خانه / روایت / رویاهای بر باد رفته

رویاهای بر باد رفته

از مجموعه داستان‌های کوتاه مهاجرت

روزهای بارانی را دوست ندارم. آسمان خاکستری است و زمین خیس است؛ گویی اشک آسمان بر زمین می‌ریزد. باران که ببارد آدم‌ها هم انگار خاکستری می‌شوند؛ دیگر حوصله‌ی همدیگر را ندارند، مخصوصاً در مترو. باید سریع‌تر بروم تا مترو را از دست ندادم. روزهای بارانی ایستگاه‌ها هم شلوغ‌تر می شود؛ کسی حوصله‌ی قدم زدن ندارد. چاره‌ای نیست، باید سوار شد.

”’entschuldigung” باید جا باز کرد. یک گوشه‌ای که بشود تکیه داد، جای نشستن که نیست. هر چقدر هم شلوغ باشد مترو را دوست دارم. از پنجره‌ها شهر را نگاه می‌کنی ولی زیر زمین هیچ چیزی برای دیدن نیست بجز تونل و تاریکی. یکی از تفریحاتم در مترو تماشا کردن آدم‌هاست. معمولا حرفی، سخنی، نکته‌ای، چیزی توجهم را جلب می‌کند. بعد می‌نشینم و مخفیانه طرف را نگاه می‌کنم. برای خودم حدس می‌زنم چه کاره است، از کجا می‌آید، به کجا می‌رود، چرا غمگین است یا چرا خوشحال است. نه این‌که دنبال سوژه بگردم، نه. سوژه‌ها خودشان به سراغم می‌آیند. مثل همین جوانکی که با یک کوله‌پشتی هم‌اندازه‌ی خودش سوار متروی به این شلوغی شده و در عرض همین چند ثانیه حداقل سه بار عذرخواهی کرده چون یا با کوله‌اش به سر و کله‌ی نشسته‌ها کوبیده یا ایستاده‌ها را هل داده. خودش هم عصبانی‌ست. دست پیش گرفته که پس نیفتد. اخم کرده تا کسی چیزی نگوید، اعتراضی نکند. فکر کنم محصلی، دانشجویی، کارآموزی، چیزی باشد. آن کوله‌پشتی هم لابد همه‌ی زندگی‌اش است که به خودش چسبانده. از این‌هایی که مدتی خانه‌ی این دوست و مدتی خانه‌ی آن آشنا زندگی می-کنند. هر بار که صاحب‌خانه عذرشان را بخواهد، مجبورند کوله‌پشتی‌شان را جمع کنند و دنبال یک جای دیگر بگردند که چتر پهن کنند. من از این‌ها در دوران دانشجویی خودم زیاد دیده بودم. دوستانی داشتم که شکایت‌هایشان را پیش من می‌آوردند که فلانی یک ماهه آمده و بیرون هم نمی‌رود.

دکمه‌ی «ایستگاه توقف کنید» را زد. همه‌اش یک ایستگاه رفته‌ایم که! چرا سوار شدی تو که می‌خواستی ایستگاه بعدی پیاده شوی! از شرمندگی‌ست فکر کنم. اوه! کوله‌پشتی‌اش را کوبید به صورت یک آقای مسن و محترم که روی صندلی نشسته بود؛ معذرت خواهی هم نکرد! بقیه‌ی مسافران از آقای محترم عذرخواهی کردند. یاد بگیر پسر جان!

چه مرد باوقار و مرتب و شسته‌رفته‌ای‌ست. ریش‌هایش را از ته زده، پالتوی نه چندان نو ولی تمیزی به تن دارد. کفش‌هایش هم واکس خورده. چه دستمال‌گردن خوش‌ آب و رنگی هم انداخته. موهایش جو گندمی و پوست صورتش تیره است. شصت سالی باید داشته باشد. شرقی‌ست؛ شاید هم هموطن باشد. به هر حال دور نیست، دور و بر خودمان است. خم شد زیر صندلی‌اش و یک کیف حمل ساز را صاف کرد. ویولون است، از کیفش پیداست. دوتا ساز دارد. آن یکی کوچکتر از ویولون است، شاید کلارینت باشد. یعنی چه کاره است؟ حتماً استاد موسیقی‌ست. به تیپ و قیافه‌اش هم می‌آید. باید نوازنده‌ی چیره‌دستی باشد. حتماً به سالن اپرا می‌رود. همین خط، ایستگاه «اپرا هاوس» هم دارد. چشم‌هایم را می‌بندم و تصورش می-کنم که روبه‌روی گروه ارکسترش ایستاده، چوب‌هایش را دستش گرفته و دستانش بالاست. همه‌ی گروه خیره نگاهش می‌کنند و منتظر فرمان آغازش هستند… اوه من باید پیاده شوم! رسیدم. حیف شد، نمی‌فهمم کجا پیاده می‌شود.

صبح باران، عصر هم باران. صبح که به سر کار می‌رفتم هوا گرفته و تاریک بود، حالا که عصر شده و به خانه برمی‌گردم هم گرفته و تاریک است. کمی در مرکز شهر می‌گردم شاید دلم باز شود. به صدای پاشنه‌ی کفش‌هایم روی سنگفرش خیابان گوش می‌کنم که در میان صدای پای بقیه گم شده. همهمه‌ی مرکز شهر صدای زندگی می‌دهد. اگر صدای بوق و ترافیک هم داشت که خیلی بهتر می‌شد؛ صدای تهران می‌داد، صدای زندگی. امروز ولی یک صدای جدید هم می‌آید؛ کسی دارد ویولون می‌نوازد. وای چقدر هم زیباست! صدا از کجاست؟ باید پیدایش کنم. معمولا به نوازنده‌ها پول می‌دهم. هنر برایم ارزشمند است. پیدایش کردم؛ آن‌جا جلوی مغازه‌ی «پی ان سی» ایستاده. چقدر زیبا می‌نوازد.

من این قطعه را می‌شناسم؛ کاری از «دِورژاک» است، هنرمند اهل چک. قطعه‌ی خیلی سختی‌ست. هر کسی نمی‌تواند اجرایش کند؛ باید استاد باشی تا بتوانی به این خوبی بنوازی. وای! عالی‌ست… جلوتر می‌روم تا در کیف سازش پول بیندازم.

من او را می‌شناسم! همین امروز صبح در مترو دیدمش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *