خانه / روایت / آنارشیِ سیگاری

آنارشیِ سیگاری

اولین بار سوم راهنمایی بودم که دایی به من گفت: تو آنارشیستی! نمی‌دانستم یعنی چه. سر عضو شدن توی تیم فوتبال محله با پدرم حرفم شده بود و از خانه قهر کرده بودم. همۀ وسایلم را ریختم توی دو ساک و با بدبختی بلند کردم و رفت خانۀ آقاجان. چندسالی بود که آقاجان نبود. با این‌حال خانوم‌بزرگ دست به جایش نزده بود: یک تشکچه و دو متکای قرمز با روکشی سفید جلوی در بهارخواب. هیچ‌کس هم جز عمه‌خانوم حق نداشت آنجا بنشیند. از اول هم همین‌طور بود. تا خانوم‌بزرگ بود هم همین‌طور ماند.
ساک‌هایم را که با زحمت آوردم داخل، رو کردم به خانوم‌بزرگ و گفتم که می‌خواهم پیش تو بمانم. عمه‌خانوم هم بعد چند سال از باکو آمده بود و می‌خواست مدتی آنجا بماند. خانوم‌بزرگ چای برایم ریخت و هیچ هم نپرسید که چرا. اخلاقش این‌طور بود. هیچ‌وقت نمی‌پرسید تا خودت بگویی. عمه‌خانوم هم هیچ نگفت. صبح‌به‌صبح هم یک پانصدتومانی بهم می‌داد که سر راه برگشت از مدرسه برایش یک بسته مگنای قرمز بگیرم: سیصدوپنجاه تومان. الباقی هم برای خودم بود. همان روز اول که نشست جای آقاجان تا سیگارش را بکشد، من هم نشستم به تماشا: لباس بلند مشکی. از مچ پا تا زیر گلو. عین خانم‌های قرن ۱۸ در فیلم‌ها. زیرسیگاری بلور جلویش گذاشته بود و خانم‌بزرگ هم برایش مدام چای می‌ریخت و به گپ و گفت بودند. یک آن عمه‌خانوم نگاهم کرد و به ترکی گفت: تاحالا سیگار نکشیدی؟ گفتم نه. گفت: چندسالته؟ گفتم پانزده را تازه تمام کرده‌ام. گفت: پسران ما همه از پانزده سال اجازه دارند بکشند. می‌کشی؟ گفتم نه! سری تکان داد و هیچ نگفت. دوهفته‌ای گذشت و از مادرم اصرار که برگرد و از من انکار که نه. آخرش دست به دامن دایی‌ام شده بود. صبح در راه مدرسه این را خواهرم بهم گفت. عصر که برگشتم دایی آنجا بود. سیگار را که خواستم به عمه‌خانوم بدهم یک آن درش را باز کردم و یک نخ کشیدم بیرون. کبریت نداشتم. عمه‌خانوم خندید و کبریت را گرفت طرفم. اولین پُک را که زدم داشتم خفه می‌شدم. به زور جلوی سرفه‌ام را می‌خواستم بگیرم که نشد. لعنتی، بد وضعی بود. کم نیاوردم و کام دوم را هم گرفتم. اما این‌بار بلافاصله فوتش کردم. همین جا بود که دایی‌ام بهم گفت: تو آنارشیستی!
فردایش پدرم کوتاه آمده بود و من هم برگشتم خانه. اما طعم آن سیگار در دهانم مانده بود. تیم فوتبال محله هم که چندماه بعد از هم پاشید. سال بعدش مادرم ایام امتحانات خرداد بیمار شد و من هم داغان. ۹ درس را افتادم. هیچ‌کس باورش نمی‌شد. تابستان پاس کردم، اما به سختی. بیماری مادرم بیشتر روحی بود تا جسمی. یک نوع افسردگی حاد. به اجبار رفتم انسانی. آنجا بود که با رضا آشنا شدم. رضا سال سوم تجربی بود و کِرمِ سیاست. من هم همراهش شدم و شروع کردم به خواندن مجلات و جزوات. دومین بار آن‌موقع‌ها بود که با این کلمه روبه‌رو شدم: آنارشیسم. اصل کار هم از آنجا شروع شد. برخلاف میل پدر در جمع‌های خانوادگی و دوستانه شروع می‌کردم به بحث. حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم واقعا خانواده عجیب و غریبی بودیم برای خودمان. دایی‌ام چپ بود و بریده از مجاهدین. شوهرخاله‌ام همچنان طرف‌دار سلطنت مانده بود و عکس اعلی‌حضرت و تخم‌وترکه‌اش را هرچندوقت یک‌بار با ترس و لرز از صندوقچۀ اسرارش در می‌آورد و قربان‌صدقه‌شان می‌رفت. یکی از عموهایم سپاهی بود و پدرم هم که ارتشی. الباقی هم هرکدام به یک طرف. خلاصه که شلم‌شوربایی بود خانواده. با این همه گردش‌های دسته‌جمعی و مهمانی‌های خانوادگی سرجایش بود و همه به مهر و محبت باهم کنار می‌آمدند. از نظر پدرم هم من خرمگس معرکه بودم و هربار با حرف‌ها و سوألاتم جمع خانواده را متشنج می‌کردم. این خراب‌کاری فقط در خانواده نبود. سر کلاس هم سوال می‌کردم: چرا من باید با جغرافیای آمریکا و اروپا اینقدر دقیق آشنا شوم؟ مگر بعدها اگر نیاز داشتم نمی‌تواند به فراخور رشته دانشگاهی و یا علاقه‌ام این اتفاق بیفتد؟ چرا در زنگ پرورشی باید مسائل فقهی بشنویم؟ چرا از مسائل جامعه صحبت نمی‌کنیم و همیشه درمشکلات دشمن مقصر است و حکومت بی‌تقصیر؟ چرا باید بر اساس نمره رشتۀ تحصیلی‌مان انتخاب شود& نه بر اساس استعداد و علاقه؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ معلم‌ها هم نمی‌توانستند یا حال و حوصله نداشتند جواب درست دهند و از کلاس بیرونم می‌انداخت. آخرش به جرم متشنج کردن فضای مدرسه و شوراندن دانش‌آموزان علیه معلمان مدرسه اخراج شدم و درنهایت رفتم شبانه.
اواخر خردادماه بو. عصر آمدم خانه. پدرم هم تازه رسیده بود و چای می‌خورد. نشستم روبه‌رویش. به من نگاه نمی‌کرد. گفتم می‌خواهم بروم سر کار. گفت: برای چه؟ پول لازمی؟ گفتم نه! می‌خواهم برای خودم کار کنم. گفت: درسَت؟ گفتم شبانه می‌خوانم. گفت: اگر نگذارم چه؟ گفتم می‌روم. سیگاری دود کرد و گفت: هرچه صلاح می‌دانی بکن. فقط مواظب باش آینده‌ات را خراب نکنی.


اوایل دربازار تهران، دم حجره مشغول پادویی شدم. حاج رضا پسر عموی پدرم بود و شاکی از اینکه چرا همش کتاب و مجله دستم است. گاهی چیزکی می‌پراند. اما کارم خوب بود. خیلی چیزهای حجره از نظرم بهم ریخته بود. نظام می‌دادم و فردایش که حاج رضا می‌آمد می‌گفتم چه کرده‌ام و او هم اغلب خوشش می‌آمد. گاهی هم نکته‌هایی می‌گفت که از بی‌تجربگی درنظر نگرفته بودم. تا آنجا که حجره را سپرد به من. یک طرف میزم کتاب و مجله بود و طرف دیگر ماشین حساب و نمونۀ پارچه‌ها. گذشت تا اینکه با محمد شریک شدم و مغازۀ خودم را باز کردم: سوپرمارکتِ دریا. دلم می‌خواست دریانی باشد، حس نوستالژیک داشتم بهش. اما من دریانی نبودم! گذاشتم دریا. ویترین داخل را طوری ساخته بودیم که جای مخصوصی برای کتاب‌ها و مجلاتم داشته باشم. مشتری‌ها هم که کم‌کم خوششان آمده بود و هرازگاهی کتابی امانت می‌گرفتند که بخوانند و بازگردانند.
اما این کار من نبود. رضا، رفیق دوره دبیرستانم، مدام در گوشم می‌خواند که صندلی‌های دانشگاه انتظارت را می‌کشند. دست آخر همۀ کار را سپردم به شریکم و افتادم پی کنکور. روانشناسی قبول شدم. دو ترم که خواندم و چیزکی ازش دستم آمد، شک کردم. دیدم مثل همان افسانه که تخته‌ای گذاشته بودند وسط و دست و پای هرکه بلندتر بود را می‌بریدند و هرکه کوتاه‌تر بود می‌کشیدند تا اندازه شود، برای همۀ مردمان عالم قالب درست کرده و از اول خلقت تا انتها همه را تقسیم می‌کردند به یکسری تیپ شخصیتی که خارج از آن انگار وجود ندارد. همه هم که از منظر روانشناسی بیمار بودند و هیچ آدم سالمی وجود نداشت. حس کردم دارند سرم کلاه می‌گذارند. از نیما هم در «ارزش و احساسات» خوانده بودم که فروید می‌خواسته فلسفه بسازد، اما نشده! من همچین چیزی نمی‌خواستم. انصراف دادم و دوباره کنکور شرکت کردم. «توسعه و تضاد» رفیع‌پور را هم خوانده بودم و این‌بار جامعه شناسی که برایم همیشه جذاب بود. با جامعه هم سروکار داشت و می‌خواست دردها را بکاود. اما شروع که شد دیدم قضیه خیلی متفاوت‌تر از تصورات من بود و جدی‌تر از این حرف‌هاست. مدام در بحث‌ها به فیلسوف‌ها و متفکران بزرگ ارجاع می‌داند. مسئأله برایم پیچیده شده بود. خب اگر قضیه عمیق‌تر از این حرف‌هاست که باید خوب فلسفه خواند، چرا یک‌راست سراغ فلسفه نرفتند؟ اصلا چرا جامعه‌شناسی درست شد وقتی فلسفه بود؟ جامعه‌شناسی برایم تبدیل به مهندسی شده بود و جامعه‌شناسان مهندسانی بودند که می‌خواستند منویات و نظرات فیلسوفان را پیاده کنند. فکر می‌کردم عقبم. جامعه‌شناسی آن چیزی نبود که من می‌خواستم. خب آخر چه مرگی بود که جامعه‌شناسی بخوانم وقتی قرار است مدام با فیلسوف‌ها سروکله بزنم؟ باز انصراف و این‌بار فلسفه. خواندم. اما خودم. دانشگاه چیزی برایم نداشت جز کاغذی که ثابت می‌کرد فلان مقدار مادۀ درسی پاس کرده‌ام و الآن به زعم اهل علم در فلان جایگاه علمی قرار دارم. به توصیۀ دوستان انصراف ندادم. اما افتادم سراغ این استاد و آن استاد که سرکلاسشان بروم و بیاموزم.
با بچه‌هایی عجیب هم به زعم پدرم بُر خورده بودم. می‌گفت: دیوانگانی از جنس خودت. جلسات ثابتی داشتیم که از سر ظهر شروع می‌شد و تا نیمه‌های شب طول می‌کشید. قرار مطالعه می‌گذاشتیم و از زمین و زمان حرف می‌زندیم. حسین چپ و راست از من می‌پرسید که مسأله‌ات چیست؟ اوایل به تقلید می‌گفتم بی‌مسئله‌گی. اما بعدتر فهمیدم قصه است.
همه چیز برایم قصه بود. بیشتر از همه چیز رمان و داستان خوانده بودم و برای خودم هم گاه‌گاهی چیزکی می‌نوشتم. پاتوق‌های اصلی‌ام از همان دوران کار در بازار، فرهنگ‌سراها و کافه‌ها بودند و اطرافم بچه‌های عشق داستان نویسی. اصلا در یکی از همین جلسات فرهنگ‌سراها بود که با آوینی آشنا شدم. نقد داستان می‌کردیم که یکی درآمد و گفت مددپور فلان طور می‌گوید. مانده بودم چه بگویم. حرف از حجاب پنجم می‌زد و من هاج‌وواج. عجیب بود برایم. جنس حرف‌هایش از عرفان بود و مقصودش وضع فعلی ما. اول بار بود که هم اسمش را می‌شنیدم و هم این‌طور حرف‌ها. بعداز جلسه رفتم سراغش به پرس‌وجو که کیست این بابا؟ گفت شاگرد فردید بوده و رفیق شفیق آوینی. فردید را نمی‌شناختم، اما آوینی مگر فیلم‌ساز نبود؟ او را چه به این حرف‌ها؟ گفت کتاب هم دارد. درواقع مجموعه مقالات است. رفتم کتاب‌خانه و شروع کردم به جستجوی کتاب‌هایش که چشمم به توسعه و مبانی تمدن غرب خورد. فهرستش را دیدم: ترقی یا تکامل؟ در معنای توسعه. دیکتاتوری اقتصاد. بهشت زمینی. نشستم به خواندن. چیز زیادی نمی‌فهمیدم. اما باز می‌خواندم. اصل جنس بود. با هیچ‌کس و هیچ‌چیز سر سازگاری نداشت جز دین. درست نمی‌فهمیدم چرا؟ اما این شورش علیه وضع موجود بدجور سرمستم کرده بود. جگر شیر داشت و سر نترس. بعدتر دوباره خواندم و بیشتر. الآن هم هرازگاهی می‌خوانم. لعنتی، مرا بدجور گیرانداخته بود.
در دانشگاه‌ها که می‌چرخیدم و سرکلاس این استاد و آن استاد می‌رفتم با بچه‌های چپ بیشتر دم‌خور شدم. از نقدهاشان به وضعیت فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی خوشم می‌آمد. حس همگرایی بیشتری باهاشان داشتم. حس بودن میان یک گروه گنگستری. از طرفی هم دیاثت نهفته در وجود لیبرالیسم که همه چیز را داشت می‌بلعید و جز خودش برای هیچ‌چیز و هیچ‌کس ارزشی قائل نبود، حالم را بهم می‌زد. تابشان را نمی‌آوردم. سرکلاس‌ها بحثم می‌شد و کافه را بهم می‌ریختم. مسئله توان گفتگو نبود. مسئله قبولی بی‌چون و چرای جماعتی بود که به شکل حیرت‌آوری از بازار آزاد حرف می‌زدند در تمنای آمریکایی شدن حاضر بودند همه‌چیزشان را فدا کنند. از اقتصادی که بی‌هیچ توجهی به مردم هر غلطی می‌خواست می‌کرد گرفته تا فرهنگی که فقط در خدمت یک ایدئولوژی بود و برای چرب کردن چرخ‌دنده‌هایش مُدام چیز می‌بافت و به هر طریقی که شده می‌خواست جلوی فکر کردن را بگیرد. چطور می‌شد از این وضعیت فرار کرد؟ چطور باید به همه می‌فهماندی که هی عمو! دارد بدجور سرت کلاه می‌رود. اصلا حواست هست؟ نمی‌دانستم. گیج می‌زدم و تلوتلو می‌خوردم.
دیگر سال ۸۸ شده بود و ماجرای انتخابات کذایی. ولی برای من به شکل معمول اصلاح‌طلب و اصول‌گرا یا هر خزعبل دیگر نبود. از نظر من هر دو طرف دروغ می‌گفتند. یکی از یکی بدتر. هردو به شیوۀ لیبرال‌ها رفتار می‌کردند و شعارهای عدالت‌خواهانه سر می‌دادند. برایم روشن بود که هردو در گنگ خاصی قرار گرفته‌اند. اولی کافه را بهم ریخته بود و می‌خواست گروه خودش را حاکم کند. دومی ژنرال مبارز دارودستۀ قبلی شده بود و می‌خواست نجاتشان دهد. حالم بد بود. هیچ‌کس هم جلودارشان نبود. قریب‌ به اتفاق دوستان هم در بازی گیر کرده بودند. تنها شدم. چه باید می‌کردم؟ هرچه می‌گفتی و توضیح می‌دادی فایده نداشت. انگار از این بازی خوششان آمده بود و داشتند لذت می‌بردند. تصور می‌کردند که دارند کاری شگرف می‌کنند و برای رهایی می‌جنگند. زهی خیال باطل. افتاده بودم به خیابان گردی. صبح‌ها تا غروب درخانه می‌خوابیدم و کتاب می‌خواندم و شب‌ها تا صبح ول می‌گشتم و شعر زمزمه می‌کردم تا یک شب لذت آن سیگار دوباره یادم آمد. نیمه‌شب بود. از پیرمردی دور میدان انقلاب که روی موتورش سیگار می‌فروخت، دو نخ وینیستون گرفتم. اولین پُک را که زدم داشتم خفه می‌شدم. به زور جلوی سرفه‌ام را می‌خواستم بگیرم که نشد. بد وضعی بود. خواستم کم نیاورم. پک دوم را هم زدم. محکم‌تر. باز سرفه. پُک بعدی را که زدم ریه‌ام دیگر داشت یاد می‌گرفت.

همچنین ببینید

توافق ذهنی بچه های جنوب شهر

آخرین جلسه کلاس تابستانی‌مان بود. هنوز شهریور نشده بود و قاعدتاً چند هفته دیگر باید …

۵ نظرات

  1. سلام… جالب بود!
    کلا باید بگم که مجله خیلی خوبی هستین. خیلی خوب. روایت هاتون بسیار جذاب، پرونده ها و یادداشت هاتون هم خیلی خوب هستن. اما روی داستان هاتون بیشتر باید کار کنین. داستان های قوی تری از شما انتظار میرود.
    و اینکه چرا تصویری از نویسندگانتون در کنار مطلبشون دیده نمیشه و اینکه بیوگرافی ازشون داشته باشیم هم خوبه! البته شاید دارین و من هنوز با دقت نگشتم.

  2. عالی بود، نوع پرداخت و پیشرفت روایت را پیرامون موضوع و نتیجه‌گیری اش را دوست داشتم.

  3. روایت شروع خوبی داشت اما از نیمه، داستان به نظرم رها شد و خط سیر مشخصی رو در این داستان ندیدم.
    موفق باشید.

  4. شروع روایت جذاب بود اما پایان خوبی نداشت.

  5. روایتی بود که آدم را تا آخر پای خواندنش نگه میداشت و البته وسطش مغشوش شد کمی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *