خانه / الفیا / جشن تولد الف‌یا

جشن تولد الف‌یا

–           می‌شه کسی از خستگی بمیره؟

–           نه.خیالت راحت. بگیر بخواب.

  خواب می‌مانم و به قطار قم – ‌تهران نمی‌رسم. اتوبوس نیست. تبعات اربعین… پارسال هم تمام اتوبوس‌های اصفهان رفته بودند مهران.کلی اشک ریختم تا یک راننده دلش برایم سوخت و به قم رساندم.

  به سختی رسیدم تهران و به راحتی رسیدم مصلی. از متروی بهشتی بیرون می‌آمدی؛ وارد مصلی می‌شدی؛ وَن‌هایی که تبلیغات فلان شرکت روی پیشانیشان خورده بود را سوار می‌شدی و به شبستان می-رسیدی. تا در شماره هجده و غرفه‌ی آسیا تک، که الف‌یایی‌ها گفته بودند روبروی آن‌هایند، چهار قدم بیشتر راه نبود. مثل خانه‌ی خودمان که هنوز پلاک ندارد و برای آدرس دادن از هویت خانه‌ی روبرویی استفاده می‌کنیم.

  خبری از الف‌یا نیست. از هر کس می‌پرسم غرفه‌ی بنیاد شعر و ادبیات داستانی کجاست؟ نگاه عاقل اندر سفیهی می‌کند و شانه بالا می‌اندازد که یعنی « اینجا نمایشگاه رسانه‌های دیجیتاله نه نمایشگاه کتاب.» متحیر و سرگردان مانده‌ام که آقای داستان(که ایهام تناسب قشنگی با اسم بنیاد دارد) صدایم می‌کند و از سرگردانی نجاتم می‌دهد. سر می‌گردانم که می‌بینم جناب دهباشی هم به اسنقبالم آمده-اند! استیصال مشترکی در چهره‌شان می‌یابم و می‌فهمم لابد ایشان هم غرفه را پیدا نکرده بودند…

به هر روی، در معیت هیبتِ حسین دهباشی به غرفه‌ای می‌رسم که برای خودش یک پا هنجار‌شکنی ست. مکعب‌های بزرگی که روی هر ضلعشان تصویر شاعر، نویسنده یا استاد بزرگی نقش بسته، دور تا دور غرفه چیده شده ‌است. صندلی‌های مکعب شکل هم به صورت پراکنده، وسط غرفه پخش‌ شده‌اند! که فضا را هنری‌ترکرده‌اند. بعضی از عکس‌ها را می‌شناسم و به روی خودم نمی‌آورم که بعضی‌هایشان را ندیده‌ام. خیالم راحت است که احتمالاً کتاب‌هایشان را خوانده‌ام. دل خودم را خوش می‌کنم که تهران نبودن مهم نیست و فرقی ندارد که نویسنده یا شاعری را از نزدیک ببینی یا آثارشان را بخوانی و پیجشان را دنبال کنی. همیشه فکر می‌کردم که مثلاً وقتی کتاب‌های امیرخانی را می‌خوانم و با علی فتاح و ارمیا و قیدار زندگی می‌کنم؛ عکس‌ها و فیلم‌ها و سخنرانی‌هایش را دنبال می‌کنم چه اهمیتی دارد خودش را هم ببینم؟ اهمیتش را همین چند وقت پیش فهمیدم که دری به تخته خورد و امیرخانی آمد قم. پیرتر و جذاب-تر از تصوراتم بود. دلنشین‌تر از ارمیا و قیدار و علی فتاح حتی!

استقبال گرم سردبیر از دنیای حسرت و رؤیا بیرونم می‌کشد. خدا را شکر چهره‌های آشنا زیادند. هنگام ورود به یک جای ناآشنا هیچ چیز بهتر از دیدن دوستان نیست.  دوستم مسرورم می‌کند وقتی می‌گوید برای ایاب و ذهاب قمی‌ها تسهیلات ویژه‌ای در نظر گرفته‌ایم. اول می‌گذارم پای شوخی  اما وقتی همین خبر را از سردبیر می‌شنوم خیالم راحت می‌شود که یکی به فکر ماست.

 جلسه باچند دقیقه تأخیر شروع می‌شود. جلسه‌ای که آقایان قزلی و دهباشی سخن‌رانند و ما و استاد محقق و چند آقای استاد طور! مستمع. آقای قزلی ابتدا خوش‌آمد می‌گوید و فلسفه‌ی وجودی الف‌یا را شرح می‌دهد. این‌که شکل کلاسیک انتشار مجلات، زمان،هزینه و انرژی زیادی صرف می‌کند و الف‌یا با استفاده از امکانات مجازی و دیجیتال، ضمن کاهش این هزینه‌ها ارتباط بین خواننده و نویسنده را آسان‌تر و بی واسطه‌تر نموده و امکان شناسایی نویسنده‌های گم‌نام و علاقه مند را فراهم کرده است.

یاد خودم می افتم‌ که تا همین چند وقت پیش، نوشتن برایم رؤیا بود. سالها توی کلمات دست و پا می‌زدم. می‌خواندم و می‌نوشتم اما رویِ ارائه، نداشتم. می‌ترسیدم نوشته‌هایم را دست بگیرم؛ ببرم برای مجله‌ای، جایی. سردبیر بعد از خواندن متن‌هایم مِن‌مِن کند و بگوید خیلی خوب می‌نویسید ها ولی در راستای سیاست‌های نشریه‌ی ما نیست. خوبیِ الف‌یا این بود که نمی‌دیدمشان. مطلبم را می‌فرستادم برای کسی که من را نمی‌شناخت و من هم نمی‌شناختمش. اگر قبول شد که به آرزویم می‌رسم و نویسنده می‌شوم. اگر هم نشدکه هیچ.کمتر خجالت می‌کشم لااقل. نوشتم و قبول شد و نویسنده شدم. به همین راحتی، به همین خوشمزگی!

آقای قزلی درباره‌ی تفاوت داستان‌نویسی و مستند‌نگاری می‌گوید. طی تشبیهی ناتورالیستی! دنیا را به کوهی تشبیه می‌کند که داستان‌نویس از یک طرف، آن را می‌بیند و ژورنالیست از طرف دیگر. یال کوه، مرز تلاقی داستان و مستند است. منطور قزلی از یال کوه، محل برخورد دو دامنه‌ی شیب‌دار است.

دهباشی خسته است. تازه از سفر اربعین برگشته. گونه‌هایش گُل انداخته. پیراهن بافتنی پوشیده. صدایش خش برداشته. همه‌ی این‌ها نشان می‌دهد یا بیمار است یا دارد بیمار می‌شود. مریض زرنگی است . اگر ما ادبیاتی‌های ساده بودیم می‌گفتیم ببخشید من خسته‌ام. تمرکز ندارم.  بعد شعری، داستانی، چیزی متناسب با احوال جمع می‌خواندیم و سر و تهِ مجلس را هم می‌آوردیم. اما دهباشی می‌گوید ببخشید به خاطر زلزله‌ی کرمانشاه و چند موضوع دیگر، ذهنم مغشوش است. اگرکسی سؤالی درباره‌ی مستند نگاری دارد بپرسد. و این‌گونه طی یک حرکت هوشمندانه توپ را می‌اندازد در زمین مخاطب.

انگار همه، جا خورده باشند سکوت می‌کنند و به آهنگ گوش خراش حاکم بر فضای نمایشگاه گوش می-کنند.

دهباشی با خنده می‌گوید: « کسی سؤالی نداره؟جلسه رو تموم کنیم؟» گویا از خدایش است جلسه تمام شود. یعنی واقعناً اگر کسی چیزی نپرسد می‌خواهد چه بگوید؟ قشنگ معلوم است بدون آمادگی آمده. خوب شد چند نفر باهاش سلفی گرفتند!

به ذهنم فشار می‌آورم و یک سؤال بدیهی و بی‌مزه می‌کشم بیرون. بهتر از هیچی است. می‌پرسم: « به نظرتون ادبیات تا کجا می‌تونه وارد حوزه‌ی مستند نگاری بشه؟یعنی آیا مستند ‌‌نگار می‌تونه از تخیل و تکنیک‌های ادبی استفاده کنه؟»

خوب شد از قم آمدم! می‌گوید: « ادبیات هم مثل علوم دیگر باید واجد سه اصل دقت، حقیقت و جامعیت باشد اما در مستند نگاری همین که مطلب، دقیق و درست و به موقع باشد کافی‌ست. یعنی جامعیت و جذابیت ادبیات را ندارد. ما میت‌وانیم برای  ایجاد جذابیت ، مستند را با استفاده از عناصر و تکنیک‌های ادبی شروع کنیم اما وقتی در بطن ماجرا رفتیم باید دقیق و واقع نگر شویم. وقتی تکنیک‌های ادبی و ژورنالیستی با هم آمیخته می‌شوند روایتی جذاب و دلنشین به دست می‌آید.» بعد، روزنامه‌ی شرق را مثال می‌زند که تیتر یک امروزش این بوده:«زلزله ی عراق،ایران را لرزاند! »

که دیگر همه می‌دانند چه مجاز و ایهام و بلکه ابهام  بی‌مزه و بی‌جایی دارد!

آقای قزلی سخنان دهباشی را تکمیل می‌کند و طی تشبیهی ناتورالیستی‌تر! ژورنالیست‌ها را به بز چموشی تشبیه می‌کند که باید ریسک کند. جزییات را ببیند و در مسیری که بقیه راه می‌روند حرکت نکند. حالا اینکه بز، چگونه جزییات را می‌بیند و ریسک می‌کند را باید خود ژورنالیست‌ها جواب بدهند!

انگار یخ جماعت آب شده باشد؛ جلسه‌ی پرسش و پاسخ ادامه پیدا می‌کند. به نظر دهباشی، همه‌ی سؤال‌ها به حوزه‌ی ادبیات مربوط است و مدام به قزلی پاس می‌دهد. اما وقتی صحبت به خشت خام و آثار خودش کشیده می‌شود نمی‌تواند به ادبیات مربوطش کند! درباره‌ی سرنوشت خشت خام می‌گوید و معتقد است چون با قرائت مدنظر مسئولین، هم‌خوانی نداشته، فعلاً متوقفش کرده اند اما ضبطش ادامه دارد و فقط پخش نمی‌شود.

هنوز یک ساعت نشده. استاد محقق می پرسند تفاوت خاطره نویسی و مستند‌نگاری چیست؟ عجیب و خنده دار است. مثل این است که یک فقیه، اصولِ دین را نداند یا یک ریاضی‌دان، از جدول ضرب بپرسد.

باز هم دهباشی فکر می‌کند جنبه‌ی ادبی این سؤال برجسته‌تر از مستندش است! آقای قزلی با استفاده از سخنان خودِ استاد، پاسخ می‌دهندکه خاطره یعنی آنچه بر خاطر بماند و آنچه بر خاطر بماند یعنی واقعیت، یعنی مستند.

  یکی از صف اول نشینان درباره‌ی زبان مستند‌نگاری می‌پرسد و دُرّه‌ی نادری را مثال می‌زند که آدم، نمی‌فهمد چه می‌گوید و این چه طرز مستند‌نگاری است؟ دهباشی فکر می‌کند جنبه‌ی ژورنالی این سؤال، برحسته تر از بُعد ادبی‌اش است! می‌گوید: « زبان هر عصر بنا‌بر اقتضائات زمانی، متفاوت است.»

بازدیدکنندگان مدام می‌ایستند. با تعجب به جماعتی نگاه می‌کنند که وسط ابزار و ادوات دیجیتال نشسته‌اند و دارند به سخنرانی دو نفر گوش می‌کنند که یک نفرشان خیلی آشناست. چند نفری هم مشتری می‌شوند و کنارمان می‌نشینند.کاش زودتر آمده بودند تا تعداد سؤال‌ها بیشتر می‌شد.

یک ساعت از شروع جلسه گذشته. سؤالات، تمام شده. کیک تولد یک سالگی الف‌یا رسیده. آقای دیانی،سردبیر الفیا، از حس خوب یک ساله شدن می‌گوید و از همه تشکر می‌کند. در این بین گریزی هم می زند به بنده! که از قم آمده‌ام و شرمسار می‌شوم. کلیپ زندگی یک ساله و پر‌بار الف‌یا پخش می-شود.آقایان دهباشی، دیانی، محقق و قزلی کیک را می‌بُرند. کیک زیبایی که این جمله رویش نقش بسته: « برای ما رؤیا بیاورید.»

تا حالا شده بخواهی از خستگی بمیری اما ناگهان یک جایی بروی و کسانی را ببینی که تا خودِ قم، هِی ذوق کنی و هِی روایتشان را بنویسی؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *