خانه / روایت / یک دیالوگ و چند روایت از یک فرد و یک زمان

یک دیالوگ و چند روایت از یک فرد و یک زمان

دیشب باز کابوس دیدم دکتر.
مگه سرکوئل نخورده بودی؟
چرا خورده بودم مثل هرشب یه نصفه قرص.
نباید کابوس می دیدی. واقعاً کابوس بود؟
نمی‌دونم. خواب بد دیدم. شلوغ بود. خاطره‌های بد.

روایت اول
جلوی در یک شرکت ایستاده بودم. فکر می‌کنم کار شرکت اقتصادی یا مالی بود. یک صف طولانی جلوی من بود. نمی‌توانستم داخل شوم. رفتم جلو پرسیدم صف چیست. از جواب‌هاشان فهمیدم کارمند شرکت هستند، می‌‌خواهند انگشت بزنند بروند تو، اما دستگاه حضور و غیاب خراب است.
گفتم خوب به جای اینجا ایستادن می‌توانید بروید تو کارتان را انجام بدهید بعد با رئیس‌روسا صحبت کنید تا ساعت ورودتان را به موقع ثبت کنند. هیچ توجهی نکردند به نظرشان آدم ابلهی می‌آمدم.

روایت دوم
می خواستم بروم توی یک شرکت. جلوی شرکت شلوغ بود و مردم توی صف ایستاده بودند. پرس‌وجو کردم فهمیدم کارمندان همان شرکت هستند که ایستاده اند تا دستگاه ثبت ورود و خروج درست شود، ساعت بزنند و بروند تو. دکتر «ق» را هم توی صف دیدم گفتم شما چرا توی صف ایستاده‌اید؟ شما هم مثل من مراجع هستید. نیازی به دستگاه ورود و خروج ندارید. یا نکند کارمند اینجا شده‌اید و من خبر ندارم؟ گفت نه من هم کار دارم مثل تو. کارمند اینجا نیستم.

روایت سوم
جلوی شرکت شلوغ بود. کارمندها توی صف ایستاده بودند تا دستگاه ثبت ورود و خروج درست شود و بروند تو. خواستم توی صف نایستم و بروم تو که نشد. هلم دادند توی صف. ایستاده بودم که باز هلم دادند خوردم به نفرهای جلوی خودم. دیدم یکیشان «ت» است. خواستم سلام و احوال‌پرسی کنم، یاد ماجرای بیش از ده سال پیش افتادم. چیزی نگفتم. عقبی‌ها همین طور هلم می‌دادند. یک بار خوردم به «ت». لبم را غنچه کردم. شد بوسه‌ای بی هوا از پشت گوشش. الان حس آن موقع را یادم نیست؛ نمی دانم در حال دزدی بودم یا معذرت‌خواهی. هر چه بود او متوجه نشد و من هم مدتی بعد از خواب پریدم.

روایت چهارم
جلوی شرکت شلوغ بود. آمدم توی صف نایستم، کارمندهای توی صف جلویم را گرفتند و برم گرداندند توی صف. «ق» و «ت» هم توی صف بودند. نمی‌دانستم آنجا چه کار دارند. دلم نمی خواست بگویم آمده‌ام «ک» را ببینم. هر سه منتظر و معطل ایستاده بودیم. شاید آن‌ها هم نمی‌خواستند من بدانم چه کار دارند. کلا وضع بدی بود.

تبصره: هیچ روایتی – بر خلاف تصور رایج – بازگویی آنچه دیده‌ایم نیست. روایت چیزی است که ما وقت گفتنش از داده‌هایی که در ذهن داریم می‌آفرینیم. روایت ساختار خطی ذهن ما از داده‌ها است. ساختاری که داده‌های آن را، چهارچوب آن را، آغاز و پایان و تمام جزئیات آن را ما تعیین می‌کنیم. در چنین شرایطی صحبت از واقعیت یا رخ‌داد یا چیزهایی از این قبیل نیاز به ساده‌دلی بیش از حدی دارد.

همچنین ببینید

ماجرای ما در عالم

نشست تمام شد و قرار شد منِ مهدی افخمی گزارش نشست را بنویسم. این نگاه …

یک دیدگاه

  1. با درود خدمت استاد علیانی، این روایت دارای زاویه و دریچه ی جالب و متفاوتی بود و من بسیار لذت بردم، سپاس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *