خانه / یادداشت / اسمش را نیاور!

اسمش را نیاور!

نفس عمیقی می‌کشم و call را لمس می‌کنم. وسط بوق سوم است که «آقای دکتر» می‌گوید: «سلام علیکم». یک دقیقه‌ای خودم و دلیل تماسم را برایش توضیح می‌دهم. از قبل جوابش را می‌دانم، اما می‌خواهم شانسم را امتحان کنم. اسم موضوع را که می‌گویم منتظرم دکتر اقلا دوثانیه‌ای مکث کند و بعد دست رد به سینه‌ام بزند، اما مجال تمام شدن جمله را هم نمی‌دهد. زود می‌گوید: «هرکاری که بخواهید انجام می‌دهم، ولی این یکی را نه. نمی‌نویسم. هیچ چیز هم نمی‌گویم». اصرار می‌کنم، می‌گویم «با اسم مستعار منتشر می‌کنیم»، می‌گویم «اصلا برای خودم بگویید، من به زبان خودم از یک شاهدی که نخواسته نامش فاش شود می‌نویسم». قبول نمی‌کند. می‌گوید: «شرمنده‌ام. هرکاری دیگر، هر نوشته‌ای دیگر، این را نخواهید». من باز هم پیشنهاد دارم، می‌گویم: «بله، شرایطتان را درک می‌کنم، خیلی‌های دیگر مثل خانم ابتکار و آقای اصغر زاده هم هستند که احتمالا دیگر دوست ندارند از آن روز بگویند. اما حالا شما قبول کنید و روایت خودتان را بگویید، اصلا همین را بگویید که چرا دوست ندارید درباره‌اش حرف بزنید؟» جمله‌ی آخرش یعنی دیگر تلفن را هم که قطع کرد، می‌رود تا چنددقیقه‌ای با خودش خلوت کند: «ما یک اشتباهی کردیم آن‌موقع، حالا دیگر نه ازش می‌گویم و نه می‌نویسم.» گفت‌وگو به آخر می‌رسد. بگویم «بیایید دوباره اشتباه کنید و برایمان بگویید، آقای دکتر؟»

آقای دکتر که خواسته نامش جایی فاش نشود، از دانشجویان پیرو خط امام بوده است. نمی‌دانم که بگویم هنوز هم هست یا نه. این برچسب یک جاهایی که حرف سفره و قطار انقلاب باشد خوب است و یک جاهایی مثل داغِ پیشانیِ مجرمان است. او هم مثل خیلی‌های دیگری که روز ۱۳ آبان ۵۸ از دیوار سفارت بالا رفتند دیگر دوست ندارد از آن خاطره تعریف کند. اسمش را مودبانه، اشتباه می‌گذارد. اما مگر به دیگر هیچ‌چیز نگفتن از آن‌روز و ننوشتن و پاک کردن اسم از همه‌ی لیست‌های عریض و طویل اینترنتی که از دانشجویان پیرو خط امام وجود دارد، اصل موضوعی را که اتفاق افتاد و حالا حدود ۴۰ سال است که ما را به خوب یا بد، درگیر آن سرنوشت کرده‌است، پاک می‌کند؟

بقیه‌ی لیست چنگی به دلم نمی‌زنند. خیلی‌هایشان شهید شده‌اند. بعضی‌هایشان اعدام شده یا در عملیات مرصاد در جبهه‌ی منافقین کشته شده‌اند. تنها هنرمندشان سال‌هاست در عالم هنر غرق است و نهایت اظهار نظر سیاسی‌اش متلک انداختن در فیلم‌هایش است. یکی‌شان قرار بود سفیر ایران در سازمان ملل متحد باشد، اما آمریکا صدور ویزا برای او را قبول نکرد. چندتایی‌شان هم حالا در جاهای مختلفی مشغولند و وجه اشتراک بیشترشان اینست که مثل آقای دکتر اتفاق آن روز را حاصل جوگیری می‌دانند و اقتضای زمانه‌شان بوده و حالا دیگر باید از گفتن یاد و خاطره‌اش بگذریم. خب حتما راست هم می‌گویند، انقلاب با خودش هیجان آورده‌بوده، گولّه‌ی انرژی بوده‌اند، اینکه خاک سفارت هر کشوری در حکم خاک همان کشور است بنظرشان قراردادی اعتباری و جعلی بوده و با بالا کشیدن از دیوار آن اولین دهن کجی این شکلی تاریخ را به همه‌ی این قواعد کرده‌اند.

«دکلن هایس» یک اکتیویست ایرلندی است. یک روزی تصمیم می‌گیرد با کاروان صلحی که از ایران به سوریه می‌رفته همراه شود و فعالیت‌های حقوق بشری‌اش را بیشتر کند. او وقتی در سفر با «فروز رجایی‌فر»، یکی از دانشجویان خط امام روبرو می‌شود با تعجب می‌گوید: «همان روزی که شما روی دیوار سفارت بودید، ما هم در ایرلند مقابل سفارت آمریکا برای حمایت از شما تظاهرات کرده‌بودیم». تا اینجا فقط همین روایت یک خطی را از او می‌دانم، آن هم به نقل از دوستی. و کمی بیشتر درباره‌ی اینکه یکی دوتا مصاحبه هم با خبرگزاری‌های وطنی داشته و مواضعش را سفت و سخت درباره‌ی آمریکا و اسراییل گفته‌است. یک حزب‌اللهی در تبعید مثلا، یک دانشجوی پیرو خط امام خارجی. به او ایمیل زده‌ام و خواسته‌ام که از آن روز و اتفاق برایم بیشتر بگوید؛ جواب داده که «من الان در سوریه هستم، چندروز بعد برایتان خواهم گفت». از روی مصاحبه‌ها و فعالیت‌هایش می‌توانم حدس بزنم، که مشت‌های محکمش برای توی دهان آمریکا زدن را در حرف‌هایش خواهم دید. شبیه حرف‌های او را خیلی‌های دیگر در جهان زده‌اند. خیلی‌ها هنوز تسخیر سفارت را کاری شجاعانه می‌دانند و از آن دفاع می‌کنند. اما چیزی اینجا وجود دارد که من متوجهش نمی‌شوم؛ یک اکتیویست ایرلندی و یک نظریه‌پرداز آمریکایی وقتی از آن اقدام  دفاع می‌کند، در عالم نظر است لابد، در جای گرم و نرم‌تری نشسته‌است و این حرف را می‌زند. او بلایایی که به سر ایران بعد از آن روز آمد را لمس نکرده‌است، تحریم و جنگ و خیلی چیزهای دیگر را. اما آیا همه‌ی این‌ها، انقدر دلایل موجهی هستند که یک انقلابی دو آتشه اینطور از مواضع خودش برگردد که حاضر نباشد در دو خط ماجرای آن روز را بگوید، حتی در این اندازه که چطور از دیوار صاف بالا رفتند یا اولین تصویری که آن سوی دیوار دیدند چه بود؟

می‌توانیم اینطور به ماجرا نگاه کنیم که بخاطر دانشجوی پیرو خط امام بودن، مقام و عنوان‌های مختلف در همین جمهوری اسلامی از آنِ آن‌ها شد، ولی وقتی کار به سفرهای بین‌المللی می‌رسد، آن را مثل نشان زشتی روی دست و پا قایمش می‌کنند و دوست ندارند حرفی از آن بزنند و حتی یادآوری‌اش کنند. چیزی را که بخاطر آن هویت پیدا کرده‌ و امتیاز گرفته‌اند. آقایان بواسطه‌ی آن اسم –حالا نگوییم بردند و خوردند- اما کم از سفره‌ی انقلاب بهره مند نشدند. در کشور دیگر رو شدن اینکه ایرانی و انقلابی و «تسخیر کننده‌ی سفارت» بوده‌اند بد است؟ آقایان! دیگران هم در این درد با شما سهیم هستند. اپوزیسیون هم می‌گوید در آمریکا خجالت می‌کشد هویت ایرانی‌اش را رو کند، بواسطه‌ی آنچه شما انجام دادید، اما چرا دردش از آنِ دیگری باشد و کیفش از آنِ شما؟ فکر می‌کنم به آن اکتیویست ایرلندی و چندتایی دیگر که موضعشان در برابر آمریکا مثل جمهوری اسلامی است، اما نظرشان را جایی مخفی نمی‌کنند، با اینکه می‌دانند محدودیت‌هایی برای آن‌ها وجود خواهد داشت.

دوستی می‌گوید «این نسل همه دچار آرمان‌های سوخته‌اند»، راست می‌گوید؛ آرمان‌هایی که اتفاقا در تحقق آن‌ها موفق بودند و حالا که از موضعشان برگشته‌اند آن آرمان‌ها دیگر سوخته به‌حساب می‌آیند. اما اگر آن‌ها راهی مثل بالا کشیدن از دیوار سفارت برای تحقق آرمانشان داشتند، ما که امروز هیچ راهِ تا این اندازه هیجان‌انگیزی برای تحقق هیچ‌کدام آرمان‌هایمان را نداریم و هنوز بابت آرمان‌خواهی آن نسل پاسخگوییم، از حالا دچار حرمان نیستیم؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *