خانه / پرونده / دنیای شلوغِ آقای متفاوت

دنیای شلوغِ آقای متفاوت

«دَس، دَس… آقا صدا دستا رو نمی‌شنوما… دُختر پاشنه کفش طلا… جواب جواب، دَس…» نورهای وسط سالن می‌چرخیدند و رنگ‌هایشان عوض می‌شدند. دو نفر روبه‌روی هم بالا پایین می‌پریدند. چند پسر جوان، چند سال برگتر از ما، جلو و عقب رفته و سینه‌هایشان را می‌لرزاندند. دست‌های کوچکِ سجاد از شدت ضرباتْ سرخ شده بودند؛ شبیهِ سنج‌های زرد دسته‌مان در محرم. روزهایی که مادربزرگ او را بغل می‌کرد و کنار دسته‌ی مشکی‌پوش می‌ایستادند. چشم‌های بادامیِ کوچکش از ضربات زنجیر و طبل و سنج می‌پریدند و تندتند باز و بسته می شدند. از بین همه‌ی چیزهای دسته، فقط دُقُل را دوست داشت و اتفاقاً خودش هم از نوازندگان ماهر آن بود. با این که نمی‌توانست پابه‌پای دسته حرکت کند، گاهی جمعیت بزرگی از بچه‌ها دورش جمع می‌شدند و به دُقُل نوازیِ‌ موجودِ کوچکی نگاه می‌کردند که درون لباس‌های سبز و سفید پیچیده شده بود و بیشتر اوقات هم سربند «علی اصغر(ع)» و یا «زین العابدین(ع)» دور سرش بسته شده بود. هر سالْ مادربزرگ سربندها را می‌بوسید و با پول به «گهواره» سوزن می‌کرد. اغلب پول‌ها خیس بودند؛ مثل چشم‌های عمو و زن‌عمو وقتی که با بقایای خیمه‌ی سوخته یا خون گوسفندْ صورت سجاد را رنگی می‌کردند. سجاد گریه نمی‌کرد. فقط با چشم‌های گشادشده‌اش اطرافیان را نگاه می‌کرد؛ احتمالا فکر می‌کرد مثل خودش برای گوسفندِ قربانی گریه می‌کنند. بعدْ از نگاه کردن اطرافیان خسته می‌شد، کمی به پاهای لاغر و بعد کلاً به خیمه‌های سوخته نگاه می‌کرد. انعکاس نورهای رنگی در قرنیه‌هایش می‌رقصیدند. نوازنده سریع‌تر و محکم‌تر از قبل روی ارگ می‌کوبید و کمرها و شکم‌ها با سرعت بیش‌تری پیچ و تاب می‌خوردند. سجاد هم محکم و محکم‌تر دست می‌زد. برادر کوچک‌ترم محسن که تازه شروع به راه‌رفتن کرده بود، یک دفعه از وسط جمعِ در حال رقص آمد بیرون. نزدیکِ سجاد شد و کتش را کشید. سجاد در حالی که همچنان چشمانش را به نورهای رنگیِ وسط تالار دوخته بود، ناخودآگاه دستش را به دست محسن داد. عمو خنده‌کنان دور و برِ داماد تاب می‌خورد که صدای برخورد جسمی ساکن با کف سالن خنده‌اش را محو کرد. صورت سجاد از زمین جدا شد و زل زد به محل رقص داماد و دیگران. فشاری به کف دست‌هایش آورد تا از جا بلند شود. نتوانست. سرش را به عقب چرخاند. پاهایش روی کف تالار ولو شده بودند. تازه به یاد آورد که چرا افتاده. دوباره صورتش را به سمت وسطِ مجلس چرخاند. صورتش سرخ بود، به خاطر برخورد بود، شاید از حاضرین خجالت می‌کشید، شاید از دست محسن عصبانی بود، از دست عمو، شاید ناراحت بود: از به دنیا آمدنش، از پاهایش، از… از هر چه که بود، جلوی شکستن بغضش را گرفت. عمو او را با همان چشم‌های پر و صورت سرخ از جا کند و روی صندلی نشاند. تا پایان مجلس هیچ حرفی به هم نزدند…

کلاً کم حرف بود و آرام. هر چه بزرگ‌تر می‌شد، ساکت‌تر می‌شد. مدتی مادربزرگ به عمو پیله می‌کرد که نکند پسرش لال هم باشد! بعضی دیگر از فامیل‌ها با این فرضیه‌ی مادربزرگ موافق نبودند و با نگاهی تخصصی‌تر ریشه‌یابی می‌کردند که چون از دوره‌ی راهنمایی به بعد چندان مدرسه نرفته بود و کل ساعات روز را در خانه و درون ویلچر درس خوانده بود، تنها مانده بود و این‌ها نشانه‌های افسردگی بودند! اما مادربزرگ اشتباه می‌کرد. کافی بود این موجودِ ساکت و سربه‌زیر کمی، فقط کمی، زبانِ دهان کوچکش را دراز کند… آن وقت بود که بحث‌های ظاهراً سیاسیِ مهمانی‌ها را با یک تحلیل دقیق از اوضاع خاورمیانه و یک دست زیر چانه جمع می‌کرد، یا اگر کسی بیش از حد تظاهر به مذهبی بودن می‌کرد، با چند سؤال کوتاه و لبخندی شیطنت-آمیز، پایه‌های اعتقادیِ آن بی‌نوا را خورد می‌کرد یا برعکس، اگر آقایان و خانم‌های جمع (و عمدتاً آقایان!) بیش از حد در نقش سکولار یا حتی ضدمذهبیِ خود فرو می‌رفتند، با چند استدلال که اغلب به مغلطه شبیه بودند، عصب‌های مغزشان را به بازی می‌گرفت. جذاب‌ترین بخش ماجرا اینجا بود که هیچ‌وقت نمی‌توانستی به طور دقیق از زیر زبانش بیرون بکشی که عقیده‌ی خودش چیست؛ شاید هم واقعاً عقیده‌ای نداشت، واقعاً نمی-دانست که چه می‌خواهد، فقط می‌دانست که چه نمی‌خواهد: برای همین بود که فقط همه‌چیز را می‌کوبید و نقد می‌کرد. نقدهایی که از قد و قواره‌ی نوجوانی که تازه پشت لبش سبز می‌شد، بزرگ‌تر بودند و همه را متعجب می‌کردند. مخصوصاً تعجب همه وقتی بیشتر می‌شد که با عمو و زن‌عمو آشنا می‌شدند: زوج راننده‌ی اتوبوس و خانه‌دار، که از صاف و ساده‌ترین زوج‌های فامیل بودند. اولین روزهایی که بیماریِ سجاد علائم خود را نشان می‌داد، هر کس به نوعی با عدل خداوند گلاویز می‌شد که مگر این زوج دوست‌داشتنی چه کار کرده-اند که چنین فرزندی باید نصیبشان شود، عده‌ای دیگر که از بزرگ‌‌ترین عالمان زمانه بودند، حرفه‌ای‌تر قضاوت می‌کردند که حتماً عمو و زن‌عمو گناهی کرده‌اند که فرزندشان چنین بیماری‌ای دارد، بعضی دیگر از علما اما معتقد بودند که سجاد امتحان الهیِ عمو و زن‌عمو است… ولی روزهای نوجوانی و جوانی سجاد، که با موفقیت-های تحصیلی‌اش همراه بود، بیشترِ تحلیل‌ها را به این سمت و سو سوق داد که عمو و زن‌عمو لایق چنین پاداش و چنین فرزندی بوده‌اند…

و اما خودِ سجاد، هیچ کاری با هیچ کس نداشت و درمورد حرف‌هایی هم که گه‌گاه به گوشش می‌رسید یا اغلب خودش می‌فهمید، طبق معمول هیچ نظری نداشت. لااقل این‌طور نشان می‌داد. ساعت‌های طولانی توی اتاقش می‌نشست، همه‌ی ما را هم در اتاقش می‌دید، گاه برایمان غزلیات شمس و حافظ و عراقی و یا شهریار و فروغ می‌خواند و بغض می‌کرد، گاه با نیما و اخوان و شاملو و براهنی و سپانلو شور اعتراضی می‌گرفت، پشت-سرش هدایت و جلال و گلشیری می‌خواند. اگر همراهی‌اش می‌کردی، گاه تبدیل می‌شدی به یک «بوف کور» که می‌خواست زنی اثیری را بکشد، یا همراه با «همسایه‌ها»یت خودت را لای روزهای ملی شدنِ نفت و کودتا می‌دیدی، یا با «شازده احتجاب» می‌رفتی وسط روزهای پرآشوبِ قاجاریه و یا در «زمین سوخته»ی جنوب ایران، جنگ را به چشم خودت می‌دیدی و شیمیایی می‌شدی. حتی ممکن بود از ایران خارج شوی، برَوی لای فضاهای پر پیچ و خم و عجیب کافکا و بورخس و ساراماگو. این‌‌ها را بگذارید در کنار تحلیل‌های پلان به پلانش از «توت فرنگی‌های وحشی» و سه‌گانه‌ی رنگ‌های کیشلوفسکی، و یا بازی‌هایش با گوش‌هایمان با جهش یک‌دفعه‌ای از روی «ای عاشقان» سراج و یا کمانچه‌ی کیهان کلهر به «Hey you» پینک فلوید، تا بدانید چرا کم‌کم همه‌ی بچه‌های فامیل هم دوست داشتند اوقاتشان را با او بگذرانند… با همه‌ی سرکوفت‌هایی که به خاطر نمرات او می‌شنیدیم، ولی سجاد از جنس بچه‌های درس‌خوان و اعصاب‌خوردکنِ مدرسه نبود، جدای از بزرگترها بین بچه‌ها هم محبوبیت زیادی داشت؛ تا حدی که کم‌تر کسی پیدا می‌شد که به او حسادت نورزد. حتی بین بسیاری از ما رقابت ظاهراً پنهانی‌ای برای سجاد شدن وجود داشت…

تقویم‌های زیادی بعد از آن روزها به دیوارها چسبانده و بلافاصله کنده شدند. این روزها عمو و زن‌عمو منتظرِ به دنیا آمدن نوه‌شان هستند. همسر سجاد مترجم است، هر چند به اندازه‌ی خود سجاد مشهور نیست. این روزها هر یک شماره در میان اسم سجاد روی یکی از مجلات ادبی یا علوم انسانی و عکسش روی خیلی از شماره‌های مجلات عامه‌پسند می‌آید. درباره‌ی رازهای موفقیتش می‌پرسند و پروسه‌ای که تا الان در زندگی‌اش طی کرده… وقتی نگاهی به مصاحبه‌ها می‌اندازم، و نگاهی هم به گذشته‌ای که خودم به چشم دیدم، ماجرای سجاد و اطرافیانش (یکی از آن‌ها خودم) را درست عین ماجرای آن قورباغه‌ای می‌بینم که در چاله افتاد و دیگر قورباغه‌ها به او می‌گفتند که تلاش بیخودی نکن که می‌میری و الی آخر… اما قورباغهْ ناشنوا بود و فکر می‌کرد که در حال تشویقش هستند و با نگاه به آن‌ها قوت می‌گرفت و سرانجام نجات یافت. شاید سجاد هم در این سال‌ها می‌خواست اشتباه دیگران را اثبات کند؛ هر چه بیشتر او را «حاصل امتحان الهی، عذاب الهی، حکمت الهی، بی‌زبان، کم توان، افسرده، تنها و …» می‌خواندند، او بیشتر انگیزه‌ی کارکردن و تحصیل می-گرفت. شاید می‌خواست بگوید که هیچ نیازی به هیچ کسی ندارد و نیازمندان واقعی اطرافیانش هستند، که معلول واقعی او نیست، اطرافیان‌اند که از فکر کردن ناتوان‌اند، عذاب الهیْ آن‌ها و حرف‌های بی‌پایه‌و‌اساسشان است. تمامی ادعاهای سجاد تا حد زیادی درست بودند (اگر فرض کنیم که واقعاً چنین قصدی از تلاش‌ها و موفقیت‌هایش داشت؛ چرا که، نگارنده‌ی این سطورِ پایانی نیز خود از اطرافیانی‌ست که زمانی در عین تحسین او، به او حسادت می‌ورزید و در عین اینکه خود از قضاوت‌هایی این چنین بیزار است، در این خطوط در حال قضاوتی صرفاً برپایه‌ی غرایز خود است) با این حال، یکی از چیزهایی که این روزها صفحات مجلات و یا هر کسی که زندگی سجاد رامی‌بیند، نادیده می‌گیرد و خود سجاد هم کمتر به آن اشاره می‌کند، روزهایی از کودکی‌اش بودند که پاهای نحیفش را از لای نرده‌های تراس آویزان می‌کرد و در سکوتْ به فوتبال بازی کردنِ بچه‌ها نگاه می‌کرد یا موقع بحث‌ در مورد فوتبال یا ماشین‌ها از جمع دور می‌شد، یا وقتی که توی خیابان به مانعی برمی‌خورد و چند نفر باید ویلچرش را جا‌به‌جا می‌کردند، سکوت می‌کرد، صورتش سرخ و چشم‌هایش پر می‌شدند؛ درست مثل آن روز که در تالار از روی صندلی افتاد و نتوانست بلند شود و بعد به یاد آورد که چرا نمی‌توانست…

همچنین ببینید

تردید در وجود داشتن یا نداشتن بعضی اعضای یک جامعه

غلامرضای فیلم مادر علی حاتمی با بازی اکبرعبدی را به خاطر بیاورید که با تمام …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *