خانه / روایت / زخم کهنه

زخم کهنه

نشسته‌ام روی صندلی آشپزخانه اُپن شده‌ی مادر بزرگم و تا ته مجلس، آن سر حیاط را دید می‌زنم. زن ها توی ساختمان‌اند و مردها در حیاط. شام غریبان ۱۳۹۶است. وسط سلام علیک کردن‌ها و فکر و خیال‌هایم، میکروفون دست به دست می‌شود. از صدای خش خش بلندگو می‌فهمم دسته سینه‌زنی‌ایی رفت و قرار است دسته سینه‌زنی دیگری بیاید. یکی از نوه‌ها بلندگو به‌دست ایستاده کنار منبر و می‌گوید خوش آمدید. به عزاخانه حسین خوش آمدید. شهیدان احمدی به شما خوش آمد می‌گویند. زن‌های فامیل دور تا دور مجلس روی صندلی نشسته‌اند. مادربزرگ‌ام اما مثل همیشه روی زمین نشسته‌ است. کنار گلدان‌ها. انگار این‌جا نیست. مات و مبهوت نگاه می‌کند. بی گریه، بی اشک، فقط نگاه می‌کند و آه می‌کشد. آه می‌کشد و سرفه می‌کند. غم بزرگ این عبارت‌های ساده را، او می‌فهمد. «شاه گفتا کربلا امروز میدان من است، عید قربان من است… مادرم زهرا در این گودال مهمان من است، عید قربان من است» مادر دو تا شهید نوجوان که باشی همه چیز فرق می‌کند. شام غریبانت فرق می‌کند. زخم کهنه‌ات سر باز می‌کند.

این ایام پوش روضه که بالا می‌رود فکر و خیال می‌آید سراغم که اگرآن خانه قدیمی پدربزرگ بود، چنین می‌شد و چنان. با آن همه شیشه‌های رنگی با آن حوض و فواره‌هایش چه مجلسی می‌شد. اگر آن حوض زنده بود جنس روضه جور دیگری بود. لابد منبر را می‌گذاشتند بالای حیاط مقابل حوض. مردها وسط حیاط می‌نشستند. زن‌ها دور تا دور مجلس روی ایوان و اتاق‌ها. شاید هم بر عکس، مثل روضه بنکدار زن‌ها می‌نشستند کنار منبر و مردها درون اتاق‌ها. در اصفهان از این روضه‌های خانگی با قدمت زیاد هست. حاج مصطفی اما قبل از این‌که ازدواج کند، صاحب خانه و اهل و عیال شود، روضه خوانی داشته. در یکی از اتاق‌های خانه پدری. خیلی ساده، صاحب روضه بوده است. مردم محله ما هم می‌دانند این‌جا خانه‌ی احمدی‌ها یک مراسم قدیمی چندین ساله بر پاست اما اگر آن خانه‌ی قدیمی بود، حتما قدمت صد ساله این مراسم خودش داد می‌زد. خانه پدربزرگم حاج مصطفی، شاه نشین داشت، پنج‌دری داشت، دیوار همه اتاق‌هایش نقاشی شده بود، نقاشی گل و مرغ. آیینه کاری شده. اما از آن زمانی که من یادم هست پدربزرگ نبود و در آن خانه هم جز مرغ و خروس و چند تا بوقلمون کس دیگری زندگی نمی‌کرد. تبدیل شده بود به یک خانه‌ی مخوف. جایی  مناسب برای آتش سوزاندن چند تا بچه. از سوزاندن برگ‌ و چوب‌ خشکیده‌ها گرفته، تا آتش زدن عکس و خاطرات یک خاندان. آن روز هم قرار نبود آتش شعله بکشد فقط قرار بود یک تشک ابری صاحب مرده را آتش بزنیم. اما در کسری از ثانیه آتش وحشی شد. آنقدر وحشی که کم مانده بود ما را هم بخورد. ما را نخورد اما یک عالمه عکس‌های سیاه سفید و یک عالمه خاطره از حاج مصطفی را با خودش دود کرد و به هوا برد. من خودم دست جادوگر آتش را دیدم که فقط قصد سوزاندن آن عکس‌ها را داشت. رفت و رفت تا خودش را به آن همه خاطره برساند. وقتی رسید، آرام گرفت. شاید آن دست جادوگر بهتر از ما ارزش آن عکس‌ها را می‌دانست. من حالا وقتی «پنجره‌های تشنه» را می‌خوانم می‌فهمم! قطعا به جز سوختن تنها یادگاری‌های خانم باجی و آقا بزرگ و آشیخ محمود و حج مصطفی و بقیه، عکس‌های انتقال ضریح قدیمی حضرت عباس از اصفهان هم بوده است. اسم مسولیت پدر بزرگم را در قصه انتقال ضریح سال ۴۴ شمسی نمی‌دانم، اما از تعریفاتی که شنیده‌ام انگار همان «پارچه باف» پنجره‌های تشنه بوده است. سه ماه این سفر طول می‌کشد. حاج مصطفی با اهل و عیالاتش رفته بوده است. دایی می‌گوید، گروه شب‌ها کار نصب ضریح را انجام می‌داد. من هم حتی با تمام کوچکی‌ام در حرم، همراه همه کار می‌کردم. از آن پایین به استادکار میخ می‌داده است. شاید ما بچه‌ها مستندات ویژه‌ای را از آن اتفاق آتش زده باشیم! مادرم که یتیم شد من سه سال بیشتر نداشتم. اما خوب یادم هست همه می‌گفتند حاج مصطفی دق کرد و مرد. انگار از دست دادن جوان که نه نوجوان، از دست دادن دو تا نوجوان برایش خیلی سخت بوده است. از درون خورد می‌شود. این را مادرم که شاهد بوده است می‌گوید. اول علی‌رضا شهید می‌شود، عزیز کرده پدر. یک سال بعد مهدی. سال بعد هم پدر. از آن موقع صاحب روضه می‌شوند، شهیدان احمدی. به عزا خانه شهیدان احمدی خوش آمدید. اما پاییز آن سال، همان سالی که پاییز خانه حاج مصطفی هم رسیده بود، فکر کنم هشت سالی را داشتم انگار. یعنی تقریبا پنج شش تا پاییز بعد از فوت حاج مصطفی  پاییز آن خانه سر رسید. حیاط خانه‌ی پدر بزرگ،  بزرگ بود و با یک حوض دراز، خیلی بزرگ‌تر به چشم می‌آمد. درازای حوض به اندازه درازای کل حیاط بود. جوری بود که همه اتاق‌های دور تا دور حیاط به حوض دید داشتند. در آن خانه کسی زندگی نمی‌کرد اما هنوز باغچه‌های دور حوض زنده بود از درخت‌های انار و بوی مداوم یک درخت یاس. آن سال رفت و آمد عکاس‌ها بیشتر شده بود. برای اولین بار دنبال یکیشان راه افتادم. اول وسط اتاق ایستاد بعد دوربین را گذاشت در چشمش، انقدر لنز را چرخاند تا بالاخره دستش ثابت شد، بعد صدای چلیک ک ک … من از لنز دوربین و لبخند عکاس، نگاهم سر خورد به نقش گل و مرغ‌های روی دیوار. تازه وقتی نقاشی‌های روی دیوار را می‌دیدم، که لنز دوربین عکاس را دنبال کرده بودم. وقتی عکاس‌ها عکس‌هایشان را از در و دیوار خانه گرفتند، وقتی دختران و پسران احمدی ارث خود را به برادر بزرگ‌تر فروختند، حالا قبل ازسوسه‌ی اداره‌ی میراث، باید خانه خراب شود. خراب شود و تا آسمان بالا برود. به غیر از آن عکس‌ها که ما بچه‌ها آتش زدیم و خانه‌ای که بزرگتر‌هایمان خراب کردند بعد از این هم چیزهای زیادی را زمان عوض کرد. چهل پنجاه روز قبل از عاشورا مادر بزرگ، بادمجان، پیاز و فلفل و گل کلم و کلم را ترشی می‌انداخت.با تمام بچگیام چنان عطر آن ترشی در ذهنم مانده که هنوز هم وقتی بوی گلپر به مشامم می‌رسد خودم را کنار یک تشت پر از بادمجان چهارقاچ شده می‌بینم! با سیاه‌دانه. با سرکه‌ی خانگی. آماده رفتن به درون خمره‌.خمره‌هایی که آن زمان دو برابر قد ما بودند. ترشی را به خاطر گوشت و لوبیای ظهر عاشورا  درست می‌کردند. از چند روز قبل همه دور هم جمع می‌شدیم تا سبزی پاک کنیم. یک کوه سبزی جلویمان بود. ما بچه‌ها هم در تمام شدن آن همه سبزی خودمان را دخیل می‌دانستیم. بعد از آن همه جمع می‌شدند برای پاک کردن حبوبات. یک سینی بزرگ می‌گذاشتند وسط ما بچه دخترها. مسابقه می‌گذاشتیم که کی بیشتر سنگ جمع می‌کند. از آن دور چشمک مامان به خواهر بزرگترم را می‌دیدم ولی منظورش را نمی‌فهمیدیم. حالا می‌فهمم، چون همیشه ما کوچیکترها برنده می‌شدیم. یک روز هم مخصوص گوشت بود. اوایل گوسفندها را همان‌جا وسط حیاط سر می‌بریدند. از دو سه روز قبل گوسفندها  وسط حیات بودند و اسباب بازی ما بچه‌ها. هنوز شیرینی علف گذاشتن در دهان یکی‌شان یادم هست. تفاوت زنده بودنش را با عروسک‌هایم فهمیده بودم. بدجور به هم وابسته شده بودیم. بره بود. در خیالم فکر می‌کردم خودم بزرگش می‌کنم! نوازشش می‌کنم! اصلا اگر مادرش نیست، خودم مادرش می‌شوم! با هزارتا فکر و خیال دیگر، اما خیلی زود خودم را مقابل سرِ بریده اش پیدا کردم. قرار نبود ما بچه‌ها سر بریدن گوسفندها را ببینیم، اتفاقا قدیمی‌ها خیلی هم تاکید داشتند بچه‌ها نبینند. اما حس عجیبی من را وسط بازی از کوچه کشاند تا وسط حیاط. وسط آن همه هیاهو کسی حواسش به من نبود. همین طور تعجب تعجب در چهارچوب در ایستاده بودم ونگاه می‌کردم و این لحظات را در ذهنم حفظ می‌کردم. یک قدم می‌رفتم جلو، یک قدم برمی‌گشتم. «وای انگار این خون گلوی من بود که فواره می‌کرد». چند لحظه بعد سر بریده‌اش را بغل کرده بودم، می‌چسباندم به تنه‌اش… اما می‌افتاد. از همه جایم خون می‌چکید. چند وقت بعدتر مادرم از میان تب کردن‌ها و تشنج‌ها و هذیان گفتن‌هایم فهمید داستان از چه قرار بوده است. من یک بار در همان کودکی طعم از دست دادن را چشیده‌ام. اما هر بار میان روضه برایم این سوال می‌شود چرا باید در دل شب،  سر بریده را، آن هم سر بریده پدر را بیاورند بگذارند وسط دامن یک دختر؟! لابد انقدر کار از کار گذشته بوده است که به سر بریده پدر پناه برده‌اند. بعد از آن تغییرات بیشتر پیش چشمم می‌آمد. انگار خیلی بزرگ‌تر شده بودم. از آن سال به بعد گوسفندها را جای دیگری سر می‌بریدند و پوست می‌کندند. فقط در خانه زن‌ها گوشت‌ها را خورد می‌کردند. گوشت و آبگوشت تبدیل شد به بریان بعدتر هم برنج و خورشت. خمره‌ها یکی یکی شکستند چون دیگر نیازی به ترشی درونشان نبود. چند سال بعد هم مراسم پاک کردن سبزی و شستن و خورد کردنش زکل تمام شد. دیگر حتی برنج‌ها هم پاک کردن نیاز نداشتند وقتی برنج هندی شد پای ثابت غذای روضه. اصلاً اصل و اساس روضه صبح‌ها بوده. صبح‌های دهه اول محرم. بعدش می‌شود عصرها و بعد هم به دهه دوم نقل مکان می‌کند.

***

هیئت مسجد سیف الله خان آمده است و تا بیرون در، سینه زن‌ها کوچه باز کرده‌اند. مرشد جواد پله اول منبر ایستاده است. با همآن صدای بم و کش‌دار مخصوص بخودش دو دمه‌ی شام غریبان می‌خواند… «شمع می‌سوزد و شام غریبان امشب است، مو پریشان زینب است» اگر ظهر عاشورا نشد یا اگر عصر هم برای زیارت ناحیه نشد، ولی برای شام غریبان‌ها جایی بهتر از این‌جا سراغ ندارم. یعنی کسی را بهتر از او نمی‌شناسم که این‌طور داغ جهان در سینه‌اش سر باز کرده باشد. می‌گردم حوالی مادر بزرگ، نه خیلی دور نه خیلی نزدیک و نه کامل مقابل‌اش، یک گوشه درون خودم مچاله می‌شوم. زانو بغل می‌کنم و یک لحظه از او پلک بر نمی‌دارم. مادرکه باشی، همه شیرخواره‌های دنیا شیرخواره تو می‌شوند. همه «وا امّاه‌‌» های دنیا تو را صدا می‌زند. همه جوان‌ها انگار جوان تو می‌شوند. شام غریبانت فرق می‌کند. تازه اگر مادر شهید باشی، زخم کهنه‌ات هم سر باز می‌کند.

 

همچنین ببینید

یک کنج دنج

سال ۹۲، از سال‌های سخت و دلگیر زندگی من بود، با کلی اتفاق ریز و …

یک دیدگاه

  1. کاش از نویسنده می خواستید عکس از مادر بزرگ و روایت همان خانه را برایتان ارسال کنن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *