خانه / روایت / آفتاب شب‌های سارایوو

آفتاب شب‌های سارایوو

«شب‌های شعر سارایوو» در پنجاه و ششمین ایستگاهش می‌خواست میزبان شاعرانی از ایران هم باشد. چه بسا در ایستگاه‌های قبلی و در پنجاه و پنج سال گذشته هم چنین قصدی داشته اما نتوانسته. چون به شاعران ما دسترسی نداشت. اصلا امکان این را نداشته که از مسافتی دورتر، از آسیا هم شاعرانی را دعوت کند. به ترتیب و طریق امسال آن‌ها دو شاعر از ایران هم دعوت کرده بودند و «بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان» هم این امکان را فراهم کرده بود که شاعران ایرانی دعوت شده به بوسنی اعزام شوند. من و «حمیدرضا شکارسری» مهمان‌هایی بودیم که باید به بوسنی می‌رفتیم و رفتیم.

راستش را بخواهید توقع و تصور من این بود که با کشوری ویران‌شده روبرو شوم. در سال‌های نوجوانی من یکی از چیزهایی که مدام تکرار می‌شد و در همه‌ی خبرها حضور و بروز داشت خبرهای مربوط به جنگ بوسنی بود. با همان ذهنیت و برداشت من رفته بودم که ویرانه‌های آن جنگ را ببینم اما تقریبا هیچ اثری از جنگ در آن کشور ندیدم. حداقل آثاری را که بروز و ظهور خارجی داشته باشند در کوچه و خیابان ندیدم، الا بعضی ساختمان‌ها که هنوز رد گلوله‌ها و خمپاره‌ها را روی خود داشتند.

گفتم بروز و ظهور ظاهری، و وقتی این را می‌گفتم عمد داشتم. چون سارایوو و دیگر شهرها و روستاهای بوسنی در عین آرامش و آسودگی نشانه‌هایی از اندوهی داشتند که از همان مسیر فرودگاه تا سارایوو هم می‌توانستی به آن پی ببری. اندوهی که گاهی در میان پارک‌ها نشانه‌هایش را بروز می‌داد. در قبرهایی که سنگ‌هایشان در مکانی چون پارک بیشتر از هرجای دیگری به چشم می‌آمد. حکایت این قبرها چیزی نبود جز اینکه در روزهای محاصره‌ی سارایوو آنقدر دقت در زدن آدم‌ها زیاد شده‌بود که مردم نمی‌توانتستند بیشتر از یک حد تردد کنند. یا اگر هم می‌توانستند فرصتش را نداشتند. آن‌ها حتی فرصت سوگواری هم نداشتند و در نزدیکترین جایی که سنگفرش یا آسفالت نبود و می‌شد زمین را کند، عزیزانشان را به خاک می‌سپردند. حالا از آن‌همه بغض سنگ‌هایی مانده‌اند به نشانه‌ی مدفون شدن جوانی یا پیری و چه بسا مزارهایی هم بوده‌اند و هستند که ردی از آن‌ها به جا نمانده‌است. زیرا از خانواده‌ای که عزیزانشان را خاک می‌کرده‌اند کسی زنده نمانده که بتواند علامتی بگذارد به یاد عزیزانش و نامی بنویسد از آن‌ها.

یکی از انواع بروز بغض‌ها نیز با حرکت کردن پیش می‌آمد. مثلا ما با رایزن فرهنگی‌مان یا کارمند رایزنی به هر طرف می‌رفتیم جایی برای نشان دادن پیدا می‌شد و اغلب اوقات در چنین مواردی جمله‌ی آن‌ها اینطور آغاز می‌شد که: «اینجا همانجایی است که…»

افتتاحیه‌ی جشنواره در ساختمان قدیمی «ویچنیتسا» بود. در مرکز شهر سارایوو. وقتی در مقابل ساختمان ایستادیم «صالحی» گفت: «این همان سالنی است که در زمان محاصره‌ی بوسنی به آتش کشیده و نابود شده‌است. اینجا میراث‌دار همه‌ی یادگاران تاریخی بوسنی بوده و در آن جنگ خاص تقریبا به تمامی ویران شده و بعدها از نو ساخته شده‌است. و بعد ما بودیم که باید مجسم می‌کردیم چگونه این بنای باشکوه قربانی جنگ شده و دوباره روی پای خود بلند شده‌است.»

از همان افتتاحیه معلوم بود که در اروپا به طور اعم و در بوسنی به طور اخص ماجراهای مربوط به برنامه‌های شعرخوانی به کلی با آسیا به طور اعم و ایران به‌طور اخص فرق دارد. ما منتظر بودیم که ده تا مسئول بیایند و تا نفس دارند درباره‌ی دستاوردهایشان داد سخن بدهند. بعد یک گروه موسیقی یا نمایشی بیاید و به خوشایند دبیر آن جشنواره یا مثلا شهردار سارایوو که متصدی برگزاری برنامه هنری بنمایند. اما از هیچ کدام از این‌ها خبری نبود. حتی هیچ کس نیامد که آمار بدهد. دبیر جشنواره با دو شاعر بزرگ نشستند پشت یک میز. از شهردار دعوت کردند که خوش‌آمد بگوید و بعد از خوش‌آمد‌گویی سه چهار دقیقه‌ای او همان سه شاعر در حدود یک ربع برنامه‌هایی را که قرار بود در سه چهار روز آینده برگزار شود، اعلام و به نام شاعران مهمان و کشورهایشان اشاره کردند. همین و والسلام. کل افتتاحیه نیم ساعت هم نشد. بعد گفتند بفرمایید پذیرایی شوید. در تراس همه سیگارهایشان را روشن کردند و با شاعران کشورهای دیگر آشنا شدند و این برای من که مدت کمی پیش از سفر با بدبختی سیگار را ترک کرده‌بودم دردناک بود.

گفتم پذیرایی یادم افتاد. یکی از ویژگی‌های بارز سارایوو همین است که شهر کافه‌ها و قهوه فروشی‌هاست. از هر پیاده رویی که رد می‌شوی هرچند قدم یک کافه می‌بینی که در آن پیر و جوان و زن و مرد روی صندلی‌هایی در پیاده رو نشسته‌اند و دارند قهوه می‌خورند و البته سیگار هم دود می‌کنند و این نشستن‌ها چنان با آرامش است که توجه هر غریبه‌ای را به خود جلب می‌کند. علاقه‌ی مردم بوسنی به قهوه و البته تا حدودی به سیگار آنقدر زیاد است که «معمر کودریج» رفیق مترجم بوسنایی‌مان می‌گفت در زمان جنگ قیمت هر کیلو قهوه به دویست مارک رسیده بود و پیدا نمی‌شد. برای اینکه تصوری از قیمت داشته باشید باید بگویم که ما در این چند روز قهوه‌ی اسپرسوی دبل عای را می‌خریدیم یک مارک. بهترین قهوه هم در حدود دوازده سیزده مارک بود. یا خود معمر تعریف می‌کرد که در زمان جنگ وقتی به عنوان سرباز می‌جنگیده بدون غذا بارها و بارها مانده بودند و کسی معترض نشده بود اما یکبار که یک روز قهوه و سیگار نرسیده بود همه معترض شده بودند.

بگذریم. کل برنامه برای ما عجیب بود. از افتتاحیه‌اش تا اختتامیه‌اش. چون هیچ کدام از آدابشان با ما یکسان نبود. برای ما البته ماجرا به همینجا ختم نمی‌شد چون با همکاری و برنامه‌ریزی بنیاد برنامه‌هایی داشتیم در دانشگاه بوسنی، مرکز اسلامی سارایوو، رایزنی فرهنگی ایران در بوسنی و… در این میان به شهرهای دیگر بوسنی نیز سر زدیم و هربار دچار شگفت‌زدگی بیشتری شدیم.

مردم بوسنی اولین شگفتی این کشورند. مردمی آرام که تمام مراحل و مراتب زندگیشان با آرامش سپری می‌شود، از نشستن در کافه‌ها بگیر تا کار کردن وقدم زدن و رانندگی کردن. اغراق نکرده‌ام اگر بگویم که من در چند روز اقامتم در بوسنی صدای بوق ماشین‌ها را نشنیدم. این آرامش آنقدر واضح بود که چندبار از دوستان بوسنیایی پرسیدم این مردم با این‌همه آرامش چطور در آن سال‌ها باهم جنگیده‌اند؟ و پاسخ‌هایی که شنیدم قانعم نکرد الا یکی که گفت: «سیاستمداران و احزاب می‌توانند از کاه کوه بسازند و از فرشته دیو. در آن سال‌ها ما مسلمان‌ها را دیو نشان داده‌بودند به هموطنان صربمان.»

میراث آن روزهای غم‌انگیز بغضی است که هنوز در گلوی بوسنی مانده‌است. این بغض را فقط با دقت می‌توان دید. فقط با دقت در بخش‌های از بوسنی که هنوز در عادات و آداب اروپایی شهرهایش غرق و گم نشده‌است.

 

همچنین ببینید

لبخند ایران را دوست ندارند

گفت‌وگو با «معمر کودریچ» در یک عصر تابستانی در «بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان» …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *