خانه / پیش از خود فراموشی / جان خرابات(۴)

جان خرابات(۴)

خاطره نگاری از «احمد عزیزی»

پیش از این گفته‌ام که احمد عاشق بود و فرشته وش. پس زدیم بر صف رندان و هرچه بادا باد. احمد دلنشین بود و سراپا لطف و جاذبه. درست نقطه مقابل من که ظاهرا سراپا قهرم. عشق چهره‌های بی‌شمار دارد. اما احمد این وجوه را به جمالی و جلالی تقسیم کرده و آسوده شده بود. مرا جلالی می‌شمرد و خود را جمالی. هردو، خرابات را بر دنیا و آخرت برگزیده بودیم تا هیچ صراطی جز عشق نشناسیم. اکنون احمد از زندانِ تن آزاد شده و پس از نه سال دست‌وپا زدن در میان مرگ و زندگی، در بی کرانگیِ آمرزش، سرمستانه می‌رقصد و می‌خواند:

امشو شو بهاره

یار مه خال داره

ممکی وک اناره

هاوار کتانه، کتانای امیری…

اینکه احمد خودآگاه نبود، هیچ نسبتی با دردمندی و عاشقیِ وی ندارد. نمی‌گویم عاشقانی که مستغرق حیرت‌ا‌ند، سرآمدانند. می‌گویم احمد طی سال‌ها عشق ورزیدن به زیبایی و ستودن آن، چنان در ناخودآگاهی فرو رفته بود که جانش حضور دیگران را برنمی‌تافت. مگر اینکه یا آن دیگری (مهمان یا میزبان یا هرکس…) خراباتی باشد، یا احمدْ چندان در کار خرابات افراط کرده باشد که «استر» را از «مردوخا» بازنشناسد.* چرا احمد به چنین گره‌گاهی رسیده بود؟ ممکن است کسی بگوید چون:

مِی خوردنِ زیاد مرا بی‌دماغ کرد

عادت به هر دوا که کنی بی اثر شود

اما این «پوشش»است. «ستر» است. «نهان روشیِ» اهل خرابات است. به‌قول یکی از همین خراباتی‌ها:

چو غم زیاد شود باده را زیاد کنید

و احمد گرچه بی‌خیال می‌نمود، غمِ «مینو» از درونْ او را خورده و از میان برده بود. نمی‌خواست هشیار باشد و حتی نمی‌خواست باشد. هم ازاین رو احمد را کمتر به چشم می‌دیدیم و می‌دیدم. احمدی که در سال‌های نخست انقلاب، سراپا جلوه و نمود بود و هفته‌ای دو سه شب و روز با من به‌سر می‌برد، در میانه‌ی راه (دهه‌ی دوم انقلاب)، به ماهی یکی دو بار دیدار با من و گاه‌گداری دیدارِ هردوی ما با مولانا علی معلم رسیده بود. می‌پرسیدم: احمد! براگم! چِتَن؟

هویی آرام و بی‌صدا می‌کشید( برخلاف هو زدن‌های قلندرانِ جلالی که هم‌عنان تندر است) و نام مینو را چنان در دل و بر زبان می‌آورد… بگذارید قدری به عقب برگردیم:

احمد پسر شهردار سرپل ذهاب بود و مینو کِشتمند دخترِ یکی از خوانینِ آن حدود و حوالی. هر دو از کودکی با یکدیگر انس گرفته و در نوجوانی آینه‌ی یکدیگر شده و…

ناگهان انقلاب و عزل مرحوم مهدی خان عزیزی و بر باد رفتن توان اقتصادی خانواده و از دست رفتن پایگاه اجتماعی‌اش، همان بلایی را بر سر احمد آورد که بر سر علی اسفندیاری (نیما یوشیج) آمده بود. عشقْ به احمد زخمی کاری زده بود. اما احمد یتیم نشده بود که مثل نیما که به او گفته بودند «صفورا» (لیلیِ نیما) از تو ننگ دارد، به او نیز بگویند لیلی‌ات از تو ننگ دارد. (شاعریْ درمیان خوانین خودپرست، اغلب مایه‌ی ننگ شمرده می‌شد. به نیما گفته بودند ما شاعر نمی‌خواهیم. آدمِ درِ گیوه گشاد، یا شاعر می‌شود یا منجم. دل جوان را به درد آوردند و موجب پدید آمدن «افسانه» شدند.)

مهدی‌خان زنده بود و هرچند جنگْ ناگهان همه‌ی مردم غرب و جنوب کشور را آواره کرده و هریک را به سویی روانه کرده بود، احمد همچنان گمان می‌برد که به زودی همه‌ی امور عالمْ سامان می‌یابد و مینو… اما آه…

پیش از این گفته‌ام که: احمد چندبار ازدواج کرد. اما فرشته ماند…

***

در آغاز نیمه‌ی دومِ سومین دهه از انقلاب، احمد به شهود دریافت که هرچه سروده و نوشته است، به نیروی مهرِ مینو است. به عبارت دیگر، دریافت که مجنون هیچگاه چیزی از خود نداشته و «نائی»، لیلی بوده است. این مرحله از وقوف به حقیقتِ مهر و آیین مهرورزی و یاری، مطلع فرسودن و فروریختن است. (من با رِندیْ هربار تا فرجامین نقطه‌ی تلاقیِ لیلی و مجنون پیش می‌رفتم. اما… بگذریم که گفته‌اند: یک بار جستی ملخک! دوبار جستی ملخک! آخر… آه..)

احمد که گویی سال‌ها خواب بوده و رؤیاهای رنگین و موزون می‌دیده، ناگهان دریافت که اگر تمام جهان را به او بدهند، دیگر سودی ندارد…

خبر بچه دار شدن مینو را چنان تعریف می‌کرد که گویی زنش بچه دار شده باشد. از خوشبختیِ لیلی خوشنود می‌نمود، اما می‌دیدم که برادرِ لطیف‌تر از برگ گلم دارد خشک و پژمرده می‌شود و دیری نمی‌گذرد که بر باد خواهد رفت. معنی نداشت که در حوزه‌ی هنری، در خانه، در خیابان، در کیهان، در نخست وزیری، در انتشارات روزنه، ناگهان بزند زیر آواز و بخواند:

«ای رفیقانی طریقت دردی عیشقم چاره کن»

و زار زار بگرید.

باری… جهان اندک اندک جلوه‌ی مینویی به خود گرفت و احمد را در طوفانِ ستیز با خود (و نه جهان) فرو برد. راهی نمانده بود جز رطلِ گران پیمودن و از مساء تا صباح از بامداد تا پسین‌گاه، نالیدن به کُردی. احمد موسیقی ردیف می‌دانست و علی‌رغمِ آن‌همه سیگار و به قول خانم‌ها، کوفت و زهرمار، خوش می‌خواند و از ته دل و می‌گریاند. می‌دانستم که اگر روزی به آزمون احمد گرفتار شوم، شب را با روز اشتباه خواهم گرفت و به عبارت دقیق‌تر مغزم از کار خواهد افتاد. اجمالاً می‌دانستم که واپسین آزمون من، دشوارترین آزمون خواهد بود و در انتهای آخرین گردنه مرا برباد خواهد داد. اما گستاخ‌تر از آن بودم که پیشاپیش به زانو درآیم. احمد اما خود را به زانو درآورد و راه ملامت را برگزید. چندان‌که یک بار پس از افطاری حوزه‌ی هنری، هنگامی که گفت: «خداحافظ دوریش (کُردیِ درویش). من رفتم»، و پیش از آنکه این هیچکس پاسخی بدهد، تنی چند از برادرانِ هنرمند که محو شیرین‌زبانیِ وی شده بودند، اعتراض کردند که: «کجا؟ فعلا که سرشبه استاد!»، خندید و به من نگاهی انداخت و خیلی راحت گفت: «وقت فضیلتِ عرق می‌گذرد». این دیگر از «ملامت» و «ملامتی بودن» و «مکن به فسق مباهات» آن‌سوتر بود. این دیگر گستاخیِ آشکار و تعدّی به حدود «صاحب وقت» بود. دوسه سال این تهور سالکانه که از تک‌چرخ زدن جوان‌های موتورسیکلت‌سوار بدتر و مضحک‌تر و ابلهانه‌تر می‌نمود، ادامه داشت…

*ضرب‌المثلی است یهودی

خاطره نگاری های دیگر از همین نویسنده:

جان خرابات (۱)

جان خرابات (۲)

جان خرابات (۳)

همچنین ببینید

جان خرابات (۳)

احمد سراپا شیفتۀ زیبایی بود، نه آن‌گونه که مردم عادی یا حتی شاعران که حساس‌ترند. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *