خانه / یادداشت / لمپنیسم: پاشنه‌ی آشیلِ فرهنگ ایرانی!

لمپنیسم: پاشنه‌ی آشیلِ فرهنگ ایرانی!

در هر جامعه‌ایْ نخبگان، روشنفکران، دانشگاهیان، اهالی فرهنگ و هنر و ورزش باید بزرگ‌ترین خدمات را به جامعه ارائه بدهند. ستاره‌ها و سوپر استارها نقش به‌سزایی در ایجاد فرهنگ عمومیِ هر کشوری دارند؛ به همان نسبت که می‌شود با این اقشار به فرهنگ‌درمانی رسید و خلأهای موجود در جامعه را ترمیم کرد، با ساده‌پنداری‌ها و سطحی‌نگری‌های این افراد می‌شود به ورطه‌ی فساد ذهنی، به‌خصوص در قشر جوان و نوجوان، رسید. اینجاست که فرهنگِ تفننی در انحرافات مجازی ریشه می‌دواند و «فیلم اخراجی‌ها» از پرفروش‌ترین فیلم‌های کشور محسوب می‌شود؛ فیلمی که در آن آشفتگیِ طبقاتی و لمپن‌های فکری را به وضوح می‌بینیم. رمز ماندگاریِ لمپن‌های فکری، آشفتگی و پریشانی جامعه است و شاید برای همین است که این فیلم سینمایی تبدیل به سریالی پر بیننده شده است. لمپن‌ها افرادی هستند فاقد هویت و پایگاه تعریف شده‌ی اجتماعی. افرادی که چون سمی مهلک وارد جان فرهنگ می‌شوند و استخوان‌های آن را پوک می‌کنند. نه می‌توان آن‌ها را به حساب آورد و نه می‌توان از کنارشان با سکوت گذشت. رفتارهای زیستی و معیشتیِ آنان در فرهنگ بسیار تأثیرگذار است. روح وجودیِ آن‌ها غنی و دارای محتوای عمیق و اخلاقی نیست. جامانده‌هایی که به دلیل فهم نازل و قدرت ادراک پایین از مسائل اجتماعی، تهدیدی برای جامعه‌ی مدنی به حساب می‌آیند. لمپنیسم ارزش‌ها و هنجارها را به زوال می‌برد. امروزه بیش از آنکه در دنیای واقعیت به دنبال لمپن‌های فکری بگردیم، اگر سری به دنیای مجازی بزنیم می‌بینیم که جولانگاه کاربرانی است که ناسزا می‌گویند و میزان اعتماد ملی را به حداقل رسانده‌اند و روح ملت را به زوال می‌برند.

رشد قارچ‌گونه‌ی لمپن‌های فکری به تشدیدِ فلاکت فکری و بدبختی جامعهْ دامن می‌زند. افرادی که با قمه و قداره و ناسزا در قاب شعبان بی‌مخ‌های چال میدان و سنگلج و شغال‌آباد و عرق محله، با قیافه‌های شل و شلاته و ژولیده و گوریده و درهم و برهم که نخود هر آشی بودند و قرار بود یک روزی فرش‌های مجلس را پالانِ الاق‌هایشان کنند، ظاهر می‌شوند و برای عده‌ای قدرت و مشروعیتِ کاذب به ارمغان می‌آورند. آن‌ها می‌توانند جریان‌های سلیبریتی‌ساز راه بیاندازند و با جریان‌های افراطیْ تحرک اجتماعی را به وجود آورند. برای لمپن‌ها حمله به صفحه‌ی مجازیِ بازیگران و خوانندگان و ورزشکاران یک سرگرمی است. آری! به برکت دنیای مجازی، راه‌های میانبر خوبی برای لمپن‌های فکری‌ای که در سال‌های اخیر شخصیت‌های مبتذل و کم مایه‌ی بسیار جریان‌سازی بوده‌اند ایجاد شده است. نقش‌آفرینی آن‌ها در جامعه، از سفیران فرهنگ اگر بیشتر نبوده کمتر هم نیست.

بسیاری از این لمپن‌های فکری که شخصیت‌های غیرقابل دسترسی برای کاربران هستند، به راحتی می‌توانند قواعد بازی را عوض کنند و مبلغ رذایل اخلاقی شوند. این لمپن‌های سلبریتی‌نما با قرار گرفتن در معرض عموم و با توجه به شاخص‌های نازل زیبایی و جوانی که از عوامل محبوبیت در عرصه‌های مختلف هستند، الگوهای اجتماعی را تعریف می‌کنند. مثلاً وارد صفحه‌ی اینستاگرام هیأت علمیِ دانشگاه تهران، با یک عمر تأثیرگذاری بر ادبیات، که می‌شوید: می‌بینید ۱۰۰۰ مخاطب ندارد، اما آن شاعرِ جوان دیر‌آمده ۶۰۰۰۰ نفر مخاطب و پیرو دارد. در سینما و هنرهای دیگر هم به این شکل است، حتی در ورزش هم با همین رنج روبه‌رو هستیم؛ چهره‌های شاخصِ فرهنگی ـ هنری ـ ورزشی یا کنار می‌روند یا کنار گذاشته می‌شوند. اگر دولتْ برنامه‌های مقتدرانه‌ای برای روزهای ازکارافتادگیِ افراد تأثیرگذار نداشته باشد، شاهد روزهای تأسف‌بارترِ فرهنگی در این کشور خواهیم بود. پرداختنِ بیش از اندازه‌ی رسانه‌ها و مطبوعات به سلیبریتی‌ها و چهره‌های جوان، و مغفول ماندن از افراد پیشکسوت و تأثیرگذار در عرصه‌ی فرهنگ و هنر، به دلیل همراهیِ توده‌ی عظیم مردم، این روزها بسیار خطرساز شده است. مخاطب امروزْ بی‌ارزش‌ترین اطلاعات زندگی سلبریتی‌ها را دنبال می‌کند؛ چون مطبوعات آن را در قالب تیترهای بزرگ و اخبار مهم به طرفدارانشان انتقال می‌دهد. رسانه می‌تواند بهتر از هر مدیر و مسئولی فکر مخاطب را در اختیار بگیرد، عکس‌های شرم آور سلبریتی‌ها با بچه‌های کار، حیوان‌دوستیِ آنان، مبارزه‌های بی‌پایه‌ی نژادپرستی، تلاش برای صلح و از این دست فعالیت‌ها که به چند عکس منتهی می‌شود و هیچ ریشه و نقش آفرینی‌ای در جامعه ندارد از عوامل بزرگ شدن این سلیبریتی‌هاست.

 افرادی که خودشان را سفیرانِ فرهنگی معرفی می‌کنند تنها برای اینکه امتیازاتِ خاص فیزیکی دارند و می‌دانند این روزها پذیرشِ عمومی را به دنبال دارد، با انتشار هر عکسی هر کسی را وارد زندگی خصوصی خود می‌کنند و اجازه‌ی سرک کشیدن به هر کسی در مسائل شخصیِ خودشان را می‌دهند، بسیار حرف می‌زنند و تب به راه می‌اندازند.

سوگمندانه باید گفت: انتشار تصاویر و عقاید شخصی و جریان‌سازِ سلبریتی‌ها فقط یک عکس یا فیلم نیست؛ این افراد با قرار گرفتن در معرض عموم، به مدل‌ها و الگوهای اجتماعی تبدیل می‌شوند. تابوشکنی می‌کنند، به ظاهر جذاب و شجاعانه رفتار می‌کنند، به زندگی و عقایدشان عمق و غنای کاذب می‌بخشند و تمام دغدغه‌شان یک رفتار عام‌پسند است.

هگل می‌گوید: «روح ملتْ محور ترددی است که بین دو نقطه‌ی کمال و زوال در نظر گرفته می‌شود» و آنچه این روزها باید غمگنانه گفت این است که روح ملتِ ما غنی و دارای محتوای عمیق و اخلاقی نیست.

این توده‌های بی شکل، با انواع و اقسام یورش‌ها، به جامعه‌ی ما شکل غم‌انگیز و منحرفی داده‌اند. ما به سمت بی‌محتوایی، سطحی‌نگری، بی‌رحمی و پرستیژهای دروغین می‌رویم.

آیا این نظام اجتماعی نیست که دولت و کشور را شکل می‌دهد؟ در سیستم بین‌المللی، دولتْ قدرتِ شکل دادن به نظام اجتماعی را تا حدودی از دست داده است. این اهرمِ نظام اجتماعی است که فردی را مجبور می‌کند به طور رسمی عذرخواهی کند و یا از سیلی زدن به یک دست‌فروش پشیمان شود.

لمپن‌های فکری به مدل‌سازی می‌پردازند و مشتری‌های ناخنکیِ فرهنگ را بر صدر می‌نشانند. (مشتری‌های ناخنکی کسانی هستند که از هر چیزِ اندکی می‌خورند و می‌روند.)  اما آیا در مقابل، آن طلایه‌داران فرهنگیِ ما توانسته‌اند ستاره‌های فکریِ خود را رو کنند؟ نخبگان و روشنفکران و کسانی که سرمنشأ عقلانیت هستند، با ورود به ساحت تفکر می‌توانند بزرگ‌ترین خدمات فرهنگی و اجتماعی را به مردم ارائه دهند؛ همیشه در بحرانی‌ترین شرایط به فریادِ مردم می‌رسند: این روزها، ورود نخبگان و فرهیختگانِ جامعه توانست یک انقلاب فرهنگی و اجتماعی را در مقابل بحران زلزله رقم بزند. یک نخبه‌ی فکری طی دو روز، دو میلیارد کمک مردمی جمع‌آوری می‌کند و یک هنرمند دیگر برای امدادرسانی وارد معرکه می‌شود و حسنِ استفاده را از محبوبیت خود به جا می‌آورد و شگفتی‌ساز می‌شود. اما هر چه قدر که به دور و بر نگاه می‌کنیم می‌بینیم که شخصیت‌های شاخص ما در اقلیت هستند؛ کسانی که یا ازکار‌افتاده یا فراموش‌شده‌اند و یا نتوانسته‌ایم برای کشورمان حفظ‌شان کنیم. اما به دلیل کم‌هزینه بودنْ به کسانی پرداخته‌ایم که در پایین‌ترین رده‌های علمی و هنری هستند.

اصلاً چرا سال‌هاست که ما با فرهنگ بیمار و متورم روبه‌رو هستیم؟

برای درکِ عمیق‌ترِ فرهنگ باید ابتدا نبودن آن را متصور شد.

برای مثال، اگر فرهنگ را از سینما بگیرید چه می‌ماند؟ فرهنگ را از ورزش بگیرید چه می‌ماند؟ جامع‌تر بگویم: فرهنگ را اگر از هنر بگیرید چه باقی می‌ماند؟

این روزها، سینما در جهان به تنهایی همه‌ی نقش‌های هنریِ جریان‌ساز در حوزه‌های ادبیات، شعر، موسیقی، عبادت، علم، فلسفه و سرگرمی را به دوش می‌کشد و در کانون توجه قرار گرفته است. سینما دارای کارکردهای روانی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و ورزشی شده است؛ از به‌کارگیریِ ورزشکاران و اهالی موسیقی در فیلم‌ها و همچنین به‌کارگیریِ بازیگران برای تبلیغاتِ کارخانه‌ای گرفته، تا شعارهایی با محوریت ترمیمِ خلأهای زندگی مردم و یا حتی تأثیرِ آرای هنرمندان بر سیاست.

کریستو لش می‌گوید: «هر جامعه‌ای فرهنگ خودش را به صورت شخصیتْ در فرد بازتولید می‌کند.» باید قبول کرد که انسان معاصر انسان متفاوت و تأمل‌برانگیزی شده است؛ البته فهمِ احوال درونی مردم آسان‌تر شده است. این روزها خوی غالبِ مردم خستگی و افسردگی است همراه با چاشنیِ خودشیفتگی. ثمره‌ی این بازتولیدْ تأثیرات ویران‌گری بوده است. جولز هنری می‌گوید: «روان‌پریشیْ پیامد نهاییِ همه‌ی عیب‌های فرهنگ جامعه است.» آری! تحلیل حالات درونیِ افراد، تحلیل هنجارها و اوضاع فرهنگیِ جامعه است. یکی از ضعف‌های دولت‌ها این است که مردمانش از سیاست سخن بگویند نه از زندگی و زیبایی.

شدتِ تنش‌ها و هراس‌ها و نیروهای درونیِ سرکوب شده افراد را به امراض عصبی دچار کرده است. جمعیتی از دل جامعه گل کرده که غربی‌ها به آن می‌گویند آنارشیست، و مسلمانان به آن می‌گویند خوارج.  افرادی با سم مهلک که تلاش ناآگاهانه‌ی آنان تیشه به ریشه‌ی دین و ‌فرهنگ می‌زند.

این سیاه‌نمایی نیست بلکه واقعیت است؛ سوگمندانه باید گفت جوانان ما با رنج بی‌سر و سامانی روبه‌رو هستند. یا پیشه و شغل ندارند یا اگر دارند در روز روشن حق‌شان پایمال می‌شود، نادیده گرفته می‌شوند و اگر اعتراضی به میان آید می‌گویند تا دلتان بخواهد بی‌کار هست اگر نمی‌توانید راه را بر دیگری بگشایید. این احساس پوچی و افسردگی، نوجوانان و جوانان را از ادامه‌ی زندگیْ ناامید و عاجز می‌کند؛ اینکه به هیچ چیزِ هویت‌بخشی تعلقِ خاطر ندارند، کنجکاویِ اندیشمندانه‌شان نادیده گرفته می‌شود، خلأ صمیمت عاطفیِ دلگرم‌کننده را در زندگیِ پولی و کالایی و سرمایه‌دارانه احساس می‌کنند.

شوربختانه بسیاری از بیماری‌های ما ریشه‌های فرهنگی دارند، بسیاری از مرگ‌های ما ریشه‌های فرهنگی دارند: دم را غنمیت نشمردن، سرنوشتِ قضا و قدری، ترس از لذت بردن، نارضایتیِ درونی و مهم‌تر از همه مقروض بودن برای کاستی‌های معیشتی. انسان معاصرْ طالبِ تعالیِ روح نیست، چون هنوز با نیازمندی‌های اولیه‌ی جسم کنار نیامده است.

این قانون که امروز بخر و فردا بپرداز، فرداهای سیاهی را رقم زده است. مقروض بودنْ زندگی و آینده را خوفناک می‌کند و ما حال و آینده را با هم از دست می‌دهیم. این تحولاتِ خانه‌برافکن در نظام بانکی و مقروض بودن و ربای سیستم بانکداریْ زندگی را به شکل عجیبی عبث کرده است. کار کردنِ بیش از اندازه به کم‌عمقیِ روابط عاطفیِ خانواده می‌انجامد و مانع احیای تجربه‌های شادمانه و یا ذخیره‌سازیِ شادی در حافظه می‌شود. کسی که شاد نباشد غمگین است و خودبیمارپنداری دارد. کسی که غمگین است افسرده می‌شود؛ آدم‌های غمگین مستعدِ پذیرش هستند. به کوچک‌ترین تأیید مشتاق‌اند، چون از تهی بودنْ رنج می‌برند و زندگیِ بی‌ثباتی دارند. این افراد هستند که بی‌ارزشی و پوچیِ زندگیِ خود را با دل‌مشغولی‌های متزلزل می‌پوشانند.

اطلاعاتی از دنیای مجازی به دست می‌آورند؛ مثلاً هنرمندِ به ظاهر سرشناسیْ تاب و توانِ مرگِ گربه‌اش را ندارد و به فروپاشی رسیده است و مخاطبِ ناآگاه تحت تأثیر قرار می‌گیرد. این اطلاعاتْ منجر به ایجاد یک نظام فکریِ سالم نمی‌شود و خردمندی و خرسندی را به دنبال نخواهد داشت. او بی‌ارزشی و پوچیِ زندگیِ خود را علنی می‌کند. اطلاعاتش در دسترس نوجوانان و جوانان قرار می‌گیرد و در نهایت: الگوبرداری از یک هنرمندِ متزلزل و مضطربْ دل‌مشغولی‌های پوچ به همراه دارد.

آنچه در عرصه‌ی فرهنگِ عمومی بروز می‌یابد، درون مردم است. وضع یأس‌آورِ فرهنگْ آشکار شدنِ تزلزل بنیادها و کمرنگ شدنِ نقش‌آفرینیِ جوانان در امورات کشور است. انسانْ موجودی رو به آینده است، اگر در جستجویِ افق‌های جدید و گشایش نباشد به پوچی می‌رسد؛ نگاه به آینده بر کامیابی و ناکامیِ امروز، که همان فردای دیروز است، تأثیر می‌گذارد.

دغدغه و رنج انسان معاصر، رنج بودا و سعدی و مولانا و شکسپیر نیست؛ او رنج‌های خود را با شرکت در مهمانی‌ها و بازی‌ها و مسابقات و رفتن به سفرْ فراموش می‌کند. رنج او از جنس اضطراب و دلهره و پوچی است، نه رنج ندانستن و کنجکاوی و رنج‌های ریشه‌دارِ هستی. او رنجِ ندانستن ندارد و احساس می‌کند که می‌داند، و البته همین است که کیفیت حیات او را پایین آورده است.

با توجه به عمومی شدنِ ابتذال و بحران‌های فرهنگیِ ما، به حضور تأثیرگذار فرهیختگان و متولیانی در حوزه‌ی فرهنگ نیاز داریم که: حرفه‌ای، فرهنگ‌مدار و اخلاق‌گرا باشند تا زندگیِ مردم به کیفیت برسد و روح داشته باشد.

همچنین ببینید

طرفداری از آگاتا کریستی

شیروانی: به لیست‌هایی که از شما برای مطالعه رمان منتشر شده نگاه می‌کردم و احساس …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *