خانه / پرونده / یک کروموزوم کمتر

یک کروموزوم کمتر

تازه آمده بودم تهران. دانش‌جوی ترم‌یکی تیاتر بودم و سخت مشغول نوشتن متن و اجراهای کلاسی. اوایل سال از طریق یکی از هم‌کلاسی‌هایم با گروه تیاتری که دوتا از بازیگرهایش مبتلا به «سندرم داون» بودند آشنا شدم. تمام چیزی که از این نام می‌دانستم همین بود که یک کروموزوم از بقیه‌ی آدم‌ها زیادتر دارند و قیافه‌هاشان شبیه هم است. تنها سندرم داونی که از نزدیک دیده بودم، هم‌سایه‌ی خانه‌ی سال‌ها پیشمان بود: وحید. تمام آن سال‌هایی که ما با وحید هم‌سایه بودیم از این که به‌ش نزدیک شوم می‌ترسیدم. اگر برگشتنه از مدرسه توی کوچه می‌دیدم‌اش، مضطرب می‌شدم و نفس‌‌نفس‌زنان خودم را به خانه می‌رساندم. بی‌که دیده باشم با کسی کتک‌کاری کند یا برای کسی مزاحمت درست کند. -جز معدود مواردی که می‌دیدم دارد با بچه‌هایی که توی کوچه اذیتش می‌کنند یا سربه‌سرش می‌گذارند دعوا می‌کند.- از وحید می‌ترسیدم؛ چون با بقیه‌ی آدم‌ها، با پسر دیگر هم‌سایه‌ها فرق داشت.

هرازگاهی سراغ آن گروه تیاتر را از هم‌کلاسی‌ام می‌گرفتم و او فیلم اجراهای جدیدشان را نشانم می‌داد و درباره‌شان گپی می‌زدیم. بازی‌هایشان بی‌نظیر بود و اگر از قبل نمی‌دانستی یا روی چهره‌هایشان دقیق نمی‌شدی، حتی نمی‌فهمیدی با بقیه فرق دارند. کمی بعد، از خلال گپ‌وگفت‌ها به سر هردومان زد که چیزی بنویسیم و از مهران و حسین بخواهیم بازی‌اش کنند. پرس‌وجو کردیم که کجا می‌توانیم پیدایشان کنیم و در نهایت سر از جایی به‌نام «کانون سندرم داون» درآوردیم. آدرس را از اینترنت گرفتم. گشتی توی سایت زدم و بعد هم صفحه‌ی اینستاگرام کانون را پیدا کردم. برخلاف چیزی که تصور می‌کردم، فهمیدم آن‌جا محل نگه‌داری از افراد مبتلا به سندرم داون نیست. بلکه جایی‌ست شبیه مذرسه که برای بچه‌ها کلاس‌های مختلف می‌گذارند و در کنار کلاس‌ها، یک سری کارگاه‌های تقویت مهارت‌های فیزیکی و کلامی و ارتباطی. قرار شد من یک روز بروم آن‌جا سروگوشی آب بدهم و ببینم اوضاع از چه قرار است و چه کارهایی می‌شود کرد. کمی هیجان‌زده بودم و کمی هم نگران از این که چه قرار است پیش بیاید. رفتار بچه‌ها به چه شکل خواهد بود؟ باید چه چیزهایی که مسئول کانون بگویم؟ اگر نپدیرفتند چه؟ و هزار فکر و خیال دیگر.

مجید اولین کسی بود که توی کانون سندرم داون باش آشنا شدم. نشسته‌بودم توی دفتر مدیریت و داشتم خودم را به می‌کردم، که مجید بی‌هوا و بی‌که اجازه‌ئی بگیرد آمد تو. به‌گرمی دست داد و سلام کرد. جا خورده بودم. پرسید: «ببخشید؛ اسم شما چی‌یه؟» گفتم فاطمه. انگار از کشف چیزی شکفته باشد، با خوش‌حالی گفت: «آهاااا! مثل فاطُمه‌ی زهرا زنِ امام حسین!» بعد سنم هم پرسید و این که کلاس چندم‌ام و چندتا خواهر و برادر دارم. تندتند داشت سوال‌پیچم می‌کرد و من بهت‌زده به همه‌ی سوال‌هایش جواب می‌دادم و خانم بنیادی داشت با لب‌خند نگاهمان می‌کرد. تا رسید به این سوال که: «شوما، مجردی، یا ازدواچ کردی؟» خانم بنیادی رو کرد به مجید که: «مجید! شاید خانوم نخوان جواب بدن!» و مجید دستش را به‌نشانه‌ی «تو ساکت!» توی هوا تکان داد. خنده‌ام گرفته بود و به خانم بنیادی علامت دادم که طوری نیست و بگذارید هرسوالی دلش خواست بپرسد. بعدها فهمیدم این‌ها سوال‌هایی‌ست که مجید در دیدار اول با هرکسی ازش می‌پرسد. سوال‌هایش که تمام شد، گفت: «چارشمّه تا جمعه، بازارچه‌ی خیریه، شوما، می‌آی، منو می‌خری. الآنم اگه بام کاری نداری برم. کلاس دارم.» خانم بنیادی خنده‌اش گرفته بود؛ گفت: «بیان تو رو بخرن؟!» مجید که از شوخی خودش کلّی کیف کرده بود با تکان سر تایید کرد و بی‌خداحافظی رفت بیرون. بعد که درباره‌ی مجید از خانم بنیادی پرسیدم، برایم توضیح داد که چهل‌ودوسالش است و اهل اراک و مادرش را در بمباران سال شصت‌وهفتِ اراک از دست داده و حالا با خواهرهایش زندگی می‌کند.

چند روز بعدش بازارچه‌ی خیریه‌ی کانون بود. همان روز اولی که رفتم کانون فرم پر کرده بودم که جزو کادر اجرایی بازارچه باشم. تمام آن چند روز شوق دیدن دوباره‌ی مجید و آشنا شدن با بچه‌های دیگر کانون، از کار و زندگی انداخته بودم. روز اول شال و کلاه کردم و راهی شدم. مجید احتمالاً تا مرا می‌دید با خوش‌حالی می‌آمد سمتم و مرا به دوست‌هایش معرفی می‌کرد. بازارچه توی سوله‌ی بزرگی در پایانه‌ی اتوبوس‌رانی طرشت بود. وارد سوله که شدم چشم گرداندن که بین جمعیت مجید را پیدا کنم. بچه‌ها همه‌شان یک جا جمع شده بودند و یونی‌فرم نارنجی کانون را پوشیده بودند و داشتند با آهنگ شادی که از بلندگوها پخش می‌شد می‌رقصیدند و دست می‌زدند. مجید را بینشان دیدم. با خوش‌حالی رفتم سمتش. روی زمین نبودم. صدایم از شدت هیجان جیغ‌جیغی شده بود؛ گفتم: «سلام آقامجید!» مجید، بی‌که کمترین احساسی از خوش‌حالی، یا هیجان، یا مهربانی توی صورت و صدایش باشد سلام کرد. گفتم: «مجید منو یادت نمی‌آد؟ چند روز پیشا اومده بودم کانون؟» با سردی گفت: «نه. دوسِت ندارم.» سقف سوله روی سرم خراب شد. هرچه برایش توضیح دادم یادش نیامد. داشت گریه‌ام می‌گرفت. دست‌‌ازپادرازتر، برگشتم و چشم دواندم ببینم آشنایی می‌بینم یا نه. خانم بنیادی را توی یکی از غرفه‌ها دیدم. دستم را گرفت و به کادر اجرایی بازارچه معرفی‌ام کرد و سپرد که هوایم را داشته باشند. چند دقیقه بعدش شال نارنجی یونی‌فرم کانون روی دوشم بود و کارت کادر اجرایی دور گردنم و غرفه‌ی ورودی را سپرده بودند به‌م. از برخورد گرمشان و این حجم از اعتماد به کسی که دفعه‌ی اول و نهایتاً دومی بود که می‌دیدندش تعجب کرده بودم. اما از برخورد سرد مجید هنوز گیج و منگ بودم. کمی که با بقیه‌ی افراد تیم اجرایی دم‌خور شدیم، حین گپ‌وگفت با یکی‌شان که اسمش سمیرا بود ماجرا را برایش تعریف کردم. سمیرا گفت که این اخلاق مجید است؛ یک‌دفعه بات لج می‌کند و می‌زند توی برجکت. یک دفعه هم از آن‌ور بام می‌افتد و مهربان می‌شود با آدم. راست می‌گفت. همان روز اول، بعد یکی دوبار که مجید از جلو غرفه‌مان رد شد، یک‌دفعه بی‌مقدمه آمد محکم زد پشت کمرم و گفت: «خسته نباشی قشنگم!»

بازارچه سه روز بود و من توی آن سه روز برای اولین بار با خیلی از بچه‌های کانون آشنا شدم: آیدا؛ دختر خانم بنیادی. که بعدها فهمیدم هم‌اوست که نقش دختر صاحب‌خانه را توی فیلم طلا و مس بازی کرده. و ایده‌ی راه‌اندازی کانون هم در کودکی آیدا به فکر مادرش رسیده. شاهین؛ که بعداً که با هم صمیمی‌تر شدیم گفت نقاشی و ورزش را به‌طور جدی دنبال می‌کند و به‌م تابلوهای نقاشی‌اش را که توی غرفه برای فروش گذاشته بودند نشان داد. علی؛ که او هم نقاش است و ورزشکار و بعدها از مادرش شنیدم به‌تازگی از مسابقات جهانی بدمینتون آمریکا برگشته. حسین، سجاد، عماد، شمیم، یکتا، پرنیان، مائده، کیارش، مهران. هرکدامشان یا نقاش بودند یا موزیسین و بازیگر تیاتر یا مدال‌دار و مقام‌آور رشته‌های مختلف ورزشی. تا روز سوم همه‌شان بام صمیمی شده بودند. مجید هم مهربانتر شده بود و گاهی که از جلو غرفه رد می‌شد می‌آمد تو سلام می‌کرد و خوش‌وبش می‌کرد یا با موبایلش ازم عکس می‌گرفت.

توی آن سه روز کمابیش سعی می‌کردم روابط را کشف کنم؛ روابط بچه‌ها با هم‌دیگر، با خانواده‌هایشان، با من، با غریبه‌هایی که می‌آمدند بازارچه. نتایج برایم شگفت‌آور بودند. روز دوم متوجه شدم رابطه‌ی سجاد و عماد شکرآب است. کمی که سرک کشیدم فهمیدم سجاد از آرزو -خواهر عماد- خوشش می‌آید. آرزو را توی آن چند روز سه-چهار باری دیده بودم. خواهر بزرگ عماد بود و صبح‌ها می‌آوردش بازارچه و شب‌ها هم می‌آمد دنبالش. با سجاد که کمی صمیمی‌تر شدم، به‌م گفت: «می‌تونی شماره‌ی خواهر عماد برا من جور کنی؟ عروسی کنیم عماد بشه برادرزن من.» برایم عجیب بود که تقریباً دست همه‌ی بچه‌ها تلفن همراه می‌دیدم. کمی که سرک کشیدم و از خودشان پرس‌وجو کردم فهمیدم بیشترشان کار با اینترنت و فضای مجازی را بلدند. آن‌ها که خواندن و نوشتن می‌دانستند، پیغام نوشتاری می‌فرستادند و آن‌ها که بلد نبودند، صوتی. از طرفی خنده‌ام گرفته بود و از طرفی مانده بودم چه جواب سجاد را بدهم. تا آن موقع اصلاً نمی‌دانستم این بچه‌ها هم کمابیش نسبت به جنس مخالف دچار احساساتی می‌شوند. نمی‌دانستم واکنش درست چی‌ست. سعی کردم بحث را عوض کنم و جوری که متوجه نشود از زیر درخواستش شانه خالی کنم. بی‌خبر از این که سجاد باهوشتر از این حرف‌هاست. شب که آرزو آمده بود دنبال شاهین و با کادر اجرایی و خانواده‌ی بچه‌ها‌ مشغول گپ‌وگفت بودند، دیدم سجاد رفته سراغش. نقشه ریخته بود به آرزو بگوید با موبایل خودش ازش عکس بگیرد؛ چون دوربین خودش خوب نیست؛ و بعد عکس‌ها را توی تلگرام برایش بفرستد که به این بهانه شماره‌اش را داشته باشد. از نقشه‌ی رندانه‌ی سجاد شگفت‌زده شده بودم.

در آن سه روز هربار که کسی از نزدیکان بچه‌ها را می‌دیدم سعی می‌کردم به‌ش نزدیک شوم و سر صحبت را باز کنم. می‌نشستیم و درباره‌ی اولین باری که فهمیده‌اند فرزندشان مبتلا به سندرم داون است، درباره‌ی این که آن لحظه‌ که پرستار نوزادشان را برای اولین بار در آغوششان گذاشته چه حسی داشته‌اند، درباره‌ی واکنش آدم‌هایی که توی خیابان بچه‌ها را می‌بینند، درباره‌ی این که چه‌طور با کانون آشنا شده‌اند صحبت می‌کردیم. یادم هست اولین بار که مادر علی را دیدم، میان حرف‌هامان با هیجان به‌ش گفتم: «فکر کنم شما خیلی باید خوش‌حال باشید که مامان بچه‌ای مثل علی هستید!» صورتش درهم کشیده شد و نفسی از سینه‌اش بیرون داد و گفت: «اوممم… یه خوبیایی هم داره…» جوابش برایم غیرمنتظره بود. انتظار داشتم حرفم را با شدت بیشتری تایید کند و مثلاً بگوید اگر دست خودم هم بود باز هم علی را این‌گونه که هست انتخاب می‌کردم: با یک کروموزوم بیشتر. اما نگفت و به‌جایش گفت که چه‌قدر از بدو تولد دست‌وپنجه نرم کردن با انواع بیماری‌های قلبی و تنفسی و داخلی و شب و روز را در بیمارستان گذراندن عذاب‌آور است؛ چه‌قدر نگاه‌ها و برخوردهای ترحم‌آمیز دیگران و حتی نزدیکان سنگین است؛ چه‌قدر کنترل رفتار بچه‌ها وقتی بزرگتر می‌شوند، توی خیابان و مهمانی و مدرسه سخت است. و بعد احتمالاً توی دلش گفته بود سختتر از همه‌ی این‌ها، این که دیگران فکر می‌کنند چه‌قدر این آواز دهلی که از دور می‌شنوند، خوش است.

دارد می‌شود یک سال که پایم به کانون باز شده. این میان ماجرای نوشتن نمایش‌نامه دست‌خوش تغییراتی شد و در مسیر دیگری افتاد. با این حال، دست‌کم ماهی یکی دو بار می‌روم کانون بچه‌ها را ببینم. بعضی از مادرها که مرا نمی‌شناسند فکر می‌کنند خواهر یکی از بچه‌ها یا یکی از معلم‌های کانون هستم. وقتی می‌پرسند و برایشان توضیح می‌دهم که نه معلم هستم و نه نسبتی با کسی دارم، تعجب می‌کنند و با نگاهشان می‌پرسند: «پس واسه چی می‌آی این‌جا؟» جوابم یک کلمه است: عشق. گرچه کلمه‌ی پرهیبتی‌ست که استفاده از آن مشروط احتیاط فراوان است؛ اما دقیق‌ترین پاسخ، گیرم که کلیشه باشد و گوش‌آشنا، همین کلمه‌ی سه‌حرفی‌ست. حالا دیگر اگر دیربه‌دیر بروم، اولین کسی که پیام می‌دهد حسین است: «فاطمه چون من دلم تنگ شده است با تمام قلبم دوستان دارم فاطمه عزیز اعتراف میکنم خیلی دوست دارم من فردا کانون هستم حتما شما بیابد من منتزرت هستم خوشحال میشوم اگر بیاید منو شادم میکنی.» با بیشتر بچه‌ها کم‌وبیش توی تلگرام در ارتباط‌ام. مجید گاهی برایم آهنگ یا عکس از خودش می‌فرستد و هربار که می‌بینم‌اش تاکید می‌کند که «آهنگ جدید ایبی و اندی، عکس جدید اگه داری، تلگراف کن.» به‌قول خودش عشق داریوش و گوگوش و ایبی و اندی است و از حافظ و سَندی و احمدْشاملو خوشش نمی‌آید. هر آخرهفته و تعطیلاتی که قرار است بروم کاشان علی اگر بفهمد، یک‌بند پیغام می‌دهد که: «فاطی‌مه، رسد کاکشان؟» «فاطی‌مه، دوباره تهران.» «فاطه‌مه، کی رسد تهران؟» وقتی برایش توضیح می‌دهم که دلم برای خانواده‌ام تنک شده و باید بروم ببینم‌شان، می‌گوید: «فاطه‌مه، فاطی‌مه، قربونت می‌رم، نمی‌ذارم بری کاکشان. نمی‌ذارم.» مثل همه، مثل بقیه‌ی آدم‌های چهل‌وشش‌کروموزومی نمی‌گوید قربانت «بروم». فعلش مضارع التزامی نیست که وعده‌ام بدهد به آینده‌ئی که ممکن است بیاید یا نیاید. می‌گوید همین حالا که داری پیامم را گوش می‌دهی، من این‌جا، این‌ورِ خط دارم قربانت می‌روم. دست‌آخر به‌هزار زحمت راضی می‌شود که بروم، اما به یک شرط: زود برگردم. می‌گوید: «اگه زود نیای تهران، بی‌خّدا، بی‌جونِ ایمام‌حسین، با مأمور و دست‌بند می‌آم کاکشان تو می‌ندازم زندان.»

■■■

از میان تمام گپ‌وگفت‌ها و رفت‌وآمدها با بچه‌ها و خانواده‌هایشان و اتفاقات رنگ‌رنگ این یک سالی که پایم به کانون باز شده، مادر سجاد یک روز که توی حیاط کانون نشسته بودیم و منتظر بودیم کلاس بچه‌ها تمام شود، میان صحبت‌هایمان به‌م حرف عجیبی زد که هنوز برایم تازه و شگفت‌آور است: «با تمام این سختی‌ها، حقیقتی که تو این بیست‌وپنج سالی که مادر این بچه‌ام به‌ش رسیدم، اینه که این بچه‌ها دوست داشتن رو بهتر از ماها می‌فهمن. گاهی نگاه می‌کنم به سجاد، به کارهاش، شیطنت‌هاش؛ پیش خودم فکر می‌کنم اینا یه کروموزم بیشتر از ما ندارن؛ ماها یه کروموزوم کمتر از اونا داریم.»

 

همچنین ببینید

تردید در وجود داشتن یا نداشتن بعضی اعضای یک جامعه

غلامرضای فیلم مادر علی حاتمی با بازی اکبرعبدی را به خاطر بیاورید که با تمام …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *