خانه / آبان / اندر حکایت اثر کتابچه های زیارتی

اندر حکایت اثر کتابچه های زیارتی

پسرک با تی‌شرتِ خاکستری‌ای که با حروف درشتِ سیاه رویش نوشته شده بود «دی اند جی» دو زانو نشسته بود و خسته به آیینه‌کاری‌های روی سقف نگاه می‌کرد. پدرش یک صف جلوتر نشسته بود و از زاویه‌ای که من دید می‌زدم نمی‌توانستم ببینم قرآن می‌خواند یا از این منتخب ادعیه‌های جلد آبی. جلوی پدر که خالی شد، برگشت و به پسرش اشاره کرد که برود آن جلو روی فرش بنشیند. پسرک چند بار امتناع کرد. هیکلش برخلاف سنش زود رشد کرده بود و از شانه‌های پدر هم بالاتر زده بود. موهایش را بوکسوریِ غلیظی زده بود. پشت سرش صاف بود و احتمال دادم از کنار هوای شرجیِ دریا و کوه های بلند البرز خودشان را به هوای داغ خراسان رسانده‌اند. تشر آخر را که پدر زد سلانه سلانه روی فرشِ جلوی پدرش ولو شد؛ و پدرش با رضایتْ سرش را دوباره توی قرآن یا ادعیه‌اش برد. برادر کوچک‌تر هم سرش را روی زانوی پسرک گذاشت و با هم به تماشای مردمِ فارس و عربی نشستند که به آنها که می‌رسیدند ناگهان بعضی صد و هشتاد درجه می‌چرخیدند و با زاویه‌های مختلف کمرشان را به سمت پنجره‌ی فولاد خم می‌کردند. شاید اگر کتابچه‌های کوچکِ زیارت را جمع نمی‌کردند الان پسرک هم چیزی برای خواندن داشت.

مادرم عادت داشت در رواق‌های زیر زمین ادعیه‌اش را بخواند. از شلوغیِ دورِ ضریح و جیغ و قال زن‌ها خوشش نمی‌آمد. گوشه‌ای خلوتْ تمام زیارت‌نامه‌های موجود در مفاتیح را زیر و رو می‌کرد و بی‌صدا داخل چادر نمازش گریه می‌کرد؛ و فرصتی می‌شد برای من که توی رواق‌های بزرگ حرم، که از زمین فوتبال‌های شهرمان هم بزرگتر بود، روی سنگ‌های سردْ بدوم و لیز بخورم. در میان دعاهای طولانی مادرم حتی یکبار فرصت پیدا کردم با پسر سبزه‌رویِ بحرینی که تی‌شرت قشنگی به تن داشت ساعتی به بازی بگذرانم. زبان مشترکمان بازی قایم‌باشکی بود که هر دو خوب بلدش بودیم. و همیشه خانم‌های خادم با پرهایشان بغرنج‌ترین مسئله در این میان بودند که نمی‌گذاشتند آسوده و بی خیالْ پاهای کوچکم عرض و طول رواق را طی کند. منطقه‌ای که برای لحظه‌ای خالی از خادم بود برایم نقطه‌ای از بهشت بود. حتی الان هم احساس ناخوشایندی به خادم‌های خانم دارم و احساس می‌کنم هر لحظه امکان دارد پرهایشان صورتم را قلقلک دهد و با اخم بگویند: « آرومتر بچه جان» رفتن به مدرسه باعث شد زیارت‌های من هم تغییر کند. دست‌های پدرم جای چادر مادرم را گرفت. همانطور که اخلاقیات پدر و مادر هیچ شباهتی ندارد، زیارت‌هایشان هم هیچ شباهتی ندارد. پدرم که همیشه زیارت اول، خسته‌ی رانندگی بود وقت را کم تعیین می‌کرد و مادرم غر می‌زد که یک ربع بیست دقیقه بیشترش کند. پدرم همیشه از مسجد گوهرشاد داخل می‌شد و بعد از آنکه کفش‌هایش را در کفشداریِ دوازده به امانت می‌گذاشت، مقابل حضرتْ زیارت‌نامه‌ی مخصوص می‌خواند. هیچگاه یادم نمی‌آید کفش‌هایش را به کفشداریِ یازده بدهد؛ با اینکه سه متر با هم بیشتر فاصله نداشتند. نظامی که باشی همه چیز باید دیسیپلینِ خودش را داشته باشد. چند سوره از قرآن که یاد گرفتم بخوانم و خط الف و لام دارِ عربی که به چشمم آشنا شد، پدرم کنار منتخب ادعیه‌ای که آن زمان سبز رنگ بود برای من هم کتابچه‌های کوچک زیارت را برمی‌داشت؛ با تصویر گنبد و گلدسته با زمینه‌ی آبیِ نفتی. کتابچه‌های سی صفحه‌ای که جز اذن دخول و زیارت مخصوص و صلوات خاصه چیز دیگری نداشت و مایه‌ی مباهات من به هم سن و سال‌هایم بود که فقط نظاره‌گرِ در و دیوار بودند. مقابل ضریح حضرت می‌ایستادیم و منْ هاج و واجِ مردهای بزرگی بودم که صورت‌هایشان سرخ بود و وسطِ زیارت‌نامه خواندنْ شانه‌های پهن‌شان ناگهان می‌لرزید. اما تمام تلاش من این بود که زودتر از پدرم زیارت مخصوص را تمام کنم. همیشه پدرم چند دقیقه‌ای داخل روضه‌ منوره کنار جریان خروشان کنار ضریح می‌ایستاد و دعاهایش را با لب‌هایی لرزان و دستی کاسه شده به سمت ضریح روانه می‌کرد. به احترام روضه‌ منوره را همه دنده‌عقب خارج می‌شوند که زیاد دست و پا لگد می‌شد. پدرم همیشه خستگی‌اش را بر سر زیارت جامعه خالی می‌کرد و گهگاهی پلک‌هایش روی هم می‌رفت و من چشمانم دنبال آدم‌های گریانی بود که رو به ضریح می‌ایستادند و نامفهمومْ زیر لب درد دل می‌کردند. کمی که بزرگتر شدم پدر کتابچه را در دستم گذاشت، برگرداندمش و برای خودم منتخب ادعیه‌ای برداشتم و دعاهایم را گسترش دادم؛ و دیگر منتظر پدر بودم تا سریع‌تر زیارت مخصوصش را تمام کند. روش زیارتی‌ای که سال‌ها بعد حتی بدون پدر هم مو به مو انجامش می‌دادم و به یاد مادرم اگر چند دعا را حتماً نمی‌خواندم احساس می‌کردم زیارتی نرفته‌ام. انگار هنوز دستم میان دست پدرم گم بود و او را هم می‌برد. شاید از آن روزی که من کتابچه‌ی زیارت را کنار گذاشتم، آرام آرام میان قفسه‌ها غیب شدند و تنها جایشان را مهرها و مفاتیح‌های جدید پر کرد. کاش هنوز گوشه‌ای می‌توانستم یکی از آنها را پیدا کنم تا برای پسرکْ تی‌شرتِ خاکستری بیاورم.

خراسانی که باشی توفیق داری که دعوت‌نامه‌ات تند و تند امضا شود و به پابوس بیایی. ولی خیلی لذت‌ها را با این زیارت‌های مکرر از دست می‌دهی. دیگر وقتی از ترمینال سوار اتوبوس‌های واحد شوی مثل پیرمردهای کرد نمی‌ایستی تا خودِ حرم به گریه کردن. دیگر فرصت نمی‌کنی با ذوق دنبال نقاره‌خانه و موزه‌ی حرم بگردی و سعی کنی صحن‌های شبیه و تودرتوی حرم را یاد بگیری. دیگر نمی‌توانی به یاد کاظمین بیافتی و قربان عظمت حرم پدر شوی. دیگر با کیسه‌ی گندم دنبال صحنی که کفترها می‌نشینند نمی‌گردی. دیگر شکلاتی که خادم از جیبش در می‌آورد هم برایت مزه ندارد. و دیگر حتی حال نداری چنگ بیاندازی پنجره‌ی فولاد و گدامنشانه خواسته‌هایت را با اشک‌هایت دانه کنی و از میان شبکه‌ها به ضریحِ طلایی خیره شوی.

همچنین ببینید

پرزدن کبوتر تحویل سالِ نو

صبح ساعت که زنگ زد فورا از جا پریدم شب قبلش قرار گذاشته بودم حتما …

۶ نظرات

  1. جیغ و قال زن‌ها!!
    تعمیمی ناروا و ناصحیح.

  2. باسلام امیدوارم بتونید کارهای بیشتر و بهتری ارائه بدهید.
    واقعیات ارتباط معنوی با امام رضا رو در نوشته ای جذاب جا دادید.
    اما جای کار بیشتری داره و با توکل به خدا می تونید سریع پیشرفت کنید.

  3. نگفته: مادر می‌گفت.
    به هر روی، دلیلی برای اثبات ندارید.

  4. من تنها راوی دلیل مادرم برای گوشه نشینی اش در حرم بودم ولی با این حال اگر با این توصیف توهین ناروایی در حق قشر نسوان شده است بنده پوزش می طلبم و امیدوارم که در ظلّ نظریات فمینیست ذهن متحجرم ملیَّن به شئونات روز گردد

  5. این هم روشی‌ست که امثال شما به محض یک انتقاد، از واژهٔ فمینیست به مثابه یک انگ استفاده‌کرده و با استهزاء پاسخ می‌دهید!
    نه جناب! با یک انتقاد به دایرهٔ افکار کسی نمی‌شود پی برد. کمااین‌که بنده هم به شما را زن‌ستیز ننامیدم!
    باشد که در ظلّ عنایت الهی و نه نظریات! بردبارتر باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *