خانه / آبان / و گر هزار دهن نعره می‌زند، برگرد

و گر هزار دهن نعره می‌زند، برگرد

خردادِ ۱۳۸۵ در دیدارِ کارگردانانِ سینمای ایران با رهبری، ابراهیم حاتمی‌کیا درخواستی غیرمعمول مطرح می‌کند و در انتهای صحبتش خطاب به میزبان می-گوید: «آقا! ما درجه می‌خواهیم و شما خودتان باید به ما درجه بدهید که شنیده‌ایم سردارانِ خود را مدرّج می‌کنید»۲٫ آقا هم در ادامه گفته بود که «خدا به شماها درجه داده، بنده چه درجه‌ای را به شما بدهم؟!»۳ و قضیه همین‌جا ختم به خیر شده بود امّا واقعیت این است که فارغ از پاسخِ دیپلماتیکِ رهبری، پیشنهادِ حاتمی‌کیا نشان‌دهنده‌ی نیم‌نگاهِ ویژه‌ای است که برخی از اهالیِ فرهنگ به نفسِ درجه می-افکنند. این نگاه از توقّعِ حمایت نشأت می‌گیرد که هم احتمالاً جنبه‌ی مادّی و مالی دارد و هم معنوی و محتوایی.

در تاریخِ فرهنگِ متعهّدِ پس از انقلاب، در دو حوزه‌ی سینما و کتاب شاهدِ حضورِ غیر قابل انکار سه شخصیت تاثیرگذار هستیم؛ ابراهیم حاتمی‌کیا، مجید مجیدی و سید مهدی شجاعی. جایگاه ویژه‌ی این سه نفر از دیدگاه نوع ارتباطشان با حاکمیت و وابستگی به آن قابل بررسی است؛ جایگاهی که البته در سال هشتاد و هشت کمی متزلزل می‌شود. همان‌طور که دسته‌بندی‌های کلاسیکِ سیاسی به هم ریخت، حوزه‌ی فرهنگ هم از ترکش‌های هشتاد و هشت بی‌نصیب نماند. درست یا غلط به نظر می‌رسید که جبهه‌ها تغییر کرده است. از نگاهِ سیستم، مفاهیمِ خودی و غیرخودی معانی تازه‌ای پیدا کرد. ابراهیم حاتمی‌کیا رفته بود سراغ ساخت “گزارش یک جشن” که نگاهی جامعه‌شناختی و آسیب‌شناسانه به وقایع هشتاد و هشت داشت. مجید مجیدی هم دلخور بود. او کارگردانیِ فیلم تبلیغاتی یکی از نامزدهای انتخاباتِ آن سال را بر عهده داشت. شجاعی هم در بحبوحه‌ی مناظرات، نامه‌ای نوشت خطاب به محمود احمدی‌نژاد؛ نامه‌ای با یک سلام؛ «سلامی سرشار از تألم و تأثر و ابهام و استفهام». و بعد از این بود که راه سکوت و خانه‌نشینی را برگزید و همین شد که از میان رفقای سابق، برخی منتقدش شدند و در نقدش گفتند و نوشتند؛ انزوایی که تا به امروز هم نسبتاً ادامه پیدا کرده است.

آب‌ها که از آسیاب افتاد، کم‌کم وقت دلجویی و تسلّی خاطر دوستانی که برادریشان را بارها ثابت کرده بودند، فرا رسید. با بودجه‌های سینماییِ نفتی، دلِ حاتمی‌کیا را البته قبل از دیگر دوستانش به دست آوردند و مجیدی را هم بعدتر به همین سیاق استمالت کردند. فقط شجاعی بود که رنجیده ماند و گوشه‌نشین و البته که انتشاراتش سر جایش بود و چرخش می‌چرخید و خیلی هم نیازی به اعلام موضع و پرداخت هزینه نداشت. به هر حال، «جامِ می و خونِ دل» هر کدامش را به کسی داده بودند و در میان این سرهنگانِ فرهنگ، شاهدانِ بازاری نشان‌های خود را گرفتند و آن که پرده‌نشین ماند همین نفرِ سوم بود.

برای بررسی حال و هوای نیستان بد نیست که شرایط سیاسی و اجتماعی روزهای نشرِ آن را مدّ نظر قرار دهیم. نیمه‌ی اوّل دهه‌ی هفتاد از منظر موازنه‌ی قدرتِ سیاسی و فرهنگی میان جایگاه رهبری و رئیس جمهور، دارای اهمیت است. سید علی خامنه‌ای و اکبر هاشمی رفسنجانی تقریباً شش سالی می‌شود که مناصب جدیدشان را عهده‌دار شده‌اند؛ اوّلی در جایگاه رهبری و دومی در مقام ریاست جمهوری ایران؛ طبعاً با دو رویکرد نسبتاً متفاوت به مقوله‌ی فرهنگ و ادب. تقابل آن‌ روزهای جبهه‌ی انقلاب و جبهه‌ی به اصطلاح روشنفکری، جدّی‌تر و واقعی‌تر از دعوای این‌ روزهای طرفین به نظر می‌رسد. فضای نیمه‌بسته‌ای که دولتِ سازندگی و متولیان فرهنگی آن برای اهل فرهنگ ترسیم کردند، آزردگی خاطر خیلی‌ها را فراهم کرد. مردم فراموشکارند امّا اگر به این فراموشی اعتنا نکنیم، می‌توانیم به ضرسِ قاطع این گزاره را تأیید کنیم که هاشمیِ سیاسی فرهنگیِ رئیس جمهور، به مراتب با هاشمیِ سال‌های بعد از ۸۴ متفاوت است. در مواضع فرهنگی جبهه‌ای که در مقابل روشنفکری قرار داشت، دوگانگی خودنمایی می‌کرد. آن‌چه از طرف سیستم تأیید، تبلیغ و ترویج می‌شد نه لزوماً همانی بود که وزارت فرهنگِ وقت خواهانش بود و نه ضرورتاً چیزی که از جانب رهبری پیشنهاد می-شد. قدرتِ مضاعف و قابل تأمّل رئیس جمهور نسبت به رهبری از مطبوعاتِ همان عصر هم قابل فهم است. این تفاوت را در تیترهای دوگانه‌ی آقای کیهان هم می‌شود دید که تیترِ یکِ رهبری را ممکن بود با عکسِ یکِ رئیس جمهور همراه کند۴٫

با این اوصاف، ماهنامه‌ی نیستان در مهر  ۱۳۷۴ برای اوّلین بار منتشر می‌شود؛ به صاحب امتیازی، مدیرمسئولی، سردبیری و تقریباً همه کارِگی سید مهدی شجاعی.

هر محصول فرهنگی بی‌شک در مسیر خلق، شخصیت‌های تأثیرگذاری را با خود همراه داشته است. این شخصیت‌های کلیدی گاهی آن‌قدر حضورشان ملموس و مشخّص است که نمی‌توان به هیچ روی آن‌ها را نادیده گرفت. شاید بتوان حلقه‌ی اصلی نیستان را در چهار پنج شخصیتِ محوری خلاصه کرد: شخصِ آقای سردبیر، سید مجتبی حسینی، یوسفعلی میرشکاک و محمدرضا زائری.

به گواهِ مخاطبان، سید مجتبی حسینی۵ دقیق و درست می‌دید و مهندسی‌شده و جذاب حرفش را بیان می‌کرد. پیش از این، خیلی‌ها او را در جلسات مذهبی مسجد ارگ و حسینیه‌ی لباس‌فروش‌ها دیده و قبل از برنامه‌های حاج منصور ارضی، پای صحبت‌های او نشسته بودند. این روزها هم در مدرسه‌ی صدّیقین، تفسیر صحیفه‌ی سجادیه‌اش خیلی‌ها را می‌کشاند سمت خیابان حقیقی و کوچه‌ی مستوفی الممالک. گفت‌و‌گوهای پُر و پیمانی از او در نشریه به صورت پیوسته چاپ شده است. در ادامه هم سلسله مقالات “دین‌داری در دنیای معاصر”ش، نیاز مخاطب علاقه‌مند به دین‌پژوهی و اسلام‌شناسی را در نشریه برطرف می‌ساخت.

 یوسفعلی میرشکاک هم به وضوح حجم قابل توجّهی از ماهنامه را به خود اختصاص داده است؛ با مقاله‌های دنباله‌دار”تجاهل یا معافیت از تفکّر در باب زمینه‌های تهاجم فرهنگی”. این مقالات با همان زبان تندی که از میرشکاک سراغ داریم پس از چاپ در چند شماره، از برخی مخاطبان بازخوردهایی نسبتاً منفی دریافت می‌کند؛ خوانندگانی که به زعمِ خودشان یاس و ناامیدیِ منظومه‌ی فکری میرشکاک را برنتافته‌اند و همین اَمر سبب می‌شود تا نیستان از شماره‌ی چهارم، در گفت‌وگویی صریح و مبسوط به شرح شخصیت و آرای میرشکاک بپردازد.

علاوه بر این‌ها، بخش طنزِ «دیپلمات نامه» را هم با نام مستعار «خواجه هربرتعلی درام الملک آجری» می‌نویسد که بعدتر به صورت مجزّا و در قالبِ کتاب منتشر می‌شود.

«ته‌مقاله»‌ های محمّدرضا زائری از شماره‌ی سوم آغاز می‌شود و تا انتها هم ادامه می‌یابد. زائری همان است که می‌شناسیم البته با اندکی تفاوت؛ کمی رادیکال‌تر و شعاری‌تر از حالِ فعلی‌اش؛ با اشارات مستقیم به دولت و خصوصاً شهرداری و شهردارِ وقت، غلامحسین کرباسچی. تقسیم کار هم این‌گونه است که سرمقاله‌ها به قلم شجاعی و به سبک و سیاق مانیفستی صریح اللّحن پیرامون تمِ فکری و فلسفه‌ی وجودیِ نیستان قلم زده می‌شود و زائری هم در ته‌مقاله همان کاری را می‌کند که در عرفِ سرمقاله‌های دیگر نشریات انجام می‌شود؛ یعنی به حواشی و اتفاقاتِ مناسبتی و روزمره‌ی نشریه و بازخورد نظر مخاطبان می‌پردازد.

اسماعیل شفیعی سروستانی هم با مقاله‌های متعدّد حضور پررنگی دارد؛ هرچند جزء آن گروهی دسته‌بندی می‌شود که در حالِ حاضر به حاشیه رفته‌اند. از سوی دیگر، حضور بهزاد بهزادپور و حسین دهباشی هم در نیستان رقم می‌خورد. دهباشی با مقاله‌هایی با موضوع جنگ شانزده‌روزه‌ی لبنان، سینمای ایران و مطالبی با محوریت ماهواره و شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبان، بخش عظیمی از سیاستِ مواجهه‌ی منفیِ نشریه با مدرنیته و تکنولوژی از منظر تعهد اسلامی را به دوش می‌کشد. از اسامیِ گه‌گدار هم می‌توان به سید عطاءالله مهاجرانی اشاره کرد که در نسبتِ آزادی و سینما مطلب نوشته یا  محمد نوری‌زاد که شبیه آن‌چه قبل از هشتاد و هشت بود در نیستان حضور دارد یا حسام‌الدین آشنا که البته حسامش را کنارِ عنوانِ مقاله‌اش ندارد و به حجت‌الاسلام آشنا، آن هم با عبا و قبا در عکس، بسنده کرده‌اند.

نیستان روی جلد صفتی ادبی به همراه ندارد امّا بی‌شک جریان‌سازی و مسیر مشخص آن در دو حوزه‌ی داستان و شعرِ مخاطبانِ دهه‌ی هفتاد ستودنی است. اسامی چخوف، اُ. هنری، جان چیور و آلفونس دوده در داستان‌های ترجمه‌شده که عموماً توسط حسین بیدارمغز به فارسی برگردانده شده‌اند، قابل توجه است. در میان ایرانی‌ها، سهمِ اصلی بخش داستان به خودِ شجاعی تعلق دارد و علاوه بر او، نام علی موذنی، جواد جزینی، فیروز زنوزی، چیستا یثربی و خیلی‌های دیگر هم به چشم می‌خورد. رضا امیرخانی هم جمعاً سه اثرِ کوتاه چاپ می‌کند که بعداها به همراه چند داستان کوتاه دیگر توسط نشر نیستان با عنوان ناصر ارمنی در سال ۱۳۸۳ منتشر می‌شود.

صراحت و شعارزدگی جزء لاینفک سیاستِ نیستان در داستان‌های ایرانی است. شاید این روزها دیگر این حجم از پند و اندرز و نصیحت و پیامِ صریح در قالب داستان از جانب خواننده پذیرفته‌شده نباشد؛ داستان‌هایی که از بالا نگاه می‌کنند و به خواننده دستور می‌دهند یا در لطیف‌ترین حالتش مذبوحانه قصد راهنمایی مخاطب را دارند. باز اوضاع داستان‌های ترجمه از این نظر معقول‌تر است.

در بخش شعر هم اسامی آشنای زیادی به چشم می‌خورد؛ از علی معلم و آقاسی و اسفندقه و قزوه گرفته تا فاطمه راکعی و ساعد باقری و سالاروند و شکارسری.

میان این همه امّا فقط احمد عزیزی صفحه‌ی ثابتی دارد با نام “شطحیات”. محمدمهدی رسولی هم صفحه‌ی ثابت طنزی با عنوان “بدون مجوز” را در اختیار دارد؛ چیزی بینابینِ نثر و شعرِ سپید و آثاری کاملاً تاریخ مصرف دار که البته شاید به مذاق آن روزهای مخاطبان خوش می‌آمده است.

نیستان از احوالات تئاتر، موسیقی، سینما و هنرهای تجسّمی هم چندان برکنار نیست؛ بخش‌های ثابتی دارد که سعی می‌کند با همان جهان‌بینیِ خودش به این موضوعات بپردازد. حضور حسین معزّزی نیا، اکبر نبوی، بهزادپور و دهباشی و البته نصرالله قادری در این حوزه پررنگ‌تر است.

از ویژگی‌های بارز نیستان، صراحت در بحث و انتخاب موضوعات و گزینش واژگان است. از همان شماره‌ی یکم شمشیر را از رو می‌بندد و در مقاله‌ای از محمدرضا سرشار با عنوان “اشاعه‌ی ویروس ابتذال”، به نقد تند و تیز نوشته‌های فهیمه رحیمی مشغول می‌شود.

 دلهره و دلواپسی نسبت به زندگی مدرن پسااینترنتی و موضوعاتی همچون ماهواره و فراوانی اطلاعات در عصر جدید، یکی از دغدغه‌های اصلی است که مدام به آن پرداخته می‌شود.

در نگاهِ کلان، نیستان دچار نوعی سردرگمی است که از داستان و شعر و قطعه تا موضوعات جدّی اجتماعی و سیاسی مثل حواشی انصار حزب‌ الله را در خود جای می‌دهد. برخی معتقدند اگر نیستان خود را تنها به همان قالب‌های ادبی هنری محدود می‌ساخت شایسته‌تر بود. موضوعات دیگر را دیگران هم، گرچه با ضعف و ناسازگاری ولی به هر حال به صورتی، عرضه می‌کردند و آن‌چه نبودش بیشتر احساس می‌شد آثار ادبی سالم و متعهد بود.

نیستان به بهانه‌ی موضوعات گوناگونی همچون سینمای دینی، تهاجم رسانه‌ای و موضوع نسل جوان، باز همان تمِ ثابت تهاجم فرهنگی را پی می‌گیرد و دولت وقت را تام و تمام در این گناه دخیل می‌داند. با روی کار آمدن دولت دوم خرداد روزنه-ی امیدی باز می‌شود و با عکس تمام‌رُخی از رئیس جمهورِ منتخب به استقبال سید محمد خاتمی می‌روند، که البته آن هم دیری نمی‌پاید و حنایش از رنگ می‌افتد؛ که اگر بنا بود دوم خرداد بهشت فرهنگی اهل فرهنگ بشود نیستانی‌ها قرار نبود از آن سهمی داشته باشند.

و امّا خودِ سید مهدی شجاعی که در چهار قالب اصلی حرفش را در نشریه‌ی خودش بیان می‌کند؛ در سرمقاله، صفحه‌ی نیایش، داستان و بخش طنزِ نسوان.

به قول خودش حرف‌هایی بلد است که دیگران بلد نیستند؛ دردهایی دارد که دیگران ندارند و اجمالاً در چراییِ تولد نیستان به قول سعدی می‌گوید «ما نیز بد نیستیم». در سرمقاله‌ی یکم در پاسخ به سوالِ خویش‌پرسشِ «چرا یک مجلّه‌ی تازه»، در قامت یک کفن‌پوشِ فرهنگی تمام‌قد در برابر غول تهاجم فرهنگی مورد ادّعا قد علم می‌کند۶ و در چند سرمقاله‌ی بعدی حرف آخر را همان اوّل می‌زند و به واقع، جهان‌بینی خود و نیستانی‌ها را در آن بُرهه در همین جمله خلاصه می‌کند که:

«عالم و آدم بسیج شده‌اند که دین شما را از چنگتان دربیاورند. این همه‌ی حرف است و حرف جز این نیست».

امّا هرچه جلوتر می‌رود تنگناها بیشتر می‌شوند. در میانه‌ی راه صراحتاً در یکی از سرمقاله‌ها اعلام خطر می‌کند و از انقلابی می‌گوید که پیش از موعد فرزندانِ خودش را بلعیده است. از انزوای هنرمندان انقلابی گلایه دارد و مدام از تعبیر منافقانی استفاده می‌کند که گویی در همه‌ی سوراخ سُنبه‌های امور فرهنگی رسوخ کرده‌اند. و البته با همه‌ی این‌ها باز هم معتقد است احساس یأس معنایی ندارد و باید تلاش کرد و امیدوار بود که اگر نبود، در همان شماره‌ی مشترکِ چهارده و پانزده که تهدید کرده بود این شماره می‌تواند شماره‌ی آخر باشد، به کار نیستان خاتمه می‌داد.

وجه دیگر شجاعیِ نیستان، همان نثر و فُرم قطعه‌های ادبی است که پیش از آن هم او را به این وصف می‌شناخته‌اند؛ علاقه‌ی شخصی و تبحر سید مهدی شجاعی در نثرِ مناجات‌گونه که در این فُرم، کتاب‌های متعددی را هم تاکنون به چاپ رسانده است. این علاقه‌ی شخصی آقای سردبیر به بخش‌های دیگر نشریه نیز شیوع پیدا کرده، آن‌چنان که مطالب بسیاری از ماهنامه به همین سبک و سیاق و عموماً در سطحی نازل و مقدّماتی‌تر نوشته و چاپ می‌شود.

داستان‌های شجاعی هم که خودش یک فصل مجزّا است. از شماره‌های شش و هفت چاپ داستان‌های شجاعی متوقف می‌شود. البته چیزی توقیف نشده امّا تحت فشارهای سیاسیِ بیرونی ترجیح می‌دهد بیشتر از این خودشان را به دردسر نیندازد و تا چند شماره‌ بعد از آن را هم تحمل می‌کند. اما در شماره‌ی دوازدهم با دست پُر برمی‌گردد و داستان پرحاشیه‌ی پارک دانشجو را منتشر می‌کند؛ داستان یک دختر دانشجوی بدحجاب! که برای تأمین مخارج تحصیلش خودش را میهمان ماشین‌های سواریِ عبوری می‌کند! در همین حین با یک نماینده‌ی مجلس که خیابان یک‌طرفه را خلاف می‌آید مواجه می‌شود! خلاصه این‌که شورِ بیانیه دادن را درمی‌آورد در این داستان! احتمالاً این حجم از شعارزدگی محبوبِ دهه‌ی هفتادی‌های حزب اللّهی بود که به طرز غریبی داستان مورد استقبال و توجه هم قرار گرفت. چاپ این داستان البته دردسر هم می‌شود و شاکی خصوصی پیدا می-کند. سوژه‌ی اصلی داستان مثلاً دانشجوی دانشگاه آزاد است و همین می‌شود که دانشگاه آزاد و شخصِ جاسبی در مقام شاکی و شجاعی و نیستان در سمتی دیگر در مقام متهم قرار می‌گیرند. بعد از جریان دادگاه اول، شجاعی صلاح را در این می‌بیند که تاریخ و زمان داستان و شخصیت‌های داستانیَش را به قبل از انقلاب ۵۷ منتقل کند. شاید با این حربه بتواند از مظانِّ اتهام خارج شود که اگر نیاز شد راه فراری هم داشته باشد.

امّا همه‌ی دردسرهای شجاعی به داستان ختم نمی‌شود. از شماره‌ی سوم، بخشِ نسوان با عنوان مشخص «رزیتا خاتون» متولد می‌شود. بنیان آن بر نقد و تمسخر آزادی‌های زنان و فمینیسم و مشخّصاً کانون توجه، شخصِ دختر پرحاشیه‌ی رئیس جمهورِ وقت، فائزه هاشمی است. رزیتا خاتون شخصیتی خیالی است که سخنانش بی‌پروا با توجه به صحبت‌ها و نظرات دختر هاشمی به تحریر درمی‌آید؛ موضوعاتی همچون دوچرخه سواری و اسب سواری زنان یا این‌که چرا زن نمی-تواند رئیس جمهور شود، همگی منطبق بر آرا و نظرات فائزه هاشمی.

رزیتا خاتون دومین دادگاه شجاعی و نیستان را عَلَم می‌کند. شجاعی در اولین دادگاهش به قضاوت قاضی مرتضویِ معروفِ این روزها، در نطقی محکم و جان‌دار در دو بخش دفاع حقوقی و دفاع حقیقی خطاب به قاضی می‌گوید: «این اولین بار است که یک داستان در دادگاه ما به محاکمه کشیده می‌شود. این از یک سو برای ما، نظامِ ما و جامعه‌ی فرهنگی ما، اسباب خوشحالی و خرسندی و افتخار است و از سوی دیگر، اسباب تأسف و تأثر و تألم».

و از بی‌هنرانی می‌گوید که هنوز بین واقعیتِ داستانی و واقعیتِ اجتماعی تمیز نمی‌دهند و نمی‌فهمند که داستان، یک گزارش نیست. گلایه می‌کند که آیینگیِ ادب را عیب ادیب می‌دانند و نه بی‌بصری خودشان. از کسانی شکایت می‌کند که بر مسند ظریف‌ترین محمل قضاوت، یعنی مطبوعات، نشسته‌اند و عنان به کفِ بی-تمییزان داده‌اند. دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف در نامه‌ای به هواداری از شجاعی، خطاب به هیأت منصفه‌ی مطبوعات می‌نویسند: «سید مهدی شجاعی را همه‌ی ما می‌شناسیم و مگر ما که هستیم؛ او را آن که باید، می‌شناسد. سید را عفو کردید که نشان دهید محکوم است و خطاکار. نظری کنید به صحبت‌های آقا و ببینید که ولیّ ما کدامشان را برای ادبیات داستانی متعهد می‌شناسد و چه جایگاهی را برای آن تعریف می‌کند. و هشدار که بار دیگر شأن متعهدترین قلم‌پردازان این ساحت را به تهمت جرم نکرده‌ی شخصیت داستانیشان نیالایید!».

شجاعی از دادگاهِ اول تبرئه می‌شود امّا شکایت از صفحه‌ی رزیتا خاتون آزردگی خاطر به بار می‌آورد. دل‌چرکین شدن دیگر مجالِ کار به او نمی‌دهد. در سرمقاله-ی آخر تأکید می‌کند که نیستان دارد تاوان استقلالش را می‌دهد. معتقد است اگر نیستان، نیستان بماند و تعطیل شود بهتر از این است که مثلِ خیلی از چیزهای دیگر دچار استحاله شود و از رضا برجی نقل می‌آورد که اگر نی را بشکنند حنجره باقی خواهی ماند۷٫ واقعیت هم همین بود که نیستان نه جیره‌خوار انصار حزب الله محسوب می‌شد و نه قرابتی با جبهه‌ی روشنفکری داشت و همین عدم وابستگی بود که حکم حذفش را امضا کرد. البته اگر شجاعی هم از همان روز اول درجه و نشانش را دریافت می‌کرد، احتمالاً کار به ختمِ زودهنگامِ نیستان نمی-رسید.

پانوشت‌ها:

۱-      سوار شو پیِ این راه را بگیر، برو / و گر هزار دهن نعره می‌زند، برگرد   (امید مهدی‌نژاد)

۲-      هرچند بعدتر حاتمی‌کیا در مقامِ توضیح  برآمد که نتوانسته منظورش را درست منتقل کند و حرفش این بوده که تنها با درجه‌ی نظامی است که می‌تواند بدون اجازه‌ی درجه‌دارانی که امکانات ساخت فیلم جنگی را در اختیار دارند، راه ساخت فیلمش را هموار کند. امّا به هر حال سخنش دوپهلو بود و غرض ایهام دار.

۳-      «آقای حاتمی‌کیا می‌گویند به ما درجه بدهید؛ خدا به شماها درجه داده، بنده چه درجه‌ای را به شما بدهم. درجه‌ی شما درجه‌ی خدایی است. این ذوق و استعداد و هنری که شماها دارید این همان درجه‌ای است که به شماها داده. ما اگر بخواهیم این را با ابزارهای مادّی مدرّجش کنیم، ضایعش کرده‌ایم. البته ما از شما قدردانی می‌کنیم؛ هم قدردانی می‌کنیم هم انتظار داریم…»                                 بخشی از بیان رهبر انقلاب در دیدار با کارگردانان سینما- خرداد ۸۵

۴-      کیهان هنوز مثل امروز تبدیل به بِرند و تریبون رسمی ایدئولوژی نظام نشده بود. حدّاقلش این است که در دوراهی میان این دو مقام، نظرش به نظر شخصِ رئیس جمهور نزدیک‌تر بوده است.

۵-      سید مجتبی حسینی متولد ۱۳۳۸ پس از پایان تحصیلات حوزوی‌اش در سی سالگی در آستانه‌ی اجتهاد قرار گرفت و مدارک دانشگاهی مهندسی راه و ساختمان و ارشد معماری و فلسفه‌ی علم را هم به اندوخته‌هایش اضافه کرد.

۶-      «دشمن هجوم سختی را به فرهنگ و هنر این مرز و بوم سامان داده است؛ هجومی عمیق، درازمدت، بنیادین و همه‌جانبه. و از سوی دیگر، دست‌هایی مدام به گشودن درها و روزنه‌هایی برای ورود دشمن پرداخته‌اند و از سوی دیگر، عده‌ای به توجیه حضور دشمن مشغول گشته‌اند و از سوی دیگر، عده‌ای خود را به خواب زده‌اند و عده‌ای به واقع خوابیده‌اند و در رویای حضور دشمن سیر می‌کنند؛ عده‌ای با کابوس دشمن از خواب می‌پرند و دوباره می‌خوابند. عده‌ای در مذمت دشمن خطابه‌ها می‌خوانند و سخن‌ها می‌رانند اما سفره‌ی هوس‌هایشان را از خوراک‌های رنگین دشمن می‌آکنند و از هزار سو این فرهنگ مظلوم اسلام و تشیع آماج حمله و هجوم قرار گرفته است. ما معتقدیم که این فرهنگ علی‌رغم همه‌ی فشارها و هجوم‌ها ماندنی است….. و معتقدیم که اگر ما لیاقت حفظ و حراست از فرهنگ دینی و اسلامی را نداشته باشیم، خداوند عده-ای دیگر را برخواهد انگیخت و کار را به دست آنان خواهد سپرد؛ همچنان‌که هم‌اکنون از گوشه و کنار جهان طلیعه‌های آن به چشم می‌خورد. و ما موظف و مشتاقیم که این شایستگی و افتخار را از کف ندهیم».                                                                            بخشی از سرمقاله- ماهنامه‌ی نیستان- شماره‌ی اول

۷-      «بنای نیستان از ابتدا بر این بوده است که زیر علم هیچ جناحی جز حقیقت، سینه نزند اما متأسفانه یکی از اصول اولیه‌ی جناح‌های نابالغ جامعه‌ی ما این است که: هر کسی با ما نیست، پس قطعاً بر ماست. ما اما به همین خدمت مختصر قانع بودیم. نیامده بودیم مجله که از این‌جا به جای دیگری برویم یا از این سکّو پرواز دیگری داشته باشیم. عده‌ای گمان می‌کنند که ما در اعتراض به وضع موجود داریم کرکره‌ی مجله را پایین می‌کشیم. این‌طور نیست؛ ما از هیچ کس گله‌ای نداریم. برخی از دوستان گفتند امثال جاسبی که شاکی بوده است یا رازینی، رئیس دادگستری تهران، که اخیراً از صفحه‌ی رزیتا خاتون شکایت کرده است خوشحال می‌شوند از تعطیلی مجله‌ی شما. پاسخ ما این بوده است که اولاً خوشحال کردن مؤمن و ادخال سرور خودش خالی از لطف نیست! ما به هیچ وجه اینان را دشمن نمی‌پنداریم. یکی قصه نمی‌فهمد، توضیح می‌دهیم، می‌فهمد. یکی طنز نمی‌فهمد، توضیح می‌دهیم، می‌فهمد. فوقش اگر نفهمیدند هم که به این دلیل در جبهه‌ی دشمن قرار نمی‌گیرند. آقای رازینی واقعاً باورش این است که نیستان دارد عفت عمومی را جریحه‌دار می‌کند و بر اساس همین باور هم دست به شکایت می‌برد و همّ خود را معطوف تعطیل کردن نیستان می‌کند. این غیر از سوء نیت و دشمنی است».                                                                                                      بخشی از سرمقاله- ماهنامه‌ی نیستان- شماره‌ی سی ام

همچنین ببینید

میانه‌ی میدان

چه شد که عمر ماهنامه‌ی «نیستان» با همه‌ی دبدبه‌اش به سه سال هم قد نداد؟ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *