خانه / روایت / مُهر آتش

مُهر آتش

شهریور سال چهل‌ونه، چهارساله بودم.«شهرام» از من دو سال بزرگتر و «شهریار» کوچک‌تر بود و عاشق انگشت مکیدن. ما درکرمانشاه در طبقه‌ی پایین خانه‌ی پدربزرگم زندگی می‌کردیم؛ با حیاطی بزرگ که پر از عطر گل‌های یاس و لاله عباسی‌های رنگارنگ بود و حوضی چهارگوش به رنگ آبی با ماهی‌های قرمز وکوچک. تخت بزرگی داشتیم در سایه‌ی درخت مو. عصرها که هوا خنک می‌شد، مادرم فرش می‌انداخت ودور هم عصرانه و شام می-خوردیم.

دختر نازپرورده‌ی پدرم بودم. دور بودن خانواده‌ی مادرم، آن‌ها را برای ما دست‌نیافتنی کرده بود. پدرِ مادرم جراح بود، با کوهی تجربه و مریض فراوان از شکستگی تا دندان کشیدن، از حجامت وختنه کردن تا مداوای بیماران با گیاهان کوهی ودارویی. مادربزرگم صاحب حمامی بزرگ بود با کلی کارگر زن و مرد و معروف به «کلای (کربلایی) گلپسند». خیّر و دست‌و‌دلباز و مردم‌دار. هیچ ازدواجی بدون نظر و کمک او سرنمی‌گرفت. خلاصه‌ی کلام کلانترزنی بود که هیچ‌کس بدون اجاز‌ه‌ی او کاری نمی‌کرد. پدربزرگم قد بلند، زیبارو،کت‌شلواری و آینده‌نگر و مادربزرگم قد کوتاه، با دماغی پهن و بزرگ، چاق، لباس محلی‌پوش و دمدمی مزاج. آن‌ها مثل شب وروز بودند.

پدربزرگ و مادربزرگم تصمیم گرفته بودند که آخر هفته جشن سنگینی برای ختنه‌سوران برادرهایم در «کرند» بگیرند. ما بچه‌ها از خوشحالی به زمین بند نبودیم. شهریورماه بود و هوا گرم. آب‌بازی در تابستان چه حالی می‌داد! لباس نو پوشیدن، سوار مینی‌بوس شدن و بغل بابا نشستن؛ فقط بازی بود و حس آزادی و رها شدن، رفتن به باغ برای تاب‌بازی و آب‌تنی لب سراب، ده شاهی و یک قرانی گرفتن ازدست پدربزرگ و مادربزرگ.

روز قبل از جشن رسیدیم. حیاط بزرگ خانه پر از جمعیت بود. چند تنور گلی کنار دیوار درست کرده بودند. زن‌های همسایه و دو دختری که مادربزرگم تازه به فرزندی قبول کرده بود، در حال پخت نان بودند. طرف دیگر سه‌تا مرد پوست از تن چندگوسفند ذبح‌شده می‌کندند. زن‌دایی قند می‌شکست، پدربزرگم تیغ‌های جراحی‌اش را تیز می‌کرد، مادربزرگم ترمه‌ها را روی میزهای چوبی می‌انداخت و عده‌ای دیگ‌های بزرگ را برای ناهار فردا آماده می‌کردند.تا از راه رسیدیم، مثل زنبور دورمان حلقه زدند و ما را بوسیدند.

وقتی چای داغ و خوشمزه‌ای از سماور ذغالی خوردیم، تازه فهمیدیم مادربزرگم به میمنت این جشن، ده‌تا از پسربچه-هایی راکه خانواده‌هایشان ضعیف بودند، دعوت کرده که همراه شهرام و شهریار ختنه شوند. تمام همسایه‌ها و دوستان دور و نزدیک به این جشن دعوت بودند.

ساعتی از آمدنمان نگذشته بود که روانه‌ی حماممان کرد و به دلاک‌ها سپرد که حسابی ما را با کیسه بسابند. آن‌ها هم برای خودشیرینی‌،چنان ما را شستند که اشک از چشمانمان درآمد. «کافیه دلاک» چنان موهای بلندم را چنگ زد و آب داغ روی سرم ریخت و شانه کشید که زیر آب نفس‌تنگی گرفتم و نزدیک بود غش کنم. وقتی از حمام بیرون آمدیم، با شیرینی‌هایی که برای فردا آمده کرده بودند، ما را خوشحال کردند و ما با لپ‌های گل‌انداخته راهی خانه شدیم.

صدای ساز و ضرب همه‌ی محله را به خانه کشاندهبود. زن و مرد دست گرفته بودند و می‌رقصیدند.

من و برادرانم از فرصت استفاده کردیم و دزدکی رفتیم توی انبار آذوغه. به قول پدرم از شیر مادر تا جان آدمیزاد آن‌جا پیدا می‌شد. بوی روغن حیوانی اولین حسی بود که دماغمان را غلغلک می‌داد. شهرام عاشق عسل ومویز و برگه‌قیسی بود. شهریار داخل گونی گردو دنبال  گردوی ریز برای تیله‌بازی می‌گشت و جیب‌هایش را از لواشک و قره‌قروت و مغز بادام وگردو پر می‌کرد. من هم که آب لب‌و‌لوچه‌ام از دیدن لواشک‌ها و برگه‌قیسی راه افتاده بود، خود را بی‌نصیب نگذاشتم. مادربزرگم که چشمانی تیز داشت، از نظرش دور نماند ولی به روی خودش نیاورد. بعداز ما در آن‌جا را قفل کرد و کلید را در جیبش گذاشت.

ای کاش زمان همان‌جا می‌ایستاد و دیگر حرکت نمی‌کرد. پس از آن روز من دیگر روز خوش ندیدم و اشکم خشک نشد. به یاد آوردن خاطره‌ی تلخ آن اتفاق،هنوز که هنوز استبدنم را مورمور می‌کند ومثل فیلمی ازجلوی چشمانم رد می‌شود.

صبح زود فردا ما را به سختی از خواب بیدار کردند. مهمان‌های غریبه و خانواده‌ی پدرم از راه رسیده بودند. بعداز صبحانه، شهرام از ترس ختنه شدن در گوش من گفت: «تو باغ تاب بستن، بریم تاب‌بازی».من هم قبول کردم. خانه شلوغ بود و هر کس کاری انجام می‌داد.

آشپزها دیگ‌های بزرگ را روی اجاق‌های گلی گذاشته بودند وآتشی داغ و سرخ زیر آن زبانه می‌کشید. دو نفر با ساز ودهل آمدند وسط حیاط، یکی در فلوتش می‌دمید و دیگری با چماقی به طبل می‌زد. کِل می‌کشیدند و دستمال در هوا می‌چرخاندند.

پدربزرگم در یک اتاق نشسته بود و بچه‌های همسایه را یکی‌یکی ختنه می‌کرد. صدای جیغ بچه‌ها در صدای ساز و دهل گم می‌شد. هر بچه که از اتاق بیرون می‌آمد، مادربزرگم یک سکه‌ی پنج‌ریالی در دامنش می‌گذاشت و در رختخوابی که در طبقه‌ی دوم آماده کرده بود، می‌خواباند.

دزدکی از خانه بیرون آمدیم. هیچ‌کس نفهمید. همه به کاری مشغول بودند.

صدای ساز و دهل دیگر آزاردهنده نبود. هیچ‌کس در خیابان خاکی پر نمی‌زد. همه در حال رقص و پایکوبی بودند. خانه‌های گلی وچوبی ساکت، در دامنه‌ی تپه چرت می‌زدند. فقط صدای جیک‌جیک گنجشک‌ها و خِرخِرکفش-هایمان بود که روی جاده‌ی خاکی به گوش می‌رسید. کفش‌های نوی تابستانی‌ام، نارنجی بودند و روباز.

جاده‌ی خاکی از یک طرف به تپه‌ای مشرف بود که خانه‌ها قرار داشتند وجوی باریکی لب جاده روان بود، و از طرف دیگر به آبشورانی بزرگ منتهی می‌شد که بلندی‌اش به ده متری می‌رسید و آبی نه چندان تمیز از کف آن عبور می‌کرد.

یک قسمت از آن آبشوران به «سریوان»  معروف بود. چون فضولات حیوانات را از آن‌جا به رودخانه می‌ریختند وآتش می‌زدند. مقدار فضولات آ‌‌ن‌قدر زیاد بود که تا لبه‌ی جاده می‌آمد.خاکستر سفیدی روی آتش نشسته و دود بدبویی از آن بلند بود. تا آن موقع من تراکتور ندیده بودم. نارنجی بود، با لاستیک‌های بزرگ در عقب. روی تراکتور دو جوان نشسته بودند. حرف می‌زدند، می‌خندیدند و به طرف ما می‌آمدند. من و شهرام در وسط جاده، مقابل تراکتور می‌رفتیم که بوق زد. ما ترسیدیم و وحشت‌زده، هر کدام به طرفی دویدیم. شهرام به طرف راست جاده دوید وتوی جوی آب کنار جاده افتاد و من به طرف چپ جاده دویدم و روی سریوان رفتم. تراکتور هم با صدای گوش‌خراشی از کنار ما رد شد.

پاهایم در آتش فرورفت. جیغ کشیدم، می‌خواستم بیرون بیایم که سرم به لاستیک بزرگ تراکتور خورد و تا مچ پا در آتش فرورفتم. جوان‌های روی تراکتور صدای مرا نمی‌شنیدند؛ صدای تراکتور ناله‌ی مرا در خود گم کرده بود.

آتش قرمز و بدون شعله، پاهایم را در خود گرفته بود.کفش‌هایم به پایم چسبیده بود و می‌سوخت. صدای نعره‌هایم به جایی نمی‌رسید.کسی نبود به دادم برسد. با هر تکان بیشتر در آتش فرو می‌رفتم. آتش بی‌صدا و آرام مرا به درون خود می‌کشید. در کنارم آبشوران مثل دره‌ای عمیق دهان باز کرده بود و می‌خواست مرا ببلعد.

تعادلم که بهم می‌خورد، زیر پایم آتش بیشتر جا باز می‌کرد و مرا به داخل می‌کشید. شهرام ماتش برده بود و روبه‌رویم گریه می‌کرد. داد می‌زد و کمک می‌خواست. تراکتور دور شده بود. خانه‌های کاهگلی سو‌ت‌وکور در بلندی پیدا بودند. هیچ‌وقت آ‌ن‌قدر تنها نبودم. از شدت درد جیغ می‌کشیدم. شهرام می‌خواست کمکم کند ولی با هر کمک او بیشتر در سریوان فرو می‌رفتم.

دو پسر سرتراشیده و هیکلی ده دوازده‌ساله، از خانه‌ای در تپه‌ی روبه‌رو بیرون آمدند؛ با شلوار کردی و زیرپوش. شهرام با فریاد کمک می‌خواست. تا مارا دیدند، به سرعت از بلندی پایین آمدند و با یک تکان سریع، مرا که جثه‌ای کوچک داشتم از وسط آتش بلند کردند. یکی از آن‌ها مرا روی دوشش گذاشت ودیگری دوتا پای سیاه و سوخته‌ی‌ مرا روی دو شانه‌اش گرفت.شهرام با گریه نشانی خانه‌ی پدربزرگم را به آن‌ها داد. از جلو می‌رفت و تندتند برمی‌گشت و به دو پای من زل می‌زد.پاهایم در مقابل چشمانم بود و دود از آن بلند می‌شد.

باورم نمی‌شد پاهای خودم است. به در خانه که رسیدیم، شهرام دوید و همه را خبر کرد. ناگهان صدای ساز و دهل قطع شد. همه سراسیمه به طرفم دویدند. با تعجببه من و پاهایم نگاه می‌کردند. صدای گریه‌های من در همهمه‌ی مهمان‌ها گم شده بود .

مادرم جیغی کشید و غش کرد. پدرم سریع مرا بغل گرفت و به طرف تنها بهداری شهر دوید.خبری از ماشین نبود. پدرم محکم بغلم کرده بود و قربان صدقه‌ام می‌رفت. اشک‌هایم روی بازویش می‌ریخت. محکم بغلش کرده بودم. آغوش او امن‌ترین جای دنیا بود.کفش‌هایم در گوشت پایم فرورفته و دیگر نارنجی نبودند! عمو ودایی‌ام نوبتی مرا بغل می‌گرفتند و می‌دویدند تا به درمانگاه رسیدیم.

دکتر اول آب‌قند غلیظی به من داد. به پدرم گفت: «محکم توی بغلت نگهش دار که نبینه چکار می‌کنم». با قیچی کفش را برید. تکه‌های گوشت با کفش از پایم جدا می‌شد. جیغ‌هایم به نعره تبدیل شده بود. از حال می‌رفتم و چند دقیقه بعد چشم باز می‌کردم. پرستار با چهره‌ای مهربان و نیم‌کلاهی سفید روی موهایش نگاهم می‌کرد و آب به صورتم می‌پاشید. پس از ساعتی درد و عذاب، پانسمانشدن پاهایم تمام شد و بعد از تزریق چند آمپول، به خانه برگشتیم. در اتاقی بزرگ کنار بچه‌های ختنه شده، سیزدهمین رختخواب را برای من انداختند. همه با هم از درد گریه می‌کردیم.

تا چند ماه حرارت و داغی پایم از بین نرفت. شب‌ها دو کاسه زیر پاهایم می‌گذاشتند؛ خونابه، قطره‌قطره کاسه را تا صبح پر می‌کرد. هر روز پدرم پانسمان پاهایم را عوض می‌کرد. او بهیار بود. سرنگ‌های شیشه‌ای بزرگ را توی ظرف پر از آب روی چراغ خوراک‌پزی می‌گذاشت تا  بجوشد و ضدعفونی شود. سوزن‌ها را با سوهان تیز می‌کرد. قلب من هم با دیدن آن‌ها از جا کنده می‌شد. پای فرار نداشتم. شهرام و شهریار از ترس آمپول‌ها کنج دیوار کز می-کردند و با من گریه می‌کردند. من از عمه‌ام کمک می‌خواستم و اومی‌گفت: «اگه دختر خوبی باشی و یکم تحمل کنی، قول می‌دم ساعت پنج که تلویزیون برنامه‌ش شروع شد، ببرمت طبقه‌ی بالا که کارتون ببینی و قصه‌ی خانم عاطفی رو گوش کنی». من هم که عاشق کارتون و برنامه‌های تلویزیون بودم، باگریه تحمل می‌کردم. پدرم باندهای چرب و روغنی را روی پاهایم می‌گذاشت. خنکای آن را دوست داشتم. نشانه‌ی پایان پانسمان بود.

شش‌ماه پا روی زمین نگذاشتم. پاهایم آرام آرام گوشت می‌آورد و درد پانسمان کمتر می‌شد.پس از یک سال توانستم به راحتی راه بروم. حالا وقتی در جعبه‌ی کمک‌های اولیه‌ی قدیمی را باز می‌کنم و به پاهایم زل می‌زنم، می‌بینم سریوان مهری ابدی و یک‌شکل، به دو پایم زده است.

همچنین ببینید

رنج

پاییزی که گذشت دانشگاهی به یک نشست ادبی برای سخنرانی دعوتم کرد، تا از کتابم …

۲ نظرات

  1. چه رنج آور!
    چه غم انگیز!
    با اینهمه…
    پابرجا باشید و پایدار، تا همیشه.

  2. بسیار روایت ساده و بی شیله پیله ای بود که به راحتی شخص را در موقعیت قرار میدهد. تبریک

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *