خانه / روایت / «شاعرِ نویسنده»،« نویسنده‌ی شاعر»

«شاعرِ نویسنده»،« نویسنده‌ی شاعر»

هر تِرم، همین بساط است. از دانشجوها می‌خواهم به عنوان فعالیت کلاسی، کتاب بخوانند و برای همین کار ساده، پنج نمره بگیرند. بعد می‌پرسم چه کتاب‌هایی خوانده‌اند. وقتی نگاه‌های عاقل اندر سفیهشان را می‌بینم خودم دست به کار می‌شوم و کتاب‌ها و نویسندگان برجسته را معرفی می‌کنم. طبیعتاً عاشقانه‌ها را بیشتر می‌پسندند. حتی سرِ اسم بعضی کتاب‌ها دعوا هم می‌شود. نمی‌دانم این که از نام بعضی کتاب‌ها می‌توان محتوایشان را فهمید ویژگی خوبشان است یا نقطه ضعفشان. به داستان‌های آقای شاعر که می‌رسم همهمه‌ها می‌خوابد. کلاس، ساکت می‌شود. هر ترم، منتظر همین لحظه هستم. این‌که یکی از دانشجوها بلند شود و بپرسد: « ببخشید مطمئنید آثار بیژن مجدی! داستانن؟» می‌خندم و سر تکان می‌دهم که بله مطمئنم. بعد می‌گوید: «آخه اسم‌هاشون شبیه شعره.» سوتی‌اش را به رویش نمی‌آورم. دوباره می‌خندم و جواب می‌دهم: « درست می‌گید. به نظر من هم آقای نجدی بیشتر از این‌که نویسنده باشن، شاعر هستن.»

  اصلاً تفاوت شاعرها با آدم‌های معمولی همین است. همه، زندگی می‌کنند؛ می‌خورند؛ می‌خوابند و هزار کار دیگر را مانندِ هم‌دیگر انجام می‌دهند. انگار کور باشند؛ به دنبال هم راه می‌افتند و همه چیزشان را از روی هم کپی می‌کنند. اما شاعرها با شعرهایشان زندگی می‌کنند. شعرهایشان را مزمزه می‌کنند و شب‌ها دست می‌اندازند گردنِ شعرهایشان و رؤیا می‌بینند. انگار کور باشند؛ به چشم‌هایشان اکتفا نمی‌کنند و همه چیز را با تمام حواسّشان، لمس می‌کنند. برای همین، شاعرها حتی اگر بخواهند داستان بنویسند هم باز شاعرند. بنابراین هم داستان‌دوستها، عاشقشان می‌شوند و هم شعرپسندها دوستشان می‌دارند!  مثلاً شاعرها نمی‌گویند: « یک قو مُرده» می‌نویسند: « قو اصلاً نمی‌دانست مُرده است. استخر نمی‌دانست که یکی از قوها دیگر نیست.» اصلاً مگر مرگِ یک قو، به جز شاعرها برای کس دیگری هم مهم است؟ یا مثلاً وقتی یک نفر دارد در آب شنا می‌کند؛ همه می‌گویند و می‌نویسند: « فلانی دارد شنا می‌کند!» یا خیلی بخواهند قشنگ حرف بزنند می‌گویند: « فلانی در آب، غوطه‌ور است!» اما شاعرها توی داستانشان می‌نویسند:« از گردن به پایین، طوری آب را پوشیده بود که برهنگی‌ش دیده نمی‌شد.» شاعرها حتی مریضی و مرگ را هم آن-قدر خوب توصیف می‌کنند که آدم دلش می‌خواهد مریض شود و بمیرد. این چند جمله‌ی آقای شاعر را بخوانید و ببینید شما دوست ندارید جای طاهر، پسوریازیس یا داء‌الصدف بگیرید وقتی بیماریتان این‌قدر قشنگ است؟ « سیاهی چشم‌هایش آن‌قدر بالا رفته بود که انگار می‌خواست بی‌آینه، ابرو، پیشانی و موهایش را ببیند.» یا مثلاً دلتان نمی‌خواهد خفه شوید وقتی می‌خوانید: « فقط یک درخت کم داشتم تا برای خفگی‌ام ارتفاعی پیدا کنم.» یا حتی دلتان نمی‌خواهد شیطان باشید و این‌قدر شکوه‌مند حرف بزنید؟ » چه‌قدر بدی خوب است. بدی طپانچه است. بدی بزرگ است. بدی، موهای من است؛ خیسِ خون»

  یعنی می‌خواهم بگویم شاعرها این‌جوری داستان می‌‌نویسند. حالا حساب کنید بخواهند شعر بگویند چه می‌کنند دیگر! وقتی درد و بدی و بیماری را آن‌قدر دلنشین، جلوه می‌دهند. ببینید باران را چه‌طوری توصیف می‌کنند.

« و باران

با لهجه‌ی ما شمالی‌ها بر سپیدرود می‌بارد

با لهجه‌ی باران است که آب می‌گذرد

در رودخانه‌های جهان

رودخانه‌هایی که در راهند تا سرزمینِ من

تا سپیدرودِ این چنینِ من.»

  اصلاً تفاوت شاعرها با نویسندگان معمولی همین است که نتوانی بفهمی « یوزپلنگانی که با من دویده‌اند.» و « دوباره از همان خیابان‌ها» اسم مجموعه داستانشان است یا شعرهایشان؟ به نظر شما اگر « خواهران این تابستان» اسم یک مجموعه‌ داستان بود، بهتر نمی‌شد؟

  شاعرها حتی اسم فرزندانشان را هم طوری انتخاب می‌کنند که انگار شعر به دنیا آورده‌اند! مثلاً با‌شکوه نیست که دخترت را ناتانائیل، صدا بزنی؟ پسرت را یوحنا بنامی؟ و  پروانه، همسرت باشد؟

  شاعرها با شعرهایشان می‌جنگند. می‌روند جنگ را از نزدیک می‌بینند؛ حسش می‌کنند؛ لمسش می‌کنند. شعرش  می‌کنند. داستانش می‌کنند و در تمام آثارشان ردپایی از پلنگ بی‌رحم جنگ به جا می‌گذارند.

  شاعرها مرگشان هم با بقیه فرق می‌کند. اصلاً تا خودشان نخواهند نمی‌میرند. مثلاً می‌نشانندشان تویِ اتوبوس مرگ. تا پای درّه می‌کشانندشان اما زندگی، دلش نمی‌آید بی شاعرها سر کند و از مرز مُردن رهایشان می‌کند.

  شاعرها باید نفَس کم بیاورند. ریه‌هایشان از اندوه بترکد و از صدای سه تارشان/ سبز سبز پاره های موسیقی / که ریخته اند در شیشه های گلاب و گذاشته اند روی رف/  یک سهم به مثنوی مولانا / دو سهم به  نِی بدهند .

 

همچنین ببینید

ناخن‌هایت را می‌بوسم

از چند سال پیش، شنیدن از او دغدغه‌ام شده بود؛ همان روزها که شنیدم اسم …

یک دیدگاه

  1. نفهمیدم چرا سرِ خواندن این روایت بغضم گرفت. به گمانم ادبیات را تصور کردم وقتی شاعر داستان‌نویس نداشته باشد.
    لذت بردم از این قلم. زنده بود و من را کشاند به سمت نجدی ها و باز یادم آمد چقدر ادبیات را دوست‌داشتنی تر کرده‌اند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *