خانه / آبان / قصیده‌ی بلند درد

قصیده‌ی بلند درد

سال ۱۳۴۶ در سن ۱۶ سالگی در یزد اولین شعر بهمن رافعی را که یک چارپاره بود در مجله‌ی جوانان دیدم و نمی‌دانم چه حسی بود که فضای تصویری آن چارپاره با یکی دو بار خواندن در ذهن من مانده بود تا در سال ۱۳۶۵ که در اصفهان با ایشان آشنا شدم و بلافاصله بند اول آن چارپاره را برایش خواندم و شگفت‌زده شد که این شعر مال سال‌های گذشته است:

غریو غول قطار از نهاد شب برخاست               طنین وحشی آن در دل فضا پیچید

هزار زمزمه‌ی شادمانه و غمناک                             به گوش جان عزیزان آشنا پیچید…

و همین برخورد، دوستی عمیق ما را رقم زد و باید اقرار کنم هرچند به صورت کلاسیک شاگردی این مرد بزرگ نصیبم نشده است اما از همین ملاقات‌های گاه به گاه خیلی بیشتر از هرکس از او آموخته‌امو افتخار شاگردی او موجب سرافرازی من است. او استادی دوست‌داشتنی است و سخنانش که هماره با کنایاتی آمیخته است در همان برخورد اول مخاطب را شیفته‌ی خود می‌سازد و در هر جمله‌اش نیز درسی است. زندگی سراسر درد او یک قصیده‌ی بلند درد است که گمان نمی‌کنم خود او هم توان سرودنش را داشته باشد. گوشه‌گیر است و از جنجال‌ها می‌پرهیزد با این حال همیشه درِ خانه‌اش به روی مشتاقان ادب و معرفت گشوده است. همان حس نوستالژیک که اشاره کردم و از نوجوانی من با شعری از او در من مانده بود باعث شد با شعر او بیشتر انس و الفت بگیرم.

رافعی دوست دارد همه چیز را خود تجربه کند و در شعر هم به سراغ تمام قالب‌ها و همچنین انواع ادبی رفته است و در اکثر موارد هم روسپید و مؤفق بیرون آمده است. در این مجال از آوردن شواهد مثال به طور کامل معذورم که در آن نمی‌گنجد تنها اشاره‌ای به گمانم کافی است برای مثال همان چارپاره‌ که بند اول آن را مشاهده کردید بسیار زیبا و درست در راستای انتظار این قالب سروده شده است یک تابلوی یکدست و در یک فضا، همان گونه که باید در این قالب باشد. بند آخر این چارپاره را هم مشاهده کنید:

ترن ز شهر غریبی که آشنای مرا                  چو گل به دامن زرخیز خویش می‌پرورد

حصاریِ قفس اضطراب را می‌برد                به سوی شهر دگر، شهر نامرادی و درد

و همین نمونه که کار دوران جوانی اوست نشان می‌دهد که او از ابتدا توان قالب‌های شعر و ویژگی‌های آن‌ها را به خوبی می‌شناخته است. او بیشتر غزل‌سراست اما  نه تنها در غزل در تمام قالب‌هایی که کار کرده مؤفق است. بد نیست به صورت اجمال بعضی از کارهای او را به داوری بنشینیم:

در غزل گاهی اسیر مضمون پردازی و قافیه‌بندی می‌شود ولی در همان جا هم کارش با دیگر مضمون‌پردازان متفاوت است مضمون‌هایش نو و تازه هستند و اغلب فضای احساس شعر او در همان غزلی که ظاهراً قافیه‌بندیست یکسان است و از ابتدا تا انتها رعایت این فضا شده است این ویژگی در تمام غزل‌هایی که ظاهر مضمون‌پردازی دارند دیده می‌شود برای مثال این غزل را مظالعه کنید:

آتش‌زبانی

بیشه داران با تبرداران تبانی کرده‌اند              قامت بالابلندان را کمانی کرده‌اند

ریشه‌خواران فسون، بر تک‌درخت پیر باغ                زاغ را مأمور برج دیده‌بانی کرده‌اند

صحبت از بزم بهار و جام‌های لاله نیست                  داس‌ها، گل‌گشت‌ها را، ارغوانی کرده‌اند…

در بیشتر غزل‌ها فضای خیال یک‌دست است. شگفت‌انگیز کاری که بزرگان ادب پارسی هم در آن مانده‌اند. او این اصل را که در غزل باید هر بیت ساز خود را بنوازد و استقلال دارد به چالش می‌کشد و ثابت می‌کند که آنان که چنین ادعایی دارند در سرودن غزل با ارتباط عمودی ابیات ناتوانند و با سرودن غزل‌هایی از این دست آن را اثبات می‌کند:

ای زندگی کجای زمان ایستاده‌ای؟                  آیا هنوز بر سر جان ایستاده‌ای؟

می تابم و هنوز ترا تاب می‌دهم           با این که پای تاب و توان ایستاده‌ای

من یادی از جوانی‌ام، اما تو نیز هم                هرگز گمان مبر که جوان ایستاده‌ای!…

و نمونه‌های دیگر غزل‌های: ماهی‌گیر، گل مسموم وآخرین قطار و… را می‌توان نام برد.

او در غزل‌سرایی گاهی به استقبال دیگر شاعران هم رفته که کاش نمی‌رفت یا اگر می‌رفت هم می‌بایست دقت می‌کرد که به جنگ یک کار مؤفق نرود. مقایسه کنید غزلی را که به استقبال غزل «در این سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند» از هوشنگ ابتهاج سروده است:

صدائی در تاریکی

به شهر ناشناس جان کسی سفر نمی‌کند

ز کوچه‌ی غریب دل کسی گذر نمی‌کند

نه در به در مسافری نه کولیِ مهاجری

کسی ز جمع ناظران به خود نظر نمی‌کند…

با این که آگاهانه استقبال می‌کند و تنها فضای آغازین و الفاظ اولیهه شعر ابتهاج را متبادر می‌کند و ظاهراً استقبال هم نیست چون ردیف هم دیگرگون شده است و می‌کوشد فضای احساس را هم دیگرگون برگزیند اما از آن جا این نوع کارها با هم مقایسه می‌شوند با آن که او در این غزل هم کاملاً مؤفق است اما در مقایسه کم می‌آورد.

در غزل‌های او گهگاه به کاری ضعیف هم برمی‌خوریم که رنگی از تصنع در سرایش آن دیده می‌شود که ناچاریم آن را به حساب تنگناهای این قالب بگذاریم و عدم توجه شاعر به انتخاب ردیف و قافیه. ابیاتی از یک غزل از این نمونه گرچه در کارهای رافعی این نواقص کم هستند:

حسرت دیدار

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله‌ای نیست

دیری‌ست که از خانه خرابان جـهـانم

بر سـقـف فرو ریخـته‌ام چـلچله‌ای نیست…

ولی گاهی با غزلی روبرو می‌شویم که در ظاهر انتخابی تصنعی دارد اما پس از بررسی دقیق می‌بینیم برای آنچه دغدغه داشته همین انتخاب بهترین است و هیچ تصنعی در کار نیست:

غزل برای غزل

بر باد رفت عاطفه بیدار شو غزل

در خون نشست میکده هشیار شو غزل

فصل سرود و زمزمه‌ی عاشقانه نیست

فریاد شو حماسه‌ی گفتار شو غزل

گل‌گشت شعر ماند و ملخ‌های واژه‌خوار

یک آسمانِ ابریِ پرُ سار شو غزل…

گستره‌ی غزل او را نمی‌توان در این مجال تنگ شناخت تنها اشاراتی داشتم بر کلیت ساختاری در این قالب که اگر بخواهیم ریزبینی کنیم و به ساختار تصویرها و زیبایی‌های آفریده شده در این مقوله بپردازیم این حجم حتی در حد یک غزل او هم نیست زیرا او در هر بیت و هر تصویر خواننده را به شگفتی می‌کشاند با زبانی که از سادگی و روانی پهلو به سعدی می‌زند با نوآوری‌های او، هم در نگاه و هم در زبان و هم در آفرینش زیبایی و این ویژگی نیست مگر این که رافعی از ابتدای کار خویش ماهیت هنر به ویژه شعر را به خوبی می‌شناخته و خویشتن نیز به این شناخت رسیده است از کسی نیاموخته است.

غزل را رها می‌کنیم و می‌پردازیم به مثنوی که جولانگاه اصلی اوست چرا که رهاتر است و روانی و سلاست سعدی‌وارش را در زبان در قالب مثنوی بهتر می‌توان دید و ویژگی دیگر شعر سعدی که آرایه‌های ادبی در نگاه اول دیده نشوند در شعر رافعی هم بسیار برجسته است و این نقیصه‌ی محتوا تحت‌الشعاع زیبایی‌های کلامی شدن که در کار اغلب بزرگان ادب پارسی هم کم نیست و سعدی از آن مبراست در میان معاصران، رافعی شاخص‌ترین است. آرایه نه تنها تمام قد در خدمت روایت است بلکه هرگز خودنمایی آنچنانی ندارد تا خواننده را مجذوب کرده و از ماهیت اصلی هنر غافل گرداند.

مثنوی‌های رافعی برای شناخت شعر او از دیگر قالب‌ها گویاترند جای ارائه آن‌ها در این جا نیست تنها اشاراتی می‌توانم داشته باشم جسته گریخته با ابیاتی برگزیده، ابتدا از مثنوی زیبای «سیم آخر»:

می توان با تو تا فلق پر زد                خانه‌ی آفتاب را در زد

شخم زد سینه‌های بایر را                  سبز کرد آیش ضمایر را

روح فواره شد زخویش پرید              همه اجزای خویش را بارید

زندگی، لحظه لحظه نوشدن است                   ساقه و خوشه و درو شدن است

زندگی، آفتابگردان است                   یعنی از سایه‌ها گریزان است

گره اخم را تبسم کن               واژه ی غنچه را تکلم کن

بال، معنای یک کبوتر نیست              داشتن، با شدن برابر نیست

من و تو یک صدای مشترکیم             تپش لحظه‌های مشترکیم

باید از آشیانگی پر زد            زندگی را به سیم آخر زد

و مثنوی بلند «بر مزار باباطاهر» که در آن بزمی شاعرانه می‌آفریند و بزرگان را در آن می‌نشاند که برای نمونه تنها به ابیاتی که در آن‌ها بابا را معرفی می‌کند بسنده می‌کنم:

ناگاه از آن سوی ناپیدای عرفان           یک موج دل یک اوج جان یک روح عریان

گوید: ز دست دیده و دل هر دو فریاد              زیرا که هر چه دیده بیند دل کند یاد

باید بسازم خنجری نیشش ز پولاد                  در دیده بنشانم مگر دل گردد آزاد

نجوا کنان گفتم که ای پیر قلندر           دونم نه خان دیری نه مان دیری نه لنگر

هر چند راه عشق پر خار و خسک بی            دونم گذرگاه تو بر اوج فلک بی

امّا بگو آخر چه دیدی یا شنیدی           گفتا: ز مو بگذر شتر دیدی ندیدی

و در قالب رباعی هم چونان دیگران نیست که اغلب از پایان به اول می‌سرایند. او چنین نمی‌کند وبرخلاف انتظار که نباید موفق باشد مؤفق است شاید رباعی‌های او به همین دلیل آن برجستگی را که انتظار ما از این قالب می‌رود ندارد ولی باید بپذیریم که طبیعی سروده شده و اگر آن کوبندگی در مصراع پایانی نیست به همین دلیل است و به جرأت می‌توانم اعلام کنم در این نوع سرایش در رباعی کارهای او در این قالب هم یک سر و گردن از همتایان بلندتر است. چند تایی از آن‌ها را بنگرید:

پیوسته صدای عشق را می‌شنوم          هر لحظه به حالتی از او می‌گروم

دیروز قدم قدم، تپش کاشته‌ام               امروز قلم قلم غزل می‌دروم

***

پرهای همه درخت‌ها ریخته است                  با خاک مزار باغ آمیخته است

پیراهن خیس چاک چاکش را ابر                   بر بام بلند باد، آویخته است

***

رفتی چو بهار و جای سبزت خالی است          ساعت ز دقیقه‌های سبزت خالی است

هر چند هنوز زندگی می‌خواند            افسوس! که از صدای سبزت خالی است

***

می‌آیی، از آن سوی ناپیدایی                        تا پنجره‌های بسته را بگشایی

هر پرده که آویخته شب، پس بزنی                گستردگی سپیده را بنمایی

***

پاهای دو سوی رود، بی پل چه کنند؟              گلدان‌ها در بهار ، بی گل چه کنند؟

با سوز، هنوز عاشقان می‌سازند                    اما چو گذشت، از تحمل چه کنند؟

***

وقتی که ز چشم چشمه خون می‌جوشد             وز سینه‌ی خاک ، تاک ، خون می‌نوشد

خورشید ز سر حریر زر بافش را                  بر می‌دارد؛ تور عزا می پوشد

رافعی حتی در به کارگیری گویش در شعر نیز چون دیگران عمل نمی‌کند. اغلب اشعار گویشی، طنز و فکاهه و گاهی هزل و هجوند انگار شعر گویشی خنده‌آورتر است او نه تنها در این کاربرد هم جدی است بلکه گاهی این زبان را به دلیل هم‌خوانی با محتوا و هماهنگی آن با فضای احساس شعر برمی‌گزیند. شعر زیر که با یک حس نوستالژیک آمیخته به حسرتِ از دست داده‌ها سروده شده انتخاب گویش برای زبان شعر از آن جهت است که گویش هم «رفدنی» است و دیری نمی‌پاید که به جمع حسرت‌های شاعر می‌پیوندد. این هم‌خوانی فضای احساس شعر با پدیده‌های آن و زبان شعر تصادفی نیست بلکه از سر آگاهی است تا تأثیر آن را صد چندان کند این شعر را به طور کامل می‌آورم گویش، خیلی غریب نیست و با کمی دقت می‌توان فهمید:

کی چی کار کرد؟

کی چیکار کرد؟ کُ سارا رفدَن؟          پیله سورکا و باهارا ،رفدَن؟

لَردیا خالی شدن ، مِث کفی دست                   گَََلا رفدن ، گَله دارا رفدن

صدا عَسم ، از تِل و مورا ، نیم یاد                 گَرت و خاک موند و ، سوارا رفدن

اونچی موند ، آغُلا و پِشکِلاشَن           دوبورا ، قوچا ، کلارا ، رفدن

پاچه ور مالیدا ، خود خورجیناشون                هِی زدن شِی ، به گُدارا ، رفدن

اونا کُ پیل و پلایی داشتن                          جا دادن ، تو کوله بارا ، رفدن

جوونا موندن و غربیل شُدن               دَسه دَسه تو مِزارا رفدن

تُله تُله ، طاقا رومبید ، رو سَرا           بیله بیله ، لا هُووارا رَفدن

تَنا قِزقون وُ جونا ، اُو جوشه بید          قِزقونا موند و پُخارا ، رفدن

اُوی بیفا ! پس خوروسا کِی می‌خونَن ؟  خیلی وَختِس کُ سِتارا رَفدن

بَرچی پس ، هیشگی جوقابما نیم دِد ؟    کی چیکار کرد ؟ کُ ، سارا رَفدن

و جا دارد که یک تأمل عمیق در کارهای او در قالب‌های نو داشته باشیم که به گمان من اغلب آن‌ها شاهکار است گرچه حجم بالایی ندارد و دلیل آن را نیافتم شاید به این دلیل است که رافعی قید و بندهای قالب‌های کلاسیک را چندان مزاحم نمی‌بیند و اطمینان دارد که از پس آن‌ها بخوبی برمی‌آید و می‌بینیم که قید و بندهای قالب‌های پولادین شعر پارسی دست و پای او را نمی‌بندد و او با آن‌ها مشکلی ندارد که اگر داشت من مطمئن هستم که ماهیت هنری شعر را فدای قیودی که ارزشی در راستای ماهیت شعر ندارند؛ نمی‌کرد و براحتی قید آن‌ها را می‌زد پس حالا که می‌تواند شعر خود را با هنر موسیقی همراه کند بی آن که صدمه‌ای بدان وارد شود چرا نکند؟ تنها دلیلی که می‌توانم برای کم‌کاری او در قالب‌های نو بتراشم همین است و بس و برای شاهد مثال هم به دو نمونه اکتفا می‌کنم:

اهتزاز

درخت ،‌اگر می‌دانست

فلز، رشد می‌کند در عرض

تا تبر شود

قد می‌کشد در طول

تا ارّه شود

این گونه بی‌خیال

پرچم طراوت را

در فراز به اهتزاز نمی‌سپرد .

میوه

جار زد ، روح طراوت ،‌ در باغ :

ریشه‌ها ، تیشه شوید !

کاج بی‌میوه

که آبش دادم

گیسوی سبزش را

شانه زدم

عاقبت میوه‌ی نارنجک داد .

و چرا؟ راستی چرا با این که رافعی در عرصه‌ی ادبیات معاصر شاخص است؛ دیده نشده است و آن جا که باید باشد نیست؟ تنها به این دلیل که آن جا، «ما» که نباید باشیم هستیم!!!

همچنین ببینید

این روزها

گفته‌اند که روزگار نامرد است و گاهی افزوده‌اند که بسیارهم…. راستش، به گمان منِ ناچیز …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *