خانه / داستان / روزنامه نگارها دوست دارند که من اگزیستانسیالیست باشم

روزنامه نگارها دوست دارند که من اگزیستانسیالیست باشم

بازخوانی گفت‌و‌گوی لوفیگارو با آلبر کامو

این روزها، روزهایی است که صحبت از جایزه‌های ادبی بسیار شنیده می‌شود؛ از جایزه‌ی ادبی نوبل که چندی پیش اهدا شد تا جایزه‌های متنوع دیگر از قبیل گونکور و فمینا و … که گمانه‌زنی‌ها درباره‌ی برندگانشان بحث داغ روز است.

به همین بهانه، لو فیگارو به سراغ آرشیوهای قدیمی‌اش رفته و از دل تاریخ مصاحبه‌ای با آلبر کامو را بیرون کشیده که سال‌ها پیش از اعلام شدن نامش به عنوان برنده‌ی نوبل ادبی انجام گرفته است. خواندن دوباره‌ی متن مصاحبه خالی از لطف نیست.

پیش از این که به سراغ مصاحبه بروم، مختصری از آلبر کامو می‌نویسم. آلبر کامو در هفتم نوامبر۱۹۱۳ در دهکده‌ای در کشور الجزایر و در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد. پدرش فرانسوی و مادرش اسپانیایی بود. آلبر یک‌ساله است که آتش جنگ جهانی اول روشن می‌شود. پدرش به جنگ اعزام می‌شود و در جبهه‌ی جنگ کشته می‌شود و تامین احتیاجات زندگی بر عهده‌ی مادرش قرار می‌گیرد. شاید همین تجربه‌ی فقر در دوران کودکی است که  در او حس احترام و همدردی با رنج درماندگان را برمی‌انگیزد. درخشش او در دوران تحصیل ابتدایی سبب می‌شود به هزینه‌ی دولت وارد دبیرستان شود، ضمن این که شب‌ها کارگری می‌کند. از این پس کامو زندگی در دنیایی دوگانه را تجربه می‌کند؛ روزها دنیای تفکر و تحصیل با ثروتمندان و شب‌ها دنیای دشوار و سخت فقر. در دوران تعطیلات مدرسه در کتاب‌فروشی‌ها کار می‌کند و با زبان انگلیسی و اسپانیایی آشنا می‌شود. در سال ۱۹۳۵ لیسانس فلسفه می‌گیرد. در فاصله‌ی سال‌های پس از آن و به واسطه‌ی فضای حاکم بر دنیا، به جنبش‌های ضد فاشیستی (با هانری باربوس و رومن رولان) و حتی کمونیستی (با ژان گرونیه) وارد می‌شود. در ۱۹۳۸ وارد حرفه‌ی روزنامه‌نگاری می‌شود و در روزنامه‌ی الجزیره‌ی جمهوری‌خواه آن روزها، نقدی بر رمان تازه منتشرشده‌ی تهوع اثر سارتر می‌نویسد که ماندگار می‌شود. در سال ۱۹۴۰ جنگ جهانی دوم آغاز می‌شود. روزنامه تعطیل می‌شود و کامو مجبور به ترک الجزایر می‌شود و قدم به پاریس می‌گذارد و در روزنامه‌ی عصر پاریس مشغول می‌شود. در سال ۱۹۴۲ رمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی افسانه‌ی سیزیف را منتشر می‌کند و در همان سال به عضویت گروه مقاومت فرانسوی به نام «نبرد» درمی‌آید. در همان گروه است که با ژان پل سارتر آشنا می‌شود.

رمان طاعون‌اش در سال ۱۹۴۷ به چاپ رسید و در زمان خود پرفروش‌ترین کتاب فرانسه شد. او دیدگاه‌های سیاسی خود را داشت و همه جا آزادانه ایده‌هایش را بیان می‌کرد. به طور مثال در ۱۹۵۲ و پس از عضویت اسپانیا به رهبری ژنرال فرانکو در سازمان ملل، از کار خود در یونسکو استعفا داد. در ۱۹۵۴ مسأله‌ی استقلال الجزایر و اخراج الجزایری‌های فرانسوی‌تبار آغاز شد و کامو در برابر آن موضع گرفت و تا پایان عمر بر موضع خود باقی ماند. در ۱۹۵۶ سقوط را منتشر کرد و در ۱۹۵۷ جایزه‌ی نوبل ادبیات را گرفت.

کامو در زندگی کوتاه خود دو بار ازدواج کرد و زندگی عاطفی پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشت. او در چهارم ژانویه ۱۹۶۰ و در سن ۴۷ سالگی در اثر سانحه‌ی تصادف رانندگی درگذشت. هنگامی که کشته شد مشغول کار بر روی نسخه‌ی اول رمان تازه‌ای بود به نام آدم اول. این کتاب با همین نام و به طور ناتمام در ۱۹۹۵ توسط همسر و فرزندانش به چاپ رسید.

 

آلبر کامو- ۱۹۴۶ : « روزنامه نگارها دوست دارند که من اگزیستانسیالیست باشم. »

 

آرشیو روزنامه‌ی لو فیگارو – ۱۷ اکتبر ۱۹۵۷، آلبر کامو جایزه‌ی نوبل ادبیات را دریافت کرد.  «روزنامه‌نگارها دوست دارند که من اگزیستانسیالیست باشم»؛ این جمله برگرفته از مصاحبه‌ای است با  آلبر کامو در سال ۱۹۴۶ که در سرویس فرهنگی لو فیگارو توسط گائتان پیکون انجام گرفته است. آن زمان کامو ۳۳ سال داشت ولی با وجود جوانی با رمان بیگانه‌اش به شهرت رسیده بود.

 

کامو در حالی که از شنیدن خبر دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات شگفت‌زده است، اظهار می‌کند: « باید این جایزه به مالرو می‌رسید ». از پایان دهه‌ی چهل میلادی تا به امروز، نام نویسنده‌ی رمان بیگانه به همان اندازه که نام مالرو پرآوازه است به گوش همه رسیده است. با تمام این اوصاف ولی وقتی رمان سقوط در سال ۱۹۵۶ به چاپ رسید، باز هم شگفتی داوران را برمی‌انگیزد.

 

سفیر سوئد شخصاً در دفتر کار گاستون گالیمار در خیابان اونیوسیته حضور می‌یابد تا خبر دریافت جایزه را به طور رسمی اعلام کند. «نویسنده‌ی رمان طاعون از صبح امروز خود را از تیررس خبرنگاران دور نگه داشته است». این نقل قول از ژان پراستو در روزنامه‌ی لو فیگارو به تاریخ ۱۸ اکتبر ۱۹۵۷ به ثبت رسیده است.

 

« یک فرانسوی از الجزایر »

 

سفیر سوئد خطاب به کامو: «شما نهمین فرانسویی هستید که این جایزه‌ی ارزشمند را از آن خود می‌کند. من بسیار مفتخرم که می‌بینم فرانسه این چنین با فاصله در این رقابت بزرگ جهانی از دیگر کشورها پیشی گرفته است. مثل قهرمانان نمایشنامه‌های کورنی، شما مردی هستید که برخاست تا معنای دیگری به “ابزورد”  ببخشد و از دل شکست‌ها، لزوم زنده نگه‌داشتن امید را بانگ برآرد…». بعد از شنیدن این اظهارات، آلبر کامو از آکادمی سوئد به خاطر تمایز قائل شدن بین کشورش و تبارش – «کشورم و یک فرانسوی از الجزایر» (آن‌چنان که خودش می‌گوید) – تشکر کرد.

 

چند روز پس از آن و در تاریخ ۲۶ اکتبر ۱۹۵۷، لو فیگارو تریبون را در اختیار برندگان سالیان گذشته‌ی جایزه‌ی نوبل می‌سپرد تا به برنده‌ی جدید تبریک بگویند. «صرف نظر از این که هر یک از ما در پاسخ به پرسش‌هایی که از ما مطرح شده چه می‌گوییم، چیزی بدتر از این وجود ندارد که وانمود کنیم خبر را نشنیده‌ایم؛ همان کاری که بسیاری از همکارانمان تا به این لحظه انجام داده‌اند. کامو پیشتر وقتی پیامی مشابه شنید به آن پاسخ داد. همین صدای جوانی است؛ صدایی که یک نسل با آن هم‌نوایی می‌کند، که توانست دل هیأت داوران را به دست آورد». فرانسوآ موریس از آکادمی فرانسه، نوبل ادبیات ۱۹۵۲.

 

«هر اثر جدید، هر قدر هم که غیرمنتظره باشد، یک قدم به جلو در مسیری است که هر کسی در پیمودن آن تنها است، ولی سال‌ها است که به پیمودن آن اهتمام گمارده و نهایتاً او را به منزلی خواهد رساند. طی این مسیر با عهد و پیمان‌های زیادی در هم آمیخته است. شاید جوان‌ترها هنوز به این مهم نرسیده باشند، ولی شکی نیست که همین نکته توجه اعضای آکادمی سوئد را به خود جلب کرد». روژه مارتین دو گارد، نوبل ادبیات ۱۹۳۷.

 

آلبر کامو جایزه‌ی خود را در دهم دسامبر ۱۹۵۷دریافت می‌کند. او در متن سخنرانی سپاسگزاریش، آن‌چه را که برایش حرفه‌ی نویسندگی معنا می‌شود ترسیم می‌کند: «نویسنده نمی‌تواند امروز خود را در خدمت آنان که تاریخ را رقم می‌زنند قرار دهد، بلکه باید در خدمت آنانی باشد که از تاریخ رنج می‌برند. اگر چنین نباشد، خود را از هنرش محروم کرده و تنها خواهد ماند…».

 

در زیر، مصاحبه‌ی آلبر کامو را چنان‌که در مقاله‌ای به سال ۱۹۴۶ به چاپ رسیده، بخوانید. او از خود در برابر اگزیستانسیالیست بودن دفاع می‌کند. او تمایل دارد که پیش از هر چیز در زمره‌ی نویسندگان شمال آفریقا بازشناسانده شود؛ چنان‌که خود در مقابل گائتان پیکون اعتراف می‌کند آفریقا برایش همیشه و همیشه «شور پنهان من» باقی می‌ماند و خاک آفریقا «تنها خاکی است که آن را به واقع حس می‌کنم».

مقاله‌ای به تاریخ ۱۰ اوت ۱۹۴۶، لو فیگارو .

 

مصاحبه با آلبر کامو

 

ساختمانی سفید و کوتاه در میان سایر ساختمان‌های بلند و سیاه. این‌جا منزل نویسنده‌ی مشهور و مزین به جوایز بسیاری است که ما او را با سه حرف ساده‌ی ان. آر. اف در رمان‌های محبوبش می‌شناسیم. آیا روزی شاهد خواهیم بود بر این دیوار تابلوی طلایی کوچکی نصب شود تا به رهگذران نقش مهمی را یادآوری کند که این ساختمان در تاریخ ادبیات کشورمان ایفا کرده است؟

در اتاق‌های کوچک و خالی این خانه، چندین نفر از بزرگ‌ترین نویسندگان قرن صحبت کرده‌اند ، فکر کرده‌اند و خلق کرده‌اند. در یکی از همین اتاق‌ها، آلبر کامو که به تازگی از سفری به آمریکا بازگشته و یک نمایشنامه در دست دارد، یعنی بین یک تجربه‌ی اجتماعی جدید و یک رمان در حال نگارش، می‌آید تا نفسی تازه کند، با نویسندگان جوانی ملاقات کند که به یمن سال‌ها درخشش ادبی‌اش شیفته‌ی او هستند؛ شاید هم با فرصت‌طلبانی روبه‌رو شود که بیشتر دوست دارند او را به حرف بکشند.

 

آلبر کامو به سمت من می‌آید. اولین بار است که او را می‌بینم. قدبلند است و شانه‌های پهنی دارد. صورتش برنزه است، کشیده و استخوانی. موهای مشکی‌اش را از پیشانیش به عقب شانه کشیده و خطوط بلند روی پیشانیش به وضوح دیده می‌شوند. لب‌هایش پهن است. دستانی قوی دارد که به دستان نویسندگان شباهتی ندارد. این کسی که پیش روی من نشسته به هیچ وجه یک روشنفکر نیست، بلکه مخاطب من یک نابغه است. در آلبر کامو نوعی روشن‌بینی توأم با صبر و تفکر یافت می‌شود ولی فقط این‌ها نیست؛ یک انرژی نهفته و میل به زندگی که نه تنها از تب و تاب شخصیتش نمی‌کاهد، که تند و تیزترش می‌کند.

 

آلبر کامو بازی نمی‌کند؛ او خیلی ساده پیش چشمان شما زندگی می‌کند.

 

من افسانه‌ی آلبر کامو را می‌شناسم؛ در سی و دو سالگی مشهور است. با وجود این، زندگی در سکوت را ترجیح دهد به حواشی شهرت؛ سکوتی که خواب راحت برایش به ارمغان آورده است. خودش می‌گوید آنهایی که آثارش را می‌خوانند بی آن که از خودش صحبت کنند را ترجیح می‌دهد به آنهایی که از او صحبت می‌کنند بدون این که آثارش را خوانده باشند؛ و هر دوی این‌ها را به همه‌ی آن‌هایی که به سراغش می‌آیند تا مجبورش کنند از خودش حرف بزند. ولی من از همان لحظه-ی اول در برابرش احساس راحتی می‌کنم؛ به خاطر این رفتار دوستانه و در عین حال بدون صمیمیت؛ این سادگی دلنشین؛ این که بی‌پرده از خود تعریف می‌کند گویی در آینه‌ها به خود می‌نگرد. همه‌ی این‌ها سبب می‌شود حس خیلی خوبی داشته باشم. دیروز در چنین فضایی بود که ترکش کردم و بین ما پلی از حرف‌ها معلق ماند. آلبر کامو نقش بازی نمی‌کند؛ خیلی ساده پیش چشمان شما زندگی می‌کند.

 

آلبر کامو بسیار راحت و آرام و دلنشین و با حرکاتی نرم و در سکوت، در دفتر کارش راه می‌رود. این آرامش و سکوت با انرژی نهفته در درونش خیلی هماهنگ نیست. نگاهش که می‌کنم، می‌فهمم که چرا نیاز داشت خودش تجربه کند؛ درباره‌ی مقاومت و خبرنگاری سیاسی صحبت می‌کنم. حس می‌کنم آماده است تا از همه‌ی درهایی که در زندگی به رویش باز می‌شود صحبت کند تا به زندگیش کامل‌ترین معنی را ببخشد.

 

پنجره‌ی اتاقش به تراس باز می‌شود و به خیابان سن سباستین بوتن. چند تا گلدان سبز دارد که خیلی از چشم‌انداز شهری پیش رو نمی‌کاهند. بارقه‌ای از نور خورشید، که در برابر اشعه‌های نور خورشید در الجزیره بسیار کم‌فروغ است، از روی سقف‌های رنگی خانه‌های اطراف بازتابیده می‌شود و از پنجره به داخل اتاق می‌تابد و چندتایی از کتاب‌های توی یک قفسه را روشن می‌کند. سری کامل آثار آندره ژید، در جستجوی معبد گمشده.

 

چند کلمه‌ی معمولی بینمان رد و بدل می‌شود. زنگ تلفن به صدا درمی‌آید. کامو لب به شکایت می‌گشاید : نمی‌شود این‌جا کار کرد. چند روز دیگر می‌روم جایی در اطراف شهر…

 

–           روی رمان جدیدتان کار می‌کنید؟

–           رمان اوّلم، بیگانه، فقط یک پیش‌درآمد بود. روزنامه‌ها طوری از آن صحبت کردند گویی من تمام زندگی حرفه-ایم را در آن چند صفحه در معرض عموم قرار داده‌ام. منتقدان گاهی اوقات خیلی عجله می‌کنند.

 

تلفن، نقد، خبرنگارها؛ تناسخ متوالی دنیایی که کامو تاب تحملش را ندارد. من هم به نوعی احساس گناه می‌کنم.

 

–           کتاب جدیدی که روی آن کار می‌کنم در واقع یک رمان است که خیلی سخت و کند پیش می‌رود؛ تکنیکی که هم دارم یاد می‌گیرم و هم دارم پیاده‌اش می‌کنم.

–           یک رمان در رابطه با طاعون؛ این‌طور نیست؟ بخشی از آن همراه با چند اثر دیگر در سوییس در زمان اشغال به چاپ رسید؛ این‌طور نیست؟

–           همین‌طور است؛ داستان شیوع طاعون در اوران است.

 

اوران… من اتفاقاً به تازگی یک مقاله خوانده‌ام در چند صفحه‌ و در ستایش اثر کامو که در مجله‌ی آرش به چاپ رسیده بود با عنوان «معاون وزیر و تالار اوران». نوشته‌ای درخشان و سوزاننده که در آن سبزه‌ها همچون شراره‌های آتش می‌درخشند و از دل خاک خشک آفتاب‌خورده‌ (آفریقا) بیرون می‌زنند.

 

–           جمیلا، الجزیره، اوران … شما به آفریقا وفادار مانده‌اید؟

 

من ظاهراً بر نقطه‌ی حساسی دست گذاشته‌ام. صورت آلبر کامو نشان می‌دهد گویا می‌خواهد نهان‌ترین رازش را افشا کند. نگاهش از عمق پنجره‌ها عبور می‌کند؛ از آسمان خاکستری و در عین حال تابستانی پاریس به خاطره‌ی آبی همیشگی و پرعمق آسمان آفریقا.

 

«اگر قرار باشد به هر قیمتی من به گرایشی پیوند زده شوم، ترجیحم این است آن گرایش ”شمال آفریقا” باشد.»

 

–           من چیزی نمی‌نویسم که به هر شکلی با خاکی که از آن برخاسته‌ام پیوندی نداشته باشد. امروز ما به نویسندگان اجازه‌ی تنها بودن نمی‌دهیم. حتما باید به گروهی وابسته باشند یا برچسبی به آن‌ها چسبانده شده باشد. بنابراین اگر قرار باشد به هر قیمتی من به گرایشی پیوند زده شوم، ترجیحم این است که آن گرایش ”شمال آفریقا” باشد.

–           گرایش شمال آفریقا؟ می‌شود شما چند نویسنده‌ی متعلق به این گرایش به ما معرفی کنید؟

–           بله البته. گابریل اودیلسو، ژول روی، ژان آمروش، ژان گرونیه که استاد من بود و من خیلی به او وامدار هستم. من فقط و فقط به این چند نفر احساس نزدیکی می‌کنم.

–           من این مانیفست را با اجازه‌ی شما باز نشر خواهم داد. این در واقع به من اجازه می‌دهد که اظهار کنم شما اگزیستانسیالیست نیستید…

 

اگزیستانسیالیست! کامو می‌خندد.

 

–           همین را بنویسید؛ همین را اعلام کنید. خواهید دید که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. روزنامه‌نگارها می‌خواهند که من اگزیستانسیالیست باشم و از آن‌جایی که اصلاً نمی‌دانند اگزیستانسیالیسم چیست، خیلی سخت می‌شود آن‌ها را راضی کرد.

–           بله. بین شما و اگزیستانسیالیسم هیچ رابطه‌ی مشخصی وجود ندارد. با وجود این، به نظرم می‌رسد که شما موفقیت رمان بیگانه را با این ادعا که خودتان را در قالب همین گرایش ”شمال آفریقا” قرار می‌دهید محدود خواهید کرد. آن‌چه من در کتاب شما دوست داشتم، تجربه‌ی حساسیت انسان معاصر بود؛ نوعی حساسیت کلی به همه چیز. در واقع به همین جهت هم هست که این ادعا خیلی هم بیراه نیست که رمان شما را نمی‌توان همراستا با رمان‌های سارتر در نظر گرفت.

 

«واقعیت این است که من از گرایش شمال آفریقا بیشتر از هر گرایش دیگری آموختم. شخصی‌ترین احساساتم را با این نگاه بود که توانستم بیان کنم.»

 

آلبر کامو سیگاری روشن می‌کند و برای لحظه‌ای به فکر فرو می‌رود:

 

–           همه‌ی آن‌چه می‌توانم برایتان بگویم این است که در واقع من از گرایش شمال آفریقا بیشتر از هر گرایش دیگری آموختم. شخصی‌ترین احساساتم را با این نگاه بود که توانستم بیان کنم. آن‌چه من در کتاب خودم می‌بینم، حضور غیرفیزیکی و احساسات نفسانی است که منتقدان اصلاً ندیدند؛ زمین، آسمان و مردی از جنس آسمان و زمین. مردان آن سرزمین همه خیلی ساده مثل قهرمان من زندگی می‌کنند. طبیعتاً شما رمان بیگانه را خیلی خوب درک می‌کنید ولی یک الجزایری بسیار راحت‌تر و بسیار عمیق‌تر داستان را درک خواهد کرد.

 

آلبر کامو دفترچه‌ای را از روی میز کارش برمی دارد و خیلی بی‌دقت آن را ورق می‌زند: پیام یونان. برای لحظه‌ای خیره می‌ماند. تصویر نبرد خدایان که روی یک گلدان نقاشی شده، متعلق به پنج قرن پیش از میلاد مسیح. آسمان یونان شبیه آسمان الجزایر است.

 

–           به هر حال، این خاک تنها خاکی است که من را حس می‌کنم.

–           پاریس چطور؟

–           پاریس، بله، پاریس یک مجموعه‌ی هنری است؛ خاک نیست. من رو ببخشید!

 

صدای زنگ تلفن بلند می‌شود.

 

–           حالا به غیر از این که به تلفن باید جواب بدهید، این رمان تنها کاری است که در دست دارید؟

–           نه، تصمیم دارم به افسانه‌ی سیزیف پایانی درخور تقدیم کنم. این بار هم، نقدها در قضاوت خیلی عجله به خرج دادند. پیام اخلاقی کتاب اولم اصلاً هیچ چیز مشخصی نیست. من فقط سعی داشتم تمام نتایج پوچی و تباهی را به تصویر بکشم.

–           تباهی؟

 

«ما نمی‌توانستیم در برابر اشغال سر تعظیم فرود بیاوریم.»

 

–           منظورم هرج و مرجی است که ناپدید شدن خدا در دنیا به وجود آورده بود. ولی ورای این تباهی شناخته‌شده، [من به عنوان نویسنده] باید ممکن بودن یک رفتار اخلاقی را پایه‌گذاری کنم.

–           شاید تجربه‌های اجتماعی شما (مثلاً حضورتان در مقاومت) باعث شده که فکر کنید الزاماً چنین چیزی باید وجود داشته باشد؟

–           قطعاً همین‌طور است. هیچ معنایی در جهان نیست ولی در عین حال چیزهایی وجود دارند که نمی‌شود انجامشان داد یا قبولشان کرد. ما نمی‌توانستیم در برابر اشغال سر تعظیم فرود بیاوریم یا همرزمی را به گشتاپو لو بدهیم. رفتارهایی وجود دارند که از رفتارهای دیگر بهترند؛ رفتارهایی که منجر به آزادی می‌شوند یا عدالت. من به دنبال استدلال‌هایی هستم که به خودم امکان توجیه بدهد.

–           شما فکر می‌کنید آیا اساساً می‌توانیم موفقیتی در این زمینه داشته باشیم؟ من به نوبه‌ی خودم البته تمایل دارم این نظر را تایید کنم که «دلایل افتخار روی پای خود نمی‌ایستند؛ این انسان‌ها هستند که به جای آن‌ها روی پای خود می‌ایستند».

 

آلبر کامو سیگار دیگری روشن می‌کند و سرش را خیلی محکم تکان می‌دهد.

 

–           نه، نه … من به فرآیند فکر بیشتر باور دارم تا به چیزهای دیگر … من فکر نمی‌کنم که هر چیز بیخودی را بشود انکار کرد.

 

من به ژست متفکر آلبر کامو فکر می‌کنم؛ به این نویسنده‌ی اهل شمال آفریقا، این‌قدر زنده، این‌قدر حاضر، که در تمام حرف‌هایش از سبک کلاسیک هم چیزی به میراث برده است. او به قدرت انگیزش فکر اعتقاد دارد.

آلبر کامو را ترک می کنم، در حالی که اطمینان دارم سرنوشت فرصت مصاحبه با یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر تاریخ کشورمان را نصیب من کرده است .

گائتان پیکون

برگرفته از مقاله‌ای به قلم ماری اود بونیل در سرویس فرهنگی لو فیگارو، بخش تاریخ. ۱۶ اکتبر ۲۰۱۷

 

همچنین ببینید

هنرِفوتبال، فوتبالِ هنری

یک بار از ادبیات ورزشی سخن گفتیم، از تاریخچه و از انواع آن، اما این بار قدمی فراتر می‌رویم و ورزش به طور جدی ــ در این مطلب فوتبال ــ را بررسی می‌کنیم و به نقطه‌ای اشاره می‌کنیم که ورزش و هنر و ذاتاً ادبیات به یکدیگر می‌رسند. بارها و بارها درباره‌ی اتفاقات دراماتیک در این ورزش عجیب شنیده‌ایم؛ پس بگذارید نگاهی گذرا بیندازیم به مصداق‌های انکارناپذیری از آن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *