خانه / روایت / فُقدانِ ضربه‌ی سرنوشت‌سازِ سه از پنج

فُقدانِ ضربه‌ی سرنوشت‌سازِ سه از پنج

دوست داشتم کتاب را که می‌بندم، با حالتی شبیهِ سبکی بعد از روضه برگردم به روایت‌های خوانده‌شده و این‌بار امّا با نشاطی سراغ آمده پس از اندوهی بزرگ، یک‌یک‌شان را دوباره زندگی کنم. امّا حالا پس از این‌که کتاب را بسته‌ام، تمایلی به بازگشت ندارم. این‌که از نو همه‌شان را با آن‌همه رِخوت و کم‌هیجانی بخواهم مُرور کنم، کارِ سختی‌ست. امّا چاره‌ای هم نیست؛ همیشه دوبار زندگی می‌کنیم.

اسم کتاب، برگِ برنده محسوب می‌شود. خوب انتخاب شده امّا درست نه، که اگر صحیح بود، احتمالا آشوب باید در تمامی ذرّات شبه‌روایت کتاب هم نفوذ می‌کرد، که نکرد. کآشوب به گواه عنوان، مقدّمه و پشت جلد، قرار بوده به نَفس این بیت محتشم پایبند بمانَد، که نماند. بنا داشته که نه از جنبه‌ی تکثّر که از قِبَلِ وحدت، لذّت‌بخش شود برای مخاطب، که البتّه نمی‌شود.

پس من از چه چیز باید صحبت کنم؟ من که نه می‌توانم با مراسم اعلام بیلانِ کاری و فخرفروشی و همه چیزدانی «وضعیت غریب نوه‌ی عباس بنگر» کنار بیایم و نه آشیخ نون و آشیخ میم در «تاریک روشنای کوره» را می‌پذیرم که اوّلی یک‌بار برای همیشه خودش را در فرهنگ سوگ شیعی اثبات کرده بود و دیگر این‌همه نیاز به تقلّا نداشت و تمام خرده‌روایت‌های نویسنده‌ی دومی هم شبیهِ مجمع الجزایری منفصل از یکدیگر باقی می‌مانَد. چند قطعه‌ی جدا افتاده که هیچ ولایتِ مشروعی را تشکیل نمی‌دهند تا به حکومت برسند.

هم‌چنین نه می‌شد «کرنای قرشماری» را باور کرد و نه یکی به نعل و یکی هم به میخ زدن‌های «بغض دونفره» را. که اوّلی با آن توصیفِ خوب و واقعی از مُهمَل‌بافیِ دورانِ کودکی‌اش، خودش به دستِ خویش کارِ پذیرشِ صحت و اعتبارِ ساختِ روایت در بزرگسالی‌اش را سخت کرد و دومی هم به دُنبالِ رویای دست نیافتنیِ یک مجلسِ ایده‌آل، غافل ماند از این که خیلی‌ها از این خواسته، نوشته‌اند و خواهند نوشت و فراموش کرد که گفتنش در این مورد، طرز تازه‌ای می‌خواهد و با این آسمان ریسمان‌های تکراری، قرار نیست گره از کار فروبسته‌ی کسی باز شود.

و نه «بر فرازِ تپه» می‌شد از یک غم عُظمی خبر گرفت و نه با «کتیبه‌ی سفید برای واترلو» می‌شد به هیجان درآمد که اوّلی با ترکیب ساده‌انگارانه‌ی روضه‌ی قتلگاه و توصیفات زمان حال، کآشوب را به آفتِ افتادن به دامِ یک روضه‌ی عامه‌پسند دُچار کرد و دومی هم احتمالا جهت تکمیل گستره‌ی جغرافیاییِ روایت‌های مجموعه انتخاب شده بود. وگرنه با این‌همه بی‌فرازی و بی‌فرودی، شایسته‌ی حضور نبود. بدون هیجان و بدون هیچ‌چیز. دقیقا بدون هیچ‌چیز.

و نه می‌شد با آن حجم از نقلِ قول و نصّ صریح دیالوگ‌های افراد در روایت سیزدهم، به «حروف» مجال تبدیل شدن به کلمه را داد و نه «شه‌باز» و «صبح غریبه» نشانی از صاحبان خوش‌نامشان داشتند که اگر راوی اوّلی، در آنِ اتّفاق، روایت را مکتوب کرده بود، حرفی نبود؛ امّا حالا که پس از احتمالا سفارش انتشارات جرّقه‌ی به هم چسباندنِ حروف در ذهنِ نویسنده زده شده، این‌قَدَر اصرار به یادآوری و به کار بردن دقیق جملات و دیالوگ‌ها، چه نسبتی با یک روایت درست داشت؟ کاش می‌شد به دومی هم فرصتِ دوباره‌ای داد تا دقیق‌تر شود و از میانِ انبوهِ گذشته‌اش، روایت ناب‌تری را پیدا کند و آن سومی هم از بس که روایت نبود، جان هم نداشت.

این‌همانیِ ظاهری و باطنیِ همه‌ی آن‌هایی که نام نبردم را هم نمی‌توان اِنکار کرد که اصولا از همان ابتدا، صاحب مجلسانش باید فکر آخر کار را می‌کردند که وقتی روایت‌های رسیده کنار هم می‌نشینند، چنین به ورطه‌ی تکرار نغلتند.

محتوا و تجسّسِ میانِ تجربه‌ی زیسته‌ی نویسندگان هم مسئله‌ی ما نیست که چرا یکی با اوّلین کلماتِ روضه‌خوان اشک ریخته و دیگری فقط تباکی کرده و آن یکی هم مثلا ترجیح داده که گریه نکند و قدم بزند.

او گفت گریه راهِ درستش نیست

امّا

نگفت

راهِ درستش چیست؟

راهکار هم ندهد اهمیتی ندارد. ما نیامده‌ایم که از کآشوب پاسخِ سوال‌هایمان را بگیریم. باور کنید ما انسان‌های قانعی هستیم. ما فقط کمی روایت می‌خواهیم.

میزانِ فاصله‌ی صاحبانِ نوشته، کم یا زیاد با موضوعِ محترمِ کتاب هم موضوعیتِ چندانی ندارد؛ که هر کدامشان حق داشته‌اند و دارند که از نگاهِ انحصاریِ خود، آشوبناکیِ داشته یا نداشته‌اشان را روایت کنند؛ البتّه به شرطِ این‌که روایت کنند. تکرار می‌کنم که، روایت کنند! که البتّه نمی‌کنند.

روایت، هزار ساختار متفاوت و متنوّع هم که داشته باشد، راوی محکوم است به پیرویِ یکی از همان قالب‌های پیش‌فرضِ نانوشته. که اگر این نبود، می‌توانست هزار جایِ دیگر، خاطره و داستان و توئیت پُست کند و از فوج‌ فوج تحسینِ فالوئرهای شیفته‌اش، حظ ببرد. امّا این‌جا با یک کتاب طرف هستیم. کتابی که در اوّلین مواجهه‌اش با مخاطب، بر روی جلد ادّعای مجموعه بودن بیست‌وسه روایت را دارد. کتابی که اگر به فرم مدّ نظرش می‌رسید، در ملغمه‌ی کتاب‌های بی‌اصل و نسبِ دوزاری‌مان، جایگاهی ویژه پیدا می‌کرد و با توجّه به نبودِ نظیرِ چنین آثاری در حوزه‌ی روایت، می‌توانست برای آینده‌ی مسیر آن ناخدایی کند و راه نشان بدهد؛ که البتّه نمی‌دهد.

 از منظر جزئی‌نگر، مطالب کتاب به روایت نمی‌رسند تا بتوانیم در نگاه کلّی از کآشوب به عنوانِ یک مجوعه روایت بِرَند دفاع کنیم. آن‌چه هم که از میان همه‌ی فرضیه‌ها، مستندتر و واضح‌تر به نظر می‌رسد، همین اسامی آشنای فهرست است. کتاب، اوّلین ضربه را از ناحیه‌ی دوستانش می‌خورد؛نوعِ چینش و گزینشِ مولّفین. نویسندگانی که هر کدام (به غیر از چند نفر)، بیرون از کتاب برای خودشان کسی هستند و قلم قَدَرِشان را بارها به رخ دیگران کشیده‌اند، امّا داخلِ کتاب مایه‌ای برای عرضه ندارند. نه که اگر دیگرانی می‌آمدند و می‌نوشتند لزوما معجزه رخ می‌داد و فلان می‌شد و بَهمان، که با همین گروهِ دَمِ دستی و اوّلین انتخاب‌های ممکن‌شان از میانِ نویسندگان هم، به شرطِ داشتنِ وسواس و دوری از شتاب‌زدگی و با یک بازنگریِ جامع، ممکن بود با یک محصولِ نزدیک‌تر به روایت مواجه بشویم؛ که البتّه نشدیم.

خودم را گذاشتم جایِ ناشر تا ببینم با چه استدلالی می‌توان حضورِ «تا شام غریبان شیفت نمی‌آیم» و چند به اصطلاح روایتِ دیگر را در یک مجموعه توجیه کرد. دیدم طلبگی، روحانیت، قم، ادبیات، فقه و رسانه، همه کلیدواژه‌های آشنایی هستند که اگر کسی بتواند به میزانی مقبول از هر کدامِ این‌ها را با خودش داشته باشد، خواهد توانست در دنیای عصر نویسندگی جدید، خودش را انتشار بدهد و به شهرت البته محدود به فضای مجازی هم دست پیدا کند. به همه‌ی این‌ها پزشکی را هم اضافه کنید. دیگر می‌شود نور علی نور. حالا اگر این یکی آقای طلبه‌ی دکترِ نویسنده هم نشد، فدای سرمان. می‌رویم سراغ یکی دیگر. همیشه یکی از این صنف میان پیشه‌ایِ میان‌مایه پیدا می‌شود که بتواند اوّل برادری‌اش را ثابت کند و بعد با رعایت حدود، کمی کفر بگوید که مثلا ما هم بله، بعد کمی روضه بخواند و اشک بگیرد و بعد هم شوخی کند و بخنداند و خلاصه همه‌ی مُجازها و حلال‌ها را در خود داشته باشد! و قلمش هم که به سوی هدف‌های متعالی رهنمون می‌سازد و چه چیزی بهتر از این؟! نوشتن است دیگر. همه‌ی این‌ها را می‌نویسد با هم. ذائقه‌های فعلی هم که خوششان می‌آید. نیامد هم کم‌کم دارند یاد می‌گیرند که از همین‌ها لذّت ببرند. خودِ این طلبه_دکترها هم که بلدند چگونه بر مدرنیته فائق بیایند که مثلا بله، ما هم گوشی و اینستا و عکاسی و کالرنُت و… .

بگذریم. دوباره خودم را گذاشتم جای مخاطبی که بودم. دیدم همه‌ی ما، کمابیش فرزندان نامشروع همین وبلاگ و فیسبوک و اینستاگرام هستیم و می‌دانیم که نمی‌توانیم به این نسب بی‌ریشه‌امان ببالیم. امّا آن‌چه که آزار می‌دهد، این است که دیگران بخواهند به اینِ ما افتخار کنند. که با این اینِ نداشته‌امان، پُز هم بدهند.

تنها روایت‌های قابل دفاع کتاب، «کهنه شرمِ» حمید محمّدی و «گیسوی حور در امین حضور» نفیسه مرشد زاده است. «کهنه شرم» آن‌قدری خوب است که بگذارندش مَدخَلِ شریف تا خوانندگان سنتی که کتاب را از فهرست شروع می‌کنند، اوّل از همه جنس مرغوب چشمشان را بگیرد. با یک موقعیت شبه‌داستانی بکر، هم فراز دارد و هم فرود و نه در اوج اشک و آه خودش را لوس می‌کند و نه بی‌محابا به زیر می‌آید. «گیسوی حور…» هم بهترین ترکیب روضه و نوحه را در قالب روایت ارائه می‌دهد. با همان توصیفات و جزئیات همیشگی مُرشد زاده. نه چیزی بیشتر و نه چیزی کم. به مثابه‌ی یک ضربه‌ی پایانی که دوباره جان بدهد به این قالب از نفس اُفتاده؛ امّا دریغ که با خمودگی شبه‌روایت‌های میان کتاب، کمتر خواننده‌‌ای رغبت می‌کند تا انتهای کتاب پایش بایستد و خودش را به گیسوی حور برساند.

کاشوب شبیه معصومیت از دست رفته‌ی یک تیم فوتبال پر نام و نشان است که در اوج جوانی، احساس می‌کنند دوره‌اشان به سر آمده، در خانه‌ی خودی کارشان به وقت اضافه و ضربات سهمگین پنالتی کشیده است. مربی کاربلدش احتمالا می‌دانست که بهترین بازیکنانش باید پنالتیِ اوّل و آخر را بزنند، امّا از نکته‌ی اصلی غفلت می‌کند. جای خالی چند بازیکن مطمئن که پنالتی‌های سرنوشت‌ساز میانی را بزنند، به شدّت خالی‌ست. تا وقتی که ضربه‌ی سه از پنج، جان‌دار نباشد و موفّق، کار به پنالتی آخر نمی‌رسد.

*معید داستان، کارشناسی ارشد مهندسی پزشکی

مطالب دیگر درباره‌ی کآشوب را در لینک‌های زیر دنبال کنید:
اصالت امر غیر اصیل
محسن بنگر در متن چه داری
«من بدم»
مظلومی یزید
که جای ملال نیست
آشوب متن، آشفتگی محتوا
یک روایت از بیست و سه روایت
خبری نیست
بازخوانی یک روایت

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *