بود. احساس می‌کردم در برابر بی‌رحمی سوال‌های من، ‌عطیه هم بی‌رحمانه همه چیز را تعریف می‌کند. همیشه هم برای این که خاطره‌هایش را جایی در درون من گره بزند، از ترفند “بالاخره تو هم مادری” استفاده می‌کرد و تیرهایش را بی برو برگرد به جایی می‌نشاند که بیشترین امکان همدردی را در من تحریک کند. اصلاً یادم نیست عطیه را چطور پیدا کردم. فقط می‌دانم او سوژه‌ی خوبی برای موضوع مجله‌ی ما بود؛ آن هم در ژانر امید و بازگشت به زندگی. از درد و رنج بچه‌های معلول و نابینایی مجید و مشکلات خانواده-هایی که چنین بچه‌هایی دارند وبلاگ می‌نوشت و عکس‌ها و کپشن‌های اینستاگرامش به وفور لایک و کامنت می‌خورد.

عطیه توی همه‌ی عکس‌هایی که در صفحه‌های مجازیش بارگذاری می‌کرد، خندیده بود. او قیافه‌ی شرقی خاصی داشت؛ چشم‌های درشت کشیده و مشکی، پوست صاف و گندمی و لب‌هایی کشیده و متناسب با عرض چشم‌ها و ابروها. بینی‌اش با ارفاق بی‌نقص به نظر می‌رسید. گونه‌اش وقتی می‌خندید کمی برآمده می‌شد. قد متوسطی داشت با پاهایی که کشیده بودند. انگشت‌ها و ناخن‌هایش همیشه تازه بودند؛ درست مثل دست دخترکان جوانی که تازه دوران نوجوانی را تمام کرده‌‌اند. روی لب‌هایش مدام رژ لبی صورتی و براق خودنمایی می‌کرد و ابروهایش مرتب و منظم بود که رنگ قهوه‌ای روشنش را مدام تجدید می‌کرد. خوب می‌دانست صورتش را با چه زاویه‌ای جلو دوربین نگه‌ دارد که هرچه ثبت می‌شود، زیبایی محض خیره‌کننده‌ای باشد که نتیجه از دید هر بیننده‌ای، تحسین او باشد. در اغلب عکس‌ها مجید هم حضور داشت؛ با آن نگاه سرد سنگینش که گاهی به بالا بود و گاهی به چپ و راست و هیچ وقت در هیچ عکسی رو به دوربین نبود. خب همه‌ی این‌ها فضولیم را قلقلک می‌داد که بدانم عطیه چطور آدمی ا‌ست. اصلاً مادر چهار تا بچه باشی، سه تا پسر و یک دختر و یکی از پسرها هم نابینا باشد، باید چطور آدمی باشی؟

اعتراف می‌کنم وقتی به بهانه‌ی مصاحبه از او سوال می‌کردم، به اندازه‌ی الان که مهمانم بود و من برایش شربت آلبالو آماده کردم، ‌بی‌رحم نبودم. به بهانه‌ی مجید و این که مادر یک بچه‌ی نابینای مادرزاد بود، رفته بودم سراغش. سوژه‌ی خوبی بود که حتماً مردم دوست داشتند درباره-ی زندگیش بدانند و بخوانند. در تمام مدت مصاحبه مجید هم کنار ما نشسته بود و نگاه نامعلومش روی من قفل شده بود. عطیه ما و دلیل آن‌جا بودنمان را برای مجید توضیح داد که احساس ناامنی نکند و حضور ما آرامش و امنیت روانی او را به هم نزند. برای ما، یعنی من و آن یکی خبرنگار و عکاس مجله، توی لیوان‌های پایه‌بلند، بستنی وانیلی و کاکائویی به همراه تکه-های لرزان ژله به رنگ‌های قرمز و بنفش و آبی و اسمارتیزهای رنگارنگ آورد. بی‌مقدمه گفت یقین دارد که خدا انتخابش کرده، چون او زنی ا‌ست که همیشه نگران بچه‌های معلول بوده؛ حتی آن روزها که مجرد بوده ساعت‌ها برای کودکان معلول رنج می‌کشیده و برای دردهای آن‌ها گریه می‌کرده.  روال مصاحبه کردن را از بر بود. اما آن روز همه‌ی آن‌چه باید را نگفت؛ نگفتنی-های زیادی داشت که آن‌ها را بعدها برایم تعریف کرد؛ زمانی که فقط دوستش بودم و نه خبرنگاری که قرار بود همه‌ی ‌آن‌چه عطیه به نمایش می‌گذارد را نشان مخاطب بدهد و در بازی او شریک باشد. مثلاً گفت که رضا روزبه‌روز بیشتر از او فاصله می‌گیرد. از تنهایی‌هایش گفت وقتی که رضا راه‌به‌راه ماموریت خارج از کشور قبول می‌کرد و او مجبور بود مجید را به تنهایی با خودش این طرف و آن طرف و دکتر و مدرسه و آزمایشگاه و سی‌تی‌ اسکن و ام‌آر‌آی ببرد. هرچند تنهایی عطیه ربطی به بودن و نبودن رضا نداشت؛ روال عادی زندگیش شده بود. رضا می‌گفت: تو زیادی درباره‌ی این بچه وسواس داری و من نمی‌توانم بابت وسواس‌های بیجای تو، هر روز کار و زندگیم را ول کنم و این بچه را از این مطب به آن مطب ببرم.

گفت: باور می‌کنی که این کار را می‌کردم؟ منظورش گریه کردن برای بچه‌های معلول بود؛ سال-ها قبل از این که بخواهد مادر شود و در سه ماهگی نوزادش بفهمد که پسرش نابینا است. با یک “نه” محکم آب پاکی را ریختم روی دست‌هایش. پرسیدم چطور ممکن است کسی قبل از این که مادر باشد و یا بچه‌ای معلول داشته باشد، روزی چند ساعت برای درد آن بچه‌ها اشک بریزد؟ اصلاً مگر تو می‌دانستی آن‌ها چه دردی می‌کشند؟ از کدام دردشان خبر داشتی آن روزها؟

عطیه آن روز خیلی سعی کرد به این سوال‌های من جواب بدهد اما موفق نشد.

من برای او خبرنگاری بودم که می‌‌‌توانست به او اعتماد کند و بعد از چاپ و انتشار آن مصاحبه‌ی بلند پر سر و صدا از زندگیش، به کنجکاوی‌های شخصی خودش ادامه بدهد.

برای من امکان سرک کشیدن در زندگی آدم‌هایی که بچه‌های معلول داشتند به واسطه‌ی عطیه و مجید فراهم شد. بعد از این که تیرهای به هدف نشسته‌ی عطیه را از جای‌جای درونم بیرون می‌کشیدم، به مادرها فکر می‌کردم. بازی ذهنی جدیدی را شروع کرده بودم. هر روز در نقش یکی از مادرها فرو می‌رفتم. توی زندگی سمیه فرو رفتم که سه تا دختر معلول داشت. یکی از آن‌ها نابینا بود و دو تای دیگر نقص حرکتی داشتند. اما در خانه‌ی آن‌ها فقط یک ویلچر بود. سمیه سال‌ها، نزدیک به شانزده سال، از تهران بیرون نرفته بود. عصرها به هر سه دخترش دارو می‌داد که بخوابند. مجبور بود آن‌ها را در خانه رها کند و به کارگاه نجاری برود؛ آن‌جا را برای مشت کاظم تمیز کند و آب و جارو بکشد و ظرف ناهار کارگرها و مشتی را بشوید. آخر شب هم مزد روزانه‌اش را بگیرد و در راه، نان و دارو برای بچه‌ها بخرد و برگردد خانه. روزهایی که توی جلد سمیه می‌رفتم، بیشترین زمان را صرف شستن ظرف‌ها می‌کردم و به جای او با خودم فکر می‌کردم. بعد به پوست دست‌ها و سرانگشتانم نگاه می‌کردم که چقدر خشک و چروکیده و دردناک شده است. مدام هم توی ذهنم به این فکر می‌کردم که آیا فردا صبح زود می‌‌‌توانم بیدار شوم و رویا را به مدرسه برسانم قبل از این که معلم درس را شروع کند؟ درست است که رویا نابینا است، اقلاً می‌تواند با پاهای خودش راه برود. آن دو تا را که نمی‌توانستم به تنهایی از خانه بیرون ببرم؛ آن هم با یک ویلچر. بعد به دوران قاعدگی دخترها فکر می‌کردم. به این که سه هفته‌ی هر ماه درگیر یکی از آن‌ها هستم و مدام باید توی توالت باشم که به اوضاع‌ نابسامان دخترها رسیدگی کنم.

اما این بازی را اول با خود عطیه شروع کردم. گفتم با این کار شاید بیشتر بفهمم چه خبر بوده. رفتم توی جلد عطیه‌ی بیست سال پیش؛ همان‌طور که خودش تعریف کرده بود. تا قبل از مدرسه رفتن مجید اوضاع بهتر بود. عطیه بود و پسرش و پست‌های وبلاگی پرطرفدار او. ملاک و معیار پرمخاطب بودن پست‌های وبلاگ در آن روزها تعداد کامنت‌های هر پست بود. عطیه جزو معدود مادرانی بود که به تکنولوژی و اینترنت دسترسی داشت و در دنیای مجازی وبلاگ‌ستان برای خودش مخاطب جذب می‌کرد؛ و چه موضوعی برای مخاطب وبلاگ فارسی جذاب‌تر است از رویارویی با جهانی که برایش شناخته شده نیست؟ آن هم از زبان یک مادر که در دل ماجرا غوطه‌ور است.

عطیه همین که به همراه مجید ۶ ساله پا به مدرسه‌ی کودکان استثنایی گذاشت و انبوه مادران و کودکان همدرد خودش را دید، زندگیش زیر و رو شد. هر روز مادران افسرده و غمگینی را آن‌جا کنار خودش می‌دید که دنیا به آن‌ها پشت کرده بود. سر و وضع مناسبی نداشتند و مدام ناله می‌کردندکه هزینه‌های آموزش و درمان و نگهداری بچه‌ها زندگیشان را فلج کرده است. اغلب خستگی از سر و رویشان می‌بارید و در همان چند ساعتی که منتظر تمام شدن کلاس بچه‌ها بودند، در ذهنشان مدام مجلس روضه به پا بود. از دردهای مشترکشان حرف می‌زدند و با توصیف شرایط شبیه به هم، به عمق یکدیگر نفوذ می‌کردند؛ طوری که انگار مسابقه‌ی ” کی از همه بدبخت‌تر است” راه انداخته باشند. آخر سر هم دست بچه‌هایشان را می‌گرفتند و از در آهنی رنگ‌پریده‌ی مدرسه بیرون می‌رفتند، در حالی که هنوز زیر لب در حال ناله کردن بودند. عطیه خودش را انتخاب‌شده می‌دانست. دلش برای مادرها می‌سوخت. تحمل آن همه غم و افسردگی کار هر کسی نبود. می‌دید که مهم‌ترین مساله‌ی مادرها اوضاع نابسامان مالی آن‌ها است. بیشترشان مجبور بودند کار کنند و تا وقت گیر می‌آوردند با عطیه درباره‌ی کار و حقوق و درآمد و بی‌انصافی کارفرماها حرف می‌زدند. انجام کار نظافت، کمک کردن در کار خانه‌های آدم-های بالاشهر، کارگری یا در بهترین حالت دوخت و دوز برای شرکت‌های تولید پوشاک و سری-دوزی لباس‌های بیمارستانی. درد بیشتر آن‌ها نبودن کنار بچه‌ها بود. بچه‌ها سالم نبودند که بشود راحت آن‌ها را در خانه یا مدرسه رها کرد و برای کار کردن تمرکز درست و حسابی داشت. عطیه فهمید زندگی بچه‌هایی که با مجید دوست و هم‌کلاسی هستند و شرایط جسمی مشابه او را دارند، از کوچک‌ترین تفریحی خالی ا‌ست. اگر خیلی خوش‌شانس بوده باشند، مادر و پدرشان کنار هم زندگی می‌کنند و نیازی نیست بار تامین مخارج زندگی فقط به دوش مادر خانواده باشد. عطیه دلش برای بچه‌ها هم سوخته بود. یک روز تصمیم گرفت شروع کند؛ از اول. مجید را که به مدرسه برد با خودش مقوا و چند عدد قیچی و چسب خرید. نشست وسط اتاقی که مادرها آن‌جا منتظر بچه‌هایشان می‌مانند که درسشان تمام شود و آن‌ها را با خود به محل کارشان ببرند. همان اتاقی که مادرها در آن با توصیف همان شرایط مشابه و استفاده از کلمات مشترک، به یکدیگر نفوذ می‌کردند و دردها را در چرخه‌ای معیوب از خودشان به دیگری و از بغل دستیشان به خود منتقل می‌کردند. قیچی و مقوا را برداشت و با دقت روی خط‌هایی که از قبل کشیده بود، آن را حرکت می‌داد. می‌خواست شکل سه‌بعدی از انواع حیوانات را بسازد؛ اسب، الاغ، گوسفند، موش، گربه. من توی جلد عطیه بودم. می‌دیدم که دل توی دلش نیست که مادرها بیایند جلو و قیچی‌ها و چسب‌ها را بردارند تا کار ماکت باغ وحش همان روز تمام شود. این‌طوری می‌شد خیلی زود بچه‌های نابینا را به دنیای حیوانات کاغذی هل داد. مادرها اما فقط نگاه کردند. هیچ کدام قدمی جلوتر نیامد. هیچ کس دست به قیچی و چسب نبرد. کار تمام کردن ماکت حیوانات یک هفته طول کشید. عطیه دست یکی‌یکی بچه‌ها را گرفت و آن‌ها را به دنیای تازه‌ای برد که موجودات عجیب و غریب آن دنیا چند دقیقه‌ی اول بچه‌ها را می‌ترساند؛ آن-قدر که دستشان موقع لمس کردن خرس و اسب و موش می‌لرزید، اما کم‌کم با آن‌ها دوست شدند و درباره‌ی آن‌ها با هم حرف می‌زدند. خودم را گذاشتم جای عطیه وقتی که تصمیم گرفته بود رویای حیوانات کاغذی را برای بچه‌ها به واقعیت تبدیل کند. رضا شوهرش اولین کسی بود که با این تصمیم عطیه مخالفت کرد. یک هفته‌ای هم سر همین جریان با او قهر بود.

عطیه هفته‌ها به مرکز آموزش و پرورش استثنایی می‌رفت و از آن‌ها می‌خواست فقط برای چند ساعت یک اتوبوس را در اختیارش بگذارند که بچه‌ها را با مسئولیت خودش به باغ وحش ببرد؛ همین. وقتی با جواب‌هایی مثل “نمی‌شود خانم” و “به این سادگی‌ها که شما فکر می‌کنید نیست” و “مسئولیتش برای ما سنگین است” و یا “آخه بچه‌های نابینا و عقب‌مانده‌‌ی ذهنی می‌خواهند بروند باغ وحش چه کنند؟” مواجه می‌شد، خانه و زندگی و آن یکی دو تا بچه‌ی دیگر خودش را رها می‌کرد و در اداره بست می‌نشست تا بالاخره یک شیرپاک خورده‌ای نامه‌ی موافقت اتوبوس را بدهد دستش. آن وقت اتوبوس را می‌کشاند تا جلو در مدرسه‌ی استثنایی و بچه‌ها و مادرهای‌ ‌بهت‌زده‌شان را سوار می‌کرد و می‌برد باغ وحش. هنوز می‌گوید بهترین روز زندگیش همان روز بود. چشم‌ها و صورت‌های مادران آن بچه‌های معلول و عقب‌مانده، از شوق و ذوق سرشار بود. عطیه آن همه شوریدگی را به هر زبانی برایم تعریف می‌کرد من بیشتر و بیشتر  از فهمیدن او عاجز می‌شدم. درک نمی‌کردم این همه تلاش برای رسیدن به انتهای کدام ماجرا و کدام نتیجه است؟ رسیدن به دیدن همین ذوق و شوق یا بازی در نقش پیامبری که باید می‌ایستاد تا همه‌ی آن چهل و چند مادر آسیب‌دیده و رنج‌کشیده به او تکیه کنند و پیامبر قصه‌ی ما کیفور شود از نقش اولی که به او داده‌اند؟

یک بار هم همه‌ی بچه‌ها را جمع کرد و با پسر خودش رفتند ۵۰۰ کیلومتر آن طرف‌‌‌تر شهر که بچه‌ها کویر را لمس کنند، سکوتش را یاد بگیرند و توی شن‌های داغ و نرمش غلط بزنند. دریا را هم به همین شیوه و با مشقت فراوان به بچه‌ها یاد داده بود. می‌گفت این‌ها دوستان مجید هستند و اگر مجید به تنهایی کویر و دریا را بشناسد اما نتواند با دوستانش درباره‌ی این مفاهیم حرف بزند،‌ فایده‌ای ندارد. اگر بقیه‌ی هم‌بازی‌های مجید دنیا را با همه‌ی این جزئیات نشناسند، انگار مجید هم جایی را نشناخته و چیزی یاد نگرفته است. رضا این‌جا هم با عطیه قهر بود. می-گفت این فکرهای تو ناجور منو می‌ترسونه. عطیه اما داشت فکر می‌کرد که باید کنار این سرخوشی‌ها و کیفور شدن‌ها فکری هم به حال هزینه‌های دارو و درمان بچه‌ها می‌کرد. تقریباً همه‌ی آن چهل و چند خانواده محتاج کمک بودند و اوضاع مالی روبه‌راهی نداشتند. یک خیریه‌ی جمع و جور دوستانه راه انداخت و بخشی از هزینه‌های خانواده‌ها را به این صورت و با سختی زیادی تامین می‌کرد.

جرقه‌ی اردوی مشهد هم همان سال‌ها توی ذهنش جان گرفت؛ آن هم با ۴۰ تا بچه‌ی معلول و ویلچری و عقب‌مانده که حتی نمی‌توانستند خودشان غذا بخورند و یا به دستشویی بروند. کار راحتی نبود اما عطیه باید از عهده‌ی آن برمی‌آمد. سه هفته وقت گذاشت و هر روز به هر نهاد و ارگانی که می‌شناخت سر زد تا هزینه‌های اردوی مشهد بچه‌ها را تامین کند؛ از شهرداری گرفته تا شرکت‌های مسافربری و قطارهای خصوصی و غیره. آن‌قدر رفت و آمد و حرص خورد و حرف زد و دلیل آورد که خودش مریض شد. مریض شد و افتاد گوشه‌ی خانه. اما بالاخره موفق شد بچه‌ها را با خانواده‌هایشان به مشهد ببرد. سه روز و پنج شب تمام، چهل تا مادر و خود عطیه و چند تا از دوستانش درگیر رسیدگی به بچه‌ها بودند؛ آن هم توی قطار و مسافرخانه‌ها و رفت و آمدشان به حرم. هر بار هم که از اردوی مشهد برمی‌گشتند عطیه دو سه روز موبایلش را خاموش می‌کرد و پرده‌ها را می‌کشید و دستمالی به سرش می‌بست تا بلکه درد و رنج آن چند روز اردو و دوندگی‌های قبلش از تن و بدنش بیرون برود. رضا باز هم با عطیه قهر بود. دلیل کارهای او را نمی‌فهمید.

شب عیدها برای بچه‌ها پول جمع می‌کرد که کفش و لباس نو بخرند. چند باری با موسسه‌های خیریه گلاویز شده بود ولی از آن‌ها چنان آبی داغ نمی‌شد. مجبور شد خودش فکری بکند. کارگاه زیورآلات دست‌ساز راه انداخت. قسمتی از پارکینگ خانه را جدا کرد و در یک فضای کوچک نفس‌گیر تندتند زیورآلات زنانه در شکل‌ها و رنگ‌های مختلف تولید می‌کرد. آن‌ها را می‌فروخت و از درآمدش برای بچه‌ها لباس و کفش می‌‌‌خرید. از صبح تا شب کارش شده بود سرکشی به آن چهل تا خانواده و تامین نیازهایشان و دارو و درمان بچه‌ها. پا به پای آن‌ها به بیمارستان می‌رفت. شب‌ها مادرها را می‌فرستاد خانه که استراحت کنند و خودش تا صبح بالای سر بچه‌ها بیدار می‌ماند. بچه‌ها به او “مامان” می‌گفتند و رضا همچنان با او قهر بود. همین چند روز پیش یازدهمین بچه‌اش مرده بود. عطیه اما عطیه‌ی بیست سال پیش نبود. از دست دادن بچه‌ها و ترسِ از دست دادن مجید که فاصله‌ی تشنج‌هایش کم و کمتر می‌شد، او را از پا انداخته بود. رویا که مُرد، سمیه را بغل کرد و به خودش چسباند و در گوشش گفت: قوی باشی ها، تو هنوز دو تا بچه‌ی معلول دیگر داری که باید به آن‌ها برسی. فکر می‌کرد انتخاب شده‌ها نباید ضعف داشته باشند؛ آن‌ها امید دیگرانند و این بی‌رحمانه‌ترین قانون  “انتخاب‌شده‌ها ” بود. این بار نتوانستم با او بازی کنم. نمی‌شد بروم توی جلدش. بلد نبودم بازی را این‌طوری ادامه بدهم.

می‌دانستم دردش چیست و حالا که روبه‌روی من نشسته و  از شربت آلبالوی کم‌رنگی که دستش داده‌ام قلپ‌قلپ می‌خورد، از چه می‌خواهد بگوید. نمی‌دانست از کجا شروع کند. حال پیامبری را داشت که کشتی‌اش به گل نشسته و سرنشینان آن کشتی نجات، مات و مبهوت به غرق شدن پیامبرشان خیره شده‌اند.

دوباره تکرار کردم: تو باید بعد از این همه سال عادت کرده باشی. ادامه‌ی جمله‌ام را به زبان نیاوردم. معلوم نبود منظورم قهر کردن رضا است یا مردن بچه‌ها که عطیه باید به آن‌ها عادت کرده باشد. ولی بیچاره سمیه.

“بیچاره سمیه” را که گفتم، جایی در قلبم آتش گرفت؛ همان‌ جایی که محل درک مشترک احساسات بین مادرها است.

گفتم: رضا هنوز برنگشت؟

گفت: چرا، برمی‌گرده. پیام داده که برمی‌گرده به شرطی که من توی خونه نباشم. می‌دانستم دلداری دادن به عطیه و امیدوار کردن او کار مسخره و پوچی بود. با این حال مطمئنش کردم که رضا برمی‌گردد. عطیه هم مطمئنم کرد که این بار با همه‌ی این بیست و یکی دو سال فرق می-کند. گفت: قهر رضا واقعیه. بچه‌ها هم چند روزه بهم زنگ نمی‌زنن. حتی مجید می‌گه حق با باباست. چادرش را برداشت و سرش کرد. بقیه‌ی شربت را یکجا سرکشید و رفت.

مطمئن بودم رضا واقعاً قهر کرده بود.

همچنین ببینید

تردید در وجود داشتن یا نداشتن بعضی اعضای یک جامعه

غلامرضای فیلم مادر علی حاتمی با بازی اکبرعبدی را به خاطر بیاورید که با تمام …

۲ نظرات

  1. عالی بود خانوم خوش نما🌹

  2. عالی و درگیرکننده بود.کاش رضا نمیرفت…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *