خانه / روایت / خبری نیست!

خبری نیست!

کاشوب اثر سترگی می‌شد اگر دبیر مجموعه کمی به خط قرمزها نزدیک می‌شد _کما این‌که در یکی از روایت‌ها که نوشته‌ی سید اکبر موسوی بود، شده است و نتیجه‌ی کار حسابی خواندنی‌ست_ و فکر نمی‌کرد کتابش مجله‌ی داستان همشهری است که باید نوشته‌هایش از زیر تیغ نظارت سفت و سخت همشهری قالیباف عبور کند. انگار ذهن کیریتور با همان کلیشه و قالب شکل گرفته است بدون این‌که عمدی در کار باشد و دبیر مجموعه فکر کرده است اگر اسمش را جدا کند و با نامش که حالا برند شده است محصولش را به مشتری عرضه کند، خواهان دارد. بله! نام همشهری داستان را کنار گذاشته است اما هنوز در بر همان پاشنه می‌چرخد. روایت‌هایی که جز یکی دوتا، باقی همه بیشتر به درد صفحات لایی مجله‌ی کذایی می‌خورد تا صفحاتش پر شود. همه چیز باید عوض می‌شد با «اطراف» خانم دبیر اما انگار فقط اسامی عوض شده است.

کاشوب اثر سترگی می‌شد اگر دبیر مجموعه کمی به خودش زحمت می‌داد و چهار نویسنده‌ی جدید با روایت‌هایی تازه به ما معرفی می‌کرد؛ نه همه بچه‌های مطبوعاتی و یا مجازی که ما تا دلتان بخواهد از آن‌ها مطلب خوانده‌ایم و با یک زنگ یک ساعت دیگر می‌شود از آن‌ها روایتی ۲۵۰۰ کلمه گرفت در مورد نه تنها روضه، هر چیز که قابل تصور باشد؛ مثلاً بوی ماه مهر، آن سال‌های دور و عید و… . یاسر مالی قلم بازیگوشی دارد. طبقات دکان‌های سبزوار یادش است اما روایتش چه ربطی به روضه دارد؟ یکی صیحه می‌زند و می‌میرد در حالی که بچه تو کوچه‌های بیهق به دنبال ادامه‌ی بازی‌اش می‌رود یا روایت آخر که نوشته‌ی خود دبیر است. سنت روضه که در خانه با راوی بزرگ می‌شود. راوی با روضه بالغ می‌شود اما انگار  روضه، تنها محملی‌ست برای یادآوری خاطرات خانه‌ی پدری و دختری که رشد می‌کند و روضه هم تمام می‌شود. از آن خانم دکتر اهل کانادا هم نباید گذشت که ده روز از سال را بلیتی نمی‌گیرد و به وطنش بازنمی‌گردد تا همین‌جا، همین‌جا که در هر خانه یک پرچم سیاه است عزاداری کند و ترجیح می‌دهد توی همان بلاد کفر روضه‌ای برپا کند. بلاد کفر احتمالاً تمیزتر از وطنش است که او آن‌جا را ترجیح می‌دهد. یا حاج آقایی که شب‌های تبلیغش را در  یک خانه باغ می‌گذراند و زنی در خانه‌اش را می‌زند و هی توی هر سطر حاج آقا آدرس اشتباه می‌دهد و می‌گوید: «نه! نه! آن خانم برای آن کار نیامده بود! این‌طوری فکر نکن» و من به خودم می‌گویم انگار از اصل مطلب خبری نیست که نیست. حتی راوی از این‌که خودش را در چنین موقعیتی ببیند، دچار واهمه و ترس است؛ چه برسد که پیش بیاید! خدا پیش نیارد! چقدر مهم است که ترافیک باشد و تو به روضه‌ی فلان مداح و فلان هیئت برسی یا نه؟! اگر این مساله‌ی ماست که همان بهتر هزاران سال در ترافیک بمانیم.

کاشوب اثر سترگی می‌شد اگر عزاداری‌هایش کمی واقعی‌تر بود. یعنی این دولت آباد شهر ری نیست که پس کله بیشتر مردمانش پر است از شیارهایی که قمه خورده است و خونی که جاری شده است و صفحات روضه‌ی حسین در کاشوب از آن پاک مانده است. اگر بناست که روایت رسمی را از روضه بخوانیم که یک عمر است پیچ تلویزیون باز است. روایت‌ها چه به درد من می‌خورد وقتی از آدم‌هایی می‌گوید که سر دیگ ایستاده‌اند و دیگچه‌ی خود را از غذای نذری پر می‌کنند و جلوی من که  یک پرس غذا بیشتر نخورده‌ام خرامان خرامان سوار تویوتای خود می‌شوند و به نیاوران می‌روند تا غذای حسین را تبرک کنند و من هنوز اولیور تویست‌ام و بیشتر می‌خواهم تا سیر شوم و بانی هیئت می‌گوید: «تو یک بار گرفتی!» حتی از آن آرایش‌ها و ژیگول و پیگول‌های امروزی در مجالس عزا در روایت‌ها خبری نیست. از هیئت «جواد مقدم‌»ها و قلیان‌هایشان. از سبک زندگی که امروز جاری و ساری مومنین و مومنات است و همچنان خبری نیست که نیست. انگار همه راویان کاشوب در یک غار دور هم نشسته‌اند و قدمی رو به بیرون نگذاشته‌اند.

کاشوب اثر سترگی می‌شد اگر کمی راویانش، روضه برایشان مسئله بود نه یک نوستالژی دور و نزدیک. خوب! بچه‌ها این‌همه دور هم بودیم، در مورد روضه نوستال بازی کردیم؟ نکردیم! آن یکی که خود را جامعه‌شناس عاشورا می‌داند که نگو! روایتش همه پز خودش است و از روضه و حسین در روایتش دوباره خبری نیست که نیست و دبیر آن را در میان روایت‌های حسین جا داده است. خوب! یک عمر پژوهش عاشورایی کرده است! مگر می‌شود کتابی در مورد حسین دربیاید و اسمی از جناب جامعه‌شناس ما نباشد.

کاشوب اثر سترگی می‌شد اگر دبیر مجموعه با خودش و من روراست بود. روراست بود و می‌گفت روضه هم یک سنتی شده است مثل همه‌ی سنت‌های دیگر زندگی ما. هر سال ده روزی می‌آید و می‌رود. بعد لباس‌های سیاه درآورده می‌شود. بنرها پایین کشیده می‌شود و دیگ‌های بزرگ غذا به پستو برده می شود و کارتن‌خواب‌ها و گرسنه‌ها دوباره شب‌ها سر گرسنه به بالین نداشته‌اشان می‌گذارند. از قدیم همین بود؟ فکر نمی‌کنم! مردمی که ادعای روضه داشتند، لااقل کمی چون مولایم حسین آزاده بودند.

*مهدی افخمی، طلبه و کارشناس ارشد ادبیات نمایشی

مطالب دیگر درباره‌ی کآشوب را در لینک‌های زیر دنبال کنید:
اصالت امر غیر اصیل
محسن بنگر در متن چه داری
«من بدم»
مظلومی یزید
که جای ملال نیست
آشوب متن، آشفتگی محتوا
یک روایت از بیست و سه روایت
بازخوانی یک روایت
فقدان ضربه‌ی سرنوشت‌ساز سه از پنج

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

یک دیدگاه

  1. و این نقد، نقد خوبی میشد اگر ادعاهایش لااقل کمی منطقی تر بود!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *