خانه / سرمقاله / نیمه عمرهای به فنا نرفته

نیمه عمرهای به فنا نرفته

یکی دو روز از روزهای هفته‌ام را با دانشجویان یکی از دانشگاه‌های هنر تهران می‌گذرانم. با گروهی درباره‌ی مسئله‌ی رنج حرف می‌زنیم و با گروهی دیگر درباره‌ی دین‌داری در دنیای مدرن و با گروهی دیگر درباره‌ی مسئله‌ی آزادی بیان. چند دقیقه‌ی اول هر کلاس به مزاح می‌گذرد و حال و احوال‌پرسی از فرد و جامعه و سیاست و هنر و بعد کلاس را با این پرسش آغاز می‌کنم: « خب بچه‌ها! هفته‌ای که گذشت کی چی خونده ؟» و منظورمان صدالبته کتاب است.

پاسخ‌های دانشجویانی که هرکدام به رشته‌ای دل‌مشغول‌اند یکی از شیوه‌های کارآمد کتاب‌شناسی است. چه اینکه بسیاری از این کتاب‌ها به توصیه و پیشنهاد اساتید صاحب شأن و مقام هنری در کلاس‌های دیگر انتخاب‌شده‌اند. این بخش شادی‌آفرین و انرژی‌بخش کلاس‌هاست.

این سکه روی دیگری هم دارد. من در آن موقعیت هنوز خودم را سردبیر یک مجله‌ی ادبی می‌دانم. گوش‌هایم را تیز می‌کنم و علاوه بر آنکه سعی می‌کنم استعدادهای نویسندگی را بر ای مجله‌ام کشف کنم به جایگاه و سهم ادبیات در میان سبد مطالعاتی دانشجویان هم حساسیت نشان می‌دهم: « بچه‌ها رمان فارسی چی خوانده‌اید؟ بچه‌ها شعر شاعران معاصر؟ بچه‌ها نان‌فیکشن؟ بچه‌ها؟»

هر هفته پاسخ‌های نزدیک به دویست دانشجوی هنر را که می‌شنوم احساس می‌کنم یک جای قصه لنگ می‌زند. نام‌ها و عنوان‌هایی که هر ترم می‌شنوم همان نام‌ها و عنوان‌های همیشگی‌اند: هدایت، آل احمد. معروفی. گلشیری و احمد محمود. و اگر احیاناً دانشجویی مذهبی در کلاس‌ها داشته باشیم گاه‌گداری نام رضا امیرخانی. بی‌انصافی نکنم دریکی از کلاس‌ها یکی از دانشجوها ترلان وفی را شروع کرده بود و یکی دیگر قصد کرده بود چراغ‌ها را من خاموش‌ می‌کنم زویا پیرزاد را بخواند. همین

با شنیدن پاسخ‌ها چند مسئله در ذهنم زنگ می‌زند: یکی اینکه پس آن همه های و هویی که ما – مای اهالی ادبیات- در شبکه‌های اجتماعی و صفحات شخصی و کانال‌های تلگرامی‌مان به راه انداخته‌ایم کجا خودش را نشان می‌دهد؟ سه هزارتا ها و سی هزارتاهای تلگرام و اینستاگرام کجا می‌روند؟ جایزه‌های ادبی کجا اثر خودشان را نشان می‌دهند؟ آمارها را با کدام عینیت باید محک زد؟ نکند این وسط کسی به کسی و همه به هم دروغ گفته باشد و همه‌ی پادشاهان و مدعیان پادشاهی کشور ادبیات لخت‌وعور باشند؟

یکی هم به این فکر می‌کنم که بچه‌ها را برای نخواندن کدام اثر ادبیات معاصر خودمان می‌شود سرزنش کرد؟ در گفتگوی مسئله‌ی رنجمان، اگر کسی آثار داستایوفسکی، ناباکوف، بکت و کافکا را نخوانده باشد حتماً با سرزنش روبه‌رو می‌شود. همان‌طور که اگر کتاب ایوب ( ترجیحاً ترجمه‌ی قاسم هاشمی نژاد) را نخوانده باشند. و چقدر می‌شود دانشجویان عکاسی را سرزنش کرد اگر در آن گفتگو حاضر باشند و نظر به رنج دیگران سانتاگ را نخوانده باشند. اما به‌راستی کدام اثر از نویسندگان جدید را می‌شود توی چشم دانشجو کرد که اگر نخوانده باشد از جهانی و آنی محروم مانده باشد؟ خودم به خودم پاسخ می‌دهم تقریباً هیچ.

نویسندگان ماسال‌هاست برای مردم نمی‌نویسند. برای خودشان می‌نویسند. برای خودشان حرف می‌زنند. برای خودشان جشن امضا می‌گذارند. برای خودشان حاشیه و دعوا راه می‌اندازند. دعواهایی که حتی خاصیت شهر شلوغ کنی هم ندارند. و مدام از کارهای هم تعریف و تمجید و ستایش می‌کنند. همان چیزی که اهل‌فن اسمش را می‌گذارند نان به هم قرض دادن.

در این سال‌ها به گواهی صفحات شخصی ادبیات بازان در محیط مجازی و به گواهی گزارش‌های جلسات نقد و بررسی (و ایضاً جشن امضا) که در شهر کتاب‌ها و خانه‌ی کتاب‌ها و فرهنگسراها و فروشگاه‌های کتاب برگزار می‌شود همه‌ی آثار نویسندگان ما حدی از شاهکار بودگی دارند، عالی‌اند، موفق‌اند، روایتی کم‌نظیر دارند، آوانگاردند، یک گام به جلواند، جذاب‌اند، روایت سازند و انبوهی دیگر از واژگان که بی‌قیمت و رایگان خرج نویسنده‌ها و آثارشان می‌شوند. و صدالبته در حاشیه‌ی همه‌ی جلسات به این هم اشاره می‌شود که اگر ممیزی و سانسور نبود، اگر ممیزی و سانسور نبود، اگر ممیزی و سانسور نبود…. که کاش نبود.

خود گوییم و خود خندیم و خود مرد/زن هنرمندیم و به همین تائید و تشویق خودی‌ها دل‌خوشیم بی‌آنکه یادمان باشد اثری که مردم نخوانندش و با آن زندگی نکنند و در گفتگوهایشان در موقعیت‌های مرزی به آن ارجاع ندهند پیش از تولد مرده است.

چند روز قبل علی‌اشرف درویشیان درگذشت. اگر به خدا باور داشت خدایش و اگر نداشت خدای خداباوران او را بیامرزد. دوست دارم گفتگویم درباره‌ی دین‌داری در دنیای مدرن  را با اشاره به آثار او آغاز کنم و از «سال‌های ابری» اش به نظریه مارکس در باب دین به‌مثابه ازخودبیگانگی پل بزنم. امیدوارم دانشجویان علی‌اشرف درویشیان را بشناسند و حداقل یکی از آن‌ها که خودش را نماینده‌ی مارکس در گفتگو می‌داند کتاب‌های او را خوانده باشد. این‌قدر را مطمئنم که درویشیان به خلاف بسیاری از کسانی که امروز باخبر مرگ او عکس یادگاری می‌گیرند به هنر برای هنر و هنر برای هنرمند معتقد نبود و برای تغییر در جهان پیرامونش می‌نوشت. و نیز امیدوارم که نویسنده بودنش بیشتر از چریک بودنش یا دست‌کم به‌اندازه‌ی چریک بودنش شورانگیز باشد. همین

 

همچنین ببینید

بر درد کشان خرده مگیر

همراه مامان داشتیم به خانه برمی‌گشتیم. دخترم فاطمه، بغلم بود و از ترس سرما خوردن …

یک دیدگاه

  1. علی اشرف درویشیان…بچه که بودیم مامان با لهجه کرمانشاهی برایمان می خواند، ما از خنده دل درد می گرفتیم، خاله از گریه به هق هق می افتاد…

    و بله، ادبیات یک های و هوی شورانگیز در اتاقی کوچک و دربسته است!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *