خانه / روایت / شب شوم

شب شوم

روایت زلزله

یک‌شنبه، روز دومِ نمایشگاهِ کتاب بود. با چه ذوقی کارهای روزمره را انجام دادم که بعد از ظهر به نمایشگاه بروم. پارسالْ روزِ قبل از نمایشگاه، برای پیاده‌روی پای کوهِ طاق بستان رفته بودیم که پایم سر خورد و دو تا از رباط‌های مچ پایم کشیده شد؛ بماند که شش ماه خانه‌نشین شدم و دوبار پایم را گچ گرفتم و به نمایشگاه نرسیدم.

باید امروز را برای خریدِ کتاب از دست نمی‌دادم. پسرم ذوق مرا دید. گفت: «مامان، مواظب خودت باش سالگرد پاته، دوباره بابا نبردت پای کوه زمین‌ات بزنه.» منم با خنده گفتم: «نترس، امروز با ماشین میرم نمایشگاه.»

عصر داشتم مانتو می‌پوشیدمْ تلفن زنگ زد، دخترم بود؛ با ناله می‌گفت: «چرا به من سر نمی‌زنی؟ مگه دخترت نیستم! مریضم، تو خبر از من نداری! از صبح تا حالا دو بار دکتر رفتم.» برق از سرم پرید و با هول و ولا با شوهر و پسرم آنجا رفتیم و نمایشگاه را به روزِ دیگر موکول کردم. قصد داشتم با پولی که جمع کرده بودم، کتاب بخرم. اما مثل اینکه قسمت نبود! وقتی درِ خانۀ دخترم رسیدم، قلبم می‌خواست از دهنم بیرون بزند. وقتی خندۀ دختر و داماد را دیدم، فهمیدم رودست خورده‌ام، دیگر نمی‌شد برگردم. نوۀ دوساله‌ام با شیرین‌زبانی بغلم پرید و گفت: «مامان شَپل آمد.» صورتش را بوسیدم و تمام عصبانیت‌ام از بین رفت. تدارک دیده بودند ما را شام گیر بدهند. شاید کار خدا بود که کنار هم باشیم. ساعت ۹ و ۴۸ دقیقه بود. حس کردم سرم گیج می‌رود و زمینْ حرکت می‌کند. خانه کمی به چپ و راست تمایل پیدا کرد و صدای قرچ قرچ ستونِ خانه بلند شد. دامادم زود بلند شد و لیانا را از تابی که وسط درِ اتاق آویزان بود بلند کرد و به طرف در ورودی دوید و گفت: «زلزله! بلند شین.» ما وحشت‌زده بلند شدیم، حرکتِ خانه بیشتر شده بود، درهای کابینت باز شدند و چند ظرف روی زمین افتادند. لوسترها تاب می‌خوردند، دیوارها در بازیِ نورِ لوستر وحشتناک شده بود. تمام این اتفاق سی ثانیه طول نکشید؛ ولی حالا که فکر می‌کنم می‌بینم زلزله وقتِ تصمیم‌گیری و دنبالِ جایِ امن پیدا کردن را از آدم می‌گیرد. حتی فرصتِ پوشیدن روسری، مانتو یا لباس گرم نداشتیم. از پله‌های طبقۀ دوم به دمِ درِ حیاط سرازیر شدیم. ناگهان برقْ قطع شد و شهر در تاریکی فرو رفت. دختر و دامادم و لیانا، وسط کوچه بودند و من و شوهر و پسرم توی راهروْ دم در. صدای جیغ دخترم مرا ترسانده بود. کابل‌های برق به‌ هم می‌خوردند و جرقه می‌زدند. ساختمانِ دو طبقۀ روبرویی می‌آمد و می‌رفت. همۀ همسایه‌ها با جیغ‌وداد به کوچه ریختند. دامادم داد می‌زد بریم تو ماشین، اینجا الآن خانه روی سرمان می‌ریزه. کسی موبایلْ همراهش نبود. در تاریکیْ دامادم به داخل برگشت. دخترم گریه می‌کرد. باز هم همان سرگیجه و دوباره حرکتِ زمین. به سختی سرِ پا ایستاده بودیم. همسایۀ طبقۀ پایینیِ دخترم، زنی فلج و پیر بود. فقط صدایش را می‌شنیدیم که لای در باز حرف می‌زد. آن لحظه اصلاً به فکر او نبودیم. صدای گریه و حرف‌های مردمِ کوچه اضطراب‌مان را بیشتر می‌کرد و چشمان‌مان در تاریکی جایی را نمی‌دید. همه با سر و پای لخت وسط کوچه بودیم. دخترم برای پوشیدنِ لباسْ داخل رفت، من داد می‌زدم: زود باش تا خانه روی سرتان نریخته، بیایین بیرون!». تازه فهمیدم مانتو و روسری‌ام داخل است. دامادم چراغ‌قوۀ گوشی‌اش را روشن کرده بود. من هم داخل رفتم. لباس‌ها را پایین آورده و داخل کوچه پوشیدیم و با ماشین همگی از آنجا دور شدیم. همۀ مردم بیرون بودند. مثل مورچه‌ها از لانه‌هایشان بیرون زده بودند. نور چراغِ ماشین‌ها بود که راه را روشن می‌کرد. هر کس دنبال راهی می‌گشت که زودتر از خانه ها دور شود. تلفن‌ها خط نمی‌داد. نمی‌توانستیم خبر از کسی بگیریم. شوهرم گفت: «باید بنزین بزنیم، نکند مجبور بشیم از شهر بیرون برویم.» در عرضِ کمتر از نیم ساعت، صف بنزین تا چهار خیابان آن طرف‌تر رفت. همه هراسان بودند و چشمان‌شان در پشت شیشه‌های ماشین‌ها دو دو می‌زد. کنار خیابان که از ترانسِ برق دور بود ایستادیم. ماشین‌ها پشتِ سرِ هم از رستوران و قهوه‌خانه‌ها بیرون می‌زدند. ترافیک و ازدحام جمعیتْ زیاد بود. آن شب هوا خیلی سرد شده بود. سوز بدی داشت. داخل ماشین هم می‌لرزیدیم. اصلاً حواسم به دخترم نبود. در آن چند دقیقۀ زلزله آنقدر در تاریکی جیغ کشیده و به صورتش زده بود که بی‌حالْ سرش را روی صندلی گذاشته بود. تازه فهمیدم حالش اصلاً خوب نیست. شوهرم را فرستادم شکلاتی یا چیز شیرینی از مغازۀ روبه‌روکه باز بود بگیرد. از ترس و استرسْ فشارش افتاده بود. لیانا گریه می‌کرد و نحس خواب بود. تعجبم از مغازه‌دار بود که در آن شرایط پیش خانواده‌اش نبود و داخل مغازه می‌رفت و می‌آمد. لیانا بغلِ دامادم به خواب رفت. ساعت یازده بود. رادیوی ماشین روشن بود و مردم را به آرامش دعوت می‌کرد و تندتند می‌گفت: «گروهِ امداد به مناطقی از شهر که بافت قدیمی دارند رفته‌اند. مسیر عبور را برای حرکت آمبولانس و آتش‌نشانی باز کنید.» شوهرم با شکلات برگشت وگفت: «بیچاره مرد مغازه‌دار تمام عرقیجاتِ شیشه‌اییِ توی قفسه‌هایش ریخته بود و داشت شیشه‌های شکسته را جمع می‌کرد. آبْ کف مغازه‌اش را گرفته بود.» دخترم می‌لرزید و رنگ به رو نداشت. اولین بارش بود زلزله، این بلای طبیعی، را دیده بود. همیشه اولین تجربه خیلی در آدم تأثیر می‌گذارد. من بزرگ شدۀ زمان جنگ بودم، شاید برایم عادی‌تر بود؛ تجربۀ بمباران، دربه‌دریِ شبانه، رعب و وحشت و صدای انفجار در تاریکی را داشتم.

 اصرار داشتم به خانۀ خودمان برویم و شوهرم مخالف بود. می‌گفت: «با جان بچه‌ها بازی نکن! توی پارک می‌مانیم، یه شب که هزار شب نمی‌شه.» ساعتی بعد برق آمد. شهر روشن شد. ماشین‌ها در پارک کوهستان پای کوه رفته بودند، چراغ‌های ماشینْ دل کوه را روشن کرده بود. مردم داخل پارک چادر می‌زدند، یا روی زیلویی با پتو نشسته بودند و یا عده‌ی زیادی مثل ما داخل ماشین بودند و مردم را نگاه می‌کردند و رادیو گوش می‌دادند. برادرم از تهران به من زنگ زد و گفت به سختی توانسته با ما تماس بگیرد. می‌گفت: «همه حالشان خوب است؛ ولی زلزله  نه تنها تهران، بلکه بیشتر شهرهای غربی، عراق و کویت را هم لرزانده» شوهرم باور نمی‌کرد. از طریق تلگرامْ پیام‌ها را گرفتم و فهمیدیم کل غرب و شمال و جنوب غربی لرزیده است. زلزلۀ هفت و سه ریشتری فاجعه بود و فهمیدم خبرهای بدی در راه است. بغضی سنگین در گلویم بود، از هیچ جا خبر نداشتم. فکر اینکه الآن مردم مرز‌نشین زیر آوار جان می‌کنند آتشم می‌زد وکسانی که جان به در کرده‌اند در این سرما چطور شب را صبح می‌کنند. مجری رادیو از ترافیک سنگین می‌گفت: «مردم کرمانشاه به سمت شمال شهر و طاق بستان در راه بودند و بعضی در میدان خروجی شهر به سمت اسلام‌آباد برای کمک به اقوامشان می‌رفتند و گوینده می‌گفت تا هوا روشن نشود بالگردها نمی‌توانند به کمک زلزله‌زده بشتابند.» لیانا پوشک و شیرش در خانه جا مانده بود. دامادم با تی‌شرت بیرون زده بود و لباسِ گرم می‌خواست. مجبور شدیم دوباره در خانۀ آنها برویم. با صلوات و آیت‌الکرسی در خانه ماندیم تا کمی لباس آوردند. این بار به روبه‌روی طاق بستان رفتیم. خسرو پرویز روی اسبش شبدیز آرام نشسته بود و به کتیبه‌های روبه‌رویش نگاه می‌کرد. صدای آبِ سرابِ طاق بستان ما را بیشتر می‌لرزاند. هر کدام از ما چهار تا گوش  قرض کرده بودیم و به حرف‌های گوینده گوش می‌کردیم و اشک می‌ریختیم.

 دیگر طاقت نیاوردم. دوست داشتم به جای امنی پناه ببرم. از آن شرایط می‌خواستم فرار کنم. قرآن چقدر قشنگ گفته بود که انسانْ کم‌حوصله و ضعیف است، و آن حکایت من بود. ساعت سۀ نصف شبْ من و پسرم از آنها جدا شدیم و تصمیم گرفتیم به خانه برگردیم. هرچه آنها اصرار کردند گفتم: « اتفاق افتاده و تمام شد. خانۀ ما ویلایی و یک طبقه‌اس و محکمه، من به خانه بر می‌گردم.» دختر و داماد و شوهرم در ماشین ماندند. تا خانه نیم ساعتی راه بود. و سرمایی که دندان‌هایمان را به‌هم می‌زد. صف بنزین همین طور شلوغ بود. مردم در پارکْ آتش باز کرده بودند. یاد شب‌های جنگ و موشک‌باران افتادم که ما چندین ماه در این پارک زندگی کرده بودیم. و همین طور با اضطراب و ترسْ شب و روزمان را گذرانده بودیم. آن موقعْ موشک به وسط شهر می‌افتاد و بالای شهر و طرف ما امن بود، و همین طور شلوغ. چه سختی‌هایی را که تجربه نکردیم. تند تند راه می رفتیم. مردم در کوچه و خیابان بودند، هیچ کس نخوابیده بود. خیابان پرِ ماشین در حال حرکت بود. پسرم می‌گفت: «اینا سۀ نصف شب کجا میرن؟ چرا اینقدر خیابان شلوغه؟» منم گفتم: «خدا نصیب نکنه، هر کس خانواده‌ایی داره، داخل شهر هم خرابی دادیم و گوینده مگه نگفت سه تا کشته و تعدادی زخمی داده، شاید برای اونه که تو خیابان ترافیک داریم.» مادر و دختری به وسطِ جاده می‌آمدند و ماشین‌ها هم با سرعت رد می‌شدند. پسر کوچکی با گفتنِ «مامان!» به وسطِ جاده دوید. ما کنار خیابان نگاه می‌کردیم. زن برگشت تا پسرش را مهار کند، ماشینی که با سرعت در حال حرکت بود ترمز کرد. صدای ترمز روی آسفالت شنیده شد و برای اینکه به زن نزند دستش را چرخاند و به ماشین بغلی‌اش زد و هر دو ماشین به طرفِ ما منحرف شدند. پسرم مرا به طرف خودش کشید. صدای ضربه در دل شب پیچید، مردمْ جمع شدند. بغلِ هر دو ماشینِ پژو و سمند فرو رفته بود. راننده‌ها  پیاده شدند. به زن و دو بچه‌ای نگاه می‌کردند که از خیابان رد شده بودند. بحث‌شان بالا گرفت. ما نتوانستیم از سرما بایستیم و به خانه آمدیم. با مانتو و روسریْ کمی دراز کشیدم و پسرم کنارم نشسته بود و به اخبارِ وحشتناک زلزله گوش می‌داد. و خبرهایی که از شهرهای ویران‌شده به دست‌شان می‌رسید. کرمانشاه آمار کشته‌هایش به ده نفر رسیده بود. بیمارستان‌ها در حال مداوای بیماران بودند. ساعتِ چهار به بعد، بالگردها صدایشان آمد که برای کمک می‌رفتند. شوهر و بچه‌ها هم آمدند. با چشم گریان پای تلویزیون نشستیم. باید ما هم کاری می‌کردیم. صبحْ سراغ رختخواب‌ها رفتم. هفت تا پتوی نو که برای پسرم کنار گذاشته بودم را بیرون کشیدم. دیگر فکر کتاب خریدن نبودم، به این فکر می‌کردم چه چیزی می‌توانم برای کمک بخرم. صدای تلویزیونْ بلند بود. صدای مردی که با گریه می‌گفت: «تمام خانواده‌ام زیر آوار مرده‌اند» در گوشم می‌پیچید. پسری می‌گفت: «هیچ کس به دادمان نرسید، برادرم الآن مرد، سه تا جنازۀ خواهر و مادر و برادرم را با دوشِ خودم از خانه بیرون کشیدم.

قسمت دوم روایت زلزله (پایکوبی شوم گسل)

قسمت سوم روایت زلزله (عشق و همدلی)

همچنین ببینید

به من بگویید تا کِی؟

خبر کوتاه است: زلزله آمد. اتفاق هم کوتاه است؛ فقط چند ثانیه ولی تبعات زلزله …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *