خانه / روایت / وقتی ما زنده بودیم (۱۵)

وقتی ما زنده بودیم (۱۵)

قسمت پانزدهم: مجموعه‌ی مشترک

اول صبح وقتی هنوز همه خوابیده بودند، رفتم روی طبقه‌ی دوم خانه که نیمه‌کاره بود و سقف نداشت. تپه‌های سبزی خیلی دورتر از ما پیدا بودند. زمین‌های تازه شخم‌زده، سنگ‌های درشت و توسی که کنار بوته‌های خار وسط زمین‌ها افتاده بودند، موتور آب که هنوز تلق‌وتولوق مثل دیشب صدا می‌داد، چند مرد و زن که توی ایوان خانه‌ها نشسته بودند و پاهایشان را در آفتاب اول صبح دراز کرده بودند، مرغ و خروس‌هایی که توی زمین‌ها و چاله‌چوله‌های جاده می‌دویدند و معلوم نبود از کدام خانه بیرون آمده‌اند و البته باد؛ بادی که از روی تپه‌ها آمده بود و بوی سبزه می‌داد. من نشسته بودم روی لبه‌ی بام و به حرکت باد روی چادر قرمز مسافرتی کوچکی که وسط سقف نصبش کرده بودند و چون تویش آدم خوابیده بود با باد تکان نمی‌خورد، نگاه می‌کردم. فکر کردم حتما آدم‌هایی که آن‌جا خوابیده‌اند، تا صبح یخ زده‌اند و حالا تازه توی آفتاب اول صبح خوابشان سنگین شده. کمی بعد آن‌قدر آفتاب زیاد شد که پسرها، پسرهای کوچک دایی‌ها و فارس از توی چادر بیرون آمدند و رفتند پایین. فارس خواهر کوچکش را از مادرش گرفت و با احتیاط آمد نشست کنار چادر قرمز. چون می‌ترسیدند بچه‌اشان توی خانه گرمازده شود. باد روی بام چنان شدید بود که چادر قرمز را به جلو و عقب تاب می‌داد. فاطمه، خواهر چند ماهه‌ی فارس و خاله‌ی کوچک بچه‌ها، که تازه یاد گرفته بود بنشیند، بدن نرمش به جلو و عقب خم می‌شد و موهای زردش با هر بادی، بهم می‌ریخت. رفتم توی آشپزخانه و نشستم روبه‌روی در بازی که درخت‌های انجیر روبه‌رویش بود و آفتاب گرم از وسطش رد می‌شد. فرش قرمز دست‌بافی روی زمین انداخته شده بود. آشپزخانه مثل بقیه‌ی اتاق‌ها گوشه نداشت و دایره‌ای بود.

امل، زنی که دیشب کنار من خوابیده بود، از در آمد تو و دنبال قهوه‌جوش گشت و گفت: «کلا صبحا خیلی زود پا می‌شم بخاطر بچه‌هام. شبم که دیدی اول از همه خوابیده بودم. بخاطر همین باید زود قهوه‌مو بخورم. توام می‌خوای؟» بعد در حالیکه مطمئن نبود چیزی از حرف‌هایش می‌فهمم یا نه، گفت: «چه جالبه که بچه‌ها انقدر زود بزرگ می‌شن؛ وقتی من و عمار نامزد بودیم، محمد انقدر کوچیک بود که با هم می‌بردیمش شهربازی و یه بارم با هم رفتیم خونه‌ی مامانم. خیلی یادم نمونده، ولی این‌که اون بچه الان زن گرفته…»

_«شما چند ساله محمدو ندیدین؟»

_«ما عربستان زندگی می‌کنیم. الان برای اولین باره که دو تا بچه‌هام میان سوریه. تقریبا می‌شه هفت سال! عمار مهندسه، منم حقوق خوندم، اما الان دیگه کار نمی‌کنم. من و عمار توی دانشگاه حلب آشنا شدیم. قهوه بریزم؟»

و فنجان‌ها را توی سینی دایره‌ای کوچکی چید و گذاشت روی زمین و گفت: «تو ایران هم انقدر قهوه می-خورن؟»

سکینه فاطمه را بغل گرفته و گوشه‌ی در ایستاده بود و با عالیه خانم که کنار روشویی بود، حرف می‌زد. بعد هردوتایشان آمدند و کنار ما روی فرش قرمز نشستند و عالیه خانم گفت: «دیشب عمه امیره مارو دعوت کرد صبح باهاش قهوه بخوریم.»

گفتم: «باشه؛ اونجام قهوه می‌خورم.»

این تاکید بر روی با کی و کجا قهوه خوردن، بی‌دلیل نیست. چون قهوه‌ی اول صبح خیلی برایشان مهم است. قهوه حتما باید عربی و با هل فراوان باشد، موقع دم کردن نباید جوش زیادی بخورد چون عطرش می‌پرد، باید تلخ خورده شود و داغ داغ، بدون شیرینی همزمان؛ اما قبل و بعدش می‌شود شیرینی خورد. نباید بلافاصله بعد از قهوه آب خورد، این یعنی از پذیراییتان خوشم نیامد. نباید زود قهوه‌ی مهمان را آورد و فنجان قهوه باید لب به لب باشد و… همه‌ی این‌ها برای همه حتی عالیه خانم که با دیگران فرق داشت، چون سال‌ها در ایران و دور از فرهنگ عربی زندگی کرده هم مهم بود. این برایم عجیب‌ترین مسئله‌ی آن روز صبح بود؛ مراسم قهوه‌خوری. عالیه خانم و امل و سکینه به دیوار آشپزخانه تکیه دادند و  تندتند با همدیگر حرف زدند. من فاطمه‌ی کوچک را از سکینه گرفتم و نشاندم پیش خودم. بچه کل انگشت‌هایش را می‌مکید و همین‌طور نشسته، بالا و پایین می‌پرید. دلش می‌خواست لکه‌ی نور سفیدی را که روی فرش افتاده بگیرد و لابد بخوردش. چون همین‌طور که آب دهانش تمام لباس و دستش را خیس کرده بود، باز هم به پریدن توی جایش ادامه می‌داد. بعد که دید دستش به آن لکه‌ی نور نمی‌رسد، غر زد و بدون این‌که اشک بریزد، اعتراض کرد. سکینه بچه را بغل کرد و همین‌طور که از حرف‌های زن‌ها می‌خندید، به دخترش شیر داد. بچه شیر می‌خورد و زمان خیلی آرام می‌گذشت. بقیه هم بیدار شده بودند. پدربزرگ از صبح زود رفته بود بیرون و با جعبه‌های میوه از در آمد تو و نشست کنار عالیه خانم و حرف زدن همین‌طور ادامه داشت و هرکس بیدار می‌شد، می‌آمد و توی این جمع می‌نشست و تندتند از چیزهایی که برای من نامفهوم بود، می‌گفت.

آخرین ها از این سفرنامه:

وقتی ما زنده بودیم(۱۴)

وقتی ما زنده بودیم(۱۳)

وقتی ما زنده بودیم(۱۲)

همچنین ببینید

وقتی ما زنده بودیم(۱۴)

خانه‌ی سفید انتهای سربالایی، آخرین خانه‌بود؛ بعد از آن فقط زمین‌هایی با سنگ‌های درشت بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *