خانه / آبان / پررو نشو پسر!

پررو نشو پسر!

در همسایگی آشنایان(۱)، فریدون صدیقی

میانه‌های دهه ۷۰ در مجله «زنِ‌روز» کار می‌کردم و تنها مذکر آن جمع بودم که هر دو هفته یک‌بار به تحریریه شلوغ با میزها و آدم‌های چپیده در هم سر می‌زد. من البته برای ضمیمه «۱۳ تا ۱۸ ساله‌ها»ی زن روز، گزارش نوجوانانه می‌نوشتم و کار ثابتی آن‌جا نداشتم که همیشه پشت یکی از میزهای آهنی فیلی‌رنگ بنشینم و در لیوان اختصاصی چای بنوشم و فضای بوی‌ناک از همسایگی با چاپخانه و آشپزخانه «کیهان» را تحمل کنم.

یک هفته من گزارش می‌نوشتم و یک هفته مریم نوابی‌نژاد.

یک روز که از راهروهای پرپیچ کیهان گذشتم و به دفتر زنِ‌روز رسیدم، تا بیایم گزارشم را روی میز دبیر بخش نوجوان مجله بگذارم، دیدم چند نفر از خانم‌ها سرشان را بالا کردند. آن‌ها عادت نداشتند به هیچ مردی غیر از آبدارچی مجله روی خوش نشان دهند. پشت میزهای یک‌نفره که مثل صندلی‌های اتوبوس، پشت به هم چیده شده بودند، سرشان به کارشان بود و گاهی فقط اتاق شیشه‌ای مدیرمسئول را می‌پاییدند که کی می‌رود و کی می‌آید.

آن روز، دبیر «۱۳ تا ۱۸ ساله‌ها» بیش‌تر از قبل، تحویلم گرفت. گفت: «تا من گزارش‌ات را بخوانم، برو شیرینی بگیر.»

مدیرداخلی مجله هم از جایش بلند شد و آمد نزدیک‌تر. طوری گفت: «تبریک می‌گم» که حسادت نداشت. نمی‌دانستم چه خبر خوشی قرار است بشنوم که هم تبریک دارد و هم شیرینی. نشستم.

ـ چه اتفاقی افتاده؟

سردبیر مجله هم میز کوچکش را که در گذرگاه اتاق مدیرمسئول بود، رها کرد و آمد نزدیک ما. آبدارچی زن‌روز با لباس سراسر طوسی چرکمرد، یک استکان چای گذاشت روی میز. بعد، همان‌طور که سینی استیل روی دست چپش بود، هاج و واج زن‌ها را نگاه کرد. گویی تا حال ندیده بود که آن‌ها بدون ملاحظات کیهان، گرد پسر جوانی حلقه بزنند و با او خوش و بش کنند.

ـ آقای صدیقی گفته این «حمید محمدی محمدی» کیه؟ بگید بیاد من ببینمش.

تبریک و تقاضا برای خریدن شیرینی برای همین دعوت بود و دیدار با مردی که من و خیلی از هم‌نسلانم، گزارش‌نویسی و فنون مصاحبه را با کارهایی مثل «صفر مرده‌شور» فریدون صدیقی یاد گرفته بودیم، خیلی جذاب و هیجان‌انگیز بود.

ـ شیرینی یادت نره‌ها.

بلند شده بودم و راه افتاده بودم توی راهرویی که یک سمتش کیهان عربی بود و یک سمتش، کیهان هوایی و ورزشی. کمرکش راهرو، یک سه‌راهی بود که می‌پیچید به سالن غذاخوری و آن روز، بوی سبزی غوطه‌ور در روغن می‌آمد و معلوم بود ناهار کوکوسبزی چرب با چند پَر خیارشور است.

در چهارراهی که یک سویش به تحریریه می‌رفت، متوقف شدم. صدای احمد نصیرپور می‌آمد که داشت سربه‌سر بقیه عکاس‌ها می‌گذاشت. دستی برایش تکان دادم. تا آن وقت، نه خودم و نه دیگران، مرا حوالی تحریریه روزنامه ندیده بودند. برای احمد هم سئوال شد. اشاره کردم که بعداً می‌گویمش.

صدیقی در اتاق کوچک و شیشه‌ای سمت چپ تحریریه نشسته بود. سرش پایین بود. از میان ردیف میزهای بلند گذشتم و در زدم. سرش را بلند کرد. اشاره کرد بروم داخل. سلام کردم. نیم‌خیز جواب داد. دست داد. اشاره کرد بنشینم.

ـ من حمید محمدی محمدی هستم.

محمدی دوم را طوری گفتم که انگار مرا در همه آفاق به همین دنباله می‌شناسند!

انتظار داشتم یک جور «به به، صفا آوردی» در رفتارش باشد که نبود. همچنان مشغول خواندن یک متن بلند بود که انگار خیلی هم راضی نبود از آن. آخرش هم نیمه‌کاره رهایش کرد و ورق‌هایی را که زده بود زیر بقیه، برگرداند سر جایشان.

ـ خب آقای محمدی، خوبی؟

سرد احوالپرسی می‌کرد. جوابش را که گرفت، سئوال دوم را بی‌معطلی پرسید.

ـ حاضری برای روزنامه گزارش بنویسی؟

یک دور، نام تمام گزارشگران روزنامه کیهان را در ذهنم مرور کردم. من قرار بود کنار آن‌ها بنشینم. خوشحالی زیر پوستم دویده بود و این شوق، آن‌قدر آشکار بود که صدیقی بعد از شنیدن «بله، با کمال میل» فتیله خوشی‌های مرا پایین کشید.

ـ یه روزی من تو همین روزنامه، یه سوژه رو به چار تا گزارشگر می‌دادم برام بنویسن. هر چارتاشون گزارش رو می‌نوشتن می‌آوردن می‌دادن به من. بعد، می‌رفتن گوشه کنار تحریریه مشغول کارشون می‌شدن. نه این‌که حواس‌شون به من نباشه ها. نه. وقتی گزارشا رو می‌خوندم، هر چارتاشون از اونجا منو زیر نظر می‌گرفتن. سه تا از گزارشا رو پاره می‌کردم می‌ریختم سطل آشغال. اون که گزارشش تأیید می‌شد، خودش می‌فهمید. می‌اومد می‌گرفت، می‌برد حروفچینی. حالا به این روز افتادم. اونم واسه چی، چون روزنامه همشهری هرچی آدم حرفه‌ای بوده برده پیش خودش.

چسبیده بودم به صندلی و تحریریه خلوت کیهان را که تک و توک آدم پشت میزهای بلندش نشسته بود، نگاه می‌کردم. برگشتم سمت صدیقی.

ـ حالا هرچی می‌آد باید بذارم تو صفحه.

یاد حرف پدربزرگم افتادم که می‌گفت، «از سر ناعلاجی، به گربه می‌گیم خانباجی.» صدیقی، غرورم را له کرده بود، اما انگار، خیلی بدم نیامده بود ازش. بلند شدم و دستم را دراز کردم سمتش.

ـ هر وقت شما بگید….

دست داد؛ نه چندان قرص.

ـ سوژه‌هاتو بنویس بیار ببینم چند مرده حلاجی.

سال‌ها بعد که من و او، پشت میز داوری جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان نشسته بودیم، در حالی که سیگاری می‌گیراند، یادش آوردم آن روز را. گفت: «چه حافظه خوبی داری!»

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *