خانه / روایت / روایت به مثابه‌ی سوژه (۱)

روایت به مثابه‌ی سوژه (۱)

ارائه‌ی مهدی قزلی در کارگاه روایت‌نویسی اسالم

چند نکته راجع به روایت و نوشتن مستند خدمتتان عرض می‌کنم و بین صحبت‌ها گریزی می‌زنم به یاد و خاطره‌ و دیدار و نشست‌هایی که در جلسات رهبری به عنوان راوی می‌رفتم و سعی می‌کنم همه از سفر کردستان باشد.

روایت توسط یک «راوی» تولید می‌شود؛ راوی روایت را از خلا تولید نمی‌کند، از یک «مَروی» حرف خواهد زد؛ چیزی یا کسی یا اتفاقی وجود دارد که یک نفر می‌خواهد آن را به دیگری منتقل کند و در نهایت یک روایت به وجود می‌آید. پس تا به روایت برسیم، هنوز دو عنصر دیگر داریم: مروی یعنی چیزی که اتفاق می‌افتد و راوی.

از این سه مورد دوتا جبر است و یکی اختیار. مروی که جبر است چون اتفاق افتاده یا می‌افتد و کسی در آن اثر ندارد. روایت هم چیزی‌ست که بعدها حادث می‌شود؛ یعنی وقتی راوی می‌نویسد، روایت وجود دارد. تنها چیزی که کار را مبتنی بر اختیار پیش می‌برد، راوی‌ست. ما هم الان از موضع راوی این‌جا نشسته‎ایم.‎ من یکی دو نکته راجع به ارتباط این‌ها با هم عرض می‌کنم. روایت چیزی غیر از مروی است و محصول تلاش راوی‌ست. مروی یک حقیقت است، روایت یک واقعیت؛ راوی کسی است که این حقیقت را در قالب یک واقعیت به مخاطب ارائه می‌کند.

ممکن است این‌ها انطباق زیادی با هم داشته باشند، ممکن هم هست زیاد نباشد. چگونه می‌شود این انطباق یا عدم انطباق را فهمید؟ باید تعداد روایت‌ها زیاد باشد که با هم مقایسه شود و آمار و اطلاعاتشان را بیرون آورد. این روایت‌ها گاهی در شکل ادبیاتی خود ورود می‌کنند و گاهی در شکل غیرادبیاتی خود. مثلا طرف می‌گوید که «هوا بارانی بود»، بعد شما سایت هواشناسی را نگاه می‌کنید و می‌بینید بارانی نبوده؛ این روایت، روایتی ادبیاتی‌ست، ولی امکان دارد دو نفر از یک ماجرا و مروی چیزی بگویند و هردو ادبیاتی باشد؛ می‌توانیم این‌ها را با هم قیاس کنیم و ببینیم احتمال درست بودن کدام بیشتر است. چیزی که باید به آن توجه کنیم این است که ما به عنوان راوی، با توجه به شناخت مروی و نگاه به مروی و هدفی که راوی در این قضیه دنبال می‌کند، روایت را تولید می‌کنیم. برای این‌که من این مروی را به روایت تبدیل کنم و در اختیار مخاطب قرار دهم، اول باید آن را بشناسم، دوم باید نسبتم را با آن تعیین کنم و سوم هدفم از این روایت را پیگیری کنم. اگر این سه مورد را ندانیم، دست و پای بیخود زده‌ایم. البته هدف به جهان‌بینی راوی هم ارتباط دارد.

چرا بعضی چیزی می‌نویسند و ماندگار نمی‌شود؟ به این خاطر که شناخت مشکل دارد یا نگاه مسئله دارد یا هدف مسئله‌دار است؛ مسئله‌دار یعنی چه؟ یعنی این‌که اصلا هدفی نداشته! از سر تفنن یا از سر کم‌هدفی‌ست. چگالی هدف پایین است و در کل هدف یک چیز بیخود و کم‌ارزش و مایه است.

اگر این سه موردی که اشاره شد، سه‌تا چیز مشخص و دقیق و درست و نسبت‌دار باشد و با هر سه‌ی آن‌ها هم ارتباط برقرار کند، احتمال دارد که آن روایت یک روایت قوی از آب دربیاید. چرا وقتی یک راوی از چند مروی روایت‌هایی می‌کند، همه‌ی آن‌ها مثل هم نمی‌شوند؟ باز هم بخاطر همان سه مورد.

برای شناخت از مروی لازم است که راوی به آن اشراف داشته باشد؛ خیلی وقت‌ها این اشراف پیش نمی‌آید. گاهی شناخت راوی از مروی موضعی‌ست؛ یعنی وقتی مروی بزرگ‌تر از راوی می‌شود یا جنسش جوری است که باید از زوایای مختلف به آن نگاه کرد و راوی این امکان را ندارد که آن را از زوایای مختلف پوشش دهد، در آن صورت شناخت، بخشی می‌شود. اگر هدف و نگاه با آن زاویه-ی دید کارش درست شود، امکان دارد همین راوی، بدون اشراف و با همان زاویه‌ی دید بتواند روایت خوبی را ارائه کند.

شناخت از مروی و چیزی که در متن می‌تواند به شما و خواننده کمک کند و معلوم می‌کند که راوی از مروی شناخت خوبی دارد، جزئیات است. یک دلیل این‌که چرا روایت‌ها ماندگار نمی‌شوند، عدم ورود جزئیات به روایت است. یکی از بزرگترین اشکالات ما بعد از این‌که نگاه و هدفی داریم و می‌خواهیم روایت کنیم، این است که به جزئیات توجه نمی‌کنیم یا توجه می‌کنیم ولی جزئیات را منتقل نمی‌کنیم و روایت در یک سطح کلی باقی می‌ماند. این روایت در سطح کلی به درد کسی می‌خورد که خودش به جزئیات آن مروی و ماجرا تسلط داشته باشد و تسلطش طوری باشد که بتواند با همین کلیات، جزئیات را کنار هم بچیند. ما به عنوان یک راوی جدی و کسی که می‌خواهد روایت‌نویس خوبی باشد، باید فرض بگیریم که مخاطب ما از جزئیات بی‌اطلاع است. اگر این فرض را بگیریم به جزئیات دقت می‌کنیم و به خوبی از آن‌ها استفاده می‌کنیم. در مرحله‌ی شناخت، جزئیات باید خیلی زیاد باشد. توجه داشته باشید که شناخت و نگاه به هم اولویت دارند؛ در مرحله‌ی شناخت، باید جزئیات زیادی به دست بیاورید. آن چیزی که تعیین می‌کند کدام یک از این جزئیات را باید در مرحله‌ی نوشتن به کار ببرید، نگاه و هدف است؛ آن‌جا تصمیم می‌گیرید که کدام یک از این جزئیات را چقدر استفاده کنید. به اصطلاح همان مهندسی جزئیات؛ مهندسی جزئیات است که باعث می‌شود روایت شما یک روایت خاص شود. بنابراین آفت توجه به جزئیات این است که جزئیات سوار شما شود نه شما سوار بر جزئیات.

در رابطه با جزئیات اشاره کنم به تجربیاتی که در ماجرای کردستان از رفتارشناسی «آقای خامنه‌ای» به دست آوردم. یکی از خصلت‌‌هایی که می‌توانم از ایشان نام ببرم، پافشاری‌ست. حدود یک هفته قبل از سفر کردستان در اردیبهشت هشتادوهشت، تیم پژاک از کوه‌های کردستان می‌آید و وسط سنندج در پاسگاه اصلی مرکز شهر، تیراندازی می‌کند و دو سه نفر از شهروندان و خودشان کشته و دستگیر می‌شوند. نیت این گروه این بود که سفر انجام نشود؛ اعمال فشار بر تصمیم‌های یک حکومت. نظر تیم امنیتی این است که سفر انجام نشود. آقای خامنه‌ای اما می‌گوید باید این سفر انجام شود و شما هم بروید و هر کاری که لازم است انجام دهید. مخصوصا جاهایی که مربوط به مردم بوده بیشتر از ایشان پافشاری دیده‌ام. این‌جا هم به همین صورت؛ قرار با مردم اعلام شده بوده. ایشان با جدیت می‌گویند هرکس وظیفه‌ای دارد، آن‌هایی که وظیفه‌ی امنیت را دارند، جدی‌تر باشند؛ که سیستم‌های امنیتی مجبور می‌شوند هر سرخطی که داشتند را بسوزانند و همه را از بین ببرند.

ایشان خیلی دقت دارند؛ مثلا در جلسه‌ی هیئت دولت، روی اعداد درنگ می‌کنند؛ چون هیئت دولت بدون حضور رئیس‌جمهور، یک یا دوبار در این سفرها در حضور ایشان جلسه می‌گیرد. رهبری بعد از صحبت با مردم و بازخورد از ایشان، با هیئت دولت جلسه می‌گذارند و از آن‌ها سوال می‌کنند. مثلاً از «آقای نجار» که آن سال وزیر دفاع بودند، پرسیدند: «این‌جا چند پیشمرگ را بیمه کرده‌اید؟» آقای نجار گفتند: «۲۶۰۰ نفر». رهبری رو کردند به مسئول سپاه منطقه، و نه کردستان، و پرسیدند: «چند پیشمرگ داریم؟» مسئول سپاه هم گفت: «بیشتر هستند.» و ایشان هم رو به آقای نجار گفتند: «من هم گزارش‌هایی که دارم بیشتر است.» حداقل چهار بار این کار را کردند و کار به جایی رسید که وزرا پشت سر هم قایم می‌شدند. یا در روز پایانی سفر قم، خانواده‌ی بعضی از شهدایی که ایشان نتوانسته بودند به آن‌ها سر بزنند یا توجه کنند را دعوت کردند محل حضور ایشان و یک لیست داده بودند که اسامی و نسبت‌ها در آن نوشته شده بود. یکی از نسبت‌ها اشتباه نوشته شده بود. اولی گذشت، دومین اشتباه که گفته شد، پرسیدند: «آقای وحید کجاست؟» همان موقع آقای وحید پابرهنه از جلسه فرار کرد و این نشان‌دهنده‌ی این است که دقت رهبری بعدا عملیاتی هم می‌شود؛ اگر بود، حتما چیزی به وحید می‌گفتند. چون نبود، آرام گفتند: «این دست خط آقای وحید است؛ پیدایشان کنید و بیاوریدشان.» البته بیش از این چیزی نگفتند. آقای وحید یک آدم ابرقدرت است که همه از او اجازه می‌گیرند و حرف آخر را خودش می‌زند و این نشان می‌دهد که رفتار آقای خامنه‌ای حرفه‌ای‌ست.

در کردستان یک صبح جمعه برای پیاده‌روی به کوه می‌روند. فکر می‌کنم این برنامه‌ی کوه رفتن جزء سبک زندگی ایشان است. همه‌ی کسانی که همراه بودند کفش ورنی داشتند و تنها کسی که کتانی پوشیده بود آقای خامنه‎ای بودند و این یعنی برنامه داشتند.

در رابطه با تفاوت گذاشتن بین مسئولین و مردم؛ با مسئولین خیلی جدی هستند ولی با مردم نه؛ مثلا آقای خامنه‌ای در سفر قم یک روز را تمدید کردند. روز آخر وقتی از گیت رد می‌شوند، یک خانم داد می‌زند و قسم می‌دهد که آقا بایستند. در ماشین «آقای نجات» نشسته بودند که مسئول حفاظت ولی امر هستند. قبلش یک توضیح بدهم که سفر در سال ۸۹ بود و هنوز خیلی از درگیری‌های سال ۸۸ نگذشته بود؛ خیلی به آقا مشورت دادند که این سفر انجام نشود؛ حالا ایشان می‌خواهند برگردند که آقای نجات اجازه نمی‌دهد و می‌گوید: «من می‌توانم در این مواقع به شما اجازه ندهم که بروید». آقای خامنه‌ای هم دست آقای نجات را می‌گیرند و می‌برند و همین‌طور بین راه می‌گویند: «اگر برای شما مسئولیت دارد، با هم می‌رویم که اگر اتفاقی افتاد، شما هم دیگر نیستی که بخواهی جوابگو باشی.» می‌روند و اتفاقی هم نمی‌افتد. خانم هم چیز خاصی نمی‌گوید و فقط می‌خواسته ابراز ارادت کند. گاهی ایشان به مطالبه‌های این شکلی جواب می‌دهند ولی در مواجهه با مسئولین کاملاً متفاوت هستند. در مواجهه با نظامی‌ها که دیگر مثل یک فرمانده.

اگر کسی کتاب‌های مرا خوانده باشد، متوجه می‌شود که موضوع هدف در «پنجره‌های تشنه» جدی‌تر است تا در کتاب «جای پای جلال». چون جای پای جلال هشت سفر بود؛ هشت جای مختلف با هشت مسئله‌ی متفاوت. بنابراین موضوع هدف پراکندگی داشته است ولی در پنجره‌های تشنه، موضوع متمرکز است. یکی از دلایلی که باعث می‌شود پنجره‌های تشنه کشش بیشتری داشته باشد، همین موضوع است. البته هر کسی این کتاب را خوانده باشد، متوجه می‌شود که من که راوی باشم نگاه دارم و این نگاه در همه‌ی سفرها وجود دارد.

برای شناخت مروی به جزئیات احتیاج داریم، البته در عین توجه به کلیات. در موضوع نگاهی که خودمان داریم، احتیاج به انتخاب جزئیات داریم یعنی هزارتا جزئیات جمع می‌کنیم و بعد ده‌تا، صدتا را انتخاب می‌کنیم و با توجه به هدف، انتخاب‌هایمان را به استخدام می‌گیریم. البته لازم به ذکر است که بگویم همه‌ی این‌ها مبتنی بر راست است؛ در مورد دروغ نمی‌گوییم؛ جزئیات دروغ، انتخاب دروغ. ما فرض را بر این گذاشته‌ایم که نگاه طرف چه مثبت است و چه منفی، هر چه را که می‌گوید راست است.

دلیل این که «بی‌بی‌سی» موفق است، این است که در روایت‌هایش جزئیات دروغ نیست؛ چون اگر چهارتا دروغ بگوید، پنجمی بالاخره آشکار می‌شود و بعد مثل بهمن همه‌ی قبلی‌ها را از بین می‌برد. روایت‌ها راست است، در جزئیات راست است، جزئیات را انتخاب و استخدام و نگاهش را منتقل می‌کند.

_ فرمودید توجه به جزئیات در عین کلیات؛ این جزئیات و کلیات چقدر از هم جدا هستند؟

_ از هم جدا نیستند؛ منظور این است که نسبت این خرده اطلاعات و اطلاعات درشت باید برقرار شود. خرده اطلاعات نباید در خلا پخش باشد. کلیات نتیجه‌ی جزئیات است، منتها حرکت باید از جزء به کل باشد نه از کل به جزء. وقتی شما راوی موفقی هستید که بدون این‌که در مورد کلیات صحبت کرده باشید، مخاطب از پای مطلبتان کلیات در ذهنش رسوب کرده باشد. به این می‌گویند اتمسفر و فضا؛ اتمسفرسازی، فضاسازی.

روایت چیزی بین مستندنگاری و ادبیات است؛ مستندنگاری به معنای عام خودش یعنی اِخبار و گزارش کردن و ادبیات.

چرا روایت به مستند نگاری ربط دارد؟ چون مروی اتفاق افتاده و وجود دارد، ذهنی نیست. چرا به ادبیات ربط دارد؟ اصلی‌ترین خصیصه‌ی ادبیات، «من» است. جهان از یک نگاه، از یک من روایت می‌شود؛ فردیت در آن وجود دارد. مروی یک چیز غیرشخصی است و روایت یک چیز شخصی است بخاطر راوی. این راوی است که ادبیات را می‌سازد، این راوی است که هویت دارد چون نگاه و هدف دارد، من دارد. چون من دارد مروی را می‌سازد، می‌شود مروی به روایت راوی، مروی به روایت راوی می‌شود ادبیات.

نکته‌ی بعدی زبان است. پس یک: من و دو: زبان.

زبان هم من است؛ اختصاصی مثل اثر انگشت خلق نمی‌شود. زبان همین ما هستیم؛ مای نگارنده، مای سازنده.

مطالعه و یادداشت؛ مثلاً آقای خامنه‌ای را در هیچ بحثی نمی‌بینید که کاغذ نداشته باشد. سرخط‌ها را همیشه می‌نویسند و این‌که همیشه کاغذها را با خودشان دارند، نشان‌دهنده‌ی این است که با دورخیز قبلی به ماجرا می‌آیند. تعداد این برگه‌ها هم به اهمیت ماجرا بستگی دارد. یا مثلا در هیچ جلسه‌ای که ایشان نماز می‌خوانند نافله‌اش قطع نشده، حتی در سفر. این کار انقدر ادامه پیدا کرده که یک سبک زندگی شده.

روایت به مثابه‌ی سوژه (۲)

همچنین ببینید

کوچه‌های کراچی

موضوعی که آقای امیری اعلام کردند تا من خاطراتی از زمان سکونت و زندگی‌ام در …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *