خانه / روایت / توافق ذهنی بچه های جنوب شهر

توافق ذهنی بچه های جنوب شهر

آخرین جلسه کلاس تابستانی‌مان بود. هنوز شهریور نشده بود و قاعدتاً چند هفته دیگر باید کلاس‌ها ادامه پیدا می‌کرد. ولی شروع محرم همه برنامه‌ها را به هم ریخته بود. زیرزمین مسجد، کیپ تا کیپ بچه‌ها نشسته بودند. به خود کلاس‌ها چندان علاقه‌ای نداشتیم. دو، سه ماه زورکی می‌نشستیم و روزی دو ساعت قرآن می‌خواندیم، به این امید که جلسه آخر جایزه‌ای عایدمان شود.
محمدجواد که دو صفحه‌اش را خواند، حاج آقا دهقان خسته نباشیدی گفت و از جا بلند شد. همین‌طور که داشت به سمت پله‌ها می‌رفت صدایش می‌آمد که می‌گفت: «بچه‌ها سرجاتون بشینید، آقای صمدی کارتون داره.» لازم به تذکر حاج‌آقا نبود. اصلاً این همه جمعیت آمده بودند تا به قسمت «آقای صمدی کارتون داره»ی ماجرا برسند. از هیچ‌کس صدایی در نمی‌آمد. همین باعث شده بود تا صدای کولر آبی لقلقوی ته زیرزمین مسجد، در فضا حکم فرما شود. صمدی آرام از پله‌ها پایین آمد. او هم فهمیده بود که کارمان لنگ اوست و تا می‌توانست گربه می‌رقصاند. الکی می‌رفت پنجره‌ها را باز و بسته می‌کرد؛ سرش را می‌کرد داخل دریچه‌ی کولر، باندهای صوت را چک می‌کرد که یعنی مثلاً خیلی کاره‌ای است؛ در حالی که همه‌ی ما می‌دانستیم، همه کاره مسجد، مشدی اسماعیل است و صمدی فقط برای ما بچه‌ها رییس بازی در می‌آورد. «بذار خرمون از پل بگذره، می دونیم چی کارت کنیم!» این توافقی ذهنی مشترک بین ما بچه‌ها بود که در همین فرصت شکل گرفت. آقای صمدی بعد از کلی قر و اطوار روبروی بچه‌ها ایستاد. کلی از محاسن این دوره از کلاس‌ها گفت و استقبال بی‌نظیر بچه‌ها و اینکه توانسته‌اند «انس نوجوانان را با قرآن بیش از پیش مستحکم کنند» و بعد یک مرتبه درآمد گفت: «این دوره خبری از جایزه نیست!» روی پیشانی همه‌مان عرق نشست. خط سرخی داخل چشم‌هامان دوید؛ کولر آبی صدایش را پایین آورد؛ جمعیت در حال انفجار بود که یک مرتبه صمدی ادامه داد که: «عوضش فردا می بریمتون استخر!» فریاد بچه‌ها بلند شد. بچه‌ها توی سر و کله بغل دستی‌هاشان می‌زند و این رسمی کهن بین بچه‌های جنوب شهر، برای ابراز خوشحالی بود. صمدی گفت: «ساعت۱۱ از جلوی در مسجد حرکت می‌کنیم. رضایتنامه فراموش نشه. شورت مخصوص استخر هم باید بپوشید، یعنی شورت مایو!» یک مرتبه ناصر، پیراهنش را بالا زد و از زیر شلوارش، کش شورتش را کشید بالا و گفت: «آقا این شورتا خوبه؟» و بی‌آداب خندید. پارچه شورت ناصر، راه راه قهوه‌ای و سفید بود. از جنس همان پیژامه عباس آقا، بابای ناصر. پیژامه بابای ناصر را وقتی می‌دیدیم که سر ظهر جلوی خانه‌شان، گل کوچیک بازی می‌کردیم و با عصبانیت می‌آمد دم در و می‌گفت:«کره خرا، برید جلوی خونه خودتون بازی کنید!» و ما هم می‌رفتیم! احتمالاً پیژامه عباس آقا، زوارش در رفته و صغری خانم، مادر ناصر، با پارچه‌های آن یک دم کنی برنج درست کرده و یک شورت هم برای ناصر. توی این فکر بودم که پس الان عباس آقا، توی خونه چی می‌پوشد که یک مرتبه صمدی می‌گوید: «اَگه یک کلام دیگه حرف بزنید، استخر بی‌استخر!» دوباره خفه خون می‌گیریم. صمدی حرف‌های قبلی‌اش را تکرار می‌کند و بعد هم خلاصمان می‌کند.
***
هوا تاریک شده بود. در همین فاصله چندساعته، تقریباً همه محل متوجه شده بودند که بچه‌های کلاس قرآن قرار است فردا بروند استخر. از شر گرما به مغازه حاجی حیدر پناه بردم. دو تا سکه‌ی ده تومانی روی دخل گذاشتم و گفتم: «حاجی حیدر! نوشابه برای استخر رفتن که ضرر نداره؟» سرش را بی‌تفاوت بالا آورد و گفت: «قبل تو، ناصر و حسن خبرش رو دادن.» بعد هم زیرلب گفت: «بدبختای استخر ندیده!» جوری گفت استخر ندیده که انگار مادرخدا بیامرزش، توی استخر زایمان کرده. از ته یخچال، یک کانادای مشکی را کشیدم بیرون و همان داخل مغازه لب به شیشه گذاشتم؛ یک مرتبه ناصر را دیدم که یک دستش توی دست مادرش است و با دست دیگرش یک کیسه مشکی را توی هوا تاب می‌دهد. نیشش تا بناگوش باز بود و من را نگاه می‌کرد که یک مرتبه پلاستیک از دستش در رفت و شورت مایوی سبز رنگ از داخل پلاستیک افتاد روی زمین. صغری خانم، یک پس گردنی به ناصر زد که چرا حواسش را جمع نکرده. اتفاقاً ناصر خوب حواسش جمع بوده و برای اینکه به من حالی کند که مایو خریده، این دلقک بازی‌ها را درآورده. خودم را سریع به خانه رساندم. مامان پای چرخ خیاطی بود. ماجرای استخر را تعریف کردم و گفتم باید مایو بخریم. از کیف پولش یک اسکناس پنجاه تومنی درآورد و گذاشت روی میز. پنجاه تومنی را برداشتم و گفتم: «این که خیلی کمه.» گفت: «مگه نون گرون شده؟» گفتم:«نون چیه دیگه؟ مایو! مایو!» پایش را از پدال چرخ برداشت؛ سر برگرداند و گفت: «برو دو تا نون بگیر الان بابات میاد شام می خواد. برو تا یه فکری واست بکنم.»
توی نانوایی مسعود را دیدم. هیچ کدام از ما تا حالا استخر نرفته بود، به جز مسعود که پارسال با خانواده رفته بودند دریا. گفتم: «مسعود! تو که دریا رفتی، شنا بلدی، بیا به منم یاد بده فردا ضایع نباشه.» گفت کاری نداره فقط باید دستاتو اینجوری تکون بدی و پاهاتم اینجوری تکون بده. همه نانوایی ما را نگاه می‌کردند که یعنی: «این دیوونه ها رو نیگا»
***
نان‌ها را داخل سفره گذاشتم. گفتم مامان بریم الان مغازه‌ها بسته میشه. از روی چرخ، یک شورت مایوی سرمه‌ای رنگ را برداشت و گفت: «بپوش ببین بهت می خوره؟» سرجایم میخکوب شدم:
– این دیگه چیه؟
– مال داداشت بوده. کشاش رو تنگ کردم اندازت بشه.
از  روی شلوار، شورت را پوشیدم. فقط کش کمرش تنگ شده بود و تابلو بود که سایز بزرگ‌تر است. قیافه‌ی تمام بچه‌ها جلوی چشمم آمد که فردا مسخره‌ام می‌کنند. مامان نگاهی انداخت و گفت: «ماشالله! خیلی بهت میاد.»
با همان مایوی روی شلوار، وسط هال داشتم طبق آموزه‌های مسعود، دست‌هایم را اینطوری تکان می‌دادم و پاهایم را اینطوری تکان می‌دادم که یک مرتبه بابا وارد خانه شد. نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت: «این چه سر و ریختیه واسه خودت درست کردی؟» گفتم: «از طرف مسجد فردا می خواییم بریم استخر.» هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که محکم جواب داد: «بی‌خود! اگه بری غرق بشی کی جواب می‌ده؟» کش شورت مایو شل شد و مثل لوچه‌هایم آویزان شد. گفتم: «مراقبم بابا! آقا صمدی هم هست. مواظبه.» اعتنا نکرد و رفت داخل آشپزخانه. با التماس گفتم: «بابا!» گفت: «همین که گفتم.» مامان قابلمه غذا را از سر سفره گذاشت و رو به بابا گفت: «ازشون پول نمی گیرن.» نگاه بابا، روی مامان متوقف شد. بعد سرش را به سمت من چرخاند و گفت: «پس خیلی مراقب باش.»

***
از ساعت۸ صبح، همه بچه‌ها، ساک به دست توی کوچه بودند. چندتایی از بچه‌ها که توی کلاس شرکت نکرده بودند وسط کوچه مشغول گل کوچیک بودند. تعدادشان کم بود و چندباری به ما اصرار کردند که بازی کنیم. ولی ما ساک به دوش، به سینه دیوار تکیه داده بودیم و فوز استخرمان را می‌دادیم. یک مرتبه اصغر دادش بلند شد که: «مینی بوس اومد… مینی بوس اومد…» همه شروع کردیم به دویدن. سرکوچه که رسیدیم سر برگرداندیم سمت راست و دیدیم از سر خیابان یک مینی بوس آبی رنگ، هلک و هلک سمت ما می‌آید. چند نفری دویدند سمت مینی بوس. محتاط‌ترها رفتند جلوی مسجد نشستند. صمدی از بالای پله‌های مسجد داد کشید که همه بیایند اینجا. بیشتر بچه‌ها برگشتند. ناصر اما از تکاپو نیفتاد. به مینی بوس رسید. برای راننده دست تکان داد. راننده محلش نگذاشت و ناصر مجبور شد همان مسیر را پا به پای مینی بوس برگردد. نفس نفس می‌زد اما نیشش تا بناگوش باز بود. برای اینکه ثابت کند این دویدنش بی فایده نبوده، روی سر کچلش دستی کشید و گفت: «صندلی‌هاش خیلی تمیزن.» صمدی ما را به صف کرد. دل توی دلمان نبود اما هنوز این مردک از ما باج می‌گیرد. گفت: «هرکی شلوغ کنه، همه رو برمی گردونیم. توی مینی بوس هم حق ندارید چیزی بخورید.» ساندویچ نان و پنیر سبزی‌ام را توی ساک قایم کردم. صمدی نگاهی به ساعتش انداخت و سپس با اشاره‌ای فرمان ورود به مینی بوس را صادر کرد و خودش جلوی مینی بوس و کنار دست راننده نشست و ما هم دور از چشم او، آرام شعر می‌خواندیم و می‌رقصیدیم. پیچ سر  فلکه  را که رد کردیم، محمدعلی از جا بلند شد و خیره به آنطرف خیابان. یک مرتبه دوزاری‌مان افتاد. یکی یکی از جا بلند شدیم. قدکوتاه‌ترها، زانو روی صندلی می‌گذاشتند و سعی می‌کردند از بین کله‌ها، چشمشان به شمایل استخر روشن شود. صدایمان بلندتر شد؛ دست‌هامان ضرب تندتری گرفت و رقص‌ها، به جفتک‌پرانی نزدیک شد.
ما که حتی نمی‌خواستیم حتی یک دقیقه از وقتمان را هم از دست دهیم، یکی یکی دکمه‌های پیرهن‌ها را باز کردیم. حالا همه، بالا تنه‌شان لخت بود. برای کندن شلوار مردد بودیم. هیچکس از بالای زانوی آن یکی را ندیده بود. غیرت پایین شهری‌مان، دست‌ها را، روی دکمه شلوار، مردد نگه داشته بود. در چشم‌های هم نگاه می‌کردیم. یک مرتبه ناصر سرش را پایین انداخت و باعجله به جان دکمه شلوارش افتاد و در یک چشم به هم زدن، ناصر با یک مایوی قرمز رنگ جلوی چشم‌مان ظاهر شد که زیر آن، همان شورت راه راه دیروزش را پوشیده بود. ناصر خط شکن شد و ما هم یکی یکی شلوارها را از پا در آوردیم. سرعت مینی بوس کم شد و چند متریِ استخر و درست جلوی پل، ترمز کرد. صمدی برگشت و چشمش به جمال آماده برای شنای ما روشن شد. خنده‌ی ناگهانی‌اش را سریع جمع کرد و با اخمی مصنوعی گفت: «این چه وضعشه؟ لباسا رو توی استخر باید بکنید. بدویید لباساتونو بپوشید.» بعد هم سریع از مینی بوس پیاده شد. حرفش را جدی نگرفتیم. چندنفری جلوی استخر، ساک به دست ایستاده بودند. صمدی رفت و با نگهبان جلوی در صحبت کرد. کمی بعد رفت داخل دکه نگهبانی آنجا هم با چندنفر حرف‌هایی ردوبدل کرد. بعد هم با همه‌شان دست داد و سوار مینی بوس شد. رو کرد به راننده که: «برگرد.» بعد به سمت ما برگشت و گفت: «استخر به خاطر تعمیرات تا آخر محرم بسته است. ایشالله بعد محرم مییاییم.» عرق سردی روی پیشانی‌مان نشست. به تمام تنمان لرز نشست. صدای نفس‌های سنگین همدیگر را می‌شنیدیم. آرام و بی صدا، با تن‌های لخت عرق کرده، روی صندلی‌هامان نشستیم و خیره به پشتی صندلی جلویی‌مان شدیم.
***
نزدیک مسجد که شدیم، یکی یکی لباس‌ها را تنمان کردیم. صمدی گفت چون والدین ما رضایتنامه امضا کرده‌اند، پس در این دو ساعت، مسئولیت ما به عهده مسجد است. قرار شد برویم داخل زیرزمین و منتظر حاج آقای دهقان باشیم. بین خودمان هم این توافق ذهنی شکل گرفت که اگر داخل مسجد برویم برای خودمان هم بهتر است. چون اگر بچه‌های دیگر بفهمند که ما استخر نرفته‌ایم، آبرومان می‌رود. بدون هیچ مقاومتی، از پله‌های مسجد پایین رفتیم. صمدی، حاج آقا را از دفترش صدا کرد و چند دقیقه بعد حاج آقا جلوی ما ایستاده بود. از قیافه‌هامان متوجه شد که حال قرآن خواندن نداریم. پس خودش شروع کرد به بیان احکام نماز. نیم ساعتی که گذشت نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «خب دیگه کافیه. شما هم خیلی حوصله ندارید گویا. روز دوم محرمه یه چندخطی هم روضه بخونیم و التماس دعا…» این را گفت و شروع کرد: «صلی الله علیک یااباعبدلله…» تا این را گفت، همه‌مان زدیم زیر گریه. گره‌های بغضمان در حسرت استخر، منتظر باز شدن بود. مثل ابربهار زار می‌زدیم. روز دوم محرم بود و حاج‌آقا از «حر» خواند. گفت که: «حر با سپاهیانش جلوی راه امام حسین رو بست…» یک مرتبه ناصر، تمام عقده‌هایش از صمدی و مسئولین استخر که عدل در این موقع سال به فکر تعمیرات افتاده‌اند را، سر حر خالی کرد و با صدای بلند و لابه‌لای گریه‌اش، یک فحش آبدار حواله حر کرد. حاج آقا که دید اوضاع خراب شد، با همان لحن نوحه خواندنش گفت: «البته بچه‌های عزیز! حر در روز عاشورا توبه کرد و امام حسین او را بخشید…» صدای ناله ناصر بلندتر شد. نمی‌دانم چرا. حاج آقا زرنگی کرد و برای مدیریت خشم ما، داستان را برد سمت حرمله که اگر کسی خواست فحش و ناسزا بدهد، با خیال راحت این کار را بکند. حاج آقا شروع کرد از حرمله که چنان کرد و چنین کرد. یک مرتبه ناصر قاطی گریه‌هایش گفت: «حاج آقا! حرمله که توبه نکرده؟» که جواب شنید: «نه عزیزم.» و این نه عزیزم، یعنی راحت باش! ناصر هم بی‌محابا، اولین فحش از سه گانه فحش‌های خود را نثار حرمله کرد. ناصر، سه گانه فحش معروفی داشت که در مواقع عصبانیت و دعوا، از آن استفاده می‌کرد. فحش اول، با وجود تمام بی نزاکتی‌اش، نسبتاً آبرومندانه بود. فحش دوم، وارد حوزه‌های خانوادگی می‌شد، و فحش سوم خیلی بد بود. هیچکس معنای آن را نمی‌دانست، اما یک توافق ذهنی بین همه ما وجود داشت که این فحش سوم، خیلی فحش بدی است. حتی من یکبار از خود ناصر هم پرسیدم که معنای این فحش را می‌داند یا نه، که خودش هم چیزی نمی‌دانست. حاج آقا باز هم از حرمله گفت و ناصر پشت بندش، دومین فحش از سه گانه‌اش را حواله کرد. حاج‌آقا هم که گویا از حرمله دل پری داشت، از این حسرت استخری ما سواستفاده کرد و باز ادامه داد. حاج‌آقا قطعاً، نسبت به سه گانه ناصر بی‌اطلاع بود، وگرنه ماجرا را ادامه نمی‌داد. حاج‌آقا آخری را هم گفت. لحظه‌ای مکث کرد. ناصر روی زانو بلند شد. دست راستش را بالا آورد. انگشت اشاره‌اش را به سمت آسمان گرفت. و این یعنی دقیقاً همان حالتی که موقع فحش سوم به خود می‌گیرد. ما سرهایمان را پایین گرفتیم و زیر زیرکی حاج‌آقا را می‌پاییدم که واکنشش بعد از فحش سوم ناصر چیست. از هیچکس صدایی در نمی‌آمد. ناصر از بس گریه کرده بود، صدایش زخم شده بود. با صدای گرفته و خفه گفت: «آخه نامرد…» نامرد! ناصر فحش سوم را نداد. عوضش گفت نامرد! فحشی که همه ما معنای آن را می‌دانستیم. برای ما بچه‌های پایین شهر، «نامرد» از هر فحشی بدتر بود. نامرد را یک بار مادرم به پسری گفته بود که پنج، شش سال از من بزرگ‌تر بود و سرِ بازی من را به باد کتک گرفته بود. «نامرد» که می‌شنویم، تمام تنمان آتش می‌گیرد. مثل مادرمرده‌ها، زار زدیم. گریه‌هامان شبیه استخر نرفته‌ها نبود؛ عطشش بیشتر شده بود. حاج‌آقا عمامه‌اش را از روی سرش برداشت و نشست قاطی ما. زار زدیم. مثل مادرمرده‌ها. مثل وقتی که آمبولانس، مادر حمید را برد بیمارستان و دیگر برنگرداند و حمید کف کوچه گریه می‌کرد.
از مسجد که زدیم بیرون، بچه‌ها هنوز مشغول گل کوچیک بودند. قیافه‌هامان داد می‌زد که حتی رنگ استخر را ندیده‌ایم. حال خانه رفتن را هم نداشتیم. با لوشه‌های آویزان، روی زمین و کنار دیوار نشستیم و بازی‌شان را تماشا می‌کردیم. رضا آمد جلو و گفت: «ما مثل شما نامرد نیستیم. یه تیم بیارید و بازی کنیم. سر نوشابه‌ای شیشه‌ای.» سرحال نبودیم و بازی را باختیم. حالا یکی دیگر به داغ‌هایمان اضافه شد. فکرش را بکن. تو پول بدهی و یک لندهور دیگر جلوی رویت، نوشابه را قلپ قلپ سر بکشد. پول‌ها را جمع کردم و دادم دست رضا. گفتم: «اینم پول نوشابه‌ها.» گفت: «نه! باید بریم دم مغازه؛ خودتون باید بخرید.» می‌خواست ما را بچزاند پسره‌ی کینه‌ای. حوصله دعوا و مرافعه نداشتیم. با غیط به سمت مغازه حاجی حیدر به راه افتادیم. نوشابه‌ها را گرفتیم و دادیم دستشان. رضا نوشابه‌ها را پس زد وگفت: «خودتون بخورید. بچه‌های ما هم با پول خودشون نوشابه بخرن.» چندتا از هم تیمی‌های رضا نق زدند و گفتند: «یعنی چی؟ شرط بسته بودیم!» رضا پشت به بچه‌های خودشان کرد و به رو به ما گفت: «فقط می‌خواستم روتونو کم کنم. عوض فیس و افاده‌های این یه روزتون.»
نوشابه‌ها را گرفتیم. روی سکو جلوی مغازه ردیف شدیم. زیر تیغ تیز آفتاب، قلپ قلپ کاناداها را سر می‌کشیدیم. مسعود کنار دستم بود. گفتم مسعود توی دریا میشه آروغ زد؟ جواب داد که: «نه بابا! دهنت پر آبه. بخواهی هم بزنی اصلاً صدا نداره. فقط آب میاد بیرون.» این را که گفت یک آروغ درست وحسابی زدم. گفتم:«پس خوب شد نرفتیم.» بچه‌ها تأیید کردند و یکی یکی شروع به آروغ زدن کردند؛ و طبق یک توافق ذهنی مشترک، این آروغ‌ها به معنای آن بود که گور بابای صمدی و استخر و صندلی‌های تمیز مینی‌بوس!

عکس تزئینی است

همچنین ببینید

آنارشیِ سیگاری

اولین بار سوم راهنمایی بودم که دایی به من گفت: تو آنارشیستی! نمی‌دانستم یعنی چه. …

۵ نظرات

  1. فوووووووووووووووووووووق العاده بود…
    شما کتابی هم چاپ کردید؟

    لطفا بیشتر بنویسید…

  2. طنز بود،
    غصه بود،
    گریه بود،
    خنده بود، …
    جالب بود!

  3. عااالی بود…از گره‌های بغضمان در حسرت استخر، منتظر باز شدن بود…به بعد عاالی تر هم شد. درود خدایان بر شما:)))

  4. خیلی خوب بود. جوندار و پرقصه. از جنس واقعیت زندگی. کیف کردم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *