خانه / پرونده / معلول، عضو مصنوعی روایت

معلول، عضو مصنوعی روایت

«کجا می‌ریم بابا؟» توما، معلول ذهنی_جسمی، هربار که سوار ماشین پدرش ، لویی فرونیه، می‌شود، به طور خستگی‌ناپذیری از او می‌پرسد. جواب هرچه که باشد، آن «همیشه کودک» باز این سوال را بی‌وقفه تکرار می‌کند. این پرسش بنیادین «ژان‌لویی فورنیه» است که همچون یک ترجیع‌بند، مکررا از دهان توما بیرون می‌آید: «کجا می‌ریم بابا؟»   فورنیه می‌گوید: «این سوالی است که توما بی‌وقفه از من می‌پرسد. او بی‌آنکه متوجه باشد، سوال بنیادی‌ای را مطرح می‌کند که انسان از بدو خلقت برایش بی‌پاسخ مانده‌است.»*

در جوامع گذشته معلولین ذهنی با عنوان سرد «مجانین» طبقه‌بندی می‌شدند و با نگه‌داری‌شان در دارالمجانین‌ها امکان برقراری هرگونه رابطه با آن‌ها منتفی بود. جامعه‌ معلولین را پس می‌زد و آن‌ها را از خود نمی‌دانست، اینگونه نه تنها درمان و همدلی در میان نبود بلکه وضع روحی آن‌ها را از بدی که بود بدتر هم می‌کرد. بعدتر علم به کمک معلولین آمد. دست کم چنین ادعایی داشت؛ رویاهایی برای بهبود حال معلولان. علم مدرن با نگه‌داری آن‌ها در مراکز درمانی و تحمیل فشارهایی بر روان و جسم‌شان می‌خواست که آن‌ها را همچون یک «انسان عادی» به جامعه برگرداند. با این حال قصه هنوز همان قصه‌ی قبلی بود. معلول  فرسنگ‌ها با جامعه و زندگی در شرایط نرمال فاصله داشت. کسی او را نمی‌دید و یا نمی‌پذیرفت. او پس زده می‌شد و حرفی برای گفتن نداشت و اگر هم داشت، شنیده نمی‌شد. تا اینکه نوبت به روایت معلولین رسید.

حالا چندسالی است که در شبکه‌های اجتماعی صفحه‌هایی لایک می‌خورند و فالوئر جذب می‌کنند که به خرده‌ روایت‌های زندگی یک معلول اختصاص دارند. خرده روایت‌هایی که می‌خواهند از روز و شب و روزمرگی یک معلول برای مخاطب خود بگویند. زنی که دختر اوتیسمی دارد، پسری که برادر عقب افتاده‌ی ذهنی دارد، مردی که خودش معلول و ویلچر‌نشین است و مادری که دختر سندروم دانی دارد. این روایت‌ها هنوز با روایت معلولیت مورد انتظار فلاسفه‌ی پست مدرن فاصله دارند، اما لابد از نگاه پست مدرن‌ها نفس وجود آن‌ها امری خوب و پسندیده است. روایت‌هایی که می‌خواهند جا را برای شنیدن تجارب زیست‌های متفاوت باز کنند. خوانندگان این صفحات شاهد تجاربی متفاوت هستند؛ تجاربی از انسان‌هایی که شبیه خودشان نیستند و به گفته‌ی راوی، دنیا را حتما متفاوت از سایرین سالم می‌بینند (اگر سالم بودن را اصل بگیریم و معلولیت را غیراصل). با این حال آنچه پست‌مدرن ها را آزار می‌دهد و چه‌بسا از این صفحات منزجر می‌کند این است که همه‌ی این روایت‌ها، بی‌چون و چرا از همان کلان روایت‌های سنتی و مدرن پیروی می‌کنند. کلان روایتی که «لنارد دیویس» نامش را گذاشت. کلان روایت «کودک استثنایی بهشتی» می‌گوید که یک معلول اگرچه در جسم و ذهن مانند یک غیرمعلول نیست، اما روحی بزرگ‌تر و معصوم‌تر و زیباتر دارد. کلان روایت می‌خواهد ما را به سمت باطن سوق بدهد.

سلّمنا. اما اصل و اصیل بودن این کلان روایت را چه‌کسی تایید کرده‌است؟ زمانی که یک معلول هنوز به سخن درنیامده و برای ما از رنجی که می‌کشد، از آرزوهایش، از حسرت‌هایش، امیدها و بیم‌هایش، و اصلا از آگاهی‌اش نسبت به تفاوتش با سایرین برای ما حرفی نزده‌است، چه کسی سلامت و صحت کلان روایت را تایید می‌کند؟ اثبات‌گرایی علمی راه مشاهده را برای تایید فرضیه پیش‌روی ما می‌گذارد، مشاهدات اولیه و ظاهری تصویری همانند آنچه در گذشته از معلولین ذهنی وجود داشته به ما نشان می‌دهد: خشونت رفتاری و عدم کنترل بر گفتار و قس علی هذا.

کلان ر‌وایت به قلم و ایده‌ی چه کسی ساخته شده‌است؟ مجموع خرده روایت‌ها نمی‌تواند شکل دهنده‌ی آن باشد. چنین اجماعی بر یک مساله و برنیامدن صدایی مخالف، منطقی به نظر نمی‌رسد. آنچه واضح است، تبعیت آن‌ها از همان اصل کلی است: «رنج می‌کشم و از رنج خود دلشادم.» کلان روایتی که به دیگر بودگی‌های رنج اجازه‌ی ظهور و بروز نمی‌دهد. کلان روایتی که نمی‌گذارد کسی بگوید از معلولیت فرزند یا خواهر و برادر خود رنج می‌کشد؛ کم می‌آورد و هیچ جنبه‌ی معنوی و متعالی هم در رنج خود مشاهده نمی‌کند. کلان روایتی که رنج معلولیت و زیست روزانه با یک معلول را تقلیل داده و سبب می‌شود عمق رنج دیگرانی که تسلیم باور «متعالی بودن رنج» نشده‌اند، فهم نشود. در این محدوده اگر کسی اعتراف نکند که «از معلولیت فرزند خودش دری از بهشت به رویش باز شده‌است»، مطرود است. کلان روایت به مخاطبانش القا می‌کند که داشتن فرزندی معلول آنچنان نعمت بزرگی است که حتما کسی باید لایق آن می‌بوده تا خدا فرزندی معلول به او عطا کند، پس دیگران باید احساس ناکامی هم داشته‌باشند. دیگرانی که کامنت‌هایی می‌نویسند چون «خدا چقدر شما را دوست داشته که چنین فرزندی به شما داده» و این جمله مفهوم مخالفی دارد برابر با « من از نداشتن یک فرزند معلول انسان سعادتمندی نیستم».

کلان روایت «کودک استثنایی بهشتی» به دیگر صداها اجازه‌ی بروز و ظهور نمی‌دهد، حتی دوست ندارد از خود معلول هم صدایی بشنود، پس همه چیز در فانتزی‌ترین شکل خود ارائه می‌شود: «معلول نقاشی هم بلد است، معلول مثل بقیه حرف نمی‌زند، اما زیبا و به‌جا حرف می‌زند، معلول مهربان است، شاد است، غم‌های دنیا را بی‌خیال است.» اما از لحظات پرتنش او، از عدم کنترل او بر رفتار خود، از وسواس‌های فکری و رفتاری‌اش چیزی به ما نمی‌گوید. کلان روایت می‌خواهد بگوید معلول هم کسی است مثل بقیه. حضور او را در جامعه به رسمیت بشناسیم. چقدر خوب، اما چرا نمی‌گذارد که حضور او را با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایش، مانند دیگر انسان‌های غیر معلول بپذیریم؟ چرا نگاه را از آسمان به روی همین زمین نیاوریم و طبیعی‌تر رفتار نکنیم؟

در این میان سهم ثروت و شهرت را هم نباید از یاد برد. در خانواده‌ای که به خاطر ثروت والدین دغدغه‌ی معاش وجود ندارد، و به خاطر شهرت و قدرت خانواده دغدغه‌ی پذیرش اجتماعی وجود ندارد، چرا کودک استثنایی بهشتی نباشد؟ دیگران او را می‌پذیرند، دوست می‌دارند و رفتارهای او را در جهت همان کلان روایت تفسیر می‌کنند. اما در خانواده‌های فرودست و حقیر که حتی اعضای سالم‌شان در جامعه تحقیر و پس زده می‌شوند چه؟

«کجا میریم بابا؟». فورنیه خرده روایت‌های خود از دو فرزند معلولش را با خوانندگانش به اشتراک می‌گذارد. او پدر دو فرزند معلول است، پدری که با صداقت مطلق درباره‌ی همه‌ی احساسات خود نسبت به دو فرزندش می‌نویسد. تنفر، خشم، دل‌خوری، ترحم، امیدواری، نگرانی، سرخوشی و بی‌خیالی و در نهایت عشق، عشقی که با همه‌ی سختی‌هایش به دو فرزند خود، به «دو پرنده‌ی کوچک قُر کرده‌اش» دارد. فورنیه بی‌رحمانه از همه‌ی احساساتش حرف می‌زند تا در نهایت روایتی صادقانه و باورپذیر از سختی‌ها و تلخی‌ها و شاید دلخوشی‌های داشتن دو کودک معلول ارائه بدهد. روایتی که چیزی را درباره‌ی رنج خودش ناگفته نمی‌گذارد. «آنها هرگز واتو را نخواهند شناخت. هرگز به موزه نخواهند رفت. از تمام آن شادی‌ها و مسرت‌هایی که به ادامه‌ی حیات انسان کمک می‌کند، همیشه محروم خواهند‌بود.» «آلبوم خانوادگی ما خالی از عکس است. از بچه‌ها عکس چندانی نداریم، دلمان نمی‌خواهد آن‌ها را به کسی نشان بدهیم. از یک بچه‌ی معمولی در همه حالتی عکس می‌گیریم، با لباس‌های مختلف، فیگورهای متفاوت و در تمام موقعیت‌ها … بزرگ شدنش را می‌نگریم، احساساتی می‌شویم. لحظه به لحظه‌ی رشد و پیشرفتش را دنبال می‌کنیم. اما درمورد یک بچه‌ی معلول چه کسی هست که دلش بخواهد سقوط و پس‌رفت لحظه به لحظه‌ی او را دنبال کند؟» «من در مقام دو فرزند معلول و به عنوان شاهد و گواه، به شرکت در یک برنامه‌ی تلویزیونی دعوت شدم. راجع به بچه‌هایم گفتم، و روی این موضوع که آن‌ها با شیطنت‌هایشان اغلب مرا به خنده می‌اندازند و اینکه نباید بچه‌های معلول را از نعمت خنداندنمان محروم کنیم، تکیه کردم. وقتی یک کودک هنگام خوردن خامه و شکلات سر و صورتش را کثیف می‌کند، همه از این صحنه به خنده می‌افتند؛ اما اگر او یک کودک معلول باشد، هیچ‌کس نمی‌خندد. کارهای او هرگز کسی را به خنده نمی‌اندازد. او هرگز صورتی را که نگاهش کند و بخندد نمی‌بیند، مگر یک چند خنده‌ی احمقانه‌ی تمسخرآمیز.»*

تلاش ما در این پرونده شکستن همین کلان روایت‌هایی ست  که به دیگربودگی‌ها اجازه‌ی سخن نمی‌دهند و پس از آن گوش تیز کردن برای شنیدن خرده روایت‌های اصیل دیگری که از رنج خود، از لحظات عصیان و طغیان خود بر خدا هم سخن می‌گویند، چیزی که به تکثر تجارب معلولیت بینجامد. چیزی که در نهایت به ما بگوید تسلیم باورهای دیگرانی که روایت شخصی خود را غالب کرده‌اند نباشیم و تجربه‌ی ناب خود را، هرچند خلاف جهت است، بگوییم و ثبت کنیم. این پرونده‌ی مختصر به بهانه‌ی سوم دسامبر، آغاز تلاش الف‌یا برای شکستن و نقد کلان روایت‌هاست. بخشی از پرونده‌ی پیش‌رو روایت‌هایی از معلولیت و بخشی دیگر مصاحبه‌ای است با دکتر «نعیمه پورمحمدی»، که به تفصیل خواهید خواند. منتظر نگاه‌ها و نقدها و نظرهای شما هستیم. مثل همیشه.

*قسمت‌های مشخص شده با این نشان از متن کتاب «کجا می‌ریم بابا؟» نوشته‌ی ژان‌لویی فورنیه، ترجمه‌ی محمدجواد فیروزی و چاپ موسسه انتشارات نگاه است.

همچنین ببینید

تردید در وجود داشتن یا نداشتن بعضی اعضای یک جامعه

غلامرضای فیلم مادر علی حاتمی با بازی اکبرعبدی را به خاطر بیاورید که با تمام …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *