خانه / آبان / عشق و همدلی

عشق و همدلی

در راه بیمارستان، هیوا گریه می‌کرد. هیچ چیزی تسلی‌بخشِ دلش نبود. راهروی بیمارستان پر از زخمی بود. راه رفتن در بین جمعیت به سختی صورت می‌گرفت. همه در حال تکاپو بودند. شوهرم به من گفته بود که نوفل حالش خوب نیست. از بلندگویِ بیمارستان اعلام کد کردند. دکتر و پرستارها به آی سی یو رفتند. ما پشتِ در ایستاده بودیم. هیوا روی زمین نشسته بود و با دست راستش که سالم بود توی صورت می‌زد. شوهرم با مردی که از آی سی یو خارج شد، آرام حرف زد. به هیوا اشاره کرد و مردْ سری تکان داد. هیوا یکی یکی اسم عزیزانش را می‌آورد. گریه می‌کرد و می‌گفت: «اگه نوفل تنهام بزاره دیگه کسی را ندارم و خودم را می‌کشم.» نمی‌توانستم مهارش کنم. نوفل مرده بود. نوفل جاودان قصه‌ی جنگ و بمباران شیمیایی، حتی او را ندیدم که چهره‌اش در پس ذهنم بماند. نوفل برای من زنده بود، چون او نجات یافته از دست کین صدام بود. نوفل بدون پدر و مادر، با رنج  ریه‌ی شیمیایی‌اش بزرگ شد، ولی بدون درد کشیدن مرد.

تلفنم زنگ خورد، پسرم بود. نفسی تازه کردم و خودم را به راهروی بیرونی رساندم. نمی‌خواستم متوجه شود گریه کردم و گفتم: «سلام پسرم خوبی؟ شکر خدا!» پسرم گفت: مامان خوبی؟ چرا تودماغی حرف می زنی؟ گریه کردی؟

ـ من خوبم پسرم، مگه میشه با این همه مصیبت خندید. از خودت بگو، حالت چطوره؟ چکار کردی؟

ـ دو وانت آب معدنی بین مردم پخش کردیم و یه محموله آذوقه‌ی دیگر توی راهه. مامان اینجا کربلاست، مردم از تشنگی به طرف ماشین‌ها حمله کردند. مردم تشنه‌اند. برای رسیدن به آذوقه‌ْ خودشان رو جلوی ماشین می‌انداختند. دوستانم تو کرمانشاه به سختی دارو و کنسرو گیر آوردند. حتی راننده گیر نیاوردند که بارها رو بیارند. مامان چند بار نزدیک بود تصادف بکنیم .

ـ پسرم مواظب خودت باش. مادر، آب به همه برسانید. اونا هم داغ‌دیده و هم مال‌رفته و هم گشنه وتشنه‌اند. با احترام با اونا برخورد کنید، اونا عصبی و ناراحتند؛ اگه فحش هم دادند، جواب ندید. خدا کمک‌شان کنه. روزهای سختی می‌گذرانند. اشک و بغضْ راه گلویم را بست و آرام گفتم: « دیگه چه خبر؟ بگو مادر، گوش میدم.»

ـ مامان داره هوا تاریک میشه، اینجا نه آب هست نه برق. الآن غذاهای رسیده رو تقسیم می‌کنیم. بعد می‌خواهیم به نقطه‌ی صفر مرزی بریم. به آخرین روستای ماشین‌رو: ازگله. برای مردمِ مظلوم و مرزنشین‌مان دعا کن کمتر صدمه دیده باشند.

ـ برو به امان خدا، خدا نگهدار خودت و تمام دوستات باشه که دارین کمک می‌کنید. خدا بزرگه، هیچ وقت بنده‌هاشو تنها نمی‌زاره. بی خبر منو نزاری، خداحافظ.

ـ باشه خداحافظ

خیلی سخته که برای احتیاجات اولیه خواهش کنی، جلوی ماشین خودتو بندازی، خدایا به دادِ این مردمِ محروم برس.  سرم را بلند کردم. شوهرم جلویم رسید و گفت: «کجایی؟ این خانومه اینقدر خودشو زد از حال رفت. الان بهش سرم زدند و آرام‌بخش، حالا چکار کنیم؟ رفتم آمبولانس بگیرم میگن همه رفتن سرپل، باید اینجا باشیم که بتوانیم یه آمبولانسْ گیر بیاریم و جسدِ نوفل رو به شهرش بفرستیم. راستی ما نمی‌توانیم با او بریم، چکار کنیم؟» گفتم: «من میرم پیش هیوا، تو از پذیرش سؤال کن ببین کسی از بان زرده یا ریجاب اینجا هست.» شوهرم گفت «راست میگی، بزار از پذیرش بپرسم.»

پیش هیوا رفتم، رنگ پریده با آن جثه‌ی کوچک و ریزه‌میزه روی تخت بیهوش افتاده بود. چقدر مگر یک انسان توان سختی دارد و می تواند تحمل کند. وقتی نگاهش کردم دیدم همان لباسش را پوشیده و فقط مانتوی مشکی‌ای که بهش داده بودم را روی لباس‌ها پوشیده بود. چقدر قانع بود و کم‌توقع. کنار تختش سرم را گذاشتم و چشمم را بستم. دیشب هم نخوابیده بودم. چشمانم می‌سوخت. شلوغی بیمارستان و همهمه‌ی مردم در سرم بود. حرف‌های پسرم در مغزم انعکاس پیدا کرده بود، این مردم هیچی ندارند. امشب هم سرد بود. پس کجا خود و بچه‌هایشان را می‌خوابانند.

صدای شوهرم مرا از جایم پراند. شاید ساعتی بود که خوابم برده بود. با تعجب نگاهم می‌کرد و می‌گفت: «تو این هیرو ویری خوابیدی؟ پاشو دو نفر زن و مرد از ریجاب همراه مریضی آمدند. قرار شده با اونا بفرستمش. این زن رو می‌شناسند. آمبولانسی از سرپل با مجروح برگشته‌، قراره با اونْ جسدِ نوفل رو ببرند. اینم گواهیِ فوتِ نوفل.» کاغذی را کف دستم گذاشت. نگاهی به هیوا کردم، زن بیچاره از صدای شوهرم تکانی خورد. به ساعت نگاه کردم، یازده شب بود. گفتم: «خبر از خانه داری؟» شوهرم گفت: «آره، دخترت و دامادت خوبن، منتظر خبر ما هستن.»

هیوا چشمانش را باز کرد. کمی به ما نگاه کرد و دوباره گریه‌اش را از سر گرفت. صورتِ ورم‌کرده و کبودش را ناز کردم و گفتم: «باید قوی باشی هیوا. دو نفر از همسایه‌هایت اینجان، خدا اینها را رسانده که تو تنها نباشی. شماره تلفنم رو بهت میدم. برای خاکسپاری خبرم کن میایم. متأسفانه نمی‌توانم باهات باشم. ولی بی‌خبرم نزار. خودم باهات تماس می‌گیرم.» ساعتی بعد هیوا با آن دو زن و مردِ همسایه، جسد نوفل را سوار آمبولانس کردند و رفتند. ما هم به خانه برگشتیم.

توی راه شوهرم حرف میزد، ولی من حواسم به حرف‌هایش نبود. مثل فیلم جلو جلو، رفتن و خاکسپاری را تجسم می‌کردم و تنهایی و بی‌کسیِ هیوا را می‌دیدم. خوب شد شماره‌ی خودم و شوهرم را به همسایه‌اش داده بودم که ما را در جریان بگذارد. امروز دو روز است که مردم منطقه‌ی غربْ لحظه‌ایی استراحت و آرامش نداشته‌اند.

  روز بعد، اولِ صبح به پسرم زنگ زدم. صدایش آرام و بی‌حال بود؛ فهمیدم دیشب نخوابیده. وقتی از شرایط آنجا پرسیدم گفت: «مامان، سرم باد کرده و گیجم. این دو سه روزه خواب و خوراکِ حسابی نداشتیم. روی هم سه چهار ساعت تو ماشین خوابم برده. آنقدر مرزنشینانِ ما در فقر و نداری به سر می‌برند که هیچ توقعِ زیادی از ما و امدادگر‌ها ندارند. وقتی آب و مواد غذایی و چادرها را در روستا تحویلشان می‌دادیم، خیلی تشکر می‌کردند. تمام روستاهای دشتِ ذهاب به تله‌ی خاک تبدیل شده بود. حتی تیره‌های برق هم شکسته بودند. تمام گاو و گوسفندانِ روستاییان زیر آوار از بین رفته بود. ازگله  نسبتاً سالم تر بود، به روستاهای دورتر و نزدیک مرز بود رفتیم، سپاه آنجا مستقر بود. روستای شیخ صله خسارت زیادی ندیده بود. ولی مردم وحشت‌زده بیرون بودند. سپاه با نایلون برایشان درمانگاهی زده بود تا به مردمِ زخمیِ سرپایی رسیدگی کند. آخرین روستایِ لبِ مرز ماشین‌رو نبود؛ جاده‌ی باریکِ کوهستانی با دره‌هایی عمیق در ثلاث باباجانی. مردم آنجا خیلی فقیر بودند و تعداد خانه‌های روستا کم بود و ویران. مردمش نه زمین کشاورزی داشتند و نه احشام. با کوله‌بری امرار معاش می‌کنند. روستاییان روی کومه‌های خانه‌هایشان نشسته بودند و منتظر کمک.»   پسرم در حین حرف زدن سکوت کرد و بعد صدای هق‌هق‌اش را شنیدم.

گفتم: «چه شد؟ چرا حرفت رو قطع کردی؟ حالت خوبه؟»  پسرم گفت: «کاشکی من می‌مردم و دیشب اون صحنه رو نمی‌دیدم. مامان حالم بده.» گفتم:«مگه چه دیدی؟ جنازه دیدی؟ دیدن این صحنه‌های دلخراش یه قدرت و توانِ زیاد می‌خواهد. حالا گریه نکن! چه دیدی؟ به منم بگو. پسرم گفت: «مامان یه پسر‌بچه رو دیدم تو روستا که روی تلی از خاکِ خانه‌شان نشسته بود و در آن سرما گریه می‌کرد و صورتش را چنگ می‌انداخت. همه می‌گفتند او تمامِ خانواده‌اش و اقوامش را از دست داده و حاضر نیست از روی خاکِ خانه‌شان جدا شود، و این دو روز هیچی نخورده و به چادر کسی نرفته. صورتش زخمی و سرتا پا خاکی با لباس پاره. نتوانستیم راضی‌اش کنیم که به چادر کسی بره.»

ـ پسرم، او باید حتماً تحت نظرِ روانپزشک باشه. این بچه‌ها بیشترین ضربه‌ی روحی رو می‌خورند. خیلی حالم گرفت! حالا کی برمی‌گردی ؟ بغضْ اجازه‌ی زیاد حرف زدن را به من نمیداد.

 ـ دیشب همه‌اش توی راه بودیم. جاده‌ی «شیخ صله» تا «ازگله» گردنه‌های خطرناکی داشت و خدا به ما رحم کرد که جانِ سالم به در بردیم. الآن ساعتِ هفت صبح است، محموله‌های جدید رسیده داریم به روستای اطراف قصر می‌بریم. بعضی زیاد احتیاج ندارند و بعضی دل‌های بزرگی دارند؛ با وصفی که خانه‌هایشان خراب شده و گوسفندانشان را از دست داده‌اند می‌گویند: «ما به اندازه‌ایی که بخوریم و نمیرم بسه مانه، به روستاهایی بروید که مستحق‌ترن.» اینجاست که سرِ سجده باید برای این انسان‌های شریف به خاک زد. به امیدِ خدا تا شب اگه محموله‌ی باری نباشه برمی‌گردیم.

آنقدر حرف‌هایش برایم پر از غم و شادی بود نمی‌دانستم برای پسربچه گریه کنم یا کول‌برها، و یا خوشحال باشم برای همبستگیِ مردمِ ایران یا گذشتن مردمِ فقیر از حق خود.

هفت تا پتو و جعبه‌ی خوراکی‌ها را پشت ماشین گذاشتیم و به حوزه‌ی هنریِ کرمانشاه بردیم. دخترم می‌ترسید خانه بماند. لیانا تا آنجا برایمان شیرین‌زبانی کرد. وسایل را تحویلِ مسئول حوزه‌ی هنری دادیم و برگشتیم. ساعتْ یازده بود. تلفنم زنگ خورد. هیوا بود، می‌خواست در مراسمِ خاک‌سپاریِ خانواده، پسر و شوهرش باشیم. بیچارهْ دیگر کسی را نداشت. با شوهرم هول‌هولکی چیزی خوردیم و به ریجاب رفتیم.

 جاده شلوغ و سیلِ کمک‌های مردمی، چه با ماشین شخصی چه ماشین سنگین، ترافیک ایجاد کرده بودند. دیدنش لذت‌بخش و نشانه‌ی عشق و همدلیِ مردم ایران بود. خانه‌های آنجا هم تخریب شده بود، اما نه زیاد. خانه‌ی پدریِ هیوا  در سراشیبی کوه قرار داشت؛ از تیرچوب قدیمی و زلزله بیشترین آسیب رو به این خانه‌ها زده بود.

 رودخانه میان درختان گردو و بید رد می‌شد و پاییزِ هزاررنگ را به نمایش گذاشته بود. قهر زمین، با قدرت زیاد کمر این مردمِ ضعیف را به خاک مالیده بود. فقط امید و آرزو بود که مردم را امیدوارِ فردایی روشن می‌کرد. در مراسمِ خاکسپاری، برخلاف انتظارم، مردم چند روستا شرکت کرده بودند. به فاصله‌ی نصف روزی که هیوا را ندیدم خیلی به نظرم تکیده و از بین رفته بود. نمی‌دانست اول روی سرکدام جنازه برود. همه می‌گفتند دیوانه شده، داغِ شش نفر برایش قابل هضم نبود. گاهی می‌دوید، گاهی خودش را می‌زد و با سوزِ دل می‌نالید و اسمِ عزیزانش را می‌آورد. من چند بار خواستم دستش را بگیرم، اما انگار مرا نمی‌دید و نگاهش بی‌فروغ بود؛ مثلِ چشمان یک عروسک. دست گچ گرفته‌اش مانع می‌شد که کمتر صورتش را خراش بدهد. چند لحظه‌ی بعد در دستانِ ما از حال رفت.

 ای زلزله چطور دست کشیدی به زندگیِ هیوا؛ مثل اینکه نه خانه‌ایی بود و نه خانواده‌ایی، نه بچه‌ایی و نه نوفلِ بیست و نه ساله‌ی عاشق و شیمیایی. تا عصر کنارش ماندم و خونْ گریه کردیم. همسایه‌ها گفتند که تنهایش نمی‌گذارند. لحظه‌ی خداحافظی دستم را گرفت و گفت: «حلالم کن. من به زودی مسافرم واز اینجا میرم، خیلی زحمتت دادم.»

نگاهِ هیوا را در لحظه‌ی آخر هیچوقت فراموش نمی‌کنم. نگاهشْ خالی  و پوچ  بود؛ مثل کسی که به انتها رسیده باشد.

قسمت اول روایت زلزله (شب شوم)

قسمت دوم روایت زلزله (پایکوبی شوم گسل)

همچنین ببینید

به من بگویید تا کِی؟

خبر کوتاه است: زلزله آمد. اتفاق هم کوتاه است؛ فقط چند ثانیه ولی تبعات زلزله …

یک دیدگاه

  1. نمیدونم شاید برای من اینجوره. خیلی تصنعی و بی هدف. به علاوه ی یه سری نقل قول که با نقل قولهای دیگه در تضاده.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *