خانه / روایت / …که جایِ ملال نیست…

…که جایِ ملال نیست…

«کاشوب» مجموعه‌‌ی بیست‌وسه روایت عاشورایی از نویسندگانی نام‌آشناست. نویسنده‌هایی که بنا‌ بر توضیح ناشر «شغل و گرایش‌های مختلف دارند (و) قرار بوده با لحن توصیفی، نسبت شخصی و زیسته‌ی خودشان با مجالس گذشته و امروز را گزارش کنند.»

نخستین نقطه‌ی جذابیت کاشوب، نام جالب و با مسمّای آن است که به بیت معروف «محتشم کاشانی» اشاره دارد:

گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب        کاشوب در تمامی ذرات عالم است

نامی که کتیبه‌‌های عزاداری را به ذهن مخاطب متبادر می‌کند و می‌توان گفت حسن تعلیل یا براعت استهلالی‌ست بر اکثر روایت‌های کتاب که فضایی نوستالژیک یا خاطره‌انگیز دارند.

نام دیگری که توجه خواننده را جلب می‌کند، دبیر یا سرپرست مجموعه است؛ «نفیسه مرشد زاده». روایت‌نویسی قهار با دیدگاه کلاسیک و مذهبی. نامی که انتظار خواننده را از اثر پیش رو بالا می‌برد و فضای حاکم بر محتوا و سبک کتاب را تا حدی افشا می‌کند.

ارائه‌ی‌ شکل نوپای نوشتار یعنی روایت، در قالب کتابی با نویسندگان مختلف، امری نسبتاً جدید و جسورانه تلقی می‌شود. زیرا در ذهنیت بسیاری از خوانندگان، قالب روایت مخصوص نشریه و مجلات است. البته کتاب‌های روایت دیگری هم در بازار نشر وجود دارد اما یا نویسنده‌ی واحدی دارد یا موضوعات متفاوتی.

در ادامه به نکاتی در باب «فرم، زبان و محتوا»ی کاشوب می‌پردازیم.

الف) فرم

اگرچه درباره‌ی فرم روایت، نظر متقن و واحدی وجود ندارد، اما با کمی تأمل می‌توان به تفاوت‌های این قالب با خاطره و قصه پی برد. خاطره، شخصی‌تر از روایت است و قصه غیرواقعی‌تر. به بیان دیگر می‌توان خاطره با گسترده‌تر کردن خاطره، تعمیمش داد و به روایت تبدیلش کرد. هم‌چنین می‌توان بُعد خیال‌انگیز و غیر‌حقیقی روایت را پررنگ کرد و به قصه یا داستان تبدیلش نمود. نخستین نکته‌ای که در کآشوب به چشم می‌خورد، سرگردانیِ نویسندگان بین قالب‌‌های نوشتاری است. مثلاً روایات نهم، دوازدهم و هجدهم خاطراتی شخصی هستند که توانِ کافی برای ایجاد هم‌ذات پنداری در خواننده را ندارند. یا روایات چهارم و سیزدهم که به داستان نزدیک‌ترند تا روایت؛ به ویژه روایت سیزدهم که با افزودن چند عنصر داستانی، به داستانی تمام عیار تبدیل می‌شود. ‌برخی از روایت‌ها هم به مقاله‌ی علمی نزدیک می‌شوند. خواننده سرگردان می‌مانَد که دارد روایت می‌خواند یا نقد جامعه‌شناسی، دینی، مردم‌شناسی و…؟ جایگاه راوی از نویسنده به تحلیل‌گر تبدیل می‌شود. تحلیل‌هایی که از صمیمیت متن می‌کاهد و از حوصله‌ی روایت خارج است.

«این میان مجالسی هم هستند که از آن طرف بام افتاده‌اند و اصلاً به سیاست اعتقادی ندارند که بخواهند با دیانت جمعش بکنند یا نکنند. کاری به انقلاب و امام و هیچ چیز دیگری ندارند. انگار توی یک کشور یا مختصاتی دیگر و تاریخی دیگر روضه گرفته‌اند. نظرشان این است که امام حسین (ع) برای حکومت قیام نکرد، پس ما هم نباید برایش هیچ حرکتی بکنیم.»

در یکی از روایات کتاب، گویا نویسنده سعی دارد دانسته‌های خود را از زبان شخصیت‌های مختلف به خواننده منتقل کند. مثلاً در بخشی از این نوشته، نکاتی را در باب تشخیص سند روایات عاشورایی می‌خوانیم:

«وقتی از سند حرف می‌زنیم، یعنی چیزی که توی مقتل‌های معتبر اومده باشه/ وگرنه سندای آقایون که ریشه‌ش تو آبه. بشمارم برات تا حالا چند تا رواست بی‌سند که تازه ادعا می‌کرده معتبره توی جلساتش خونده؟ یکیش همین که وقتی حضرت علی اکبر شهید می‌شن، امام حسین از بالای سرشون بلند نمی‌‌شدند و اون‌قدر به گریه ادامه دادند که بی‌بی زینب… سید رضا حرفش را قطع می‌کند. حافظ جان اینو قبلاً هم به من گفتی. بهت گفتم اثبات معتبر نبودنش از معتبر بودنش سخت تره.»

ب) زبان

زبان هر اثر باید با قالب و محتوای آن هماهنگ باشد. از آن‌جا که نویسندگان کآشوب، تعریف واحد و منسجمی از روایت در ذهن ندارند، بنابراین زبان متن‌ها نیز بین زبان محاوره، رسمی، علمی و ادبی متزلزل است. مثلاً زبان عبارت زیر، متناسب با روایت است یا نثر‌ ادبی؟

«جهانِ بی‌راز، جهانِ بی‌افسون، جهانِ شناخته‌شده و تسخیرشده شاید جهانِ معقول‌تری باشد اما لزوماً جهان جذاب‌تری نیست. نسبتی هست میان لذّت و راز، میان سرخوشی و ندانستن.»

در روایتی دیگر، جملاتی طنز‌گونه و لاتی‌وار! از زبان یک راننده‌ی تاکسی باز‌گو می‌شود. عباراتی که معلوم نیست چه کمکی به پیشبرد توصیفات عاشورایی متن می‌کند. این‌که نویسنده‌ی محترم تا چه حد توانسته لهجه‌ی این شهر مذهبی را به‌درستی نشان دهد نیز جای تأمل دارد!

« حتّی وقتی برف نه این برف ریقّی‌ها، برررف می‌اومد می‌شِست پشت در تا خادما درُ براش وا‌کُنن… نیگا کن زنه رو. خجالت نَمی‌کشه سرخاب‌سیفیداب کرده اومده بیرون. پمبه به روت بمالن.»

ج) محتوا

–        راوی یا مَروی؟ مسأله این است.

اگر‌چه راوی مهم‌ترین جزء یک روایت است و نوع نگرش وی به موضوع بسیار مهم، اما حضور بیش از حد او در روایت، موضوع را تحت الشعاع قرار می‌دهد و خواننده را پس می‌زند. میزان حضور راوی در روایت باید با حجم انعکاس مروی متناسب باشد. هدف کاشوب، توصیف «عاشورا» از نگاه نویسندگانی‌ست با تجربه‌های زیسته‌ی مختلف؛ اما در بسیاری از روایت‌‌‌ها، گویا عاشورا و امام حسین (ع) بهانه‌ای برای شناساندن نویسنده است و مستمسکی که خواننده از خلال آن با روحیات، عادات و سبک زندگی نویسنده آشنا شود. اطلاعاتی از زندگی شخصی افراد که کمکی به پیشبرد روایت نمی‌کند. بسیاری از توضیحات حواشی زایدی محسوب می‌شوند که نقش قید حالت دارند و اگر از متن حذف شوند، لطمه‌ی چندانی به سیر روایت وارد نمی‌شود.

«ما ساکن خیابان ایران بودیم و من تنها بازمانده‌ی یاغیان و متمردین مدرسه‌ی راهنمایی علوی یا همان نیک‌پرور بودم که برای مصاحبه و ثبت‌نام به دبیرستان علوی فراخوانده ‌شده بود. از گروه هفت هشت نفره‌ی ما، فکر کنم همه رد صلاحیت شده ‌بودند.»

عنوان یکی از روایت‌ها این است: «تا شام غریبان شیفت نمی‌آیم». تیتر مذکور و تأکید ناشر که نویسندگان کآشوب، شغل و گرایش‌های مختلف دارند، این ذهنیت را در خواننده به وجود می‌آورد که قرار است با روایت یک پزشک از واقعه‌ی عاشورا مواجه شود. یعنی توصیف امام حسین (ع) از زبان یک پزشک. اما پزشکِ روایت، فقط در دو خط پزشک است:

«آقای دکتر امروز می‌تونید جای خانوم دکتر بیایید شیفت؟

برای منشی درمانگاه پیامک می‌فرستم که شام غریبان را می‌آیم ولی تا قبلش نمی‌آیم. حوصله‌ی مریض ندارم. خودم بیمارم.»

اما پیش و پس از این گفت‌و‌گو، آقای دکتر مذکور جوانی‌ست معمولی که در مراسم مختلف روز عاشورا شرکت می‌کند و هیچ اثری از زاویه‌‌ی دیدِ جدید و نسبت شغلش با عاشورا نیست!

از جمله عباراتی که کاملاً نقش قید حالت را دارند و با حذفش چیزی از ارزش‌های متن کم نمی‌شود، پاراگراف زیر است.

« نامردا گفتن پرز نمی‌گیره‌‌ها. پرزهای روی پیراهن پارچه تایلندی‌ام را با کف دست پاک می‌کنم ولی به این راحتی نمی‌روند. از یقه‌اش خوشم آمد وگرنه هنوز پیراهن مشکی قبلی‌ام که ده سالی است هر محرم و صفر می‌پوشمش به کارم می‌آمد. حالا گیرم کمی بور شده‌ بود. صبح روبه‌روی آینه خیلی معطل شدم چیزی خوشبو بزنم یا نه. روز عاشورا، روز تبرّکت به بنوامیه. ادکلن زدن مصداق تبرّک است یا نه؟ ولش کردم. توی مسیر گلابی اگر پاشیدند، می‌روم مقابلش. دلم با آشفته بیرون رفتن صاف نمی‌شود. انگشتر جزع مشکی و ساعت بند چرم تیره‌ام را دست می‌کنم تا حداقل دلم آرام بگیرد. تزیینات حقیر. دلخوش‌کنک.»

یا مثلاً به مطلب زیر توجه کنید که چگونه منِ نویسنده از متن بیرون زده و خودنمایی می‌کند. اگر نویسنده‌ی فرهیخته این برداشت و نتیجه‌گیری را به مخاطب می‌سپرد،  لذت او را از متن عمیق‌تر می‌کرد.

«برای اغلب مردم محرم تقویمی است. سالی یک بار در گردش ماه‌ها و روزها می‌آید و می‌رود. محرمِ من ولی تمام نمی‌شود. اول و آخرش معلوم نیست. همیشگی است. هر روزه است. حالا سال‌هاست مطالعه‌ی محرم، عاشورا، امام حسین، روضه، مداحی و عزاداری نه بخشی از علایق و رفتار دینی که کار و شغل و حرفه‌ی من شده است. بعضی‌های دیگر هم هستند که محرم‌شان تقویمی نیست. که کل یوم برایشان محرم است واقعاً. مثل روضه‌خوان‌ها، مثل مداح‌ها، مثل منبری‌‌ها، مثل نوحه‌سراها. اما وضعیت من یا آن‌‌ها هم زمین تا آسمان فرق دارد. ورود آن‌ها از درِ ادبیات است و ‌‌و هنر. اما ورود من از درِ تاریخ است و جامعه‌شناسی. سر و کارِ آن‌‌ها با دل است و سر و کارِ من با عقل. ابزار آن‌‌‌‌ها باور است و ابزارِ من، شک. می‌دانی مؤمن وقتی ابزار کارش شک باشد یعنی چه؟ می‌دانی حفظ باور چقدر دشوار است وقتی سر و کار آدم با خط‌کش و ترازو و ذره‌بین باشد؟ تو یک مستشرق مسیحی یا آکادمیسین دین‌پژوه نیستی، بلکه یک شیعه هستی، یک شیعه‌ی شیعه‌پژوه. وقتی هم پژوهشگری و هم سوژه‌ی پژوهشِ خودت. به قول خواجه «صعب کاری، بوالعجب روزی، پریشان عالمی»ست.»

در کلِ روایت فوق، ضمیرِ «من» حدوداً ۲۵بار تکرار شده‌ است. البته از ضمیر متصل اول شخص و یا ضمایر «ما» و «تو» _که تأویل به نویسنده می‌شود_ صرف‌نظر شده‌!

–        صدورِ بیانیه

در بعضی از روایت‌ها نوعی تفاخر در لحن و نوشتار به چشم می‌خورد. گویا نویسندگان خود را بالاتر از مخاطب عام می‌بینند. به منبر می‌روند! و سعی در ارشاد آن‌ها دارند. گاهی هم بیانیه صادر می‌کنند و حکم می‌دهند که فلان شکل عزاداری مناسب است و بهمان شکلش ناجور! سخن گفتن از موضع بالا، خواننده را ملول نموده و همراهی با متن را دشوار می‌کند.

«این میان مجالسی هم هستند که از آن طرف بام افتاده‌اند و اصلاً به سیاست اعتقادی ندارند که بخواهند با دیانت جمعش بکنند یا نکنند. کاری به انقلاب و امام و هیچ چیز دیگری ندارند. انگار توی یک کشور یا مختصاتی دیگر و تاریخی دیگر روضه گرفته‌اند. نظرشان این است که امام حسین (ع) برای حکومت قیام نکرد، پس ما هم نباید برایش هیچ حرکتی بکنیم.»

«هیأت فقط جایی برای تخلیه‌ی عاطفی یا آشنا شدن با سیره‌ی معصومین علیهم السلام نبود. من به هیأت می‌رفتم چون گفته‌‌‌ها و نکته‌های سیاسی لابه‌لای مصیبت‌‌خوانی‌ها برایم نهایتاً به منظومه‌ای از آموزه‌های سیاسی اعتقادی تبدیل می‌شد که در آن تکلیف همه‌ی شخصیت‌‌ها و جریان‌های دنیا و تاریخ روشن بود.»

–        هدایت و تحول

دیدگاه غالب بر اکثر روایت‌‌ها، نقد عزاداری عوام و جستجوی شیوه‌ی روشنفکرانه است. نویسنده شکل عزاداری رایج در جامعه (سوگ و مرثیه) را نمی‌پسندد؛ در پی قرائت عقلانی و منطقی از عاشوراست؛ سرگردانی خود را در طول روایت بیان می‌کند اما در انتهای نوشته ورق برمی‌گردد. او هم جزیی از جامعه می‌شود و اشکش درمی‌آید! تِمی تکراری و هندی‌طور! که علی‌رغم ادعای دبیر مجموعه، موجب یک‌دستی محتوا و عدم تنوع در دیدگاه‌ها شده ‌است.

«توی مجلسی که ایده‌آل ماست قاری خوش‌صدایی ابتدای مجلس قرآن می‌خواند. «یاسین» یا «فجر» فرقی نمی‌کند. همه آرام صلوات می‌فرستند. سخنران می‌رود بالای منبر. نه آن‌چنان خشک و جدی و عبوس که همه خسته شوند و نه آن‌قدر شوخ و سرخوش که صدای بعضی‌ها بلند شود… نه پیچیده‌گویی بلد است، نه عوام‌بازی درمی‌آورد. آدم را یاد وعظ‌‌های مطهری می‌اندازد. یاد خطابه‌های بهشتی و مناجات‌های شریعتی… مداح مؤدب سر جایش نشسته، نه فریاد می‌کشد و نه از جمعیت صدای بلندِ گریه طلب می‌کند…»

«گفتم: آقای دکتر من توی روضه‌‌ها گریه‌ام نمی‌گیرد. با خودم می‌گویم خب امام حسین، امام حسین شد برای این‌که همین مصیبت‌‌ها را تحمل کند دیگر. امام است خب. حفظ دین وظیفه‌ی اوست. هرچه داده برای خدا داده و فکر می‌کنم کارش کاملاً منطقی بوده… حالا من هم گریه می‌کردم. بالاخره حال بسط به من هم رسیده‌ بود…»

 شخصی بودن روایت‌ها

برخی روایت‌‌ها بیش از آن‌که روایت باشند، خاطره هستند. خاطراتی شخصی که عمومیت روایت را ندارند و همذات‌پنداری را کاهش می‌دهند. شاید این ویژگی در روایت «پرچم هنوز توی کادر هست» یا «به هیأت تازه‌مادرها» قابل لمس باشد. روایت نخست، تجربه‌ی بیماری تا بهبودی و شفای یکی از اعضای خانواده را تعریف می‌کند اما گویا روایت  در چارچوب خانه و بین اعضای خانواده محصور شده است و ورود خوانندگان، صمیمیت فضا و حریم شخصی را نقض می‌کند. در روایت دوم نیز نویسنده بیش از اصلِ ماجرا به حواشی بارداری‌اش پرداخته است. انگار بخواهد درباره‌ی احوالات این دوره سخن بگوید، جزء به جزء وضعیت مادر و جنین را توضیح داده ‌است و موضوع اصلی را به آن عطف کرده است.

 سفارشی بودن

موضوع خاص کتاب و نویسندگانی که بیشترشان پیش از این در یک مجموعه یا مجله همکار بوده‌اند، سبب شده کتاب حالت سفارشی داشته ‌باشد. در برخی روایت‌ها شتاب‌زدگی دیده می‌شود. گویا سفارش‌دهندگان اصرار داشته‌اند حتماً از فلان نویسنده‌ی نام‌آشنا مطلبی وجود داشته‌ باشد و نویسنده‌ی مذکور هم در رودربایستی با دبیر نام‌آشناتر! مانده و مجبور شده در حد چند پاراگراف هم که شده بنویسد و در فهرست کتاب نامی از خود به جای بگذارد. در روایت‌های «صبح غریبه» یا «کجای مجلس نشسته‌اند»، شتاب‌زدگی و عجله برای رساندنِ به موقعِ متن محسوس است.

به هر‌روی، کآشوب نخستین گام در نشر مجموعه‌روایت دینی به‌شمار می‌رود که امید است مجلدهای بعدی، با تأمل و دقت نظر بیشتری منتشر شده و مشتاقان را مشتاق‌تر کند.

*منصوره رضایی، دکترای زبان و ادبیات فارسی

مطالب دیگر درباره‌ی کآشوب را در لینک‌های زیر دنبال کنید:
اصالت امر غیر اصیل
محسن بنگر در متن چه داری
«من بدم»
مظلومی یزید
آشوب متن، آشفتگی محتوا
یک روایت از بیست و سه روایت
خبری نیست
بازخوانی یک روایت
فقدان ضربه‌ی سرنوشت‌ساز سه از پنج

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *