خانه / سفرنامه / خانواده‌ی کزو

خانواده‌ی کزو

وقتی ما زنده بودیم(14)

خانه‌ی سفید انتهای سربالایی، آخرین خانه‌بود؛ بعد از آن فقط زمین‌هایی با سنگ‌های درشت بود و بعد هم موتور آب و زمین کشاورزی. توی تاریکی و اول راه، مردی بلند با سه بچه منتظرمان بود. دایی حسین برای راننده دست تکان داد و با صدای بلندی داد زد: «این‌جا!»

تاکسی نگه داشت و ما روبوسی کردیم. توی آن تاریکی اصلا نمی‌دانستیم کجا پا می‌گذاریم؛ انگار که زیر آفتاب داغ یا باران تند باشیم، دویدیم سمت در خانه که خیلی روشن و مشخص پیدا بود. بعد از دری آهنی و راهرویی سنگی، در چوبی بزرگی قرار داشت که ‌همه‌ی خانواده همان‌جا ایستاده بودند؛ بچه‌های کوچک، زن‌های جوان زیبا و دایی‌ها که در نگاه اول قابل تشخیص نبود که کدام عمار، عماد یا حسین است. هر سه چشم‌های سبز خندان و صداهایی بم داشتند. زن‌ها اما به کل متفاوت بودند؛ هرکدام شکلی متفاوت از دومی داشت. خاله زینب سبزه بود با موهایی بلند. ایمان، زن حسین، قد بلند بود با هیکلی درشت و پوستی سفید. امل زن عمار، پر جنب‌وجوش بود با موهای فر قهوه‌ای و سکینه زن پدربزرگ، قد بلند بود و چشم‌های سبز درشتی داشت و البته نوه‌های کوچکی که بزرگترینشان شوهر من، محمد بود و حالا من، که نوع جدیدی از فامیل بودم و گاهی خجالت می‌کشیدم از این‌که آن‌جا هستم؛ مثل یک ذره‌ی ناهماهنگ، در میان آن‌ها چنان به چشم می‌آمدم که گاهی فکر می‌کردماین سفر و این دیدوبازدیدها به چه کاری می‌آید؟ من که نمی‌فهمم آن‌ها چه می‌گویند!

همه دور هم نشستیم و بلافاصله بعد از ما هم مهمان وارد شد. عمه‌های عالیه خانم، امیره، زهرا و سلاله در پذیرایی خانه که شکل نیم‌دایره بود، جمع شده بودند. اتاق سرتاسر سفید بود و کف‌پوش سنگی داشت با پنجره‌های چوبی و پرده‌های کرکره‌ای که کامل جمع شده بود. صدای موتور آب خیلی نرم و روان می‌آمد و در صداهای دیگر گم می‌شد. همان اول شیرینی خانگی آوردند و چای و قهوه و نان‌برنجی، که من گفتم ما هم از این‌ها توی ایران داریم. دایی‌ها می‌خواستند بدانند آن شیرینی‌ها چه فرقی با این یکی دارد، در ایران چه شیرینی‌هایی داریم، اسم آدم‌هایی که در آن جمع هستند را بلدم و از سوریه خوشم آمده یا نه. همه‌ی این حرف‌ها با خنده و شوخی پرسیده می‌شد و هیچ‌کس دنبال جوابی قطعی برای آن‌ها نمی‌گشت. به تدریج بچه‌ها رفتند توی اتاق‌های دیگری و ما بزرگترها که دیگر حرف‌هایمان تمام شده بود، در سکوت چای می‌خوردیم و به هم نگاه می‌کردیم. بلند شدم و در راهروی خانه قدم زدم و صورتم را در روشویی شستم و بعد رفتم توی اتاق بچه‌ها که با هم حرف می‌زدند و بازی می‌کردند. داشتم فکر می‌کردم هرکدامشان بچه‌ی کیست که برق‌ رفت. بچه‌ها به جای این‌که بترسند، انگار که آماده‌ی این لحظه بودند، فندکی را که کنار تلویزیون بود برداشتند، شمع‌های روی میزرا روشن کردند وبه دست گرفتند و در طول اتاق‌ها قدم می‌زدند و دنبال پدر و مادرهایشان می‌گشتند. همه توی اتاق بزرگتر جمع شدیم. بزرگترها روی مبل‌ها نشستند و بچه‌ها روی بالش‌ها لم دادند و به ترتیب هرکس حرف خنده‌داری می‌گفت و بقیه را می‌خنداند. پدربزرگ وسط این حرف‌ها، معمایی گفت که قرار شد همه حدس بزنند. شمع‌ها همین‌طور آب می‌شدند و باد خنکی از پنجره‌ها می‌آمد تو و تا ساعت‌ها بعد، بچه‌ها همین‌طور به معماها فکر می‌کردند و هیچ‌کس منتظر برق نبود. وقتی پدربزرگ رفت توی اتاق خودش تا بخوابد، بزرگترها کمدهای دیواری را باز کردند و رختخواب‌ها را روی زمین انداختند و تورهای پشه‌بند را آویزان کردند. من توی اتاقی که باد یخ از همه طرفش می‌وزید و بین دو زنی که اولین بار بود می‌دیدمشان، خوابیده بودم. پایین پایم خاله زینب و دخترش و کنارم امل و دخترهایش و عالیه خانم و مریم و فاطمه و البته خاله‌ی کوچک فاطمه که شش ماهش بود، خوابیده بودند. شمع‌های سفید توی ظرفی فلزی روی میزی گوشه‌ی اتاق بود و تا صبح که همه‌اشان آب شدند، کسی خاموششان نکرد.

 

همچنین ببینید

وقتی ما زنده بودیم (۱۰)

اتوبوس، کند و سرد بود. طوری که انگشت‌هایم یخ زده و بی‌حس شده بود. عمه …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *