خانه / روایت / وقتی ما زنده بودیم (۱۳)

وقتی ما زنده بودیم (۱۳)

قسمت سیزدهم: آلبوم عکس یا فیلم خانوادگی

مادربزرگ محمد، آن‌قدر خسته و مضطرب بود که تا ما را دید، خندید و بعد دخترهای کوچک او را بردند تا روی صندلی‌اش بنشیند. دورتادور حیاط را صندلی گذاشته بودند و همه چون مدت‌ها منتظر ما بودند، فنجان‌های قهوه‌اشان را سرکشیدند و با عالیه خانم صحبت کردند. او عبایش را روی شانه-اش انداخت و روی صندلی کنار مادربزرگ نشست. کنارش عمه آمنه نشسته بود با دختر کوچکش و عمه زهره با کیف بزرگ صورتی‌اش و تورهای روی آستین‌هایش. زن عمو یحیی، که از همه کوچکتر بود، کنار دخترش فاطمه نشسته بود و بچه‌ی کوچکش عمار را توی بغلش گرفته بود. دختر کوچکی که تازه راه رفتن یاد گرفته بود، دمپایی‌های روی زمین را دائم برمی‌داشت و حتی اصرار داشت کفش‌های مردم را از پایشان درآورد و گوشه‌ی حیاط روی هم تلنبار کند. پسری چهار ساله، با موهای چتری و صورتی آفتاب‌سوخته، دختر را دعوا می‌کرد و آخر محکم زد توی گوشش. مادر آن-ها، «احلام» عروس عمو ابراهیم، با سینی قهوه آمد و بعد از پذیرایی کنار ما زن‌ها نشست. عموها، آن‌هایی که تازه با خبر شده بودند ما رسیده‌ایم، از توی کوچه می‌آمدند و سلام می‌کردند. پسرهای کوچکی که توی عکس‌ها دیده بودمشان، حالا مردهای ریش و سبیل‌داری شده بودند که ترک تحصیل کرده و موتور خریده بودند؛ از آن موتورهای صدادار بزرگ پر از چراغ و تزیینات، و حالا فقط کار می‌کردند. کار هم که معلوم است، همین جنگیدن و نگهبانی نوبتی. دخترها، فاطمه‌ها و مریم‌هایی که حالا بزرگ شده بودند، بدون این‌که حرف بزنند، دخترعموهای از ایران آمده‌اشان را تماشا می‌کردند. مردها وقت حرف زدن چنان دست‌هایشان را تکان می‌دادند که انگار دارند پرواز می‌کنند و زن‌ها هم هیجان و اشتیاقشان را با خنده‌های طولانی نشان می‌دادند. همه بلند بلند حرف می‌زدند، طوری‌که بعد از مدتی صداها در هم می‌شد. بین زن‌ها، عروس‌های خانواده کمتر حرف می‌زدند و بیشتر منتظر بودند عالیه خانم تعریفی کند و چیزی بگوید؛ او هم از اتوبوس گفت و مسیر طولانی و سختی که آمدیم. من، من داشتم می‌فهمیدم آن‌ها چه می‌گویند. خوشحال بودم و به خودم قول دادم تا آخر سفر واقعا عربی یاد بگیرم. بعد از خوردن قهوه‌ی دوم، مردها سیگار کشیدند و بچه‌ی کوچکی سیگار پدرش را گاز زد و خورد. عالیه خانم می‌گفت تا قبل از جنگ، هیچ‌کدام از این آدم‌ها سیگار نمی‌کشیدند و هیچ موتوری توی خیابان‌ها نبود.

احلام سفره را در حیاط انداخت و ظرف‌ها را چید. عموها و عمه‌ها و بچه‌هایشان بلند شدند و رفتند، ما هم بلند شدیم و وسایلمان را توی اتاق گذاشتیم. این همان خانه‌ای بود که محمد تمام تابستان‌های عمرش در آن زندگی کرده بود. آن‌ها قرار بود قبل از جنگ برگردند اما وقتی جنگ شروع شد و نبل محاصره شد، برگشتن به سوریه امکان نداشت. همه‌ی مردم به تدریج از خانه‌هایشان رفتند و فقط پیرها و کسانی که قدرت زندگی کردن در شهرهای بزرگ را نداشتند، ماندند همین‌جا. به خاطر همین، آن خانم قد بلندی که اسمش احلام بود، با بچه‌ها و شوهرش به این خانه آمده بودند و در طول جنگ این‌جا زندگی می‌کردند. عالیه خانم داشت توی آن اتاق درهمی که بیشتر شبیه انباری بود و پر بود از فرش‌های لوله‌شده و کمدهای چوبی و وسایل ریز و درشت آشپزخانه و رختخواب‌های روی هم تلنبار شده، دنبال وسایلش می‌گشت اما هیچ‌چیز پیدا نکرد. بعد به فارسی گفت: «هیچ‌چی نیست! نمی‌دونم کجان.»

روسری‌ام را برداشتم و خنک شدم. دراز کشیدم و روی دیوارهای اتاق را نگاه کردم و کنار تمام اسباب‌هایی که تا نزدیک سقف چیده شده بود، عکس مرد جوانی را با عگال و لباس عربی دیدم. این پدربزرگ محمد، سال‌ها پیش مرده بود و عکس حتما سال‌های زیادی روی دیوار مانده بود. روی دیوار دیگری، سه اعلامیه زده بودند؛ یکی برای عمار، یکی یاسر و آخری هم حسن.

کنار عکس‌ پسرعموهای محمد، تورهای قدیمی مثل دو تکه پرده‌ی نازک آویزان بود و تزئینات خانه فقط همین‌ها بود. غذا برنج و گوشتی بود که با ادویه پخته شده بود. همه نشستیم؛ غیر از مادربزرگ و احلام و بچه‌هایش، دیگر هیچ‌کس نبود که غذا بخورد. شوهر احلام، حسین، سه روز از هفته را تفنگ به دست است و روزهای دیگر را در خانه استراحت می‌کند. احلام با بچه‌هایش _شریف و زهرا_ و مادربزرگ، سه سال است که توی این خانه زندگی می‌کند. او جلوی در ورودی خانه، چند میز گذاشته و به بچه‌های محل پفک و نوشابه می‌فروشد. شریف، با دیدن ما غریبه‌ها تندتند قاشقش را پر کرد و گذاشت توی دهانش؛ بعد که از چشم‌هایش اشک ریخت، آرام رو به مادرش گفت: «مامان، چرا انقد داغش کردی؟»

وقتی ناهار می‌خوردیم، در خانه باز بود و بچه‌های کوچک می‌آمدند و چیزهایی می‌خریدند. احلام وسط ناهار از من پرسید: «حالا واقعا تو نمی‌تونی عربی حرف بزنی؟ اصلا محمد تو رو چجوری پیدا کرد؟»

و بعد چون دید همه به هم نگاه می‌کنند، گفت: «حتما از توی دریا گرفتت!» همه خندیدیم. واقعا دقیق که فکر می‌کنم، از این هم سخت‌تر بود.

بعد از ناهار عمو فیصل، پدر عمار که در جنگ کشته شده، آمد و ما را سوار کرد و گفت: «بریم نبل رو نشونتون بدم.»

من، فاطمه‌ها و زهرا و مریم سوار ماشین شدیم و جاده‌ای سربالایی را تا کنار قبرستان رفتیم. آفتاب داشت غروب می‌کرد و صدای جیرجیرک‌هایی که توی دشت بال می‌زدند، می‌آمد. قبرستان وسط زمین‌های کشاورزی و خانه‌های مردم بود. قبرها، چسبیده به هم و با سنگ‌های مرمری پوشیده شده بودند. عمو فیصل گفت: «این قبر پدربزرگ شماست.»

دخترها فاتحه خواندند و منتظر بودند تا قبر عمار، یاسر و حسن را ببینند که عمو گفت: «اونا جاهای دیگه‌ن.»

زمین‌های خالی همین‌طور تا نزدیکی کوه‌ها ادامه داشت. خورشید گرم و پرنور می‌تابید و آدم باورش می‌شد که در روستا است. از جاده‌ای که احتمالا قبلا کوه بوده و به تازگی مردم صافش کرده‌اند و خانه ساخته‌اند، بالا رفتیم. همه‌ی خانه‌ها نوساز و بالکن‌دار و سفید بود. عمو فیصل ما را برد خانه‌ی عمو ابراهیم. محمد از او خیلی چیزها گفته است، چون راننده‌ی کامیون بوده و زندگی عجیب و غریبی داشته. عمو ابراهیم و دو پسرش توی همین خانه زندگی می‌کنند. بنابراین همه با هم توی ورودی خانه نشستیم و قهوه و شیرینی خوردیم. عمو ابراهیم چند نوه‌ی کوچک با صورت‌های گرد، موهای صاف قهوه‌ای و چشم‌های درشت غمگین داشت که من را به یاد خودم و خواهرم می‌انداختند. عمو گفت: «بریم خونه‌م رو نشونتون بدم.»

خانه دو در داشت؛ یکی به آشپزخانه و یکی هم به سالن مهمان‌ها. اتاق‌ها پر از کمددیواری و گلدان-هایی با گل‌های پلاستیکی بود. تمام سطح خانه را سنگ‌فرش کرده بودند و کنار دیوار، پشتی و تشک‌هایی برای نشستن چیده بودند. دو سالن دراز کنار هم بود با دو اتاق و آشپزخانه. عمو ابراهیم، سالن بزرگ را به عروس اولش داده بود که دو دختر دارد و اتاق کنج خانه را به پسر کوچکش که تازه ازدواج کرده و زنش حامله است. خودش و زنش هم، توی اتاقی که روبه‌روی اتاق پسر کوچک-تر است زندگی می‌کنند و این اتاق پر از ملحفه‌های سفید و بالش‌های صباح الخیر، لابد برای میهمان-ها بود، با کمددیواری سفید و تختی دو نفره که تکیه داده شده بود به دیوار روبه‌رویی و تور و یراق برای تزیین تخت. بعد از دیدن اتاق‌ها، به این نتیجه رسیدم که بعضی آدم‌ها برای گذراندن وقت با مهمان‌هایشان، حتما باید چیزی به آن‌ها نشان بدهند و این آدم را به دردسر می‌اندازد؛ چون مگر چقدر اشیاء تازه برای نشان دادن به مهمان‌ها هست؟

دوباره نشستیم توی سالن دراز خانه و زن‌عمو به همه شکلات و شیرینی داد و بعد از خودمان فیلم گرفتیم. غروب شده بود و از پنجره‌های خانه پیدا بود که آسمان آبی پر رنگ شده و با این‌که لامپ‌ها روشن بود و پنکه کار می‌کرد، اما در آن وقت روز هیچ‌کس دلش نمی‌خواست توی اتاق بنشیند، بنابراین خداحافظی کردیم و برگشتیم.

قبرستان دوم همان پایین و کنار خانه‌ی مادربزرگ بود. قبرستانی بزرگ با دیوارهای آهنی و خاک قرمز. حسن همان‌جا خاک شده بود. روبه‌روی قبرستان مدرسه‌ای برای بچه‌ها بود؛ محمد گفته بود که پدرش این‌جا درس خوانده. مردم می‌گفتند ایرانی‌ها این قبرستان را ساخته‌اند.

قبرستان پر بود از بنرهای عکس پسرهای جوانی که در همین سال‌ها کشته شده بودند. بخشی از قبرستان را داشتند می‌کندند و مادر و پدرهای بچه‌ها، برای این‌که روح بچه‌اشان آرام باشد، بالای قبر آن‌ها گل می‌کاشتند و قرآن می‌خواندند. عکس‌های روی دیوار، پسرهای خندانی را نشان می‌داد که به همه‌اشان لقب قهرمان داده بودند. قهرمان شجاع، قهرمان پیروز و… .

همین‌طور که از بین کوچه‌ها می‌گذشتیم، روی دیوار خانه‌ها بنرهای سیاسی می‌دیدیم یا خبری درباره‌ی جنگ سوریه که خیلی بزرگ چاپ کرده و چسبانده بودند روی در و دیوار. یکی نوشته بود فلانی گفته سوریه آزاد می‌شود و خانه‌ای دیگر عکس بشار اسد و پوتین را به عنوان فاتحان سوریه، بزرگ چاپ کرده بود. بعضی داستان‌های حکمت‌آموزی از تاریخ را نوشته بودند روی کاغذ و گذاشته بودند جلوی خانه‌هایشان و بعضی دیگر عکس روزنامه‌ای مهم را که خبری یا نقل قولی راجع به جنگ چاپ کرده بود، گذاشته بودند تا همه ببینند. مردم، مردهای پیر با شکم‌های برآمده و پسرهای جوان سیگاری، روبه‌روی در خانه‌ها نشسته بودند و تا وقتی هوا تاریک می‌شد، حرف می‌زدند. زن-ها جمع دیگری داشتند و توی حیاط‌ خانه‌ها، روی صندلی‌های حصیری یا پلاستیکی‌شان نشسته بودند و مردم توی کوچه را تماشا می‌کردند و یا آن‌قدر غرق حرف بودند که حواسشان به ما نبود.

شب قرار شد برویم خانه‌ی پدربزرگ. در راه همه‌ی خانه‌ها روشن بودند و صدای تلویزیونشان بلند بود. اسم هر خیابان، به تیرهای چراغ برق آویزان بود. روی کارتن‌هایی بزرگ، اسم و عکس پسرهای جوانی که توی جنگ مرده بودند و البته تاریخ فوتشان خیلی دور هم نبود، نوشته شده بود و آویزان چراغ برق بود. و این همان اسم کوچه‌ها بود.

 

همچنین ببینید

خانواده‌ی کزو

خانه‌ی سفید انتهای سربالایی، آخرین خانه‌بود؛ بعد از آن فقط زمین‌هایی با سنگ‌های درشت بود …

۲ نظرات

  1. خیلی جالب بود بیصبرانه منتظر قسمت بعدی هستم

  2. تا الآن باورم نمیشه یه خانم ایرانی رفته سوریه
    خیلی هیجان انگیزه
    کاش فقط اضافه بر روایت سوریه رو بیشتربرامون توضیح بدین
    خوشبحالتون که تونستین برین ومنتظر قسمت های بعدی هستم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *