خانه / روایت / آشوب متن؛ آشفتگی محتوا

آشوب متن؛ آشفتگی محتوا

کتاب «کاشوب» را اولین بار در صفحات مجازی دیدم و بعد فکر کردم چه خوب که بخوانم و با آن به استقبال محرم بروم. قصد داشتم مزه‌مزه‌اش کنم و جایی گوشه‌ی ذهنم نکات و ظرایفش را برای مجالس اشک و روضه به خاطر بسپارم. به دستم که رسید، اولین پیشنهاداتم را در مورد ظاهر کتاب به مدیر صفحه‌ی مجازی گفتم و بعد، از روایت یکی از دوستانم شروع کردم و پا به پای او روضه گرفتم. برگشتم به اول کتاب و سعی کردم عدالت را رعایت کنم و همه را به نوبت بخوانم. با خودم گفتم هرقدر هم دوست نداشتی، حق نداری بپری!

یک| کاشوب نوشته‌هایی از افراد مختلف و توصیف تجربیاتی از زبان افراد مختلف در موقعیت‌های مختلف است. یکی روحانی است، یکی پزشک است، یکی نویسنده، یکی دانشجو، یکی نوعروس و… . قرار است ما در این کتاب با خرده‌روایت‌های شخصی و تجربیات زیسته‌ی آن‌ها آشنا شویم و در نهایت به یک روایت کلی از یک پدیده دست یابیم (معرفی پشت جلد کتاب). اما این‌که این گزارش یا این روایت کلی چیست، چطور به دست آمده و مرجع ارائه‌ی آن از آشوبی چنین عالمگیر را چه کسی، چه دیدگاهی و چه زاویه‌ای مشحص می‌کند، محل سئوال است.

کاشوب قرار نیست یک روایت مسلط یا تکراری و کلیشه‌ای از مجالس روضه ارائه دهد، قرا است از نسبت شخصی افراد با آن برای مخاطب بگوید؛ اما وقتی افراد در میدان زیست اجتماعی یا فضای فرهنگی خود زیسته و نفس کشیده‌اند، ادعای «نسبت شخصی»، حداقل بدون تلاشی آگاهانه و سخت برای خالی شدن از آن‌چه در نسبت شخصی نمی‌گنجد، گزاف است. این جمله‌ی معترضه برای رعایت حق و انصاف، در مورد آن دسته از مطالب و روایت‌‌هایی از کتاب است که به خوبی نسبت شخص نویسنده، احساسات او و دریافتش از موقعیت و «آن» روضه را بیان کرده‌اند.

افراد در جهان‌های اجتماعی و فرهنگی خود، منش‌ها و ارزش‌های مختلفی را تجربه می‌کنند. آن‌ها ممکن است تجربه‌ی زیسته‌ی متفاوتی از دوستان و اطرافیان خود داشته باشند، اما این تفاوت لزوماً نشان برتری یا ارزشمند بودن هیچ یک را مشخص نمی‌کند. اگر تصور کنیم که کسی آن‌چه را خود تجربه کرده، در شکلی از اشکال فرهنگی ارائه دهد، این‌ سوال پیش می‌آید که آیا برای تجربه‌ی خود ارزشی فراتر از دیگران قائل شده؟ مشخصاً، آیا چاپ شدن در «کتاب»، برای یک نوشته، شأنی ایجاد می‌کند که ممکن است آن را از یک نوشته، دل‌نوشته، متن ادبی، یا خاطره‌نگاری متمایز کند؟ آیا گفتن از احساسات، تحولات درونی و یا تغییرات رفتاری، وقتی در نهایت به حس یا تجربه‌ی ارزشمند و فراگیر یا قابل فهم و درک‌شدنی برای مخاطبان منجر نشود، می‌تواند ارزش «کتاب» شدن داشته باشد و ادعای بدل شدن به گزارشی از یک پدیده کند؟

دو| در بخش قبلی گفتیم که افراد در میدان‌های مختلف اجتماعی و فرهنگی زیست می‌کنند و منش‌های مشخصی نیز در این میدان‌ها دارند. آن‌ها تلاش می‌کنند در رسانه‌ها (معنای عام رسانه) برای نقل روایت خود از امور، به اشاعه‌ی روایت، نگاه و درک و دریافت خود بپردازند. افراد با ایجاد تصور برتری و ایجاد تمایز بین آن‌چه خود می‌دانند و فکر می‌کنند، بر آن‌چه دیگران می‌دانند، سعی در ترویج تفکر و تحلیل خود دارند. کاشوب هم از این قاعده مستثنا نیست؛ ما قرار است نسبت شخصی افراد با مجلس روضه را بخوانیم، اما در برخی مطالب، نویسنده ما را با حسی از تمایز و برتری خودش روبه‌رو می‌کند و مدام این را یادآور می‌شود که گویی او از طبقه‌ای برتر با سرمایه‌ای بیشتر آمده و حق او برای گفتن از آن‌چه فهمیده و چاپ آن در کتاب و دادنش به دست مردم، محفوظ است. گویی تجربه‌ی او از هیئت رفتن، مناسکی که از نظرش معنادار یا بی‌معنی هستند، دریافتی که از واقعه‌ی عاشورا دارد و در مجموع روایتی که ارائه می‌دهد، بخاطر دلیلی ظاهرا نامعلوم _و باطناً معلوم_ برتر از تجربه‌ی افرادی‌ست که مثل او فکر نمی‌کنند یا دریافت‌های او را ندارند. مثلاً نگاه کنید به نوع روایتی که نویسنده در «بغض دونفره» ارائه داده است؛ نویسنده در این مطلب سعی کرده سیر تغییر خودش از یک هیئتی ساده و کم‌دغدغه را به یک فرد آگاه دغدغه‌مند و روشنفکر نشان دهد. تمام استدلالش هم در توجه به محتوای هیئت و «ما قال»ی ماجرا است. آن‌جا که از بحث‌های طولانی برای این‌که کدام مجلس را بروند می‌گوید (صفحه‌ی ۵۱) و یا آن‌جا که از روشن شدن ذهنش در مورد بحث‌های سیاسی و اهمیت آن در هیئت می‌گوید. (همان) نویسنده تلاش می‌کند بگوید مکان‌ها و افرادی که معروفند و او همواره مشتری آن‌ها بوده، چقدر مهم هستند. وقتی از خیابان ایران و جماران و حسینیه‌ی ارشاد می‌گوید، بیش از آن‌که خواننده را متوجه اهمیت اصل حرفش کند، اشرافیت فرهنگی و برتری‌اش بخاطر آشنایی با مجالس بزرگ و افراد اسم و رسم‌دار را به رخ می‌کشد. اهمیت مکان و افراد به این معنا و با این هدف البته در چند نوشته‌ی دیگر این کتاب نیز به چشم می‌خورد. مثلا نگاه کنید به توصیفات نویسنده از اهمیت مدرسه‌ی معروف و سردرگمی بین انتخاب‌ها (صفحه‌ی ۱۳۰ و ۱۳۱) که مخاطب محروم از این مدارس را با حسی از حرمان و کمبود مواجه می‌کند: «مدرسه‌ی آقا مجتبی هم برای آقازاده‌های فرهنگی و ساکنان بالانشین خیابان ایران است»؛ بی آن‌که توضیح دهد چرا باید توصیفات نویسنده از امکانات ویژه‌اش در دسترسی به چنین امکان انتخابی را به خورد مخاطب دهد. یا نگاهی بیندازید به توصیفات نویسنده‌ی «واحد شمیرانی» از هیئت محبوبش در دزاشیب و تلاشی که برای ایجاد حس تمایز در مورد آن هیئت در همه جای نوشته به چشم می‌خورد. (مثلاً صفحه‌ی ۱۱۲). مکان داشتن و اهمیت اشخاص در روایت، لزوماً برداشتی از تفاخر و برتری ایجاد نمی‌کند؛ آن‌جا که در کل روایت، این توصیفات نمایش تمایز و سعی برای برتر نشان دادن خود بخاطر برخورداری از این تمایز باشد، تحمیل ارزشمندی منش و طبقه‌ی راوی به مخاطب است و تلاش برای صورت‌بندی نوعی از برتری و رسمیت بخشیدن به آن از طریق اعلام، تکرار و اصرار بر آن در متنی رسمی از جنس «کتاب».

سه| روایت‌های زنانه‌ی کاشوب، متفاوت از سایر روایت‌ها هستند؛ برخی بخاطر نوع لطافت و دقائق آن‌ها و برخی بخاطر جنس تقدس‌زدایی‌شان. در اغلب روایت‌ها، «نسبت شخصی» افراد با مجلس روضه، نوعی از مادی کردن و تقدس‌زدایی و پاک کردن هاله‌ی رمزآمیز و اساطیری واقعه را به دنبال دارد؛ مثل وقتی که در «تاریک‌روشنای کوره»، پاکت آخر مجلس دستمایه‌ی کنایه‌ها می‌شود (صفحه‌ی ۳۹) یا وقتی در «وضعیت غریب نوه‌ی عباس بنگر»، اصل مطلب بر بیانیه‌ای برای وجه عقلانی و تحقیقی واقعه‌ی عاشورا بنا شده و اشارات مشابهی که به کرات در همه‌ی مطالب کتاب به چشم می‌خورد.

اما در برخی از روایت‌های زنانه، این تقدس‌زدایی به شیوه‌ای یکسان صورت گرفته است. نوع نگاه زنانه‌ای که کلیت کتاب ایجاد کرده، از سایر نوشته‌‌ها بخاطر نوع دغدغه‌های آن، متفاوت است. اغلب روایت‌های زنانه‌ی کتاب، دغدغه‌های متفاوتی دارند؛ گویی زنان در همیشه‌ی تاریخ و همه‌ی مناسبات، مهم‌ترین وظیفه و دغدغه‌اشان چیدن وسایل و آماده کردن خوراکی مناسب بوده است. توصیفات مطول نویسنده‌ی «کتیبه‌ای سفید برای واترلو» در مورد آماده کردن خانه، دعوت کردن افراد و آماده کردن شام و ناهار و مدیریت پذیرایی‌ها و همچنین توضیحات او در مورد هماهنگی رفت‌وآمدها، جاگیر کردن وسایل و خریدهای جدید برای هیئت نوپا را در طول نوشته به یاد بیاورید؛ جایی که می‌شد حب و اشتیاق افراد برای خدمت به عزاداران و نوکری در دستگاه امام حسین علیه‌السلام را در حالات درونی آن‌ها نشان داد و با اشارات جزئی ظاهری، به آشوبِ درونیشان در ایام عزاداری رسید و آن‌ها را پرداخت. نویسنده تنها به آیین‌ها و رسوم ظاهری و مناسک فرهنگی _که قاعدتاً در فضایی دیگر و در تغییر بسیاری از فرم‌های دیگر، می‌بایست تغییر می‌کردند_  توجه کرده است. اشارات کوتاه نویسنده به تلاش تیم محتوایی هیئت و پیشرفت آن‌ها در طول سالیان، در هیاهوی آشپزخانه و سروصدای قابلمه‌ها و پچ‌پچ زنان برای آماده کردن ظروف و سرو غذاها و ریختن چای گمُ می‌شود. همچنین در روایت «پوش خانه‌ی بنکدار شیر دارد…» توصیفات نویسنده از ظواهر خانه، غرق شدنش در جزئیات نقش‌ونگار دیوارها و فرش‌ها و تلاشش برای ورود به فضایی که بیشتر ارج و قربش از آیین قدیمی عزاداری‌اش آمده و در طول نوشته اشاره‌ی «باطن‌داری» به اصل و اساس آن نوع عزاداری نشده، باز هم فضایی از آن کلیشه‌ی زنانه می‌سازد که زنان را چشم‌هایی برای دیدن ظواهر، توجه به ظرف و ظروف و اسباب جدید نشان می‌دهد. نویسنده در این نوشته دنبال چیزها و جاهای «باطن‌دار» است، اما باطن را در کلیشه‌هایی برآمده از تصورات و تصویرهایی که احتمالا در فضاهای مجازی و سریال‌های تاریخی دیده است، تعریف می‌کند؛ جایی که همه‌ی اسباب و وسایل قدیمی و اصیل است. جای باطن‌داری که نویسنده دوست دارد در آن به روضه برود، البته مداح و نوع عزاداری و محتوایش هم مهم است، اما اگر همه‌ی این‌ها باشد و آن ترنج‌های روی قالی یا استکان‌های قدیمی نباشد و یا آن پرچم بزرگ مخصوص را نداشته باشد، انگار «باطن» ندارد. برای او همه چیز در قدمت و اصالتی که در ظواهر و وسایل نمود یافته، معنی‌دار است. برای همین هم است که در آخر نوشته، آن‌جا که دیگر همه‌ی جزئیات درون خانه‌ی بنکدار را کشف کرده و چیز جدیدی برای پیدا کردن ندارد، بیرون می‌نشیند و برای رفتن به داخل خانه تلاشی نمی‌کند. همان وقتی که به دنبال یک جای دیگر که پر از وسایل قدیمی و اصیل و قشنگ است، خانم همسایه را به حرف می‌گیرد. این زن راوی، نه راوی نسبت شخصی‌اش با مجلس روضه، که راوی نسبت مادی‌گرای چارچوب‌بندی شده و فرم‌گرفته‌ی زنانه با اسباب و وسایل است. زنان در این جنس روایت‌ها، صرفا مصرف‌کننده‌های مادی هستند و راوی آن‌ها برای رفتن به عمق امور و درک معنای حقیقی آن‌ها چیزی را توصیف نمی‌کند و ماجرایی را به پیش نمی‌برد. زنان در روایت‌های مذکور، نه سازنده‌ی معنای روایت و نه در تعامل با موضوع برای اضافه کردن بار معنوی آن نیستند؛ زنان صرفاٌ در سطح باقی مانده و از آن عبور نمی‌کنند.

کتاب را تا آخر خواندم. بدون پریدن از روی روایت‌ها، به ترتیب و البته در مبارزه با نفسم برای ماندن بر سر قول. بعضی از نوشته‌ها دست دلم را می‌گرفت و می‌برد تا پایین پای روضه‌خوان، بعضی از آن‌ها به نجواهای زیر لب وسط روضه می‌کشاندم. خوب می‌شد آن‌جا می‌ماندم اگر بقیه‌ی روایت‌ها دست دلم را برای بردنش پای میز تفاخرها و تظاهرها و تعقل‌ها و کلیشه‌ها نمی‌کشید و به زور نمی‌بردش به دنیای بیرون اشک و آشوب.

*فهیمه احمدی، کارشناس ارشد مطالعات فرهنگی و رسانه

مطالب دیگر درباره‌ی کآشوب را در لینک‌های زیر دنبال کنید:
اصالت امر غیر اصیل
محسن بنگر در متن چه داری
«من بدم»
مظلومی یزید
که جای ملال نیست
یک روایت از بیست و سه روایت
خبری نیست
بازخوانی یک روایت
فقدان ضربه‌ی سرنوشت‌ساز سه از پنج

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *