خانه / پرونده / خاصیتِ خاص بودن

خاصیتِ خاص بودن

شاید سه‌شنبه صبح بود که گوشی‌ام زنگ خورد. یکی از اساتید دوره‌ی کارشناسی‌ام بود. نمی‌دانم از کجا شماره‌ی من را پیدا کرده بود و بعد از شش هفت سال چه کارم داشت؟ هنوز موقع شنیدن صدایش استرس می گرفتم و لحنم لکنت‌وار می شد. بعد از چه می‌کنی و کجایی‌های معمول، بالأخره حرفش را زد. یعنی خواسته‌اش را مطرح کرد. استادها همیشه یک چیزی از آدم می‌خواهند حتی بعد از شش هفت سال دوری. می‌خواست به یک دانشجو در نوشتن پایان‌نامه‌اش کمک کنم. مدام تأکید می کرد که این دانشجو بسیار مستعد است و شرایط خاصی دارد. چون بلد نیستم نه بگویم قبول کردم. همان روز با دانشجوی خاص مستعد تماس گرفتم و قرار شد پنج شنبه هم‌دیگر را ببینیم. تا پنج شنبه بشود، پنجاه حالت خاص بودن را تصور کردم. حرف زدنش که خوب بود. صدای زیر زنانه‌ای داشت. بسیار مؤدب و دل‌نشین صحبت می‌کرد مثل مجری‌های رادیو یا خانم صدا قشنگ مترو!

اولین پنج شنبه، استرسم را لای شال گردنم قایم کردم. عطر گرم خوشبویم را زدم. سه ساعت جلوی آینه به روسری‌ام ور رفتم و سرِ وقت به اولین قرارمان رسیدم. زنگ را که زدم. همان صدای زیر زنانه، خوش‌آمد گفت و در را باز کرد. دم در ایستادم تا صاحب‌خانه بیاید و راهِ ورود را نشانم بدهد. هر چه باشد اولین جلسه بود و باید مراقب حرکاتم می‌بودم. شاخه‌های لخت درخت انجیر از دیوار خانه‌شان بیرون زده بود. صدای خش خش برگ‌ها توی گوشم پیچید. صدای زیر زنانه، سلام کرد. دست‌های نرم و گرمش دست‌های خشک و سردم را گرفت و به داخل خانه دعوتم کرد. پایم را که توی خانه گذاشتم. بوی تند سیر خورد توی صورتم. راهروی خانه پر از کدو تنبل‌های قدّ و نیم قد بود. گونی‌های برنج، روی هم انبار شده بودند. انگار مغازه ای، چیزی باشد. صدای زیر زنانه خندید و گفت: فهمیدید شمالی هستیم یا نه؟ شمالی بودند. خون‌گرم و مهمان‌نواز. این را از چای خوش عطر و کیک کدو‌حلوایی کنارش فهمیدم و از عذرخواهی‌های پی‌در پیِ میزبان بابت سردی هوا. انگار کنترل آسمان، دست او بوده! صدای زیر زنانه، یک‌ریز حرف می زد. از خودش می‌گفت. از موضوع پایان‌نامه‌اش. از لطف استاد که من را معرفی کرده. از این که دست تنها نمی‌تواند پروژه‌اش را به سرانجام برساند. یک‌سَره عینکش را جا‌به‌جا می‌کرد و انگار بخواهد چیزی را نشانم بدهد دست‌هایش را توی هوا تکان می‌داد. از حسرت مشترکِ کتاب‌های نخوانده می‌گفت. از بوی خوشِ عطرم. از آلبوم‌ها و کتاب صوتی‌هایی که تاقچه‌های اتاق را پر کرده بودند و هر کدام را هزار بار گوش کرده بود. از علاقه‌اش به اَشکال هندسی و سطوح برجسته. من مدام سر تکان می‌دادم و نمی‌گفتم مگر جلسه‌ی خواستگاری است یا مصاحبه‌ی کاری؟ صدای زیر زنانه از دغدغه‌ها و علاقه مندی‌هایش می‌گفت. از این‌که به سر و وضعش خیلی حساس است. باید همه چیزش با هم سِت باشد. می‌گفت موقع خرید کیف و کفش، حتماً باید یکی همراهش باشد مبادا رنگ‌های جلف انتخاب کند. صدای زیر زنانه می‌گفت تایپ ده انگشتی‌اش حرف ندارد. عاشق فصل بهار است که همه چیز صدا دارد از باران تا درخت‌ها. انگار استاد همه‌چیز را درباره‌ی من گفته باشد چیزی نمی‌پرسید و حتی اجازه نمی‌داد بگویم: « چه جالب. منم. منم همین‌طور. عینِ من. چه قدر شبیهیم. می‌تونیم همکاری خوبی داشته باشیم. خوش به حالِت من که وضعیت تایپم تعریفی نداره.» می‌گفت خیلی آن‌تایم! است و مثلاً شش دقیقه تأخیر امروز من برایش شش ساعت گذشته. اخم کردم که بفهمد رابطه‌ی ما ارباب و نوکری یا کارمند و کارفرمایی نیست. او که همه چیزش معمولی بود. مثل خودم ورّاج و حساس. پس چرا استاد این همه روی خاص بودنش تأکید داشت؟ درست است راه رفتنش کمی نامتعادل بود. بیش از حد از دست‌هایش کار می کشید و انگار وسواسی باشد همه چیز را لمس می‌کرد و کمی بیش از حد، حرف می‌زد اما هیچ‌کدام اینها غیر عادی نبود. زیر چشمی اتاق را می‌پاییدم بلکه نشانه‌ی خاصی پیدا کنم. یا  نشانه‌ای مبنی بر خاص بودن. همه چیز سر جایش بود. کتابخانه‌ای بزرگ و شکیل با قفسه‌های موضوع بندی شده. لپ‌تاپی مرتب با اسپیکرهای رنگارنگ. انگار صاحبش عشق موسیقی باشد. کمد لباس‌ها و کشوهای رنگارنگ. نقاشی‌های نقش برجسته. تابلوی معرق کاری نادِ علی. یک قفسه پر از عطر و ادکلن‌های مارک. تردمیل کنار اتاق. داشتم فکر می‌کردم که شاید منظور استاد از خاص، لاکچری بوده که ناگهان نگاهم زیر تخت ماند. اتاق دور سرم چرخید. انگار چله ی تابستان باشد چکه چکه عرق داغ از سر و رویم می‌چکید. به زور بغضم را بیرون نریختم. گفتم: « ببخشید سواد من در سطح کار شما نیست. می ترسم نتونم انتظاراتتون رو برآورده کنم.» توقع داشتم عصبانی یا ناراحت شود. انگار این برخورد برایش آشنا باشد لبخند زد. عینک تیره‌اش را جا‌به‌جا کرد. کیک کدو حلوایی را تکه کرد و داد دستم.

از خش خش برگ‌های درخت انجیر تا خانه‌ی خودمان اشک ریختم. نه برای وضعیت خاص او. نه برای اولین نه گفتنِ ناجوانمردانه‌ام. نه برای عصای سفیدِ زیر تخت. از بچگی هم تا یک نفر بهتر و تواناتر از خودم می‌دیدم حسودی‌ام گُل می‌کرد و گریه‌ام می‌گرفت.

همچنین ببینید

تردید در وجود داشتن یا نداشتن بعضی اعضای یک جامعه

غلامرضای فیلم مادر علی حاتمی با بازی اکبرعبدی را به خاطر بیاورید که با تمام …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *