خانه / داستان / ناتمامی اسطوره‌ها

ناتمامی اسطوره‌ها

یادداشتی بر رمان «ناتمامی»، نوشته‌ی «زهرا عبدی»

رمان ناتمامی با فصلی بدون شماره، از زبان سولماز صولتی، آغاز می‌شود: «امروز درست یک هفته است که لیان جفره‌ای، دانشجوی ارشد ادبیات فارسی، ناپدید شده. یک هفته است هم‌اتاقی بوشهری من به خوابگاه برنگشته. دانشجوی محبوب همه‌ی سال‌های دانشگاه، مسئول آموزش کودکان کار دروازه غار تهران، گم شده. وقتی می‌خوابم سقف اتاق می‌آید و می‌چسبد به نوک بینی‌ام. امروز جای خالی لیان در کلاس اسطوره‌شناسی به من فهماند گیل‌گمش بودن، جنگیدن با هومبابا، غول آتش‌خوار، خیلی راحت‌تر است از یک دختر دانشجوی شهرستانی بودن در تهران. خیلی راحت‌تر از من سولماز صولتی بودن است».

از همین ابتدا مشخص می‌شود که در این رمان با دو شخصیت اصلی، لیان و سولماز، مواجهیم اما هم‌زمان اولین پرسش نیز در ذهنمان نقش می‌بندد: رمان ناتمامی داستان چه کسی است؟ سولماز یا لیان؟ فصل به فصل که پیش می‌رویم، به نظر می‌آید قرار است در مسیر حل کردن معمای گم شدن لیان، با شخصیت سولماز صولتی آشنا شویم؛ اما با  چیزی جز تکرار حقایقی که در همان فصل‌های ابتدایی از زبان خود سولماز صولتی شنیدیم، مواجه نمی‌شویم و علی‌رغم توقع ما تا پایان داستان، شخصیت سولماز دچار هیچ تحولی نمی‌شود؛ تا آخر داستان سولماز همان دختر بی‌تفاوت، خودخواه و سردرگم در روابط است. همین عدم تحول پرسش دیگری را در ذهن ایجاد می‌کند: وقتی قرار بوده دفتر خاطرات لیان نه کمکی به حل معمای گم شدن او ‌بکند و نه تحولی در شخصیت سولماز به وجود ‌آورد، اصلاً چرا لیان دفترش را برای سولماز نگه داشته است؟

از طرف دیگر، اگر فرض کنیم رمان ناتمامی داستان لیان است، باز هم به همان بن‌بست می‌رسیم؛ نه می‌توان از روی خاطرات لیان که از زبان سولماز می‌شنویم، گره‌ از شخصیت لیان باز کرد و نه فصولی که با زاویه‌ی دید دانای کل به زندگی لیان سرک می‌کشد، توانسته است به حل معمای گم شدن او کمک کند. تا آخر رمان، نه ضرورت رفتن ناگهانی لیان و دکتر شمسایی برای خواننده مشخص می‌شود و نه می‌توان فرجام آن‌ها را حدس زد. در واقع فرجام زندگی لیان همان‌طور که برای سولماز ناتمام است، برای خواننده نیز ناتمام و بی‌نتیجه باقی می‌ماند.

پرسش مهم دیگری که با خواندن رمان در ذهن ایجاد می‌شود، ضرورت ارجاعات بسیار نویسنده به اسطوره‌ها است. از همان فصل ابتدایی، نویسنده اصرار دارد که خودش و لیان جفره‌ای را منطبق با شخصیت گیل‌گمش و انکیدو در افسانه‌ی گیل‌گمش بداند:

«امروز جای خالی لیان در کلاس اسطوره‌شناسی به من فهماند گیل‌گمش بودن، جنگیدن با هومبابا، غول آتش‌خوار، خیلی راحت‌تر است از یک دختر دانشجوی شهرستانی بودن در تهران. خیلی راحت‌تر از من سولماز صولتی بودن» (ناتمامی، صفحه‌ی ۷).

«اما حالا انکیدو مرده. به پیکرش نگاه می‌کنم. قدبلند است و شانه‌های گرد زیبایی دارد. یک دختر خوش‌اندام جنوبی با پوست صاف و برنزه» (ناتمامی، صفحه‌ی ۸).

به دنبال کشف این انطباق، افسانه‌ی گیل‌گمش را مرور می‌کنیم. گیل‌گمش، پهلوان زورمند اوروک است. وقتی اهالی اوروک به درگاه خداوند از گیل‌گمش شکایت می‌کنند، ارورو انکیدو را از خاک می‌آفریند تا با گیل‌گمش مبارزه کند. انکیدو که در دشت‌ها با حیوانات زندگی می‌کند و برای صیادان آن نواحی رعب و وحشت می‌آفریند، بعد از معاشقه با راهبه-ی شادی به اوروک می‌رود و با گیل‌گمش کشتی می‌گیرد و پس از شکست با یکدیگر پیوند برادری می‌بندند. تا این قسمت از داستان، اگر خوابگاه را اوروک در نظر بگیریم، شاید نویسنده خواسته با این پاراگراف، انطباق شخصیت‌های رمان با اسطوره را نشان دهد: «من، دختر تبریزی بانِخوت و اعصاب‌ندار، را آوردند کنار لیان، دختر خوش‌مشرب و بساز، تا آدم بشوم. من با هیچ کس نمی‌ساختم. انگار همه توطئه‌ای در سر داشتند. مرا هم‌اتاقی لیان کردند تا مدارا را یاد بگیرم. من و لیان، بعد از آن اوایل که من سر جنگ داشتم، با هم دوست شدیم بدون آن‌که هیچ کداممان آن یکی را به شکل خودش دربیاورد» (ناتمامی، صفحه‌ی ۱۵). اما این عدم انطباق در همین ابتدای کار خود را نشان می‌دهد. در افسانه‌ی گیل‌گمش، انکیدو به اوروک، جایی که گیل‌گمش زندگی می‌کند، می‌رود  ولی در رمان، سولماز به اتاق لیان می‌رود و بزرگ‌‌ترین تفاوت آن‌که شخصیت انکیدو به هیچ وجه خوش‌مشرب و بساز نیست!

 در ادامه‌ی افسانه، گیل‌گمش و انکیدو به جنگ هومبابا، دیو جنگل، می‌روند و او را می‌کشند. این در حالی‌ است که اگر نویسنده خواسته باشد اعتراض به سیستم دانشگاهی و مبارزه برای حقوق کولی‌ها را متناظر با جنگ‌های گیل‌گمش و انکیدو در نظر بگیرد، در هیچ کجای رمان ناتمامی، لیان و سولماز در کنار یکدیگر نیستند؛ به‌خصوص نویسنده تاکید دارد که سولماز هیچ‌ گاه نمی‌خواست حتی حرفی جدی و مخاطره‌آمیز از وضعیت کولی‌ها از زبان لیان بشنود: «…. بدن سیاه‌شده‌ی بچه از سرما و کتک را موبه‌مو شرح داد. آن شب حالم خیلی بد شد. ازش خواهش کردم بخش دردناک ماجراهای این‌جا را برای من تعریف نکند و نکرد» (ناتمامی، صفحه‌ی ۴۴).  و در مورد سیستم فاسد دانشگاه و استادان، نه‌تنها سولماز هیچ گاه در کنار لیان و جهانگیر معترض نبوده است که حتی از این فساد به نفع خودش بهره می‌برد؛ آن‌جا که برای قبولی در مصاحبه‌ی دکترا از زنانگی خود استفاده می‌کند: «آخرین جمله‌اش مثل آخرین ضربه‌ای بود که میخ را از دیوار مطمئن می‌کند: «چشم و ابرویت جان می‌دهد برای استاد شدن ولی باید عینکت را عوض کنی». از اتاق می‌زنم بیرون. برخلاف آن‌چه فکر می‌کردم خیلی هم از خودم بدم نیامده. احساس می‌کنم اگر هم من میدان را خالی کنم، در هر صورت جعفری مهره‌های خودش را می‌چیند. لیان همیشه با این فکر من مشکل داشت. می‌گفت: سخت است آدم وارد سیستمی بشود و دچار استحاله نشود و به شکل و شمایل بالاسری‌هایش درنیاید» (ناتمامی، صفحه‌ی ۶۹).

در این‌جا حتی اگر فرض کنیم نویسنده خواسته شخصیت سولماز را صد و هشتاد درجه متفاوت با گیل‌گمش خلق کند و به نوعی اسطوره را به سخره بگیرد و موقعیتی طنز پدید آورد، باز به دلیل نقص در پرداخت شخصیت و موقعیت‌ها، در این انطباق ناموفق عمل کرده است.

در ادامه‌ی افسانه، ایشتر از گیل‌گمش می‌خواهد معشوق او باشد ولی گیل‌گمش درخواست عشق او را نمی‌پذیرد. ایشتر از روی کینه، گاو آسمانی را در اوروک رها می‌کند و انکیدو و گیل‌گمش گاو را از پای درمی‌آورند. مشخص است که این قسمت از افسانه نیز هیچ تطابقی با رمان ناتمامی ندارد؛ نه می‌توان عشق دکتر شمسایی و لیان را منطبق با آن دانست و نه ارتباط‌های نافرجام لیان با پناه و جهانگیر را.

در نهایت، در افسانه‌ی گیل‌گمش می‌خوانیم که انکیدو خواب می‌بیند خدایان برای مجازات گیل‌گمش و او به دلیل گناهانشان، تصمیم گرفته‌اند که انکیدو باید بمیرد. پس انکیدو، بعد از آن‌که دوازده روز در بستر بیماری می‌افتد، می‌میرد و گیل‌گمش از غم انکیدو و با ترسی که از مرگ به جانش افتاده، به دنبال راز جاودانگی می‌رود. در آخر، گیل‌گمش از انکیدو می‌خواهد از دنیای زیرین برای او خبر بیاورد ولی انکیدو در آن‌جا گرفتار می‌ماند و گیل-گمش نیز می‌میرد و به او می‌پیوندد. این در حالی‌ است که در رمان ناتمامی، فرجام لیان برای خواننده مبهم است و تنها سولماز است که زیر آوار می‌ماند. در واقع نویسنده به کمک زلزله‌ی اهر و تنها به منظور  انطباق با افسانه، و بی هیچ ضرورت داستانی دیگری، این مرگ ناگهانی را به سولماز تحمیل کرده است. خلاصه آن‌که تنها وجه شباهتی که می‌توان بین سولماز و لیان در رمان ناتمامی و گیل‌گمش و انکیدو در نظر گرفت، ارتباط عاطفی بین دو هم‌جنس است و تلاش برای یافتن شباهت‌های دیگر، ما را به نتیجه‌ای نخواهد رساند. جالب این‌جاست که نویسنده تنها به افسانه‌ی گیل‌گمش بسنده نکرده و با داستان خیالی صور اسرافیل و مانوس، نه تنها گِرهی از معمای داستان و شخصیت‌ها باز نمی‌کند، بلکه ما را در سردرگمی بیشتری فرو می‌برد.

سخن پایانی آن‌که رمان ناتمامی، چه از لحاظ داستان و چه از لحاظ سبک نگارش، شباهت بسیاری به رمان تحسین‌‌شده‌ی سرزمین گوجه‌های سبز نوشته‌ی هرتا مولر دارد. در رمان سرزمین گوجه‌های سبز، نویسنده سعی کرده است با بیانی شاعرانه و استعاری، فساد، فقر و خفقان ویران‌گر رومانی را به تصویر بکشد. اولین شخصیتی که در رمان معرفی می‌شود، دختر دانشجوی خوابگاهی به نام لولا است که با چند دختر دیگر از جمله راوی داستان هم‌اتاقی ا‌ست. او خاطرات خود را که مربوط به مبارزه و فرار از جو خفقان‌آور دانشگاه و جامعه است، در دفتر خاطراتش ثبت کرده اما در نهایت خودکشی می‌کند و دفتر خاطراتش را برای راوی داستان به جا می‌گذارد. در ادامه، راوی داستان دفتر خاطرات لولا  را با سه نفر از دوستانش به اشتراک می‌گذارد و سپس در طول داستان از طریق او و دوستانش، تصویری روشن از جامعه‌ی دیکتاتوری رومانی به دست می‌آید. در این رمان نیز راوی از دو زاویه‌ی دید برای نگارش بهره برده است؛ زاویه‌ی دید اول شخص و زاویه‌ی دید دانای کل که روایت‌کننده‌ی زندگی لولا و قسمت‌هایی از گذشته‌ی راوی داستان است. اما تفاوت مهم رمان هرتا مولر و رمان زهرا عبدی در این‌جاست که زهرا عبدی با وجود خلق شخصیت‌های گوناگون، از وحید جمعه و جواد جوکی گرفته تا آنا و تنسگل، نه توانسته است تصویری روشن از جامعه‌ی غربتی‌ها و کولی‌ها را برای خواننده نمایش دهد و نه توانسته نقد درستی از سیستم دانشگاهی ارائه کند. همچنین استفاده از زاویه‌ی دید دانای کل در رمان ناتمامی، نه‌تنها اطلاعات بیشتری در اختیار خواننده قرار نمی‌دهد، بلکه خوانش رمان را با مشکل مواجه می‌کند. و نکته‌ی آخر آن‌که در رمان سرزمین گوجه‌های سبز، سرنوشت هیچ کدام از شخصیت‌های رمان مبهم نیست و ضرورت خودکشی و فرار آن‌ها در انتها کاملاً برای خواننده مشخص می‌شود؛ در حالی که در رمان ناتمامی، سرنوشت شخصیت‌ها و دلیل ناپدید شدن آن‌ها تا انتها برای خواننده مبهم باقی می‌ماند و حتی اسطوره‌ها نیز کمکی به گره‌گشایی از معمای داستان نمی‌کنند.

همچنین ببینید

سندرومِ روده‌ی تحقیرپذیر

این روزها دیگر «احساسِ مرگ» به عنوانِ یکی از نشانه‌های محرزِ یک سکته‌ی قلبی پذیرفته …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *