خانه / روایت / اصالت امر غیراصیل

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟

این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد از خواندن کآشوب با آن درگیر شده و به دنبال پاسخگویی به آن برآمدیم. آیا متر و معیاری برای سنجش متنی به نام روایت، در فرم و محتوا، وجود دارد؟ درست که روایت کار روزمره‌ی همه‌ما است و آنجور که «بارت» گفته «نمی‌توانیم لحظه‌ای را تصور کنیم که روایت نمی‌کنیم»؛ اما مراد از این واژه بطور خاص چیست؟ فرم مخصوصی دارد؟ اخلاق روایت در کجای ماجرا معنا پیدا می‌کند؟ وقتی کتابی به نام مجموعه روایت که در موضوع و انتخاب نویسندگان از اولین نمونه‌هاست در دست می‌گیریم، انتظار  برآورده شدن چه توقعاتی را داریم؟ دبیر مجموعه-نفیسه مرشدزاده- را با همشهری داستان و زندگی نگاره ها و عنوان روایت می‌شناسیم، و همین توقعمان از انتخاب مطالب را بالا برد. از طرفی موضوع کمتر شنیده و نوشته شده‌ی آن آنقدری کنجکاوی برانگیز بود که نتوان به سادگی از کآشوب گذشت؛ حتی اگر به آن فقط به چشم انباشت تجربه نگاه می‌کردیم. حوزه‌ی آن، احتیاط برانگیز بود. اسم امام حسین اگر روی کاری بیاید معمولا دست و دل‌ها برای نقد می‌لرزند. اما ریسک آن را پذیرفتیم و از دیگران هم خواستیم که با ما همراه شوند تا با عینک‌های مختلف کآشوب را بازخوانی کنیم. جمعی که دوشنبه، ۸ آبان در الفیا جمع شد، یک جمع تقریبا کامل بود. هم جامعه‌شناس در جمعمان داشتیم، هم ادبیاتی و هم دین‌پژوه و هم طلبه. «حمید محمدی محمدی» و «معصومه توکلی» از نویسندگان کتاب هم در جمعمان حضور داشتند و چه دوست‌تر داشتیم که بیشتر از نویسندگان باشند تا امکان گفتگوی بیشتری شکل بگیرد. اما نخواستند یا نتوانستند که بیایند. نقدها هم به فرم روایت‌ها بود و هم به محتوا، اگر که این دو را از هم جدا بدانیم. کلیت کآشوب با نگاه جزئی‌نگرانه به تک‌تک روایت‌ها تحلیل و بررسی شد و شاید کمتر نکته‌ای مورد غفلت قرار گرفت. نتیجه، نقد‌های پیش‌رو است که به اجمال اشاره‌ای می‌کنیم و شرح و بسط هر کدام را در یادداشت‌های کامل حاضران حلقه‌ی نقد می‌توانید بخوانید. یادداشت‌هایی که هرکدام به پیش‌فرض تاکید دارند در کنار همه‌‌‌ی نقاط مثبتی که کآشوب دارد باید ضعف‌ها راهم دید؛ نه به قصد تخریب اثر، به این امید که نقد موثر با خود پیشرفت را به ارمغان می‌آورد.

فلسفه‌ی کنار هم نشستن این روایت‌ها چیست؟

ما قرار است در این کتاب با تجارب زیسته‌ی افراد مختلف با شغل و گرایش‌های مختلف روبرو باشیم. طبیعی است که روایت‌ها نباید شبیه باشند، هرکس تجربه منحصر به فرد خودش را دارد، هر روایت لابد قرار است به مذاق یک کسی خوش بیاید و نه همه. اما چرا زبان روایت‌ها، کیفیت ارائه‌ی هر روایت با روایت بعدی و قبلی خودش تا این اندازه متفاوت است؟ زبان یک روایت گاهی طعنه به مقاله‌های دانشگاهی می‌زند (وضعیت غریب نوه‌ی عباس بنگر) و روایت دیگر از اندازه‌ی یک خاطره‌ی روزانه در دفتر خاطرات بالاتر نمی‌رود (کتیبه‌ی سفید برای واترلو) و دیگری قدم به قدم تا داستان شدن نزدیک می‌شود. (گیسوی حور در امین‌حضور)

آنجور که روی پشت جلد کتاب نوشته شده‌است، «آمیختن طعم و لحن خرده‌روایت‌های شخصی، روایت فراگیری آفریده که هویتی مستقل از اجزای خرد خودش دارد. کنار هم چیدن این صداهای فردی، به گزارش یک پدیده بدل شده؛ روایت یک کآشوب» اما زاویه‌ی دید غالبا یکسان راویان و حفظ فاصله‌ی‌شان با مجلس روضه و امر مقدس، به جای خرده روایت‌های متفاوت، به ما روایت‌هایی شبیه به هم داده‌است. روایت‌هایی از یک قشر یا طبقه‌ی خاص، که در نهایت هم یک پدیده را کامل و جامع روایت نکرده‌اند.

روضه‌هایی که همه شبیه همند، مداحان بی‌صورت، روضه‌خوان‌های بی صورت، زن‌های روی صورت چادر کشیده که دیده نمی‌شوند، آدم‌های بی‌هویت که در کنار همه‌ی این بی‌هویتی‌‌ها قرار است خود راوی صاحب هویت شود. کار روایت هویت بخشی به آدم‌هاست، اما چرا با تخریب دیگران این امر محقق شود؟ اگر می‌خواهیم عقل‌گرایی خود را ثابت کنیم باید از راه دیگرانی باشد که سرخوشند و نمی‌دانند توی روضه‌ها چه می‌گذرد؟

امر اصیل در یک روضه چیست؟

آنچه از مجموع ۲۳ روایت برمی‌آید، اصالت و اهمیت دادن به روضه‌های قاجاری است. روضه‌هایی که حکومتی نیستند و یا اگر هستند، سیاسی نیستند، یا سخنرانش روحانی نیست و یا اگر هست هم دولتی نیست. ارجاع به جمع‌هایی می‌شویم که علیه ظلم حرف می‌زنند، اما نمی‌دانیم ظلم مورد نظر راوی چیست. یعنی می‌دانیم، اما فکر می‌کنیم چنین روایتی جای خوبی برای پیش کشیدن بغض‌های سیاسی نیست. حب وبغض‌های اینچنین سیاسی در جاهای دیگر هم از متن نویسنده‌ای دیگر بیرون می‌زند و تازگی ندارد، جایی که از «آیت‌الله ‌العظمی» وحید خراسانی می‌شنویم اما دو خط بعد با «شیخ» صادق لاریحانی مواجهیم.

محور روایت‌ها روضه‌های خانگی‌اند، جایی که در آن نه اسم مداح مهم است و نه روضه‌خوان؛ جز اینکه اصیل باشد، باطن داشته‌باشد، ولی اینکه اصیل چیست و باطن در کجاست، نمی‌دانیم. کمتر نویسنده‌ای برای توصیف لوکیشن، که در همه‌ی روایت‌ها بخش مهم ماجرا باشد، تلاش کرده‌است. بجز یکی دوروایت که آن هم از گل قالی و استکان‌های کمرباریک فراتر نمی‌رود. روضه‌های بی‌سیاست در حالی در این روایت‌ها اصالت پیدا می‌کنند که با اطمینان می‌شود گفت همه‌ی نویسندگان کآشوب از طبقه‌ی روشنفکر به حساب می‌آیند. روشنفکری که یکی از مولفه‌های هویتی‌اش نگاه روشنگرانه و همه‌جانبه به سیاست است، چرا در روضه‌های خودش از سیاست فراری است و شنیدن روضه‌ی قتلگاه و گوشه‌ای کز کردن و اشک ریختن را ترجیح می‌دهد و یا از شنیدن صدای مخالف خودش تا این اندازه گریزان است؟  اگر هم کسی دلش روضه‌ی باسیاست می خواهد، آنجایی است که سخنران «حواسش به سیاست هست اما سیاسی حرف نمی‌زند». و کاش راوی این جمله را جوری می‌گفت که سیاسی حرف زدن و گزینشی بودن نگاه خودش از متن بیرون نزده‌باشد. کاش اینطور می‌گفت که روضه‌ی مطلوب همان است که «دعا به حال من و همفکرهایم کند»، شاید باورپذیری متنش بیشتر می‌شد و صداقتش با خودش هم بیشتر بود.

در کآشوب خبری از هیئت‌های معروف‌تر نیست، همانطور که هیئت‌الرضا و هلالی در آن نیستند، هیئت میثاق با شهدا هم حضور ندارد، از مسجد ارک هم خبری نیست، از پامنبری‌های «شیخ حسین» هم خبری نیست و اگر نگوییم نگاه سیاسی روی انتخاب روضه‌ها هم چنبره زده است، بسته بودن جمع نویسندگانی که هیچ کدام از روضه‌های خیابان ایران پایین‌تر نیامده‌اند و انگار همه در توافقی ننوشته یا شاید هم نوشته، متعلق به طبقه‌ی متوسط اجتماعی و رو به بالا هستند و یا با گذاشتن برچسب‌های آن‌ها روی خود، می‌خواهند که از آن‌ها باشند، انتقاد بزرگی است که می‌توان به دبیر مجموعه داشت. اگر قرار بوده روایت‌ها تجارب زیسته‌ای از «دل مردم» باشند، چرا دیگرانِ زیادی نادیده گرفته‌شده‌اند؟

چرا حال ما آشوب نمی‌شود؟

از اسم کتاب برمی‌آید که هر روایت قرار است همان آشوبی که خیلی از ما در هنگام روضه و یا بعد از آن را داریم در ما برانگیزد. «کآشوب در تمامی ذرات عالم استِ» متن‌ها و روضه‌ها کجاست؟ درگیری ما با روایت‌ها کجاست؟ هر روایت به فراخور حال مخاطبش جایی از او اشکی یا آهی می‌گیرد؛ اما سیر کلی کآشوب ما را به زندگی و جوش و خروش نمی‌رساند. با روایت‌هایی روبرویم که روضه در آ‌‌ن‌ها تمام می‌شود. روضه‌ها جاری نیستند، ادامه ندارند، بعد از پایان روایت تصورمان این نیست که آن حس، آن حال قرار است ادامه‌دار باشد. راوی با حس تلخ ناکامی روبرو است و چه بد که این حس را به مخاطب هم منتقل می‌کند. گو اینکه بعد از پایان روضه، راوی تنها با حرمان روبرو است و روضه یا مراسم جایگزینی وجود ندارد.
«محرم سال بعد هم مثل همه‌ی آن سال‌هارفتم آمل. بنرهای بزرگ خوش‌آمدگویی به آقای جوادی رانصب کرده‌بودند. حسینه‌ی ارشاد را آب و جارو کرده‌بودند. علم‌ها و چلچلراغ‌ها را آورده بودند بیرون. دیگ‌های مسی شسته و تمیز ردیف شده‌بود توی حیاط. اما آقای جوادی نیامد. می‌گفتند ناخوش است و نمی‌تواند سخنرانی کند. می‌گفتند برای علم‌هاست که دیگر نمی‌آید. می‌گفتند مگر می‌شود نیاید؟ آقای جوادی از جوانی‌اش تا حالا همه‌ی محرم ها را در این تکیه منبر رفته. می‌گفتند آقا دیگر پیر شده‌است و نمی‌تواند سفر کند و روزی دوتا منبر برود و صبح و عصرش مسئولان شهری و استانی را ببیند. هرچه بود آقای جوادی دیگر نیامد و آن آدم‌هایی هم که سالی یک دهه فقط پای منبر ایشان جمع می‌شدند دیگر نیامدند.» (هاهنا هاهنا، مرتضی کاردر)

«سید روضه‌خوان چهاردهم ماه می‌آمد پشت در چهارلنگه باشیشه‌های مشجر می‌نشست، روضه‌اش را می‌خواند و می‌رفت. ماه پشت ماه و سال پشت سال. روزی که مادر زنگ زد گفت سید فوت کرده به تقویم قمری دوازدهم بود. صدای مادر دور و گنگ می‌آمد… حسرت دیر رسیدن داشتم. رسیدن به سکوت سنگین بیابان. شاه شهید، ناشده مدفون، حسین توست… دیدم تمام این سال‌ها  آن ور قاب در زمان را ایستاده نگه داشته‌ام. ایستاده روی آی آخر «مهلاًمهلاً» که سید عادت داشت تا پایان نفس بکشد. جایی میان «مهلامهلا» و «یابن‌الزهرا». دیدم در همه‌ی این سال‌ها موی سپید و چروک صورت را نشانده‌ام طرف زنانه‌ی روضه و فکر کرده‌ام مثل دختری من از در چهارلنگه رد نمی‌شوند.» (گیسوی حور در امین‌حضور، نفیسه مرشدزاده)

*ساجده ابراهیمی، کارشناس ارشد ادیان و عرفان

مطالب دیگر درباره‌ی کآشوب را در لینک‌های زیر دنبال کنید:
محسن بنگر در متن چه داری
«من بدم»
مظلومی یزید
که جای ملال نیست
آشوب متن، آشفتگی محتوا
یک روایت از بیست و سه روایت
خبری نیست
بازخوانی یک روایت
فقدان ضربه‌ی سرنوشت‌ساز سه از پنج

همچنین ببینید

فُقدانِ ضربه‌ی سرنوشت‌سازِ سه از پنج

دوست داشتم کتاب را که می‌بندم، با حالتی شبیهِ سبکی بعد از روضه برگردم به …

۲ نظرات

  1. این مجموعه نقد، قدم خوب و مبارکی بود. هرچند برخی مواردش منطقی به نظر نمی رسد. مثلا در یکی از یادداشتها درباره “کتیبه ای برای واترلو” نقاد خرده گرفته که چرا نویسنده بلیط نمیگیرد بیاید ایران اقامه عزا کند!
    اما اصل کار، به گمانم لازم بود. به عنوان یکی از آن بیست و سه نفر بخشی از نقدها را وارد می دانم و سپاسگزارم.

  2. کآشوب ملغمه‌ی ناهمگونی بود از روایت‌ و خاطره‌ و داستان که عدم اتحاد سبک موجب کاهش جذابیت آن شده بود. اما از آن مهم‌تر، تفاوت شدید در قوت و قدرت قلم نویسندگان بود که باعث می‌شد نتوانیم به آن نمره‌ی قبولی بدهیم. با اینکه بسیاری از اسامی برای اهل ادب آشنا بود اما آنچه که خواندیم به هیچ وجه انتظارات را برآورده نکرده بود. بعلاوه‌، تهرانیزه شدن برخی روایت‌ها، آغشته شدن‌شان به جهت‌گیری‌های سیاسی معنی‌دار (همان‌گونه که اشاره کردید) که مناسب حال هفته‌نامه‌ها و مجلات ماهانه‌ست نه یک کتاب و نیز عدم بخش‌بندی روایت‌ها که موجب درهم‌ریختگی ذهن خواننده می‌شد نیز از جمله اشکالات جدی کار است که امیدواریم در سالهای آینده جبران شود.
    در هر صورت جرات، جسارت و خلاقیت خانم مرشدزاده را می ستایم و به سایر نویسندگان خسته نباشید عرض می کنم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *