خانه / داستان / «تخطی» در اتاق نویسنده

«تخطی» در اتاق نویسنده

به مناسبت 15 نوامبر سالروز تولد جی جی بالارد

«هرچیزی که امروز وجود دارد روزی موضوع یک داستان علمی تخیلی بوده. چیزهایی که نویسندگان علمی تخیلی خلق کرده‌اند نهایتا ده سال بعد لوازم زندگی روزمره من و شما شده‌اند. از این بابت داستان علمی تخیلی در یکصد سال گذشته مهم‌ترین ژانری محسوب می‌شود که انسان مبادرت به نوشتن در آن کرده است. من هم رمان‌ها و داستان‌های علمی تخیلی می‌نویسم. به نظرم داستان علمی تخیلی تنها ژانری از ادبیات داستانی است که می‌تواند فاصله‌ی میان داستان روایی توصیفی سنتی و ادبیات چندرسانه‌ای را پر کند که در آینده‌ای نزدیک ظهور خواهد کرد».
این‌ها نظرات جیمز گراهام بالارد پرآوازه ترین علمی تخیلی نویس نیمه‌ دوم قرن بیستم در کنار ویلیام باروز، درباره‌ی این ژانر است. درواقع در دورانی که این دو می‌زیسته‌اند کل ذهنیات در باره‌ی مفهوم و کاربرد ادبیات از مسیر انتشار آثار اینان دگرگون شده است. برای اثبات این ادعا شاید ذکر این نکته کافی باشد که بسیاری از فیلسوفان سیاسی اثر گذار معاصر اذعان کرده‌اند که مطالعه آثار بالارد تاثیری انکار ناشدنی بر تفکر آن‌ها داشته است. دایره‌ی این تاثیر تا چهره‌های نشانه‌شناسی مثل بودریار و سبک گروه‌های موسیقی آلترناتیو نیز کشیده می‌شود.
مهم‌ترین رمان بالارد «تصادف» در سال ۱۹۷۳ منتشر شد. این کتاب درباره‌ی جنبه‌ی تحریک آمیز مصائب و اتفاقات هولناکی است که در دوران پس از جنگ در جریان رشد شتابزده‌ی کشورهای توسعه یافته زندگی روزمره را پر کرد. یکی از این جنبه‌ها رسوایی‌های سلبرتی‌ها و مرگ آن‌ها بود.
رمان از دید جیمز بالارد روایت می‌شود و داستان دوست بدل داستانی نویسنده‌ است. ستاره‌ای تلوزیونی به نام رابرت ووگان که حتی از بوی دمل‌های چرکین زیر لباس زیرش کیفور می‌شود. درصورتی که یک چهره‌ی تلوزیونی مردم‌پسند است و مسائل علمی را برای عموم در برنامه‌های تلوزیونی به شیوه‌ای جذاب بازگو می‌کند. مانند دکتر جیکل، دکتر ووگان هم شب‌ها آقای هاید می‌شود. او نیمه‌شب‌ها به دنبال لذتی است که در تصادفات رانندگی برای او وجود پیدا کرده، پس در بزرگراه‌ها سلبرتی‌ها را تعقیب می‌کند و رایحه‌ی مرگ را، تا به طرز وحشتناکی با ستاره‌ی مشهور تصادف کند. ووگان کمالش را در این می‌بیند که با یک ستاره‌ی سینما مثل الیزابت تیلور تصادف کند و بمیرد و این چنین جاودانه شود. از نظر ووگان شکل جدیدی از جنسیت از دل رسانه‌های نوین متولد شده که نشانگانش را در خودآگاهی فردی شهرت‌های فاسد می‌سازند. هرقدر یک ستاره در جلوه‌ی عمومی مقبول تر و در زندگی شخصی فاسد تر و تاریکتر باشد، برای ووگان و افرادی که او را دنبال می‌کنند جذابیت بیشتری دارد. اما این جذابیت ابدا محرک میل جنسی نیست. بلکه محرک یک تصادف رانندگی و نقص عضو و احتمالا یک مرگ تدریجی است. برای کسانی که مانند شخصیت اصلی کتاب از تصادف کردن لذت می‌برند، نقص عضو ناشی از تصادفات رانندگی مانند خالکوبی‌هایی است که از آن‌ها هویت می‌گیرند. چیزی که ممکن است در آینده‌ای نزدیک تبدیل به ایدئولوژی جدیدی شود. ایدئولوژی‌ای که می‌شود به راحتی نامش را پیدا کرد: ابتذال لوکس.  به قول راوی کتاب، امروز همه‌ی ما در جهانی زندگی می‌کنیم که زاده‌ی یک رمان هنگفت و گزاف است و « وظیفه‌ی نویسنده‌‌ رمان از سر اختراع کردن واقعیت».
در جای دیگری از کتاب ووگان انگیزه‌اش را چنین توضیح می‌دهد:« من می‌خواهم که نژاد بشر وادار کنم تا جوهره‌ی خودش را بالا بیاورد و بعد به آن نگاهی دوباره بیاندازد».
بالارد که در پانزدهم نوامبر ۱۹۳۰ به دنیا آمده بود در ماه آوریل سال ۲۰۰۹ از دنیا رفت بیش از هزار داستان کوتاه در ژانر علمی تخیلی و بیش از سی رمان در کارنامه خود دارد. او تمام این کتاب‌ها را در اتاق کوچکی نوشته است که شرح و توصیف آن را در یک مقاله کوتاه آورده. این جستار کوتاه را در زیر بخوانید:

اتاق من:

اتاق من با نقاشی‌های بزرگ احاطه شده. که یکی از آن‌ها کپی یکی از نقاشی‌های سورئالیست بلژیکی پل دلواکس است. نقاشی، «تخطی» نام دارد. اصل این نقاشی در زمان اشغال در سال ۱۹۴۰ از بین رفته است و من به نقاشی که می‌شناختم، یعنی بریجید مارلین سفارش دادم تا آن‌ را از روی عکس به جا مانده از آن برایم بازآفرینی کند. نمی‌توانم از این نقاشی رازآلود و آن زن زیبای درون تابلو چشم بردارم. همیشه به آن نگاه می‌کنم. رویای مردانه‌ای دارم. اینکه شب‌ها ناپدید شوم، به درون این تابلو بروم و هر روز از نو سرحال بیرون بیایم.
بالای نقاشی عکس نوه‌هایم را گذاشتم و همینطور یک عکس از کلر؛ کارتپستالی از شاهکار مسلم دالی بزرگترین نقاش قرن بیستم و درست کنارش یکی از نقاشی‌های دخترم را گذاشتم که یکی از بهترین نقاشی‌ها در قرن بیست و یک است. روی میز ماشین تحریر جوهری قدیمی‌ام است که اخیرا توی انباری زیر پله پیدایش کردم. روی ماشین تحریر نامه‌ی الهام بخشی از ویل سلف را گذاشته‌ام که خطاب به من نوشته شده. کاری که با این ماشین تحریر قدیمی انجام می‌دهم این است که به آن برای مدت‌ زمان‌های درازی خیره می‌مانم بی آنکه حتی دستم به آن بخورد اما خب کسی چه می‌داند؟
من نسخه‌ی ابتدایی اولین رمان‌هایم را هم با دست می‌نوشتم و بعد در هنگام بازنویسی با ماشین تحریر برقی‌ قدیمی ام تایپشان می‌کردم. در برابر وسوسه‌ی خریدن یک کامپیوتر همیشه مقاومت می‌کردم چون همیشه به همه چیز این پی‌سی‌ها بی اعتمادم. گمانم هنوز یک رمان خوب با این کامپیوترها نوشته نشده است.
برای چهل و هفت سال من روی همین میز کار کرده‌ام و تمام کتاب‌های من روی همین میز نوشته شده‌اند و انبان انبان کاغذ قدیمی از همه نوع ماننده تخته سنگ روی هم تلنبار شد‌ه است.
صندلی من یکی از آن نشیمن‌های قدیمی اتاق پذیرایی است که مادرم با خودش از چین آورده بود و احتمالا یکی از همان‌هایی است که در کودکی هم رویش نشسته ام، پس احتمال زیاد مدت‌هاست که من را می‌شناسد.
یک نسخه پرینت شده یکی از نقاشی‌های ادواردو پوالوتزی هم روی در چسبانده‌ام که نقش مانع گربه را در ماه‌های تابستان بازی می‌کند. گربه‌های همسایه‌ من بسیار خونگرم و مهربانند و می‌آیند اینجا و روی میز می‌پرند و تمام این انبان‌های کاغذ‌ را زیر و زبر می‌کنند. زیر و زبر کن ترین منتقدین من در واقع این عزیزان هستند.
من روزی سه یا چهار ساعت در روز کار می‌کنم. اواخر صبح شروع می‌کنم تا اوایل بعد از ظهر. پس از آن به پیاده روی می‌روم و فقط برای یک نوشابه‌ی خنک به خانه بر می‌گردم.

همچنین ببینید

پیرمرد بر سر پل

پیرمرد با عینکی که قابی ‌فلزی داشت و با لباسی خاک‌آلود، کنار جاده نشسته بود. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *