خانه / روایت / تجربه گوش دادن به لُهوف؛ با طعمِ رهبری و ایضا قهوه

تجربه گوش دادن به لُهوف؛ با طعمِ رهبری و ایضا قهوه

« امام حسین به جهان آمده تا برای همیشه بماند»

«لُهوف»را وقت نمی‌کنم بخوانم. دیروز دانلودش کرده‌ام و امروز «هوس»؛ که اولین تِرَک‌اش را باز کنم و ببینم چه خبر است آن تو. ببینم از این همه هوس، از این یکی چیزی زیر زبانم می‌‌آید یا نه. لیست آهنگ‌های گوشی‌ام خودِ بازار شام است، بازاری که هنوز ندیدمش. همه جور متاعی و آدمی پیدا می‌شودآن تو. شاد و غمگین. ریتم‌اَند‌بلوز، هیپ‌هاپ و پاپ. هم فرمی، هم محتوایی.آنجا کافی است طرف موزیک بفهمد و وطن. لهوف زیپ شده، و باید اِکسترک‌اش کنم. چندسالی است حوصله‌ام نمی‌شود پیشگفتارها و مقدمه‌های کتاب‌ها را بخوانم، و یکراست می‌روم سراغِ گوشتِ لُخت‌شان. اما حالا که قرار است جمله‌جمله‌ها‌ی کتاب خودش پخش شود توی گوشم، و قرار نیست از چشم‌هایم کار بکشاند لهوف؛ چه باک. بگذار از تِرَکِ اولش شروع شود. خواننده‌ی متن از اساسی‌ترین کار آدم‌ها شروع کرده است.از نَفَس کشیدن.«همانگونه که برای ادامه زندگی تکرار نفس کشیدن ضروری است …». صدایش قرص است و خیلی مطمئن می‌خواند. « امام حسین به جهان آمده تا برای همیشه بماند». همین اول کاری که هنوز گرم نشده‌ام تیز می‌شوم که مترجمِ لهوف کیست این جمله‌ای که گذاشت وسط کاسه‌ی ما و  خط‌های اولِ پیشگفتارش. پاز می‌کنم و می‌روم سراغِ ویکی‌پدیا. اسمِ یکی از اعضای »حلقه‌ی تفسیر نمونه» می آید بالا. در درسِ تفسیر خزعلیِ پدر متوجه می‌شود که به نویسندگی علاقه دارد، پس می‌رود و آدابش را یاد می‌گیرد. پس خیلی هم عجیب نیست از اینکه می‌تواند توی پاراگراف اول بهم ضربه بزند. یک‌جمله کافی است تا قبول کنم آقای اشتهاردی هم از خودمان است. از حلقه کسانی که نوشتن را دوست دارند. و حالا یک هیچ او جلوست. اشتهاردی در پیشگفتار باز رفته سراغِ صدرِ خلقت و دارد از اولین حضرت شروع می‌کند. از آدم. این گفته‌ها را از این گوش می‌شنوم و از آن یکی بیرون می‌کنم تا می‌رسد سرِ خط. به حضرتِ خودمان؛که در  گوشه‌ای از حرفی که حالا شده حدیث، فرموده‌: هرکس برای مصائب حسین گریه کند دستش را می‌گیریم و به بهشت وارد می‌کنیم. به! به این می‌گویند پیامبر. دستِ هرکسی که گریه کند را می‌گیرد و می‌برد داخل بهشت. و نه اینکه از دور بایستد و بگوید فلانی را وارد کنید. خودش پاکار است برایِ بندگانِ خدایش. ذهنم شروع می‌کند به تخیل، به ساختنِ تصویر. به آن روز و آن تصاویر می‌اندیشم. بویِ قهوه دارد توی اتاقم دور می‌زند، حس‌اش می‌کنم. بوی قهوه و آن تَک‌جمله و این تصاویر می‌پیچند توی فضا. شاتی می‌زنم و لَم می‌دهم به کاناپه‌ی زیرِ پایم.Pause می‌کنم و چشمانم را می‌بندم و تداعی می‌کنم. و بعدش شروع می‌کنم به نوشتنِ روایت خودم از کتاب

امام حسن مجتبی، شش پسر داشت و اسم یکی‌شان را گذاشته بود حسن. عبدالرحمن در منطقه ابواء از دنیا رفت، قاسم و عبداللّه و ابوبکر در عاشورا به شهادت رسیدند. عمرو بن حسن هم چون کودک بود، با زنان و دختران به اسارت رفت. حسن هم که بخاطر اسم پدرش به  «حسن مُثنَّى» معروف شده بود، در جنگ با دشمن به شدّت مجروح شد و  از دست سربازان عمر بن سعد نجات یافت و بعدها شد راویِ کربلا و عاشورایش. قبل از این وقایع یک روز حسنِ مثنی می‌رود خانه‌ی عمویش خواستگاری، عمویش می‌گوید فاطمه را می‌خواهی یا سکینه را. حسن شرم می‌کند و سکوت. حسن با فاطمه ازدواج می‌کند. با دختر امام حسین. فرزندانِ این ازدواج می‌شوند پنج نفر. عبدالله محض. ابراهیم غمر. زینب، امّ کلثوم؛ و از همه جالب‌تر حسن مثّلث. کاپ قهوه را برمی‌دارم و تا آنجایی که دستم قد می‌دهد می‌آورم بالا و می‌گذارمش تویِ تلالوی خورشید و نگاهش می‌کنم. می‌آورمش پایین و توی تاریکی می‌ریزم رویِ زبانم، و مزه‌مزه‌اش می‌کنم. قهوه سُر می‌خورد و از  حلق‌ام می‌رود پایین. مدتی است برای خوردن قهوه نمی‌روم کافه. نزدیک خانه‌مان یک قهوه‌فروشی است که معجونی درست کرده از دانه‌های قهوه‌ی بزریلی و آمریکایی؛ خودش می‌گوید ترکیب ترکیبِ خودش است و خاص‌الخاص. هفته‌ای یکبار  اندازه‌ی ده‌تومان برایم آسیاب می‌کند. سه سال پیش که کربلا بودم، میان آن‌همه ویروسِ معلقِ توی هوا، طرف قهوه‌ی عربی بهم داد تا بنوشم، و منی که تا آن موقع فقط فرانسوی می‌خوردم، برق از کله‌ام پرید؛ از بَس غیر منتظره بود و شوک آور. آن قهوه؛ آنجا، تنم را تکان داد.لُهوف راPlayمی‌کنم، و چشمانم را باز.

سال‌ها و سال‌ها می‌گذرد. یکی از فرزندان حسن و فاطمه آنقدر زیبارو بوده که مردم بهش می‌گفتند طاووس. یکی از نوادگانِ همان آقای طاووس می‌شود سیدرضی معروف به «سید‌طاووس». سید طاووس در شهر حّله متولد می‌شود؛ شهری که قرن شش و هفتش معروف است به رویایی بودن و زیبایی. نود کیلومتریِ جنوب بغداد. سر راهِ نجف. سید رضی از طریقِ پدر منسوب می‌شود به حسنِ مثنی و منسوب شدن به حسن مثنی یعنی رسیدن به یک دوراهیِ دوسر بُرد، یعنی منسوب شدن به دو امام؛ آن هم همزمان. سید رضی در کتابخانه‌اش هزار و پانصدتا کتاب مرجع داشت؛ یعنی اگر فلسفه می‌خواند تمامِ آثار اصلی تاریخ فلسفه توی کتابخانه‌اش جمع‌آوری شده بودند. از پیش‌سقراطیان بگیر تا قرون وسطایی‌ها و بل امرَ بین‌الامری‌ها و قرن هفدهمی‌ها و مدرن‌ها و پست‌مدرن‌ها و اَل‌ها و بَل‌ها.شصت کتاب او در کتاب‌هایِ رجال و تراجِم ذکر شده است.چه جالب. یعنی اگر سید رضی الان بود، می‌شد برایِ کتاب‌هایش که در کتاب‌های دیگر ازش اسم برده شده شاخص اچ ایندکس در نظر گرفت. باید بگردم ببینم از هر کتابش توی چندتا کتابِ دیگر «یاد کَرد» شده. هر کتابش را هم فقط یک مقاله در نظر می‌گیرم؛ اصلا بگذار بررسی با چند هیچ به نفعِ ضدّش شروع شود. جورج . ای. هیرش وقتی سال ۲۰۰۵ شاخصِ «اِچ» را پیشنهاد داد دنبال این بود که پرنویس‌ها را از تاثیرگذاران جدا کند. توی فضای علمی وقتی تعداد نوشته‌ها زیاد می‌شود و روی هم تلنبار، آدم گیج می‌شود و نمی‌فهمد چی به چی است و کی به کی! هیرش،«اِچ» را آورد وسط تا معلوم شود به هر مقاله-بخوانیم کتاب- یک نویسنده در کتاب‌های دیگران چند بار استناد داده شده است.

لهوف را باز گوش می‌کنم. آیت‌الله خامنه‌ای ۶ سال است که رهبر شده‌، صدا همان صدایِ ریاست بر ‌جمهوری است؛ کمی صیقل‌خورده‌تر. ریتم دارد، و به اقتضایِ سَر و بَر و شکل هرکلمه‌ای که قرار است جمله‌ای را بسازد، گاهی تیز و برنده است و گاهی نرم.هَرَس شده برای خطابه. جوانی‌اش را سال‌ها سخنرانی کرده. هم بین سنتی‌ها بوده و هم مدرن‌ها و مدیومِ کلامیِ هر دو را هم مستمرا آموخته. صدا، منبر می‌شناسد و شخص حتی دور و نزدیک شدن به بلندگو را.وقتی دو سال از آن چهل‌سالگیِ معروف-که اساسا ایرانی است- را رد کرده است، رئیس جمهوریتِ ایرانی‌ها شده و چهل‌و‌هفت‌روز که از پنجاه سالگی‌ رد کرده، زعامت همه و همه را. و حالا با شش‌سال تجربه‌ی زعامت، روبرویِ ملّت‌ش است تا نمونه‌ای بدهد از «روضه‌ی متنیِ» کتابی که آن را متقن می‌دانند و ادبی. از لهوف علی قتلی الطفوف.

م.م.رهبری قرار است چند صحنه از صحنه‌هایِ آن «کتابِ عزیز» را برای «عزیزان»، بخواند. رهبر ابتدا به ساکن از «مَن قال» شروع می‌کند. سیدِ رضی«فقیه است»، «عارف است». ریتم پنجاه و شش‌ساله تاکیدی‌تر می‌شود. «بزرگ است»، «صدوق است»، «موثَق است».تاکیدها پر رنگ‌تر می‌شود. «موردِ احترام همه است». «همه» طوری گفته می‌شود که همه را در بر می‌گیرد. «استادِ فقهای بسیار بزرگی است»، «خودش ادیب، شاعر …». «ایشان[رضی] اولین مقتلِ معتبر و بسیار موجَز را نوشته‌اند …».  وقتی لهوف آمده تقریبا همه‌ی مقاتلی که قبلش نوشته شده، تحت‌الشعاع قرار گرفته است. لحنِ تحت‌الشعاعِ رهبر به جوری است که «شسته و برده است» را به ذهنم می‌آورد. فایل صوتی تِرَکِ یکِ لهوف کات می‌خورد به سخنرانی دیگری از رهبر در جایی ‌و‌ سِنّی دیگر و من شاتی دیگر می‌زنم تهِ قهوه‌ی تلخ‌شده‌ام را. تا اینجا از جاهایِ دیگر دستگیرم شده که لهوف کتابی است برایِ سفر؛ برای زائرانی که وقت‌شان کم است و دوست دارند دست‌شان سبک باشد. «تِرَکِ یکِ لُهوف» قانع‌ام کرده که پانزده‌تِرَک دیگر‌ را هم بردارم برای سفر. همه چیز در گوشی‌ام نامرتب است مدتی است رفته روی تِرکِ بعدی. روی بوی بارانِ محمد اصفهانی. «جانِ من کجایی …کجایی که بی تو دل‌شکسته‌ام، سر به زانوی غم نهادم به گوشه‌ای نشسته‌ام. آتشم به جانُ و خموشم چو نای مانده در نوا. مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا …تویِ آهنگ کسی دارد آکاردئون می‌نوازد♫♫ … و خواب دارد منِ لَم داده رویِ کاناپه را با خود می‌بَرَد …هر که دارد هوسِ کرب‌و‌بلا بسم اللّه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *