هراس ابدیت

بسیاری از فلسفه‌نخوانده‌‌های تحصیل‌کرده در ایران، مسائل اگزیستانسیال را با «یالوم» و کتابش، روان‌درمانی اگزیستانسیال، شناختند و به آن علاقه‌مند شدند و بنابراین رنگ تفکر یالوم و نوع مواجهه‌ی او با  مسائل اگزیستانسیال بر ذهنیت ایشان از این دست مسائل نشسته است. در مجموعه گفتگوهای «دغدغه‌های وجودی ما» قصد داریم که در مورد هر کدام از مسائل اگزیستانسیال «مرگ»، «عشق» و «رنج» با یک فیلسوف یا متأله، جامعه‌شناس و روان‌شناس، با محوریت یکی از رمان‌ها یا کتاب‌های داستانی برجسته صحبت کنیم. ایده‌مان این است که روایتی که از هر کدام از این مسائل وجودی در اثری هنری می‌شود، تا عمق جان خواننده رسوخ می‌کند و بر ذهنیت او از این مسائل و نگرشش بر وجود خویش، بر بودن و چگونه بودنش، اثر می‌گذارد. حتی اگر آن خواننده یالوم را نخوانده باشد و نداند که این‌ها مسائل اگزیستانسیال هستند! و بنابراین جالب و مهم است که این روایت‌های اثرگذار را از منظر فلسفی، الهیاتی، جامعه‌شناسی و روان‌شناسی بیشتر بشکافیم و بشناسیم.

در ادامه، اولین گفتگوی ما را با دکتر مجتبی دلیر می‌خوانید. مجتبی دلیر دارای دکترای روان‌شناسی سلامت است و دوره‌ی پسادکتری‌اش را هم به پایان رسانده است؛ ده سال است که تدریس می کند و مقالات متعددی در حوزه‌ی مرگ و وسواس و … نوشته است. با او در مورد روایت «مرگ» در کتاب درخشان تولستوی، مرگ ایوان ایلیچ، صحبت کردیم.

علمدار:

در کتاب مرگ ایوان ایلیچ، تولستوی از دو زاویه مرگ را روایت می‌کند؛ اول از زاویه‌ی زنده‌ها یا کسانی که هنوز با مرگ اجتناب‌ناپذیر خودشان مواجه نشده‌اند و دوم از زاویه‌ی کسی که در برابر مرگ اجتناب‌ناپذیر خودش قرار گرفته و راه فراری ندارد. ابتدا راجع به زاویه‌ی اول صحبت کنیم. داستان این‌طور شروع می‌شود که همکاران ایلیچ در حال صحبت‌های کاری روزمره هستند و در روزنامه می-خوانند «ایوان ایلیچ مرحوم شد». اولین حسی که تولستوی برجسته می‌کند این است که آنها با خودشان فکر می‌کنند «اوست که مرده و نه من!» و انگار از این فکر احساس آرامش می‌کنند. چرا ما انسان‌ها ترجیح می‌دهیم مرگ را برای همسایه بدانیم و از فکر کردن به آن طفره می‌رویم؟

دلیر:

دنیا هیچ اهمیتی برای ما قائل نیست؛ این ما هستیم که به دنیا اهمیت می‌دهیم! تولستوی در این کتاب از زوایای مختلف و هنرمندانه‌ای به مرگ و مردن پرداخته و سعی کرده ابعاد جسمانی، روانی، اجتماعی و معنوی مرگ را در روایت خود بگنجاند. در بُعد جسمانی، رنجوری ناشی از بیماری کُشنده را ترسیم می‌کند و در بعد روانی واکنش انکار فرد در رویارویی با مرگ خود را برجسته می‎کند. همه‌ی انسان‌های نسبتاً سالم، مرگ خود را انکار می‌کنند. از دست دادن زندگی می‌تواند آنقدر ناگوار باشد که حتی فکر کردن به آن هم ممکن است زندگیِ عادی را دچار اختلال کند. بنابراین افراد زنده ترجیح می‌دهند به مسائل زندگی کنونی خود بپردازند تا به موضوعی که نه برایشان خوشایند است و نه می‌توانند مانع آن شوند. به این علت، هر فردی که با مرگِ خود مواجه شود، همانند ایوان ایلیچ و دوستانش در اولین واکنش تلاش می‌کند تا فناپذیری خود را انکار کند. مثلاً بسیار دیده‌ایم که وقتی خبر ابتلا به سرطان یا بیماری مهلک دیگری به کسی داده می‌شود، او ابتدا فکر می‌کند که احتمالاً نتیجه‌ی آزمایش من با آزمایش فرد دیگری اشتباه شده؛ من که چیزی‌ام نیست؛ من هنوز سالم و جوانم؛ و افکاری مانند این‌ها، که نشانه‌ی انکار مرگِ اجتناب‌ناپذیر و قطعی است. تولستوی در روایت خود چهار موضوع هستی‌گرایانه را مطرح کرده است: مرگ، انزوا، معنا و انتخاب. قهرمان داستان او کسی است که با مرگ روبه‌رو می‌شود و در این رویارویی احساس تنهایی و انزوا می‌کند. در این تنهایی به معنای زندگی فکر می‌کند و در نهایت به دنبال انتخاب نحوه‌ی درست زندگی کردن و مردن است. قطعاً این کتاب یک شاهکار است چون در عین اختصار، پر از معانی و مفاهیم عمیق و پُرمغز است که بخشی از آن به وسعت و عمق موضوع کتاب برمی‌گردد. مسئله‌ی مرگ دستِ‌کم به اندازه‌ی تمام گستره و گستردگی زندگی، توان آموزندگی دارد. مثلاً به روایت تولستوی از نوع مواجهه‌ی ایلیچ با رنجی که با آن دست و پنجه نرم می‌کند دقت کنید. ویکتور فرانکل، بنیان‌گذار معنادرمانی، معتقد است اگر کسی بتواند برای رنج‌های خود معنایی پیدا کند آسان‌تر می‌تواند با آن‌ها کنار بیاید. ایوان ایلیچ وقتی با رنج بیماری مهلک خود مواجه می‌شود، در وهله‌ی اول بی‌اختیار به یاد خاطرات خوشایند دوران کودکی خود می‌افتد؛ اما وقتی درد و رنج او به‌قدری شدید می-شود که دیگر آن خاطرات اثربخشی خود را در رنج‌زدایی از دست می‌دهند، شروع به تفکر، تأمل، تعمق و تلاش برای یافتن معنایی در زندگی می‌کند تا از این طریق بتواند رنج و دردش را کاهش دهد. اولین نتیجه‌ای که برایش حاصل می‌شود این است که حتماً گناهی کرده و حالا دارد تاوانش را می‌دهد! اما چه گناهی؟ ایلیچ پس از ساعت‌ها رنج و واکاوی خود به این نتیجه می‌رسد که گناه او این است که آن‌گونه که باید، زندگی نکرده است؛ ولی این نتیجه‌گیری، آن هم درست در زمانی که در انتهای زندگی است، خیلی دردناک است و بنابراین ایلیچ سعی می‌کند آن را رد کند و خود را تبرئه کند؛ اما احساس گناه او را رها نمی‌کند. این احساس گناه دستِ‌کم از دو منبع سرچشمه می‌گیرد: اول این که او درست زندگی نکرده است، و دوم این که معنای زندگی را درک نکرده و حالا در آستانه‌ی مرگ دارد در پی معنای زندگی دست و پا می‌زند. او خودش را بازنگری می‌کند. تولستوی با مرور گذشته‌ی او، ما را در این بازنگری خود ایلیچ شریک می‌کند و ما هم همراه ایلیچ زندگی او را و زندگی خودمان را مرور می‌کنیم. ایلیچ در این فرایند بازنگری ابزارهای دفاعی خود را از دست می‌دهد و دیگر توان تبرئه کردن خودش را ندارد و ناامیدانه می‌پذیرد که درست زندگی نکرده است و حالا مستوجب تحمل این نوع مردن است.

علمدار:

این مواجهه‌ی ایلیچ با رنجش را که الان توضیح دادید، تولستوی طوری روایت کرده که هر کسی می-تواند خودش را جای ایلیچ در بستر مرگ تصور کند و بترسد و رنج بکشد! تولستوی مدام می‌رود در پنهانی‌ترین افکار ایلیچ و بعد برمی‌گردد به میان مردمی که با مرگ فاصله دارند ـ  همسرش، دخترش، دوستان و همکارانش و … ـ و پنهانی‌ترین افکار و ظاهری‌ترین رفتار آن‌ها را در برابر ایلیچ به ما می-گوید؛ افکاری که شاید تک‌تک ما با خودمان داشته‌ایم و تولستوی مچمان را گرفته است. مثلاً وقتی ملاقات پیتر ایوانیچ با همسر ایلیچ را تصویر می‌کند، آن‌گاه که همسر ایلیچ برای او تعریف می‌کند که ایلیچ سه روز آخر فقط ضجه می‌زد، ایوانیچ او را تصور می‌کند و می‌ترسد و با خودش می‌گوید: «سه روز عذاب جانکاه و بعد هم مرگ! از کجا معلوم که هر آن دامن‌گیر من نشود؟». این هراسی است که تک‌تک خوانندگان تولستوی حتماً در طول خواندن این کتاب با آن مواجه می‌شوند. آیا این هراس از مرگ که تولستوی روایت می‌کند و همه‌ی ما انسان‌ها آن را می‌فهمیم، جزء ذاتیات انسان است و گریزی از آن نیست یا امری فرهنگی است و در فرهنگ‌های مختلف تغییرات اساسی پیدا می‌کند؟

دلیر:

معمولاً هشیاری را ویژگی انسان می‌دانند و تنها موجودی را که از مرگ خود آگاه است انسان در نظر می‌گیرند؛ هرچند نشانه‌هایی از آگاهی درباره‌ی فناپذیری در میان برخی حیوانات نیز مشاهده شده است. هر انسانی در مراحل رشد به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم با پدیده‌ی مرگ دیگران آشنا می‌شود و در مقام قیاس می‌فهمد که او هم خواهد مرد، اما تجربه‌ای درباره‌ی مرگ خود ندارد. ناشناختگی همیشه ترسناک است و هرچه میزان ناشناخته بودن موضوعی بیشتر باشد، ترس و اضطراب از آن هم بیشتر می‌شود. هیچ انسانی پیش از مردن، مرگ خود را تجربه نمی‌کند و در نتیجه هیچ انسانی تا زنده و هشیار است به‌طور مستقیم مرگ خود را درک نکرده و نمی‌شناسد؛ بنابراین شدت اضطراب و هراس از مرگ امری طبیعی است. علاوه بر این، هر موجود زنده‌ای دو غریزه‌ی بنیادی دارد که رفتارهای او را جهت می-دهند: صیانت از نفس و صیانت از نسل. اولین غریزه‌ی موجودات زنده صیانت از نفس است. موجود زنده می‌خواهد جان خود و زنده بودن خود را حفظ کند؛ بنابراین از هر چیزی که به وجودش و زندگیش صدمه بزند، دوری می‌کند. بسیاری از انسان‌ها مثل ایوانیچ حتی فکر کردن به مرگ را هم در ضدیت با غریزه و اندیشه‌ی صیانت از نفس می‌دانند. به همین دلیل است که ایوانیچ گرایش عجیبی دارد که هرچه سریع‌تر از منزل مرحوم ایلیچ و این مراسمی که او را به یاد مرگ اجتناب‌ناپذیر و شاید دردناک خودش می‌اندازد خارج شود و به سرگرمی‌های زندگی عادی خود برگردد. اصولاً توجه به هر چیزی، از وسوسه تا وسواس، راه فراری است از توجه به مرگ! این که ایوان ایلیچ به‌طور وسواسی به مسائل جزیی و کم‌اهمیتی مثل لک شدن وسائل یا خش افتادن میز در خانه‌ی جدیدش اهمیت می‌دهد، برای این است که در واقع می‌خواهد توجه و تمرکز و تفکر خود را از موضوعات مهم و جدی زندگی، یعنی مرگ، انزوا، معنا و انتخاب منحرف کند و از پرداختن به آنها فرار می‌کند .

در مورد سوال شما که آیا این هراس از مرگ ذاتی است یا فرهنگی، باید بگویم که قطعاً فرهنگ‌ بر شیوه‌ی تفکر افراد درباره‌ی مرگ تاثیر می‌گذارد. مثلاً تفکر درباره‌ی مرگ در یک قبیله‌ی بدوی آفریقایی بسیار متفاوت با نحوه‌ی تفکر درباره‌ی مرگ در فرهنگ شیعی است. علاوه بر این، نوع مواجهه‌ی مردم در فرهنگ‌های مختلف با مرگ اطرافیانشان و آداب و رسوم مربوط به خاکسپاری و بزرگداشت و غیره، نگرش افراد آن جامعه را به مرگ بازنمایی می‌کند و به گونه‌ای به اعضای در حال جامعه‌پذیری یاد

می‌دهد که چه نگاهی به مرگ داشته باشند.

علمدار:

این که افرادی که هنوز با مرگ خود مواجه نشده‌اند برحسب غریزه‌ی صیانت نفس سعی کنند از فکر مرگ دوری کنند تا حدی قابل درک است، ولی وقتی تولستوی این فرار از اندیشه‌ی مرگ را در مورد کسی که همه می‌دانند و خودش هم می‌داند که در بستر مرگ قطعی و اجتناب‌ناپذیر قرار دارد تصویر می‌کند، روایتش بسیار نفس‌گیر می‎شود. تولستوی می‌گوید ایلیچ تا جایی که در توان داشت سعی می‌کرد همان بازی اجتماعی‌ای را که در طول زندگی در پیش گرفته بود ادامه دهد و نمی‌خواست از این بازی خارج شود. می‌گوید که ایلیچ عمیقاً نیاز داشت گریه کند و همان‌طور که برای کودکی بیمار دلمی‌سوزانند، کسی برای او دل بسوزاند و ناز و نوازشش کند، اما وقتی همکارش از راه می‌رسید، او به جای گریستن و برخوردار شدن از ناز و نوازش، قیافه‌ی جدی به خود می‌گرفت و بنا بر عادت نظرش را درباره‌ی محکمه‌ی استیناف ابراز می‌کرد و بر این نظر هم پا می‌فشرد. به نظر من بی‌رحمانه‌ترین تصویرسازی تولستوی از ایلیچ همین‌جا است؛ کسی که در درگیری‌های ذهنی مدامش فهمیده چه‌قدر نقشی که تا به حال آن را زندگی کرده پوچ و بی‌معنا بوده، ولی جرأت و جسارت لازم برای بیرون آمدن از این نقش را ندارد تا زمانی که لاجرم با مرگش بازیگریش تمام شود.

دلیر:

آدم‌ها برای این که تصمیم بگیرند در مقابل دیگران چه رفتاری از خودشان نشان دهند، ابتدا باید به این سوال پاسخ بدهند که «من کیستم؟» و «او کیست؟». مثلاً وقتی با اعضای خانواده، دوستان، کودکان، یا در حضور مراجع قدرت هستیم، در هر یک از این موقعیت‌های ارتباطی نوع رفتار ما متفاوت می‌شود. با این توضیح، نوع رفتار ایوان ایلیچ را در حضور همکارانش می‌توان درک کرد. او در حضور همکارانش از نقابی استفاده می‌کند که همیشه در چنین ارتباطی استفاده کرده و برای او کارساز بوده است. از طرفی این رفتار می‌تواند نوعی دفاع روانی در برابر اضطراب مرگ باشد. همان‌طور که قبلاً مطرح شد، در مواجهه با مرگ، اولین گام انکار وقوع حتمی و قریب‌الوقوع آن است. بنابراین اگر مثل همیشه رفتار کنیم گویا هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و زندگی همچنان ادامه خواهد داشت. گویا ایوان ایلیچ با خودش می‌گوید: ببین من هنوز هم مثل همیشه در حال نظر دادن درباره‌ی پرونده‌ها هستم و بنا بر عادت بر نظر خودم هم پافشاری می‌کنم. او می‌خواهد زنده بماند و زندگی کند؛ پس این دروغ را به خودش می-گوید که این پرونده بدون نظر من حل و فصل نخواهد شد؛ غافل از این که گورستان‌ها پُر است از آدم-هایی که زمانی فکر می‌کردند دنیا بدون آن‌ها از حرکت باز می‌ایستد!

علمدار:

درون‌مایه‌ی اصلی کتاب تولستوی این است که ایلیچ زندگیش را درست زندگی نکرد و در آستانه‌ی مرگ دچار خشم به اطرافیان و سرخوردگی و افسردگی و … شد.این درون‌مایه در اغلب روایت‌ها از مرگ برجسته می‌شود و مایه‌ی درد و شکنجه‌ی روانی شخص رو به احتضار معرفی می‌شود. آیا اصلاً رضایت از زندگی در بستر مرگ ممکن است؟ یا همه‌ی ما محکوم هستیم که در آخرین روزهای حیاتمان با این حسرت روبه‌رو شویم که درست زندگی نکرده‌ایم؟

دلیر:

چه کسی می‌تواند بگوید که روش درست زندگی کردن کدام است؟ این پرسشی بنیادی برای هر انسانی است که به عمق و معنای زندگی فکر کند. البته بسیاری از متفکران و به‌طور ویژه ادیان به این پرسش پاسخ داده‌اند، اما در هر صورت اگر فردی باور داشته باشد که درست زندگی نکرده است و اوضاع آن-طور که باید باشد نیست، دچار خشم می‌شود. اگر فکر کنیم که درست زندگی نکرده‌ایم، اول از همه دچار احساس گناه و ناکامی و گرفتار خشم و پرخاش‌گری می‌شویم. اتفاقاً دومین واکنش نسبت به مرگ و مردن، بعد از انکار، خشم است. فردی که مرگ خود را نزدیک می‌بیند اگر به این جمع‌بندی برسد که مرگ او در آن شرایط منصفانه نیست، دچار خشم می‌شود و به دنبال مقصر می‌گردد و گاه خودش و گاه دیگران را سرزنش می کند. در داستانی که تولستوی نقل می‌کند، برجسته ‌کردن مفهوم درست زندگی نکردن ایوان ایلیچ، در حالی که خودش دایم دست و پا می‌زند که این درست زندگی نکردن را باور نکند و شیوه‌ی زیستنش را تبرئه کند، قلب و هسته‌ی پیامی است که نویسنده می‌خواهد به مخاطب بدهد. تولستوی به تک‌تک خوانندگانش می‌گوید اگر تو هم مثل ایوان ایلیچ معتقدی که درست زندگی می‌کنی و درست زندگی کرده‌ای، شاید به هنگام مرگ مثل ایوان ایلیچ نظرت تغییر پیدا کند!

علمدار:

اریک اریکسون، نظریه‌پرداز رشد اجتماعی، معتقد است افراد در اواخر عمر با تعارضی اساسی روبه-رو می‌شوند که عبارت است از تعارض «یاس و ناامیدی» در برابر «انسجامِ من». اگر فرد وقتی به گذشته نگاه می‌کند ببیند که در بسیاری از انتخاب‌هایی که داشته درست عمل کرده و از فرصت‌های زندگی به‌خوبی استفاده کرده، «انسجامِ من» را تجربه خواهد کرد و برعکس، اگر متوجه شود که فرصت‌ها را از دست داده و آن‌طور که باید درست زندگی نکرده، دچار احساس «یاس و ناامیدی» خواهد شد. از آن‌جا که در اواخر عمر فرصت‌های کمی برای جبران گذشته وجود دارد، وقتی فرد دچار احساس یاس و ناامیدی می‌شود، این احساس را با حداکثر شدت تجربه می‌کند و رنج و زجر بسیاری متحمل می‌شود.

دلیر:

تولستوی می‌گوید سه روز آخر ایلیچ فقط ضجه زد! این ضجه‌ها با کلمه‌ی نمی‌خواهم شروع شد و سه روز ادامه یافت؛ سه روزی که به نظرم اوج کتاب تولستوی است و در آن ایلیچ به عبارتی رستگار می-شود. رستگاری او هم با پذیرفتن این گزاره است که «آری؛ زندگیم همه بر خطا بود اما جای نگرانی نیست؛ می‌شود درستش کرد. ولی کار درست چیست؟». این ایده دو ساعت قبل از مرگ ایلیچ به ذهنش رسید. گویا تولستوی می‌خواهد بگوید همین که عمیقاً به این فکر کنید که «درست چیست؟» می‌توانید آرام و رستگار شوید. بعد از این فکر، ایلیچ می‌تواند به همسر و پسرش مهر بورزد و حتی حلالیت بطلبد و مرگش را بپذیرد، با آغوش باز و حتی با لذت. به نظر شما در این دو ساعت به لحاظ روانی چه اتفاقی برای ایلیچ افتاد که تمام آن رنج‌های آزاردهنده‌ای که تولستوی در طول کتاب توضیح داده بود برایش بی‌معنا شد؛ آن‌قدر که حتی بتواند بگوید «ترسی نبود چون مرگی نبود؛ به جای مرگ روشنایی بود».

پس از «انکار» و «خشم»، افراد در مواجهه با مرگشان، واکنش «چانه‌زنی» را امتحان می‌کنند. وقتی ایوان ایلیچ می‌گوید «نمی‌خواهم»، گویا در حال مذاکره و معامله با کسی، قدرتی یا نیرویی است که می-تواند او را از این سرنوشت محتوم رها کند. انگار که او می‌گوید باید بمیری و ایوان پاسخ می‌دهد «نمی-خواهم!». او در ادامه‌ی چانه‌زنی و مذاکره با مرگ، به این پیشنهاد می‌رسد که اگر توِ مرگ می‌گویی زندگیم درست نبوده و حالا با زجر خواهم مرد، من از تو می‌خواهم فرصتی به من بدهی که با برگشت به زندگی درستش کنم؛ اما در همین کشاکش گویا مرگ می‌گوید مگر می‌دانی که درست و غلط چیست؟ و ایوان ایلیچ در همین نقطه متوقف می‌شود؛ چون سوال مرگ سوالی کوبنده است که اگر می‌دانی درست زندگی‌ کردن چگونه است، پس چرا وقتی که فرصت داشتی آن‌گونه درست نزیستی؟! پس از این مرحله در مواجهه با مرگ، مرحله‌ی افسردگی فرا می‌رسد. فرد محتضر دچار یاس و ناامیدی می‌شود؛ چرا که جوازی برای بازگشت به زندگی نمی‌یابد. طول این مرحله هم مانند مراحل قبلی ممکن است کوتاه یا طولانی باشد. البته این که می‌گویم مرحله‌ی اول و دوم و … به این معنا نیست که این واکنش‌ها در برابر مرگ به صورت خطی ظاهر می‌شوند؛ ممکن است این مراحل جابه‌جا شوند و در افراد مختلف به شیوه-های متفاوتی ظهور کنند، ولی به‌طور کلی در افراد رو به احتضار این واکنش‌ها به مرگشان مشاهده می-شود تا این که در نهایت مرگ را می‌پذیرند. آخرین مرحله‌ی فرآیند مردن «پذیرش مرگ» است. وقتی فرد پذیرای مرگ شود به‌سرعت خواهد مرد. ایوان ایلیچ پس از تحمل یک دوره بیماری جسمی و پشت سر گذاشتن مراحل روانی مرگ، دو ساعت پیش از این که فرایند مردنش تکمیل شود، وارد مرحله‌ی پذیرش مرگ شد. در این دو ساعت پایانی، او کاملاً از بازگشت به زندگی ناامید شد و بعد مرگ خود را پذیرفت و مرد.

علمدار:

تولستوی هراس از مرگ را در این مرحله‌ی نهایی به گونه‌ای توصیف می‌کند که انگار در حال توصیف لحظه‌ی تولد است. می‌گوید: «هر لحظه حس می‌کرد که به‌رغم دست و پا زدن‌هایش مرتب به پیش می-رود و به چیزی که مایه‌ی وحشتش بود نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. حس می‌کرد که عذابش ناشی از چپانده شدن در آن حفره‌ی سیاه است و از این هم بیشتر، به این سبب است که نمی‌تواند درست وارد آن شود». و بعد در لحظه‌ی آخر متوجه می‌شود که این حفره سیاه نیست و پس از آن روشنایی است و مرگ تمام می‌شود نه زندگی! به نظر شما ایده‌ی ابدیت، واقعا در پذیرش روانی مرگ و کاهش هراس از آن موثر است؟ این که هیچ چیزی تمام نمی‌شود و همه چیز ادامه‌دار است، به خودیِ خود نمی‌تواند باعث افسردگی و ملال شود؟

دلیر:

تفکر درباره‌ی مرگِ خود، می‌تواند تحولات عمیقی در فرد ایجاد کند که چه بسا بتوان گفت هم‌سنگ تولدی دوباره است. حفره‌ی سیاه یا حفره‌ی تاریک اشاره‌ی واضحی است به قبر، اما می‌تواند به حفره‌ی تاریک تولد یا همان کانال زایمان نیز اشاره داشته باشد، که هم عبور از آن و هم فرود در قبر با سختی همراه است. برخی معتقدند که مرگ در یک جهان، همزمان با تولد در جهانی دیگر است. مرگِ زندگیِ رحمی، همزمان با تولد زندگی دنیایی است، و مرگ زندگی این‌جهانی همزمان با تولد آن‌جهانی. پس وقتی مرگ ایوان ایلیچ اتفاق می‌افتد، همانند نوزادی که از دنیای تاریک رحم به دنیای پُر از نور وارد می‌شود، جز روشنایی نمی‌بیند و فرایند مردن و مرگ تمام شده و زندگی جدیدی آغاز می‌گردد. از طرفی برخی از روانکاوان از جمله فروید، زندگی پس از مرگ را دفاعی روانی در برابر اضطراب نیستی تلقی می‌کنند و منکر آن هستند. یونگ هم عنوان می‌کند که تمامی ادیان سازوکارهایی هستند برای کاهش هراس از مرگ. به هر حال، وقتی انسانِ مرگ‌آگاه که نیروی درونی قوی برای صیانت از نفس و زنده‌ ماندن دارد، با مرگ قطعی، اجتناب‌ناپذیر، برگشت‌ناپذیر و همگانی روبه‌رو می‌شود، اگر به زندگی پس از مرگ معتقد باشد می‌تواند اضطراب، وحشت و هراس از آن را به‌راحتی کاهش دهد. به‌علاوه، بر خلاف باور بیشتر افراد، مرگ و مردن موهبت است. برای درک این معنا کافیست تصور کنیم که مرگ وجود نداشت؛ تکرار و تکرار بالاخره تکدر خاطر به همراه می‌آورد. همچنین، انسان‌ها پیر و پیرتر می-شدند اما نمی‌مردند! چه عذابی بدتر از این می‌توانست وجود داشته باشد. بنابراین، مرگ مژده‌ی رهایی از تکرار برای کسی است که چهار فصل زندگی را درست زندگی کرده است.

همچنین ببینید

ابرهای کت و شلوارپوش

اصطلاح «عصر نقره‌ای» در دهه‌ی۳۰‌ عصر بیستم، توسط یکی از همفکرانِ گومیلوف به نام اوت …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *