خانه / پرونده / رعنا باید زندگی کند

رعنا باید زندگی کند

رعنا دو قدم کج‌‌‌کج  برمی‌‌‌دارد. قدمِ سوم … صدای گرومپِ افتادنش، زمینِ جلو پایم را می‌‌‌لرزاند.

باسنِ استخوانیش به زمین می‌‌‌چسبد و پاهای دراز و خشکش بین زمین و هوا می‌‌‌ماند. کفِ دست‌‌‌ها روی زمین، سرش به عقب پرت می‌‌‌شود و عینک از بالای سرش تو بغلم می‌‌‌افتد. دستم را بی‌‌‌هوا حمایل سرش می‌‌‌کنم که درست جلو پایم زمین خورده …. لحظه‌‌‌ای همان‌‌‌طور می‌‌‌ماند. صدای نچ نچِ همه بلند می‌‌‌شود. از جایم تکان نمی‌‌‌خورم؛ انگار دلسوزی دیگران غصه‌‌‌ام را سبک می‌‌‌کند. شاید دلم از این که بقیه ببینند چی می‌‌‌کشم، خنک می‌‌‌شود. مثلاً امشب آمده‌‌‌ایم مهمانی. زهرِ مارم می‌‌‌شود؛ هرچند که به این زمین‌‌‌ خوردن‌‌‌هایش عادت کرده‌‌‌ام. بیست و چند سال است که عادت کرده‌‌‌ام. بیست و چند سال است که پوستم مثلِ پوستِ کروکودیل کلفت شده.

همان‌‌‌طور می‌‌‌نشینم؛ طوری نگاه می‌‌‌کنم که دیگران حالیشان بشود “چشم و گوشم از این زمین خوردن‌‌‌ها پر است … بارِ اولش که نیست”.

زمین خوردنش را می‌‌‌دانند؛ از پارگی کنارِ لب یا زخمِ گوشه‌‌‌ی بینی یا دررفتگی‌‌‌های وقت و بی‌‌‌وقتِ انگشت‌‌‌های دست و پاش می‌‌‌فهمند. ولی این که جلو روت زمین بخورد، دردِ دیگه‌‌‌ای ست. سرش را پایین می‌‌‌آورد. یک دستش حمایلِ بدن است؛ با دستِ دیگر جلو صورتش را می‌‌‌گیرد. فکر می‌‌‌کنم گریه می‌‌‌کند. خم می‌‌‌شوم نگاهش می‌‌‌کنم … دستش را برمی‌‌‌دارد؛ تکان می‌‌‌دهد. نامفهوم چیزی می‌‌‌گوید. درست نمی‌‌‌فهمم. می‌‌‌گویم: عینکت؟

سر تکان می‌‌‌دهد که “آره”.

از تو بغلم برمی‌‌‌دارم و نشانش می‌‌‌دهم. می‌‌‌خندم که بخندد و درد یادش برود. عینک را بالا می‌‌‌گیرم: ایناهاش، سالمه. خدا رحم کرد عینکت نشکست.

و می‌‌‌خندم … زورکی … تو دلم غوغاست.

 می‌‌‌پرسم: می‌‌‌خوای بیایی رو مبل بشینی؟

آبِ دهانش را با دست پاک می‌‌‌کند و سر تکان می‌‌‌دهد. زیرِ دستش را می‌‌‌گیرم. پاهای خشکش را می‌‌‌کشد و جمع می-کند. نمی‌‌‌توانم بلندش کنم؛ سنگین است. زیر لب غر می‌‌‌زنم: خدا یا تو رو ور داره، یا منو …

گردن و شانه‌‌‌ام تیر می‌‌‌کشد. ریحانه خواهرش، خواهرِ دوقلویش می‌‌‌آید؛ بازوی خشکش را می‌‌‌گیرد. صدای مادر بلند می‌‌‌شود: صبر کن من بلندش می کنم. غرغر می‌‌‌کنم: بفرما، باز بگید چرا از خونه بیرون نمی‌‌‌یایی …

بدنش سنگین و لَهَر شده. چند روزی هست زمین نخورده بود. دلم می‌‌‌خواست می‌‌‌گفتم “ماشالله رعنایی شده دخترم”. ولی حالا چه ماشالله یی. دارد خم می‌‌‌کند کمرِ من و حتی پدرش را … تو دلم می‌‌‌گویم “کاش همون موقع مرده بودی… خدا منو مرگ بده و راحت کنه”. اشک تو چشمم جمع می‌‌‌شود. لبم را گاز می‌‌‌گیرم و می‌‌‌دانم بیشتر از چند دقیقه طول نمی‌‌‌کشد که حرفم را پس می‌‌‌گیرم. وقتی دستِ خشک و استخوانیش را رو دستم می‌‌‌کشد، بغض می‌‌‌کند و نامفهوم می‌‌‌گوید: بِ بَخ ..شید… و من بی‌‌‌حوصله هی سر تکان می‌‌‌دهم که: چی می‌‌‌گی؟ …چی ؟ تا بفهمم که از افتادن‌‌‌هاش و اذیت شدن‌‌‌های من خجالت می‌‌‌کشد. همان وقت است که مهربانی و معصومیتش خنجر می‌‌‌شود و به دلم نیش می‌‌‌زند. تو کارِ خدا می‌‌‌مانم که آیا همه‌‌‌ی بچه‌‌‌های “این‌‌‌طوری” آن‌‌‌قدر معصوم و مهربانند؟ یا رعنا؟

ریحانه لبِ مبل کنارش می‌‌‌نشیند. چانه‌‌‌اش را بالا می‌‌‌گیرد و دقیق می‌‌‌شود تو صورتش: ببینم چیزیت نشد؟ زبونت … دندونت … خون نیومده؟

رعنا دستِ خشکش را تکان می‌‌‌دهد و اشاره می‌‌‌کند “دَس…ما…ا”

مامان جعبه‌‌‌ی دستمال را می‌‌‌آورد؛ برگی می‌‌‌کشم؛ تا می‌‌‌کنم و بینی‌‌‌اش را می‌‌‌گیرم. زجر از چشم‌‌‌هاش می‌‌‌گذرد.

به ذهنم می‌‌‌آید که چرا؟ و تا بچرخد رو زبانم، یادِ مادربزرگم می‌‌‌افتم. خدا بیامرز ناراحتیم را که می‌‌‌دید می‌‌‌گفت: هیچ وقت نگو چرا؛ چرایش به ما ربطی ندارد ننه؛ فقط شکر.

چراها جمع می‌‌‌شود بیخِ گلویم “چرا همه‌‌‌ی دوقلوها …؟چرا فقط دوقلوهای من باید این‌‌‌طوری …؟ اون وقت می‌‌‌گن ناشکری نکن … می‌‌‌شه؟…”

ریحانه لیوان آبی می‌‌‌آورد و دستم می‌‌‌دهد. جلو رعنا می‌‌‌گیرم؛ حرکتی به دستش می‌‌‌دهد “نِ…ای…خوا…” و دوباره بغض می‌‌‌کند و اشک تو چشم‌‌‌های درشتش پر می‌‌‌شود.

منم بغض کردم. هر بار که زمین می‌‌‌خورد، بغض می‌‌‌کنم و بعد به خودم و زمین و زمان بد و بیراه می‌‌‌گویم. رعنا بریده-بریده می‌‌‌گوید “مو…آی…لَ”.  برگی دیگر دستمال می‌‌‌کشم و چشم‌‌‌هاش رو پاک می‌‌‌کنم. دست می‌‌‌کشم دور و برِ مبل و تشر می‌‌‌زنم: حالا الان موبایل می‌‌‌خوایی سرِ قبرِ من ببری…؟

مامان “نچ” می‌‌‌گوید. دست می‌‌‌کشم زیر مبل؛ پیداش می‌‌‌کنم. دستش می‌‌‌دهم. با کندی موبایل را باز می‌‌‌کند. می-خواهم بخندد … می‌‌‌گویم: نترس، مثلِ خودت جون سخته؛ خراب نشده … هان دیدی سالمه.  بقیه می‌‌‌خندند. خودش هم می‌‌‌خندد … بلندبلند و حرفم را تکرار می‌‌‌کند “مثِ..خواَ..جو..سَخِ…”.

مامان سینی چای می‌‌‌آورد. می‌‌‌نشیند زانو به زانوی رعنا و نازش را می‌‌‌کشد تا یادش برود دردش را؛ “دردهای دلش را”، و چراهایی را که فکر می‌‌‌کنم من مدام هُلِشان می‌‌‌دهم توی فکرش؛ وقت‌‌‌هایی که نمی‌‌‌توانم حرف‌‌‌هایش را درست بفهمم یا خسته می‌‌‌شوم از لباس پوشاندن‌‌‌ها و کندن‌‌‌هایی که کفرم را بالا می‌‌‌آورد؛ حتی از غذا به دست دادنش؛ شستنش… و وقت‌‌‌هایی که زمین می‌‌‌خورد و چند روزی طول می‌‌‌کشد تا بند بخورد چینی دل من و دل اون …

مامان سربه‌‌‌سرش می‌‌‌گذارد و می‌‌‌خنداندش. موهای پرپشتِ سیاهش را باز می‌‌‌کند و دوباره با حوصله می‌‌‌بندد… چایش را فوت می‌‌‌کند و دسته‌‌‌ی لیوان را گَلِ انگشتش محکم می‌‌‌کند تا بخورد.

به مامان می‌‌‌خندد و چایش را کم‌‌‌کم می‌‌‌خورد. فکر می‌‌‌کنم دردش یادش رفته و به صورت مامان خیره‌‌‌ می‌‌‌شوم. نمی-دانم تقدیر چیست. چراها را نمی‌‌‌دانم و به گفته‌‌‌ی مادربزرگِ خدا بیامرز، به من مربوط نیست. روزی که برای دنیا آمدنشان بیمارستان رفتم خوشحالی و نگرانیم پنجاه پنجاه بود؛ هم خوشحال از داشتن دو تا دخترِ دوقلو، هم نگران که چطور از پسِ بزرگ کردنشان بربیایم. نمی‌‌‌دانستم روزگار چه سرنوشتی را برای من و دوقلوهایم رقم زده است؛ منی که باید تا عمر دارم با رعنا رنج بکشم و تحمل کنم؛ عذاب و دردی که با بزرگ شدنش بیشترم می‌‌‌شود. و ریحانه که از بچگی بشود عصاکشِ خواهرِ دوقلویش. اون موقع نمی‌‌‌دانستم و نمی‌‌‌فهمیدم. حتی تو بیمارستان هم کسی نفهمید که یک قل از دوقلوهایم طبیعی نیست. اگر هم شک و شبهه‌‌‌ای داشتند به ما چیزی نگفتند. فقط موقع ترخیص گفتند: رعنا خونش کمه؛ یه کم بی‌‌‌حال و ضعیفه. باید چند روز تو دستگاه بمونه. همین. تا یکی دو ماه بعد که ریحانه یواش‌‌‌یواش گردن می‌‌‌گرفت و رعنا نه. دکتر که بردیم و اندازه‌‌‌ی دور سرش را گرفت، گفت نوعی فلجِ مغزی. اون وقت بود که دنیا رو سرم خراب شد. شادی داشتنِ دوقلو تو دلم مرد؛ تمام شد. ریحانه خوب رشد کرد و نشست؛ رعنا نه. ریحانه راه افتاد و رعنا با حسرت نگاه کرد. حالا هنوز فکر می‌‌‌کنم کاش دوقلو نبودند. این دوتا بودنشان زجرآورتر است. چقدر سخت بود مدرسه رفتنشان. یکی دیپلم گرفت… دانشگاه رفت و اون یکی تا کلاس پنجم؛ آن هم با هزار بدبختی و مصیبت… و دیگر که هم خودت ببری و هم معلم‌‌‌ها جوابت کنند؛ دست برداری و به همان کورسواد رضایت بدهی.

صدای بوق ماشین می‌‌‌آید. ریحانه آیفون را می‌‌‌زند و می‌‌‌رود مانتوی رعنا را می‌‌‌آورد، می‌‌‌پوشاند. کیف و مانتوم را برمی-دارم و ناامید به صورت ریحانه نگاه می‌‌‌کنم. دلم برایش می‌‌‌سوزد. آمده بودم از خواستگاری که برایش آمده بود حرف بزنم و مشورت کنم. قرار است باز یکی برود و یکی بماند تا آخر عمر.

رعنا کج‌‌‌کج قدم برمی‌‌‌دارد؛ کف دست‌‌‌های خشکش را به هم می‌‌‌زند. بریده بریده می‌‌‌گوید “به ما…ما…جو…گف..ای؟” کفش‌‌‌هایش را می‌‌‌آورم جفت می‌‌‌کنم جلو پایش. حوصله ندارم، بهش می‌‌‌توپم: ولش کن… یواش بیا نیفتی حالا تو… می‌‌‌دانم که غصه می‌‌‌خورد؛ از شوهر کردن و رفتن خواهرش غصه می‌‌‌خورد. باز می‌‌‌دانم همان‌‌‌قدرم برای عروسی‌‌‌اش ذوق دارد. رعنای مهربان و خوش‌‌‌قلبِ من. بند کفش‌‌‌هایش را می‌‌‌بندم و نمی‌‌‌دانم برای یکی خوشحالی کنم، یا ناراحتِ اون یکی باشم. هرچند که ریحانه باید ازدواج کند و رعنا زندگی.

همچنین ببینید

تردید در وجود داشتن یا نداشتن بعضی اعضای یک جامعه

غلامرضای فیلم مادر علی حاتمی با بازی اکبرعبدی را به خاطر بیاورید که با تمام …

یک دیدگاه

  1. هرچقدر هم فلسفه بچینیم و صغری کبری که معلول هم یکیه مثل بقیه و این ماییم که به اشتباه ارزش گذاری کردیم و استاندارد درست کردیم باز هم یه چیزی فرق داره. یه چیز آزاردهنده که اشک میاره به چشم آدم. باز هم رنجه. حتی همون فلسفه چینی ها و تغییر نگاه ها هم یه تلاشیه برای اینکه اون رنج رو تسلی بدیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *