خانه / روایت / ناخن‌هایت را می‌بوسم

ناخن‌هایت را می‌بوسم

از چند سال پیش، شنیدن از او دغدغه‌ام شده بود؛ همان روزها که شنیدم اسم انجمن شعر انزلی را «نجدی» گذاشته‌اند. با همسرش تماس گرفتم و قرار ملاقات گذاشتیم تا از نجدیِ شگفتی‌ساز برایم بگوید. مهر بود و او مهربان. از دیدار با بیژن نجدی که به شکل غم‌انگیزی بیژن نجدی بود آغاز کرد و گفت: رو به خورشید تابستان سال ۳۷، روی لبه‌ی پنجره‌ی طبقه‌ی چهارمِ دانشسرا با پاهای آویزان نشسته بود. از همان لحظه‌ی‌ نخست آدم عجیبی به نظرم رسید. آدمی پر رمز و راز.

نجدی پدرش را در قیام افسران خراسان از دست داده بود و با خانواده‌اش از مشهد به رشت بازگشته بودند و سال‌ها بعد بیژنْ شرح و جزییات واقعه را که روز مرگ پدرش در ترکمن صحرا چه رخ داده و سرگذشت آن جیپِ خونین که پدرش در آن نشسته بود را از یک مجله خواند. مجله‌ای که برای همیشه به دست مادرش تا شد و رفت داخل صندوقچه‌ی دل او.

پروانه محسنی، همسرِ بیژن نجدی، می‌گفت: بیژن دوست برادرم بود. توجه‌ام را جلب کرد، دیدم از طبقه‌ی چهارم دانشسرا پاهایش را آویزان کرده، دلم هُرّی ریخت که مبادا این دانشجو بیافتد و برادرم گفت: نترس این کار همیشه‌ی بیژن است.

پوروین برادر پروانه، او را به بیژن سپرد تا کلاسش تمام شود. پروانه می‌گوید: بیژن چشم از کتاب برنمی‌نداشت؛ مثل اینکه بعد از پوروین امتحان آنالیز داشت، اما مشغول خواندن رمان «برادران کارامازوف» بود.

همین‌طور که از دست‌هایش برای حرف زدن استفاده می‌کرد گفت: من چند دقیقه‌ای کنار خالق شخصیت‌های مرتضی و ملیحه و طاهر نشستم تا برادرم برگردد. نشسته بودم و صدای پای یوزپلنگانی را که می‌خواستند از پله‌های سنگچین و بام‌های سبزِ لاهیجان بدوند می‌شنیدم. لاهیجانْ شهری پر از شگفتی و شاعرانه‌های بیژن نجدی است.

این‌ها را پروانه‌ای می گفت که آرام روی قلبِ آفتابگردانِ بیژن بال می‌زد. بیژنِ عاشق برای اینکه پروانه، یعنی همان خواهر دوستش پوروین، را فراموش کند سربازی را انداخت به جاده‌ی زابل. پروانه خودش می‌گوید که او رفت زابل تا مرا فراموش کند اما نشد که نشد.

گونه‌هایش گل انداخته بود و گفت: به‌واسطه‌ی دوستی با پوروین به لاهیجان آمد و مدتی در یکی از اتاق‌های ما زندگی کرد، گاهی به من ریاضی یاد می‌داد اما از یاد نگرفتنم دلخور می‌شد؛ چند بار شعرهایش را از زیر درِ اتاق ‌برایم داخل فرستاد.

اخبار دنیا آتش‌بسِ جنگ ویتنام را فریاد می‌کشیدند که فهمیدم یک گوشه از این دنیا عاشقی به نام بیژن به من فکر می‌کند. رؤیای زیبایی بود که یک آدم عجیب و درون‌گرا با آن همه واژه و ترکیب‌های زیبایی که در نوشته‌هایش می‌ساخت، دوستم داشته باشد. پروانه می‌گوید دلم لرزید و فهمیدم که عشق دریچه‌ای به قلب‌های صنوبریِ ما باز کرده است. زندگی را ادامه دادیم، او می‌نوشت و برای من با شوق می‌خواند و ساعت‌ها درباره‌ی نوشته‌هایش حرف می‌زدیم. زندگی جاری بود و این عشق به ثمر نشست، و یوحنا و ناتائیلْ شیرینیِ دنیای کوچک ما شدند. بیژن ریاضی درس می‌داد. بعد از مدتی به سفارش یکی از دوستان شاعرش، کتاب یوزپلنگانش در سال ۷۳ چاپ شد و در سال ۷۴ جایزه‌ی قلم زرین و جایزه‌ی گردون را از آن خود کرد. این کتابْ تنها مجموعه‌ای از اوست که در دوران زندگی‌اش چاپ شده است. «دوباره از همان خیابان‌ها» را  سه سال بعد از مرگِ بیژن چاپ کردم که ۲۰ داستان کوتاه در آن گنجانده شده است. پروانه محسنی از نقد و نظرِ منتقدان درباره‌ی غنای تکنیکی و غافلگیریِ مخاطب در پرانتزها و توصیفات نجدی می‌گفت؛ و اینکه بعد از او این قالب را به این قوت، هیچ نویسنده‌ای تکرار نکرده است.

مثلاً در داستانِ «سپرده به زمین» می‌گوید:

«روزی که آفتاب از مرز خراسان گذشته، روی گنبدِ کاووس کمی ایستاده و از آن جا به دهکده آمده بود تا صبحی شیری‌رنگ را روی طناب رختِ ملیحه پهن کند.»

یا در داستان «تاریکی در پوتین» می‌گوید:

«به پشتش نگاه کرد تا به چیزی تکیه کند. دیوار، تخته سنگ، هیچ چیز نبود.»

یا در داستان «روز اسب ریزی» می‌گوید:

«آسیه پشت پنجره‌ای بود و چشم از اسب بر نمی‌داشت. باد تکه‌های ریز گل را از زمین بر می‌داشت و به صورت اسب می‌زد.»

او می‌گفت و من به این فکر می‌کردم مردی به نام نجدی مرز بین شعر و داستان را پاک می‌کند و با کشیدن تابلویی شاعرانه در قاب داستان و تلفیق رنگ‌ها و تصاویر به یک تکنیکِ خلاقانه‌ی جدید دست می‌یابد. در رگ داستان‌های نجدیْ خونِ شعر جاری است و این خونْ بسیار روان و روشن است و توانسته شیوه و سبکی نو در روایت داستان به کار ببرد.

بیژن نجدی با به‌کارگیری زبان شاعرانه و با دایره‌ای گسترده و بسیار سنجیده و هم‌چنین با رعایت توازن عناصر داستان، به زبان شعر نزدیک شده است. ازاین رو، داستان‌هایش را می‌توان داستان شاعرانه نامید.

 بانو پروانه همین‌طور که سرش را به سمت نور برگردانده بود، برایم حرف می‌زد: نامه‌های بیژن که از دل خون و سنگر برای من ارسال می‌شد طراوت عجیبی داشت. حرفش را بریدم و گفتم از آن‌ها بخوانید بانو جان، دلمان آتش گرفت.

اما پروانه محسنی بعضی  از نامه‌ها را نخواند، سرِ هر پاراگراف مکث می‌کرد و بال پروانه‌ی دلش می‌سوخت. اشک‌هایش را آرام با پشتِ انگشتش پاک کرد و گفت: آخر نمی‌توانم. بعضی‌ها خیلی دلی و شخصی هستند؛ دوست ندارم بخوانم، این‌ها فقط مال من هستند. مثلاً اینکه او می‌گفت : «پروانه، ناخن‌هایت را می‌بوسم.»

بعد از یک مکث طولانی تعریف کرد زمانی که در بیمارستان بستری بود، آن پنجره چه حرف‌های عاشقانه‌ای را از لبان نجدی شنیده است. از صورت‌حسابِ بیمارستان گفت و اسم فرزندشان، که نجدی گفته بود تا حال تو خوب نشود اسم انتخاب نمی‌کنیم. بانو پروانه می‌گفت: اوایل انقلاب یک ماه در بیمارستان بستری بودم، نجدی هربار می‌آمد از پشت میله‌های پنجرهْ نامه‌ای به دستم می‌داد و می‌رفت. می‌گفت: مرد عجیبی بود، مردی با چند بعد. داوطلبْ با دبیران اعزامی لشگرِ قدسِ گیلان به خط مقدم جنگ رفت و برگشت. بعد از مدتی متوجه شدم حالش خوب نیست. سه شنبه‌ی خیس حال مرا بد کرد؛ سه شنبه‌ای که خیلی خیس بود، خیس اشک و باران. سه شنبه ۴ شهریور ۷۶. به اتاق نجدی رفتیم، همه‌ی دست‌نوشته‌ها روی میز ریشه دوانده بودند چون سپیداری ستبر. ساعت مرگ نجدی را خوابانده بود روی هفت و چهل و پنج دقیقه. عطر دست نوشته‌های نجدی، سرکش و دوست‌داشتنی بود.

نجدی پروانه‌ای دارد که هرگز بی او نزیسته. پروانه‌ای برای سوختن و ماندن. یکی دو کلمه می‌گفت و می‌ماند و گونه‌هایش به گل می‌نشست. انگار نجدی روبرویش ایستاده و برای نخستین بار شاخه گلی به او هدیه می‌دهد. سرشار از عشق بود. با جراحاتی بر ترمه‌ی جانش، از آثار نجدی می‌گفت و از بدعهدی‌ها و روزهای دشوار زندگی. چه عظمتی در وصیت‌نامه‌ی او و نامه‌های نجدیِ رزمنده بود. بانو پروانه می‌گفت: هر روز صبح یک یادداشت عاشقانه از نجدی داشتم. گفتم: خوش به حال شما یا خوش به حال نجدی؟ گفت: خوش به حال نجدی چون مرا داشت. چون اطرافش را آرام کرده بودم که تمرکز کند و بنویسد. نجدی نگاه رندانه و ظریفی به هستی داشت و این در آثارش پیداست. از پروانه و عاشقانه‌های سرخ‌اشْ دل‌کندن سخت بود، باید برمی گشتم. در مسیر به یوزپلنگانی که با ما می‌آمدند نگاه می‌کردم.

 تا خودِ شب تا خودِ خوابیدن، به قدرتِ این جمله‌ی نجدی به پروانه‌اش فکر می‌کردم: «پروانه، ناخن‌هایت را می‌بوسم.»

آی عشق آی عشق

چهره‌ی سرخت پیداست.

همچنین ببینید

«شاعرِ نویسنده»،« نویسنده‌ی شاعر»

هر تِرم، همین بساط است. از دانشجوها می‌خواهم به عنوان فعالیت کلاسی، کتاب بخوانند و …

۲ نظرات

  1. خیلی خوب بود. ممنونم

  2. یوزپلنگی بود نجدی که تا همیشه در داستانهایش و در ذهن مخاطبانش می دود . زیبا نوشتی پونه جان . نام انچمن داستان انزلی نجدی بود که نجدی از آن همه آنان است که داستان را دوست می دارند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *