خانه / پرونده / کروموزوم اضافه به روایت دیگران

کروموزوم اضافه به روایت دیگران

سیری در روایت‌های معلولیت انگلیسی زبان‌ها

بار روایت سندروم داون روی دوش مادرهاست. مادرها از همه‌چیز فرزند چهل وهفت کروموزومی‌شان می‌نویسند و تمام توان‌شان را به کار می‌گیرند تا صدای فرزندشان باشند. با نوشتن همدیگر را پیدا می‌کنند و قوت قلب هم می‌شوند. خیلی‌هایشان کتاب نوشته‌ و چاپ کرده‌اند. کتاب بعضی‌هایشان در لیست پرفروش‌ها، تاثیرگذارترین‌ها و تقدیرشده‌ها رفته‌است. من یک سیر کامل در دنیای سندروم داون کرده‌ام. «کِل همپتون» یکی از این مادرهاست که وبلاگش در لیست تمام ده‌تای اول وبلاگ‌های انگلیسی‌زبان حضور دارد. کتاب خاطرات پرفروشی بنام «شکوفه» هم ازین بلاگرمنتشر شده‌است.
«گیلیان مارچنکو» اتفاق عجیب دنیای این سندروم است. مادری با دو فرزند سالم و یک دختر داون که دختر دوسال و نیمه‌ی دیگری با سندروم داون و اوتیسم را به فرزندی قبول می‌کند.
اتفاق خوب دیگر، کتاب «مارا به حساب بیاورید» است که روایت خود چهل وهفت کروموزومی‌ها از خودشان است و ترجمه‌ی بخشی از آن را در این نوشتار داریم.

۱٫اگر می‌توانستی سندروم داون را ازش‌ بگیری این کار را می‌کردی؟

هفته‌ی پیش بچه‌ها را بردم مرکز شهر. از این تصمیم‌های یکهویی که یکشنبه صبح‌ها به کله‌ات می‌زند که برَوی با سگ‌ها یک دوری بزنی و بعد می‌بینی هوا طوری است که التماست می‌کند بروی بیرون. پس لباس بچه‌ها را پوشاندم، سه چرخه‌ی دَش را عقب ماشین گذاشتم، به هِیدی پیام دادم که او هم بیاید و سرازیر شدیم سمت محله‌ی شیک و رؤیاییِ شهر تا مغازه‌ها را تماشا کنیم و برویم پارک برای بازی.

“هر هفته همین کار را میکنم” همیشه این را به خودم می‌گویم و از گردش در خیابان پنجم لذت میبرم؛ ‌مردم بهترین لباس‌هایشان را پوشیده‌اند و آمده‌اند با سگ‌هایشان قدم بزنند. همیشه چندتایی پیدا می‌شوند به بچه‌ها محل بگذارند و صبر کنند تا بچه‌ها با سگ‌هایشان بازی کنند و اگر دش و سه‌چرخه‌سواری و با سر رفتنش توی شیشه‌ی مغازه‌ها را ندید بگیریم و از نِلا که تمام مجسمه‌های خیابان را وارسی می‌کند تا ببیند چیزی از عضو خصوص‌شان پیداست یا نه بگذریم، کار خاص دیگری انجام نمی‌دهیم.

هیدی با خانمی که توی نور خورشید نشسته گرمِ حرف زدن شده و قهوه می‌خورد‌. من حواسم به دش است تا ببینم سگ همبازی‌اش را اذیت نکند. هیدی صدایم می‌کند. سرم را بالا می‌آورم. لبخند می‌زند و به خانم مسن کناری‌اش که دارا بازی کردن نلا را بادقت سیر می‌کند اشاره می‌کند و می‌گوید: ” این خانوم هم یه پسر با سندروم داون داره.”

– “واقعاً؟ اسمش چیه؟”

مکث می‌کند و من را برای جوابی که می‌دانم چیست آماده می‌کند.

– ” فوت کرده. سی و دو سال پیش”

-” متاسفم. مطمئنم هرروز دلتنگش می‌شید.”

قبل از اینکه بچه‌ها را جمع کنم و برویم کمی صحبت می‌کنیم. ازاینکه چقدر همه چیز برای بچه‌های با سندروم داون عوض شده.

راه که می‌افتیم هیدی دستم را می‌گیرد و می‌گوید متاسفم کِلی. شنیدنش خیلی سخته؟

لبخند می‌زنم. “دیگه عادت کردم. فقط خیلی خدا رو شکر می‌کنم که خیلی چیزا عوض شده”

برای یک نفر دنیا چطور برمی‌گردد به سی و دو سال پیش؟ وقتی یک مادر نوزادش را می‌بُرد خانه، چطور می‌توانست داستان محرمانه‌ای که کشف کرده را برای دنیا بازگوید؟ بگوید که لذت و عشقی که فرزندش به او می‌دهد و اشتیاقش به یادگرفتن و شریک شدن در زندگی، بی‌نهایت قوی‌تر از روایتی بوده که به خوردش داده بودند تا درباره‌ی پسرش باور کند. چطور می‌توانسته قدرت روابط انسانی‌ای را که مدام در حال کشف‌شان بوده همه جا فریاد کند؟ وقتی همه چیز را متفاوت می‌دیده، وقتی همه‌ی معادلاتش برای داشتن یک زندگی راحت و آرام به یک‌باره و برای چیزی که اصلاً نمی‌دانسته وجود دارد، به هم می‌خورد و یک آن همه چیز رنگ می‌ٍبازد. نوعی از ادراک که کاری می‌کند عمیق‌ترعشق بورزی، سخت‌تر بجنگی و قدر کوچک‌ترین رمق و روحیه‌ای که آدم‌ها نثارت می‌کنند را بدانی.

می‌دانید در ۱۹۸۳ انتظاری که از زندگی یک فرد با سندروم داون می‌رفت چه بود؟ و انتظار امروز با آدم‌های دوان زیادی که وارد دهه‌ی هفتم زندگی خود می‌شوند چیست؟

بیشتر این‌ها به‌خاطر این است که دوران پرورشگاهی کردن و این مؤسسه و آن مؤسسه گذاشتنِ بچه‌های این‌چنینی تمام شده و من معتقدم که بسیاری از کاهایی که چشم‌انداز زندگی و آینده‌ی بچه‌های ما را تغییر داده مدیون قدرت روایت‌هاست. روایت پدرها و مادرها، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، برادرها و خواهرها و همه‌ی دوستانی که به همه‌ی دنیا می‌گفتند که اون ارزشمنده، باهوشه، زیباست، خوشبخته، خوشحاله، عزیزه، تواناست و می‌دونید چیه؟ اون خیلی شبیه بچه‌های شماست.

فکر می‌کنم حالا که ابزارهای بیشتری داریم تا دیده و شنیده شویم و روایت‌هایمان را بگوییم، دنیا هم دارد بسیط می‌شود و جا باز می‌کند برای ما.

من هزار و یک قصه و روایت خوانده‌ام از خانواده‌هایی با بچه‌های سندروم داون. از اینکه چقدر این بچه‌ها دوست داشته می‌شوند، که چقدر خانواده‌هایشان نمی‌توانند زندگی را بدون آنها تصور کنند، اینکه چقدر باورشان دارند، حمایتشان می‌کنند و در کنار بچه‌هایشان به پیدا کردن معنی واقعی زندگی ادامه می‌دهند.

صفحه‌ی اکسپلور اینستاگرامم پر است از خانواده‌هایی که پشت خامیِ شک و تردیدهای آن ماه‌های اول، تازه راهشان را شروع کرده‌اند. عشق‌شان ملموس و واضح است و این قوی‌ترین شالوده‌ای است که روایت می‌تواند بنا کند.

ماه گذشته در کنفرانس سالانه‌ی مؤسسه‌ی سندروم داون ایالت یوتا سخنرانی کردم. کنفرانس را با موضوع قدرت روایت‌گری برگزار کرده بودند. بله! اوضاع عوض شده و بزرگ کردن یک بچه با سندروم داون در ۲۰۱۶ بسیار بسیار آسانتر از ۱۹۸۳ است. اما هنوز هم روایت‌های تاریخ گذشته‌ای هستند که سیل روایت‌های ما باید آنها‌ را با خود‌ ببرد. ما باید نشان دهیم که سندروم داون آن اتفاق ناراحت کننده‌ای نیست که بار هرروزه‌ی زندگی ما را سنگین‌تر کرده.

یکی از میان جمعیت دست بلند کرد و سوالی را پرسید که مدت‌ها بود کسی از من نپرسیده‌بود: «اگر می‌توانستی سندروم داون را ازش‌ بگیری این کار را می‌کردی؟» سوال سختی است. ما تلاش می‌کنیم که سندروم داون را از آن کسی که دخترمان هست جدا می‌کنیم و بیشتر وقت‌ها چالش‌هایی که دارد را با چیزهایی مثل آسم و آلرژی مقایسه می‌کنیم. این‌ها چیزهایی هست که او «دارد» که چیزی که او «هست» و اگر از هر مادری بپرسید که آیا می‌خواهد که آسم بچه‌اش را ازش بگیرد مطمئنم که هیچکدامشان این فرصت را از دست نمی‌دهد.

اما من نمی‌توانم نلا‌ را بدون سندروم داون تصور کنم و یک جورهایی این هم قسمتی از کسی‌ست که او هست. یک علاقه‌ای هست، یک تپش، نبض، یک صبوری، یک نوع آگاهی که باید دیده شود و یک عزم راسخ برای کنار آمدن با دنیایی که خب! بد نیست. خوب است. من و نلا نمی‌دانیم چقدر از این دنیا در راز و رمز آن کروموزوم اضافه پیچیده شده. آیا من او را با نلای بدون سندروم عوض می‌کنم؟ روحش را نه. صورتش را نه. آرزوهایش را نه. قلبش را نه. آن مسیری را که به من یاد داد آرام‌تر باشم و از دنیا انتظار نداشته باشم همان‌طور که من برایش برنامه ریختم پیش برود را نه. چشم‌های مثل هلال ماهش را که هروقت می‌خندد مثل یک شکاف نیمه‌باز می‌شوند را نه. وقت‌هایی که دست‌هایش مال من هستند را نه. من خیلی نگران فردا نیستم چون همین لحظه‌ای که در آن هستم، همه‌ی احساسی را که می‌توانم به کار گیرم را از من طلب می‌کند. و این یعنی خوشبختی.

پس چیزی که می‌توانم را تغییر می‌دهم: دنیای اطراف نلا را.

به نلا ارزش می‌دهم، برایش فرصت می‌سازم. تعریف زیبایی و موفقیت را بسط می‌دهم و قدر هرچیزی که ما را متفاوت می‌کند را می‌دانم.

شش سال است که تمام‌قد در این مسیرم. نوزاد دوست‌داشتنیِ ما با آن چشم‌های‌ درشت آبی و پوست سفید و لطیفش حالا برای خودش دختر بزرگی شده و حالا ما وارد تمام قلمروهایی که از آن‌ها می‌ترسیدم شده‌ایم؛ جایی که چالش‌های نلا بیشترند و به لطف دنیای کودکی‌اش منعطف‌تر: آموزش‌های عمومی، آموزش‌ استثنائی، قرار و مدارهای اجتماعی و فرصت‌ها.

با همه‌ی این‌ها، زندگیِ ما زیبا می‌ماند و زیباتر می‌شود. افق دیدِ من را وسیع‌تر می‌کند، رشد کردن را می‌طلبد و هنوز هم بدون وقفه، زیبایی و عشق بیشتر و بیشتری به ما می‌دهد.

متن فوق از وبلاگ enjoying small things   به آدرس +  ترجمه شده است.

۲٫  ما را به حساب بیاورید

میشل: آرزوی من این است که سندروم داون نداشته‌باشم چون می‌توانم یک آدم معمولی باشم، مثل یکی از همین آدم‌های نرمال معمولی دور و برم. من تا مدت‌ها پیش نمی‌دانستم که سندروم داون دارم اما الان احساس می‌کنم در خیلی چیزها فرق دارم. احساس می‌کنم داشتن یا بودن با این سندروم بیشتر از آن چیزی که انتظارش را داشتم برایم تبعات داشت. خیلی سخت بود اما… من می‌توانستم خیلی خوب از پسش بربیایم.

جیسون: من خوشحالم که سندروم داون دارم. فکر می‌کنم برای همه‌ی آن‌هایی که با این سندروم به دنیا می‌آیند خیلی چیز خوبی است. فکر نمی‌کنم یک نقص باشد، یک ناتوانی در یادگیری است. چون یادگیری‌ات کمی آهسته می‌شود. آنقدرها هم بد نیست. من کارهای زیادی کرده‌ام که خیلی‌ها شانسش را ندارند. مثلا در دوتا برنامه‌ی تلویزیونی بودم، به انجمن‌های زیاد و به مراسم‌های اهدای جوایز رفته‌ام و یک بازیگر معروفم. شش سال پیش وقتی ده ساله بودم در یک فیلم بازی کردم و یک نمایشنامه‌ی شصت و چهار صفحه‌ای را حفظ کردم. یک بچه‌ی سندروم داون چطور می‌تواند یک متن شصت و چهار صفحه‌ای را حفظ کند؟ اما من کردم.

بعضی از والدین بچه‌هایشان را می‌آورند خانه‌ی ما تا درباره‌ی اینکه من چقدر خوبم حرف بزنند. درباره‌ی سندروم داون فرزندشان و اینکه چه آینده‌ای برای فرزندشان انتظار داریم. من را می‌بینند که چه قد بلندی دارم، چقدر باهوشم و چقدر خوب و صمیمی‌ام و بعد از یک مدت، مثلا چند روز بعدش بخاطر همه‌ی کارهایی که من انجام داده‌ام تصمیم‌شان در مورد فرزندشان تغییر می‌کند و می‌آورندش خانه تا در کنار خودشان بزرگش کنند. احساس‌شان به بچه‌شان خوب می‌شود و همه‌ی اینها بخاطر من است. این باعث می‌شود برای همه‌ی این کمک‌هایی که کرده‌ام به خودم افتخار کنم.

میشل: من احساس می‌کنم که بره‌ی سیاه خانواده‌ام چون فکر می‌کنم فقط بخاطر من است که خانواده‌ام بار مسئولیت سنگینی دارند. بابا، اگر بخواهیم جدی باشیم، وقتی فهمیدی یک پسر داری و این پسر سندروم داون دارد چه واکنشی داشتی؟

جک: خب! گریه کردم. زمان زیادی گریه کردم. خیلی غمگین و پکر بودم.

جیسون(به پدرش): شما چه احساسی داشتی وقتی من با سندروم داون به دنیا آمدم؟

چارلز: خب! من هم گریه کردم. فکر می‌کنم علت گریه‌ام این بود که هیچ‌چیز درباره‌ی سندروم داون نمی‌دانستم. حتی معنی ترکیب واژه‌های «سندروم» و «داون» را نمی‌دانستم. شنیده‌بودم اما نمی‌دانستم چه معنی‌ای دارد. وقتی تو بدنیا آمدی آدم‌های با سندروم داون امکانات زیادی نداشتند. اما شما دوتا از اولین بچه‌هایی بودید که شروع کردید به مردم نشان بدهید که افراد با سندروم داون می‌توانند یاد بگیرند، بدرخشند، شیرین و دوست‌داشتنی باشند، می‌توانند بچه‌های فوق‌العاده‌ای باشند. باید بهتان بگویم، به هردویتان، که اگر بخاطر شما نبود پدر و مادرهای هردویتان امروز آدم‌های دیگری بودند. ما نمی‌توانستیم به مفیدی امروزمان باشیم اگر این واقعیت که ما پا به پای شما رشد کردیم؛ وجود نداشت.

جیسون: مامان یک سوال خیلی مهم از شما دارم. مردم دو دسته‌اند. یک دسته بیرون سندروم داون، در دنیای نرمال آن بیرون هستند و یک دسته با سندروم داون در همان دنیای نرمال آن بیرون هستند. چطور آدم خاصی با سندروم داون می‌تواند در آن دنیای نرمال باشد؟

امیلی: اساسا چرا آدمی با سندروم داون نباید در دنیای نرمال‌ باشد؟ تو فرد خاصی با سندروم داون هستی و جزئی از دنیای نرمال هم هستی. مگر نه؟

جیسون: بله یک جورهایی همینطور‌ است.

جیسون: مامان باید یک چیزی درباره‌ی این زندگی بهت بگویم. من یک مشکل جدی دارم. بعضی از مردم از من سریعترند و بعضی هم کندتر. من می‌خواهم آن‌ها کمی توقف کنند تا من بهشان برسم. من نمی‌خواهم معلم‌ها هم سریعتر از من جلو بروند. من می‌خواهم بقیه‌ همان قدمی را بردارند که من برمی‌دارم. من می‌خواهم همه یک‌جور باشند. یک‌جور یاد بگیرند. می‌دانم که دارم روی ناتوانی‌هایم کار می‌کنم اما هنوز هم آن ناتوانی‌ها را دارم. ممکن هست که نتوانم یک‌سری چیزها را یاد بگیرم و این باعث می‌شود خیلی سختم باشد. من هنوز این ناتوانی را دارم. چقدر می‌خواهم که برود پی کارش.

امیلی: آرزویم این است که می‌توانستم کاری کنم برود پی کارش.

جیسون: تنها راه برای اینکه این ناتوانی برود پی کارش این است که کاری کنیم مردم طور دیگری با من رفتار کنند. گرم و صمیمی. مهربان و خونگرم. درست مثل دوست داشتن. با من هم همان احساسات و همان محبت را داشته‌باشند. وقتی بچه‌ها مشغولند و سرشان گرم است و معلم هم دارد نمره‌ها را می‌دهد، من تنها هستم و هیچ‌کسی را ندارم که کمکم کند. می‌خواهم دوستان بیشتری داشته‌باشم که با هم و کنار هم باشیم و بهمان خوش بگذرد و حتی به من کمک کنند بیشتر درس بخوانم. می‌خواهم این ناتوانی هرطور شده برود پی کارش. من فقط می‌خواهم مثل‌ بقیه باشم.

این متن از فصل چهارم کتاب «ما را به حساب بیاورید: بزرگ‌شدن با سندروم داون» انتخاب و ترجمه شده‌است.

۳٫ عقب مانده

وقتی مردم واژه‌ی «عقب‌مانده» را می‌گویند، صادقانه‌اش این است که همیشه میلم نمی‌کشد در جواب‌شان درآیم. مثلاً وقتی یک دوستِ صمیمی یا یکی از فامیل‌ها می‌گوید «عقب‌افتاده» یا «عقب‌مانده» من مطمئنم که از روی قصد و غرض نیست، منظورشان پُلی یا ایوانجلین نیست. این را می‌دانم که بچه‌هایم را دوست دارند ولی خیلی ساده در دام زبان عامیانه‌ی رایج افتاده‌اند. حتی ممکن است ندانند که چه معنی‌ای می‌دهد و می‌دانم که اگر انتخاب واژه‌ی اشتباهشان را یادآوری کنم شرمنده می‌شوند.

وقتی مردم واژه‌ی «عقب‌مانده» را می‌گویند، بعضی وقت‌هاست که دوست ندارم در جواب‌شان درآیم چون خسته‌ام. روزهایی هست که نمی‌خواهم یک حامی باشم. وقتی با دوستانم رفته‌ام بیرون یا توی مهمانی‌ام، نمی‌خواهم مکالمه را قطع کنم و به کسی که گفته «عقب‌مانده» توضیح دهم که چقدر این کلمه رنج‌آور و وحشی است. نمی‌خواهم از او بخواهم که دیگر از آن استفاده نکند. فقط می‌خواهم غذایم را بخورم و از مهمانی لذت ببرم.

وقتی مردم واژه‌ی عقب‌مانده را می‌گویند، خیلی وقت‌ها می‌خواهم بیخیالش باشم و ندیده‌اش بگیرم چون دوست ندارم بروم در رده‌بندی مادرهای با بچه‌ی سندروم داون. فقط می‌خواهم مثل یک مادر نگاهم کنند. مادر الینا، مادر زویا، مادر پُلی و مادر ایوانجلین.

وقتی مردم واژه‌ی عقب‌مانده را می‌گویند یا به هر طریقی آدم‌های معلول را دست می‌اندازند، همیشه نمی‌خواهم که خودم را بیندازم وسط میدان و اصلاحشان کنم. اگر قرار است احمق یا این‌طور بی‌رحم باشند، خب باشند. این روزها انرژی زیادی ندارم و ترجیح می‌دهم روی چیزهای دیگری تمرکز کنم.

اما

وقتی مردم واژه‌ی “عقب‌مانده” را می‌گویند، خودم را مجبور می‌کنم که در جواب‌شان درآیم. حتی اگر خسته یا می خواهم بگذارندم در دسته‌ی مادرهای معمولی یا اصلاً منظوری از حرفشان ندارند. چون من مادر دوتا بچه‌ی سندروم داونم. چون حامی‌شان هستم و چون می‌خواهم دوست و فامیلِ خوبی هم باشم بیشتر وقت‌ها در جواب‌شان در می‌آیم. چون یک روز پُلی این را می‌شنود و ممکن است بفهمد که چه معنی‌ای می‌دهد و این دلش را می‌شکند.

پس وظیفه دارم که در جواب تمام این واژه‌های نفرت‌انگیز دربیایم. چون من مادر دوتا بچه‌ی سندروم داونم و بچه‌هایم را دوست دارم.

متن فوق انتخابی از کتاب pull to stand  نوشته ی Gillian Merchenko است.

۴٫ قرص و محکم ایستاده

سال ۲۰۰۹ که ایوانجلین را به فرزندی پذیرفتیم قوز کرده بود و از ترس خم شده بود. ترجیحش این بود که همهٔ وقتش را در گوشه‌های دنج و مخفیِ خانه بگذراند، پشت مبل، روی تختش و زیر پتو. چطور می‌توانستم از پیله‌ای که به دور خودش بافته بود درش آورم؟ چطور باید کاری می‌کردم که بعد از دوسال و نیم سر کردن با هزار و یک مدل پرستار و بارها و بارها محصور شدن در تختی با میله‌های چوبیِ بلند و نداشتن هیچ آدم واقعی‌ای در زندگی‌اش که او را متعلق به خودش بداند؛ حالا نه تنها بتواند به چشم‌های من نگاه کند، بلکه بتواند بهم اعتماد کند و بگذارد عشق و محبتم به قلبش راه پیدا کند.

تصمیم من این بود که همهٔ این شکستگی‌ها را بند بزنم. عشق من می‌توانست راه را باز کند. پس تلاش کردم. و شکست خوردم. و دفعات بیشتر و بیشتری تلاش کردم. به‌عنوان مادرش من هم قوز کردم و از ترس خم شدم. اما حدس بزنید چه شد؟ نتوانستم.

نمی‌توانستم تَرَک‌های روح دختری که به فرزندی قبولش کرده بودم را بند بزنم. چیزهای زیادی آن وسط بازی‌ام می‌دادند و سدِ راهم می‌شدند: سندروم داونش، رهاشدنش، زمینهٔ اوتیسمش، ترس و بی‌اعتمادی.

اما با گذشتِ زمان ‌ترمیم همهٔ این‌ها به حاشیه رفت و خدا نشانم داد که کاری که باید بکنم “بندزدن” نیست. این نقش من نبود. ایوانجلین بندزدن نمی‌خواست. بلکه وقت‌هایی که دریا دریا اشک می‌ریخت و درتمام لحظاتی که درمانده می‌شد به من نشان می‌داد که همه چیز خیلی ساده‌تر از این‌هاست و تنها کاری که لازم است انجام دهم این است که دوستش داشته باشم. نه اینکه چیزی را بند بزنم.

بله! من هنوز هم تلاشم را می‌کنم تا از لاکش دربیاید. می‌برمش جلسات روان‌درمانی و کاردرمانی. برایش کتاب می‌خوانم. دستش را می‌گیرم و باهم تکه‌های پازل را کنار هم می‌چینیم. یادش می‌دهم چطور با تصویرها و نقاشی حرفش را بزند چرا که بله! دختر من نمی‌تواند حرف بزند.

اما تشویقش می‌کنم به چشم‌های بقیه نگاه کند، دست بدهد، اطرافش را بشناسد و خودش را وارد رابطه‌ها کند.

ولی دیگر خودم را برای آن بندزدن هلاک نمی‌کنم. آیا دلم پر نمی‌زند که صدایش را بشنوم؟ قطعاً میزند.

اما آیا به همین که مادرش باشم و بخاطر همان چیزی که هست دوستش داشته باشم راضی‌ام؟ بله. باز هم جواب مثبت است.

همهٔ امروز صبح را در کلاس ایوانجلین گذراندم تا همه چیز را از نزدیک ببینم.

دختر کوچکی را می‌دیدم که از بودن در مدرسه خوشحال است.

دختر کوچکی را می‌دیدم که خیلی متوجه آدم‌های اطرافش نیست و اگر نگویم که از اینکه در کلاس بچه‌های استثنائی ضعیف‌ترین دانش آموز بود قلبم به درد آمد، دروغ گفته‌ام.

اما در عین حال دختری را می‌دیدم که قرص و محکم ایستاده است و به خودش اطمینان دارد. بدش نمی‌آید به چشم‌های بقیه نگاه کند و گاردش را برای لبخند زدن به دیگران و راه دادن آنها به دنیای خودش بازتر کند. دختری که وقتی وسایلم را جمع می‌کردم برگردم خانه، دقیق نگاهم می‌کرد و بعدش برای مادری که خیلی ساده، همهٔ چیزی که آرزو داشت محبت دخترش بود؛ اتفاق شگفت‌انگیزی افتاد. ایوان به سمتم آمد و دست‌هایش را طوری به طرفم گرفت که یعنی بغلم کن. بلندش کردم و محکم خودش را به من چسباند. لبخندش صورتش را روشن کرده بود.

دیگر نمی‌خواست زمین بگذارمش، نمی‌خواست من بروم. حالا خوب می‌دانست که من مادرش هستم و ما دوتا به هم تعلق داریم.

چند دقیقه‌ای بغلش کردم و توی گوشش از عشق و صلح و محبت زمزمه کردم. لالایی خواندم.

از بغلم که پایین آمد روبه‌روی هم ایستادیم. من و دخترم. به چشم‌های همدیگر خیره شدیم.

هردویمان قرص و محکم ایستاده بودیم.

متن فوق انتخابی از کتاب pull to stand نوشتهٔ Gillian Merchenko است.

همچنین ببینید

تردید در وجود داشتن یا نداشتن بعضی اعضای یک جامعه

غلامرضای فیلم مادر علی حاتمی با بازی اکبرعبدی را به خاطر بیاورید که با تمام …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *