خانه / یادداشت / خالی از ادبیات

خالی از ادبیات

ورشو نام پایتخت لهستان است. نام فلزی هم ورشو است اما ورشو اسم یکی از خیابان‌‌های تهران است که در صد سالگی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ – چه کسی صد سالگی انقلاب اکتبر روسیه برایش مهم است؟- سالگردی برایش گرفته‌اند و چند تایی استاد دانشگاه و یک شاعر و یک چریک پیر به نام مجید مددی دور هم جمع شده‌اند تا در یک عصر پنجشنبه پاییزی برای تماشاگران از ادبیات و انقلاب اکتبر بگویند. برای من اما بیشتر ورشو یاد محمد ورشوچی را زنده می‌کند که پای ثابت فیلم‌های دهه شصتی بود که چند خطی هم دیالوگ داشت و تو دماغی حرف می‌زد و چانه‌اش کشیده بود. ظاهرا اینجا هم فرقی با ورزشگاه ندارد. همیشه عده‌ایی کاپشن یا کیفشان را برای دوستشان که در راه است روی صندلی خالی گذاشته‌اند. با انبوه صندلی‌های خالی جایی در آخر سالن پیدا می‌کنم. ردیف‌های جلو را پیرمرد‌های کله تاس و پیرزن‌های شکم به پشت چسبیده تشکیل می‌دهند که پای ثابت این قبیل همایش ها هستند ، شاید هم چیز زیادی بارشان باشند اما بنظر من طبیعی نیستند. این قبیل همایش‌ها برای دانشجویان است. مادربزرگ و پدربزرگ عزیز شما بهتر است در خانه نوه‌داری کنید. با خودم می‌گویم احتمالاً از آن روشنفکرانی هستند که بچه‌دار نشدند و عمرشان را در سازمان جوانان حزب توده یا چریک‌هایی فدایی خلق یا سازمان رنجبران یا مجاهدین خلق گذاشته‌اند و حالا آمده‌اند سری به جوانیشان بزنند و در ضمن نوه‌ایی هم در کار نیست تا نگهش دارند. پشت‌سری ها اما جوان‌ها دهه شصتی هستند که به توصیه استادشان به همایش آمده اند. نشسته‌ام و خیره‌ شده‌ام به رزهای آبی و سدرهای سفید دسته گل دختری که رو به رویم نشسته و با دوست پسرش به همایش مارکسیستی آمده است و با خودم نچ‌نچ می‌کنم که رز در هر صورت جناب عاشق باید قرمز و نه قرمز، سرخ باشد! بی‌سلیقه!  چند دقیقه‌ایی که می‌گذرد خبری از مددی نمی‌شود و دبیر همایش می رود پشت میکروفن و یک شعر با مضمون خاورمیانه فلان از حافظ موسوی می‌خواند و بعد از تویش سرنوشت تراژیک انقلاب اکتبر را بیرون می‌کشد. یکی از مخاطبین که هنوز با کارکرد آخوند جهنمی آشنا نشده است شروع به سوال می‌کند و از امید در نگاه شرقی می‌گوید و تلخی نگاه دکتر را رد می‌کند حتی پای عبارت «ما رایت الا جمیلا» به بحث باز می‌شود. تا اینکه ظاهر امر نشان می‌دهد مددی حالا حالاها نمی‌رسد و پلان دوم نشست جایگزین اولی می‌شود. جهانگیر معینی پشت میکروفن می‌رود و از نوع زیست جهان روسی می‌گوید و انقلابی که تبدیل به سیستم می‌شود و مردم غیر نخبه‌اش را آدم حساب نمی‌کند  و این بیگانه سازی تا آنجا پیش می‌رود که انقلاب استحاله شده به سیستم از هم فرو می‌پاشد و این یک امر تراژیک است. هنوز فکر می‌کنم باید این اساتید دانشگاهی بیایند عناصر درام را بررسی کنند تا بفهمیم چطورمی‌شود یک امر تاریخی به تراژدی تبدیل شود ولی ظاهرا همه آدم‌ها متفق القول روی تراژیک اجماع دارند و من گیج و سر در گم که پس کجای این همایش ربطی به ادبیات دارد؟ احتمالا همین تراژیک بودنش و لاغیر. نوبت به مجاهدی که می‌شود مک بوک ایرش را روی میز باز می‌کند و  توی صحبت‌هایش عبارات مخلوط از انگلیسی و فارسی آدم را شاخدار می‌کند . دکتر مجاهدی از ناسازگاری ارزشها در انقلاب می‌گوید و تراژدی از همین نقطه آغاز می‌شود و من توی ذهنم به او آفرین می‌گویم که کمی هم استاد بوطیقا می‌داند اما وقتی از «حوضچه چسب تلخنده فاجعه» می‌گوید دیگر باورم می‌شود با یک ادیب روبه‌رو هستم. از پنجره‌هایی از امید می‌گوید که انقلاب اکتبر به روی ایرانیان گشود . از مقهوریت روشنفکران ایرانی از این انقلاب می‌گوید. از جهان تلخ آمده در کام ما می‌گوید و از مشتق‌گیری می‌گوید که ما ایرانیها از تاثیر انقلاب اکتبر بر روی خودمان نگرفته‌ایم. دکتر مجاهدی بر خلاف معینی رودربایستی را می‌گذارد کنار و  به مقایسه انقلاب اکتبر و انقلاب ۵۷ ایران می‌پردازد که هنوز کسی به آن نپرداخته است- و چه کسی جرات این مقایسه را در ایران دارد؟- همان انقلابی که امام راحل رهبرش بود به سرنوشت تراژیکی که خودش برای آن پیش‌بینی کرده بود و  آن را در موزهای دیده بود، دچار شود! حاشا و کلا! اما مجاهدی انقلاب اکتبر و انقلاب ۵۷ را نتیجه مدرنیزاسیون دیکتاتورمابانه می‌داند که به باید بررسی و مقایسه و تطبیق داده شود . آخر صحبت‌هایش را هم مزین به اپروچ و اکسپلین می‌کند و آقای دکتر مجری آنتراکتی ۱۰ دقیقه‌ایی می‌دهد. حافظ موسوی احتمالا تنها همایشی است که بیرون سالن مجبور است سیگارش را تنها بکشد. من هم پی اینترنتی که آنتن بدهد آمده‌ام بیرون و هیچ کس توی خیابان برایش مهم نیست صدمین سالگرد انقلاب اکتبر است. بلیت قم را که خریدم خیالم راحت شد و نشستم به ادامه ماجرا. حافظ موسوی اما به سراغ آزادی و عدالت اجتماعی و قانون و وطن و ملیت در شعر شعرای مشروطه رفته است و بررسی کرده است چقدرش تحت تاثیر انقلاب خلق و بلشویک‌های روسی بوده است. آزادی که شاعران مشروطه من جمله عارف قزوینی و میرزاده عشقی از آن سخن می‌گفتند کاملا مفهومی لیبرالیستی داشته و اصلا انقلاب مشروطه انقلابی لیبرالیستی بوده و حتی میرزا فتحعلی آخوندزاده گفته فهم و ادراک مساوات مالیه امکان پذیر نیست اما جلوتر که می‌آییم آزادی هم مفهومی طبقاتی می‌گیرد  و شعر هم که آن زمان رسانه مردمی بوده هنگامه‌ایی که از فیس‌بوک و تلگرام خبری نبوده فرخی یزدی از پیغام رنجبران می‌گوید و عارف قزوینی هم این‌چنین می‌سراید که « توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمود» همه اینها از تاثیر انقلاب اکتبر است. شاعران پاک باخته‌ایی که فکر می‌کردند سوسیالیسم برای آنها آزادی و عدالت اجتماعی به ارمغان می‌آورد. دختری که دسته گل رز آبی دارد حالا می‌نشیند رو به روی من و کاور صورتی جیغ موبایلش مرا به وحشت می‌اندازد. عاشقش خسته از گوهرپراکنی سخنران جلسه چشمهایش به هم آمده است. نوبست مفتح که حالا مختم نشست شده است که سخن پراکند. مجید مددی نه از مارکسیست می‌خواهد بگوید نه از انقلاب اکتبر و نه از انحرافش و نه از سرنوشت تراژیک‌ناکش. او از بیراهه رفتن در سالهای جوانی در سازمان جوانان حزب توده می‌گوید. از سی سالگیش می‌گوید که پای پیاده به انگلستان رفته است تا بفهمد مارکسیسیم چیست؟ از آثار دشوار و دیرهضم مارکس می‌گوید و از دهه ۶۰  و ۷۰ میلادی لندن که پایتخت فرهنگی دنیا بوده و او آنجا بوده و در ۳۵ سالگی وارد دانشگاه شده و در حزب کارگر بریتانیا فعال بوده. در کل قصه آشناییش با آلتوسر است و کتاب علم و ایدئولوژی که از او ترجمه کرده است. عاشق آلتوسر است. از سابقه‌اشش هم در bbc   می‌گوید . کتابش را بالا می‌آورد و نمی‌داند جلد کتاب روی پرده بزرگ بالای سرش است. پیرمرد داستان‌گوی خوبیست و زندگیش همه‌ی ابعاد یک فیلمنامه بیوگرافی را دارد. حالا پیر شده است و روحیه کشوری که در آن زندگی کرده  را گرفته وکتابش را به حاضران حقنه می‌کند. کمتر از ادبیات گفته شد آن هم محدود به چند بیتی بود که حافظ موسوی از عارف قزوینی خواند و البته مرغی سحر که بی‌هیچ آهنگی وسط صحبت‌هایش خواند و نغمه‌ی آزادی نوع بشر را سرایید. وقتی مشتی تاریخ‌دان دور هم جمع بشوند بیشتر از این نمی‌توانند تحلیلی داشته باشد که تاریخ تراژیک است و سرنوشت یک انقلاب برای یک انقلاب دیگر محتوم! چریک پیر هم کتابش را فقط جار می زد و بس! من هم در همان فکر‌های قحطی جیب‌هایم وسط صحبت‌های مجید مددی بلند شدم و راه راه آهن گرفتم و به چپ و به راست لعنت فرستادم که این است عاقبت عدالت اجتماعی و برای شاعر پاک باخته و ساده ذهن تاسف خوردم که چرا مدام در وصف آزادی و قانون و عدالت سخن فرسایی کرده است و زلفان معشوق را رها کرده و در کوی و برزن جارچی مشتی سیاستمدار هوسران قدرت پیشه شده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *