خانه / شعر / طرزِ حافظ

طرزِ حافظ

«رشید کاکاوند» را به اجرا در «دو قدم مانده به صبحِ» صالح علا و «رادیو هفتِ» ضابطیان می‌شناسیم. نسل قبلی‌ها علاوه بر این، از اواسط دهه‌ی هفتاد صدای او را در رادیو هم شنیده بودند. این روزها امّا با دانشجوها سر می‌کند و بیشتر درگیر پژوهش و تدریس در دانشگاه شده. یک داستان‌خوان، فیلم‌باز و انیمیشن‌بین حرفه‌ای که قبل از همه‌ی این‌ها استاد ادبیات و شعر است. نمی‌شود این قدر با اشعار «حافظ» و «سعدی» و «مولانا» محشور باشی و به شیرین‌معانی و شیرین‌زبانی دچار نشوی. دکتر رشید کاکاوند به همین شیرینی دچار است و برای ما گوشت‌تلخ‌ها چه چیزی بهتر از هم‌صحبتی با ایشان. خیلی ساده و مهربان در اتاق اساتید دانشگاه، ما را پذیرفت تا به مناسبت بیستم مهرماه، روز بزرگداشت حافظ، در مورد حافظ، این شاعر شگفت با هم به گفت‌وگو بنشینیم.

داستان:

–        از خود حافظ شروع کنیم؛ از شخصیت و زندگی شخصی. این‌که چرا جزئیات زندگی این شاعر بزرگ هنوز هم در هاله‌ای از ابهام قرار دارد، در حالیکه حتّی در مورد شاعران پیش از او مثل سعدی یا «فردوسی»، زندگی‌نامه‌ها و شرح مشخصی وجود دارد. چرا برای حافظ چنین اتفاقی نیفتاد؟

کاکاوند:

–        یکی از ویژگی‌های شعر حافظ به همین موضوع برمی‌گردد. چیزی که مسلم است، همین است که ما از شخصیت حقیقی حافظ اطلاع چندانی نداریم. یکی از دلایل این موضوع این است که شاید حافظ در حد بزرگانی که همزمان یا قبل از او بودند، مثل سعدی، مولوی و «نظامی»، زندگی پرهیاهویی نداشته و چندان اهل برونگرایی و حضور در محافل مختلف و بخصوص سفر نبوده است. وقتی زندگی سعدی را مرور می‌کنید، می‌بینید که زندگی پر شر و شوری داشته. سعدی سفرهای دور و درازی کرده و در ماجراهای بزرگ تاریخی حاضر بوده، به دربار رفت‌وآمد می‌کرده و با توجه به برخورداری شخصیتش از یک وجه تعلیمی، حتّی تربیت شاهزادگان را هم بر عهده می‌گرفته است. امثال سعدی آدم‌هایی بودند که در حوزه‌ی تربیت سرشناس بودند و به آن‌ها مراجعه می‌شده. امّا حافظ، هیچ‌کدام از این‌ها را در شخصیتش نمی-توان دید و یا ما از آن سندی نداریم. سفر نمی‌کرد، یکی دوبار هم که سفری پیش آمده، با پشیمانی و با سرعت به شیراز برگشته و به تعبیری سیر آفاق نداشته و فقط سیر انفس می‌کرده است. واقعیت این است که وقتی شعر حافظ را با نظرگاه‌های جدید می-خوانیم، نقد معاصر جهان را در نظر می‌گیریم و می‌بینیم که یکی از ویژگی‌های بارز شعر حافظ همین موضوع است. یعنی ما وقتی غزل حافظ می‌خوانیم با وقتی که «شاهنامه» یا منظومه‌های نظامی یا سعدی را می‌خوانیم، شرایط متفاوت است. هنگام خواندن یک متن از سعدی، پیش‌نیازهایی در ذهن خودنمایی می‌کند که مربوط به شناخت اندیشه‌های سعدی است که مثلا در چه موقعیت‌هایی قرار گرفته یا چه تصمیمی می‌خواهد بگیرد. ولی وقتی به متن حافظ مراجعه می‌کنیم، چنین چیزهایی اصلا به ذهن متبادر نمی‌شود. یعنی متن حافظ فی نفسه یک متن است با قابلیت‌هایی که یک متن می‌تواند داشته باشد و هیچ‌گاه نیاز نیست که از زندگی شخصی‌اش اطلاعاتی داشته باشیم تا بتوانیم از طریق آن شعر حافظ را درک کنیم. لازم نیست که از مکتب فکری او و جزئیاتش اطلاعی داشته باشیم. شما مثلا اگر مکتب فکری مولانا را نشناسید، متنش آن‌قدری که امروزه برجسته است، برجسته به نظر نخواهد رسید. و همین ویژگی قابلیت شعر حافظ را افزایش می‌دهد. یعنی ابتدا به ساکن که متن حافظ را می‌خوانیم، برداشت‌های لازم و کافی از خود متن کسب می‌شود، این‌که حافظ در این مقوله چه فکری می‌کرده است. یعنی شخصیت حقیقی حافظ تقریبا محو می-شود. این چیزی‌ست که در بررسی متون، به تعبیر دقیق «مرگ مولف» می‌نامند؛ یعنی اثر اهمیت دارد. حافظ از قرن هشتم چنین تجربه‌هایی را به ما می‌دهد که در واقع مولف در شکل واقعی‌اش مبهم و ناشناخته است؛ همان‌طور که خود به خود خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی محو می‌شود.

داستان:

–        در مورد استاد و شاگردی افراد و نسبتشان با حافظ هم اطلاع خاصی در دست نیست؟

کاکاوند:

نه سندی داریم و نه اثری در شعرش وجود دارد. خودش می‌گوید «که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد» یعنی من بدون رهبر رفتم ولی به دیگران پیشنهاد نمی‌کند؛ «قطع این مرحله بی‌همرهی خضر مکن». نه استادی داشته و نه شاگردی، چون اصلا مکتبی نبوده است. مولانا طریقه‌ای به نام خودش دارد چون یک مکتب فکری مشخص برای خودش دارد. یا «عطار» و «سنایی» و عرفای دیگر هم همین‌طور. البته سعدی هم مثل حافظ شاگرد ندارد، چون مکتب عرفانی ندارد. امّا با این وجود یک شاعر تمام‌عیارست که در حوزه‌ی ادبیات تعلیمی بی‌نظیر است.

داستان:

–        امّا این را می‌دانیم که حافظ در زمان خود دارای شهرت قابل توجهی بوده و با این شرایط، ابهام در روایت زندگی یک فرد شناخته‌شده و مغفول ماندنش از منظر نویسندگان کمی عجیب به نظر می‌رسد.

کاکاوند:

–        البته این شهرت هم نسبی‌ست. مثلا شعر سعدی در دوران خودش، در کشور چین هم خوانده می‌شده. شهرت به این معنا برای حافظ اتفاق نیفتاد. حتی قرن‌های بعدتر هم شهرت چندانی در حدّی که ما امروز می‌شناسیم، ندارد. در واقع حافظ از دو قرن پیش و از زمانی که تحقیق بر روی حافظ و حافظ‌شناسی رونق گرفت و مقاله و کتاب نوشته شد، کم‌کم شناسانده شده است. روزبه‌روز هم قابلیت‌هایش بیشتر فهمیده و بزرگ‌تر می‌شود. می‌شود تضمین داد که مثلا دو قرن دیگر شاید حافظ نامی خواهد بود که دیگر نام‌های کوچک کنار او دیده نخواهند شد. به این خاطر ‌که روزبه‌روز شناختی که از شعر حافظ به دست می‌آید، بیشتر می‌شود و این هم به دلیل نوع نگاهی-ست که ادبیات امروز به متون ادبی دارد. یعنی هر چه که شخص شاعر حذف بشود، ادبیات قواره‌اش بزرگ‌تر می‌شود. مولانا آن‌قدر بزرگ است که وقتی آثارش را می-خوانید، اول مولانا دیده می‌شود و بعد اثر. یا اندیشه‌های ملّی فردوسی آن‌قدر بزرگ است که تعابیری که در شاهنامه بر اساس اساطیر خلق شده و ما می‌خوانیم، فهمش مربوط می‌شود به شناختی که باید از قبل آن را بدانیم. امّا حافظ را از سنین جوانی و عوالم رمانتیک عاطفی تا کهنسالانی که در حوزه‌ی فلسفه‌ سیاست، عرفان و مسائل اخلاقی انسانی فکر پخته‌ای دارند، می‌خوانند. هر کسی می‌تواند با شعر حافظ با موقعیت و سلیقه‌ی خودش روبه‌رو شود، در صورتی که این شرایط برای شعر شاعرانی همچون سعدی وجود ندارد.

داستان:

–        دقیقا کدام ویژگی‌ست که این‌گونه مخاطب را با شعر حافظ همراه می‌سازد؟ این‌که باعث می‌شود از نوجوانی و جوانی با ما باشد و تا دوره‌ی سالخوردگی مخاطبش را حفظ کند.

کاکاوند:

–        مجموعه‌ی شعر حافظ است که این همراهی را رقم می‌زند. یک بُعد آن معارفی‌ست که حافظ پیش از خودش ثبت و حفظ کرده و به زیباترین شکل در کلامش بیان می‌کند. حافظ شعور تاریخی ماست. فرهنگ ایرانی_اسلامی را در شعر حافظ کاملا می‌شود دید. ضمن این‌که عرفانِ قبل از حافظ که افرادی مثل «بوسعید»، سنایی یا بعد هم مولانا و عطار به شکل تخصصی سراغش رفتند، در شعر حافظ هم هست ولی نه به شکل تخصصی که ما فکر کنیم حتما باید مبانی عرفان بدانیم تا شعر او را بفهمیم. بُعد دیگر گرایش‌های سیاسی_اجتماعی حافظ است با توجه به شرایطی که در آن به سر می‌برده. شخصیت راوی شعر حافظ، اصولا آدم معترضی‌ست. آدم ناراضی‌ای که از شرایط اجتماعی‌اش گله‌مند است و این چیزی‌ست که در شعر سعدی نمی‌شود دید. سعدی وقتی هم که ناراضی‌ست، شعرش بُعد اخلاقی دارد. عرفا هم که اصولا به این مسائل توجه زیادی نشان نمی‌داده‌اند. امّا در شعر حافظ می‌توان دید که حتّی در ابیاتی که به شدت عارفانه و عاشقانه هستند هم رگه‌هایی از اعتراض وجود دارد. این ابعاد مختلفی دارد که یکی از آن‌ها رویکردهای موضوعی است که در شکل شعر حافظ خودش را نشان می‌دهد. یعنی می‌شود خوانش‌های متنوّعی از شعر حافظ داشت. یا به تعبیر عوام چندپهلو حرف می‌زند. و همین لایه‌های مختلف است که هر طیفی از مخاطب را از سنین متفاوت به خودش گرفتار می‌کند. یک تازه جوان عاشق‌پیشه هم ممکن است بیت حافظ را در نامه‌ی عاشقانه‌اش بنویسد؛ بیتی که ممکن است در یک بحث فلسفی_مذهبی ساعت‌ها مورد بحث قرار گیرد یا در یک کلاس ادبیات بتوان کلی در مورد آن حرف زد یا این‌که حتّی ممکن است تبدیل به یک شعار سیاسی بشود و در یک نهضت اجتماعی به آن اشاره کنند.

زنگنه:

–        در مسائل مذهبی هم خیلی اتفاق می‌افتد که مثلا ممکن است در بعضی خوانش‌ها بگویند موضوعیت شعر به شخصِ «امام حسین (ع)» یا شخصیت‌های مذهبی دیگر برمی‌گردد.

کاکاوند:

–        بله مثلا می‌گویند فلان غزل در مورد پیامبر یا حادثه‌ی عاشورا یا امام زمان است در حالیکه می‌شود این نسبت‌ها را داد ولی قطعیتی هم وجود ندارد و نمی‌شود سر آن قسم خورد. اصل ادبیات و هنر هم همین عدم قطعیت است. امروز عدم قطعیت در هنر قطعی شده است. یعنی این‌که هیچ قطعیتی دیگر در هنر وجود ندارد، قطعی‌ست. بهترین و کامل‌ترین نمونه‌ی ادبیات ما، در عدم قطعیت شعر حافظ است. چند دهه پیش «احمد شاملو» مقدمه‌ای بر دیوان حافظ نوشت که سروصداهایی کرد چون تعبیرات خاص خودش از شعر حافظ را داشت. بعد «استاد مطهری» آمد و در «تماشاگه راز» جواب او را با یک رویکرد متفاوت داد. دعوا بود ولی یک دعوای بی‌معنی؛ چون هر دو نفر داشتند درست می‌گفتند و این از قابلیت‌های شعر حافظ است و به این معنی نیست که اگر کسی درست می‌گوید، پس دیگری اشتباه فکر می‌کند؛ منافاتی با هم ندارند. نمی‌شود یقه‌ی مردم را گرفت که چرا شعر حافظ را با این حجم از مبانی فلسفی_عرفانی در امور روزمره استفاده می‌کنید یا چرا برای مثلا خانه خریدن با حافظ فال می‌گیرید! تعبیر مولانا که «هر کسی از ظن خود شد یار من»، دقیقا مصداق شعر حافظ است. این خیلی مسئله‌ی مهمی‌ست. این بحث چند صدایی که در یکی دو قرن اخیر بعد از تئوری «باختین» در هنر و ادبیات (خصوصا قسمت رمان) مطرح شده است، خیلی مصداق دارد و این چند صدایی را کاملا در شعر حافظ می‌شود احساس کرد. حتی من، یعنی راویِ شعرِ حافظ قطعیت ندارد. مثلا در غزلیات سعدی همیشه یک عاشق با تعاریفی که شعر سعدی دارد، با شما صحبت می‌کند. «از در درآمدی و من از خود به در شدم» یا «هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم/ نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم»؛ این من‌ها همگی یک تعریف کلی شناخته‌شده‌ای دارند که سبک ایجاد کرده‌اند و ادبیات ما را تحت الشعاع قرار داده‌اند. خیلی هم زیبا هستند. ولی در شعر حافظ من‌ها انگار آدم‌های متفاوتی هستند که چند صدا دارند؛ گاهی منِ شعرِ حافظ کسی است که او اصلا قبولش ندارد؛ چون می‌خواهد انتقاد کند، از زبان فرد مورد انتقاد شعر می‌نویسد. آن آدم ریاکاری که پنهانی شراب می‌خورد و مردم فکر می‌کنند دارد قرآن می‌خواند، حافظ نیست. اعتراض به این تیپ آدم‌هایی هست که در روزگار حافظ زیاد بوده‌اند. «صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند» یا «این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی»؛ این حافظ نیست که دارد با ما حرف می‌زند؛ آن گناهکار متظاهر روزگار حافظ است که تبدیل به منِ شعرِ او شده. گاهی این من انسان است و از شکل ازلی انسان با ما صحبت می‌کند و گاهی هم خود حافظ است ولی این‌ها را نمی‌شود از هم تفکیک کرد. این‌ها همه با هم هویت و ویژگی شعر حافظ را شکل می‌دهند. چون هر کسی از ظن خودش با حافظ همراه می‌شود، دیگر محدود به زمان، مکان و نسل بخصوصی نیست. اگر زبان فارسی با همه‌ی قابلیت-هایش ترجمه می‌شد، که البته شدنی نیست، آن وقت بود که حافظ همان‌قدری که برای ما معنی دارد، برای سیاهپوست آفریقایی و سرخپوست آمریکای جنوبی هم معنی پیدا می‌کرد.

داستان:

–        با توجّه به این توضیحات، در مورد روزگار خود حافظ چه می‌توان گفت؟ شعر حافظ به عنوان یک محصول بدون تاریخ مصرف، چه بخشی از ادبیات را به ما تحویل داده است؟

کاکاوند:

–        در هنر چیزهایی ثبت می‌شود که لزوما رو و آشکار نیست و می‌شود آن‌ها را جستجو کرد و دریافت. مثل روانشناسی یا ابعاد مختلف زبان که می‌تواند نهفته‌های یک اثر را به ما نشان بدهد. استفاده از واژه‌ها و تعابیر مختلف در رویکردهای عاطفی، گاها چیزهایی را بیان می‌کند که شاعر قصد آشکارگویی آن را نداشته ولی ما از نهانگاه شعرش برداشت می‌کنیم. البته همه‌ی شعرا این ویژگی را کمابیش دارند؛ مثلا در شعر صرفا عاشقانه‌ی غزل سعدی هم مسائل اجتماعی را می‌توان به صورتی پنهان دریافت کرد. دیگر چه برسد به حافظ که ظاهرا این رویکرد را در زندگی شخصی‌اش هم داشته است. طبیعتا این چندلایه بودن کلام همیشه یک لایه‌ی اعتراضی اجتماعی هم به همراه دارد. چیزی که ما از قرن هشتم شیراز برایمان قطعیت دارد، تغییر حکومت‌هاست. که البته قضاوت تاریخی را بر اساس نوشته‌های تاریخی انجام نمی-دهم چون این‌ها به مصلحت روزگار نوشته می‌شده و ممکن است به ما دروغ بگویند؛ برای همین ترجیح می‌دهم از ادبیات برداشت کنم. معلوم است در دوران پادشاهی به نام «ابواسحاق اینجو» که حافظ همیشه از او به خیر و خوشی یاد کرده، روزگار بد نبوده اما حکومتش کوتاه بوده و تغییر کرده است؛ «راستی خاتم فیروزه‌ی بواسحاقی/ خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.» اسناد تاریخی‌ای داریم که گویا کرمان حاکمی داشته به نام «امیر مبارزالدین محمد»؛ از آن حاکمان قدرتمندی که سودای گسترش حکومت داشته و می‌خواسته شیراز را هم بگیرد. طبیعتا جنگی بین این دو درمی‌گیرد که مبارزالدین پیروز می‌شود و در واقع دولت مستعجل ابواسحاق تمام می-شود. شرایط اجتماعی شیراز با این تغییر عوض می‌شود. به استناد شعر حافظ و شعر روزگارش، می‌توان برخی ویژگی‌های امیرمبارزالدین را دریافت. یکی از مهم‌ترین متونی که برای فهم شعر حافظ به کمک می‌آید، کلیات «عبید زاکانی» است؛ عبید اگرچه اهل زاکان و قزوین بود ولی بیشتر عمرش را در شیراز گذراند، در همان قرن هشتم. یعنی این دو در یک روزگار و یک جا حضور داشتند و شباهت عجیبی میان متون این دو نفر وجود دارد؛ هرچند که سبک آن‌ها متفاوت است و عبید یک طنزپرداز گستاخ و حافظ یک شاعر رند محسوب می‌شود. در واقع طرف دیگر سکه‌ی شعر حافظ، طنزهای عبید است و همین نقدها و اعتراض‌ها در کلیات عبید هم وجود دارد فقط به شکل گستاخانه. مثلا ماجرای جنگ امیر مبارزالدین با ابواسحاق به زبان طنز در همان منظومه‌ی کوتاه «موش و گربه» بیان می‌شود. موش و گربه شکل تمثیلی همان جنگ است. ما از همین می‌فهمیم که مبارزالدین چگونه بوده است و بعد شعر حافظ را هم در تایید همین ویژگی‌ها می‌یابیم؛ که امیر واقعا یک آدم متظاهر به مذهب بوده است. آن‌جا که می‌گوید «مژدگانی که گربه تائب شد/ زاهد و عابد و مسلمانا»، گربه ادای مقدس‌مآبان را درمی‌آورد و موش‌ها هم به او اعتماد می-کنند که مثلا نمازخوان شده است و بعد هم گربه می‌پرد و همه را قلع و قمع می‌کند. در این شرایط می‌فهمیم که تفکر ریا و تظاهر به مذهب در شیراز حاکم شده است؛ «الناس علی دین ملوکهم». مردم به سبک حکومت‌هایشان رفتار خواهند کرد. خود به خود این تفکر ریاکاری و گرایش به مذهب به شکل افراطی در شیراز رایج می‌شود. حالا خودتان را بگذارید جای یک آدم رند یا به تعبیر شاملو «روشنفکر» مثل حافظ که اطرافش را نگاه می‌کند و فقط آدم‌های گناهکاری که تمام شبانه‌روز را با شراب و فسق و فجور می‌گذرانده‌اند و حالا خرقه‌پوش و شیخ شده‌اند را می‌بیند که مریدانی هم به دنبالشان راه افتاده‌اند! شیخ‌بازی و مریدپروری مد روزگار شده بود. حافظ در یک شعرش حتی یک شیخ را هم تایید نکرده است. تنها شیخی که تایید می‌کند، شیخ جام است؛ یعنی شراب. بخاطر دوپهلوگویی‌هایش یک طعنه هم دارد می‌زند به «شیخ احمد جام» که در واقع الگوی زاهدان دوران حافظ بوده است. حافظ مرید جام می است و صراحتا اعلام می‌کند که شما گناهکار هستید و قابلیت ندارید و من مرید هیچ کدام از شما نمی‌شوم. اعلام می‌کند که بین تویی که ادعای شیخ بودن داری و شراب، من دومی را انتخاب می‌کنم چون شراب پاک‌تر است! «حافظ مرید جام می است ای صبا برو/ وز بنده بنگی برسان شیخ جام را». صبا در شعر فارسی همیشه خبرچین است و چیزهای پنهان را با خودش می‌برد. از یک طرف می‌خواهد بگوید که من مرید شراب هستم ولی شراب ممنوع است، پس ای صبا برو اظهار ارادت من را به شیخ جام برسان. از طرفی به او طعنه هم می‌زند. شما وقتی یک خلاف قانونی انجام می‌دهید و می‌خواهید اعتراضتان را اعلام کنید که قانون را قبول ندارید، این‌گونه صریح می-گویید و به روی قانونگذار می‌آورید که حرص بخورد. حافظ هم می‌گوید ای صبا برو سلام من را به او هم برسان و بگذار حرص بخورد. از جهت زبانی آن‌قدر باهوش هست که این ایهام را جوری ایجاد کند که اگر یقه‌اش را گرفتند، بگوید مرید شیخ جام هستم. نقد به زاهدان ریاکار در شعر حافظ فراوان هست. کسانی که ظاهرا حرف‌های خوب می‌زنند و عبد هستند ولی در باطن گناه می‌کنند؛ «واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند/ چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند». این نقد عملی و گفتاری به ریا، مثالش در شعر حافظ خیلی زیاد است.

 داستان:

–        پس از لحاظ تاریخی، وجه اعتراضی شعر حافظ به بعد از حکومت امیر مبارزالدین برمی‌گردد؟

کاکاوند:

–        بله بعد از حکومت مبارزالدین. دورانی که حکومت ریاکار است و در جهان مردم هم این ریا نهادینه شده. وقتی سیستم حکومتی به چیزی به شکل افراطی بپردازد، همان را جهت آزار مخالفینش علم خواهد کرد. مثلا اگر کسی بیشتر می‌فهمید و حرف معترضان را می‌زد، تلاش می‌کردند یک نکته‌ی اخلاقی از او گیر بیاورند تا به بهانه‌ی فساد، زن‌باره بودن یا شراب‌خوارگی بدنامش کنند. رفتار ادبی حافظ یکجور مبارزه‌ی منفی است؛ شروع می‌کند به خراب کردن همان چیزهایی که در یک جامعه‌ی ظاهرا مذهبی یا متظاهر به مذهب ادعا می‌شود.

زنگنه:

–        این را می‌توانیم جزء تفکر ملامتی‌ها دسته‌بندی کنیم؟

کاکاوند:

–        این شبیه به ملامتی عرفان است. به تعبیری از زاویه‌ی عرفان جزء ملامتی‌هاست ولی ما نمی‌خواهیم از دید عرفان به او نگاه کنیم. این ریشه دارد. سعدی این ریشه را ندارد؛ او عارف نیست اما رفتارها و اصطلاحات عرفانی را بلد است. حافظ اما برای ظاهرا ملامتی بودنش دلیل دارد. زاهد ریاکار در شعر حافظ بد است، شیخ بد است، قاضی بد است، ناصح بد است، محتسب که مسئول اصلی امر به معروف و نهی از منکر است هم شخصیت منفوری‌ست. از طرف دیگر شراب و عشق خوب است. دقیقا جرم‌های آن دوره خوب هستند. عشق‌ورزی در جامعه‌ی مذهبی ممنوع است؛ «عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف/ چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود». در جامعه‌ی آن روز عاشق بودن جرم است؛ «فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود دلشادم» حرف ممنوع و خطرناکی را می‌زند و از آن خشنود هم هست. «منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن/ منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن» اگر کسی عاشق است، آن منم؛ در شهری که همه گناهکارند و این من از باقی ممتاز می‌شود.

–        بیت مشهور «زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد/ دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند» هم از همان مثال‌هایی‌ست که با تغییر تکیه دو خوانش متفاوت پیدا می‌کند. ولی هر دو حافظانه است و باید آن را بپذیریم. بیشتر اوقات آن معنی بی‌دردسر را در کلاس‌ها می‌گویند و مردم هم دنبالش می‌روند و مشهورتر می‌شود، امّا معنی دوم آنی-ست که با رندی باید از شعر حافظ انتظار داشته باشیم. ایهام حافظ بحث خیلی مفصلی‌ست. ایهام در کلمه، در عبارت و در کلیت. گاهی ژانر هم عوض می‌شود، جدی با یک ایهام تبدیل می شود به طنز که بحث‌های مفصل و تخصصی محسوب می‌شود.

–        «آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند/ بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند»: خوانش مشهور این بیت آن است که من آدم بدکاری هستم و یک نفر بیاید در ازای بدکاری‌های من نیکوکاری کند و انگار کسی نیست؛ اما با یک تغییر لحن مسئله عوض می‌شود؛ «برجای بدکاری، چو من یکدم نکوکاری کند» یعنی همه بدکار هستند و یکی مثل من باید نکوکاری کند که البته وجود ندارد. این نوع نگاه که زبان چندلایه و ایهام دارد، مهم‌ترین ویژگی شعر حافظ است که برجسته می‌شود. چون حافظ مجبور است چندپهلو صحبت کند. هم شرایط ناامن است و هم خودش یک انسان چند بعدی‌ست. و هم این‌که اصولا آدم باهوش از زبان ساده استفاده نمی‌کند. همیشه در صحبت باهوش می‌توان یک معنی دومی جستجو کرد. حافظ باهوش است. وقتی شعرش را می‌خوانید، همیشه به این باید فکر کرد که یک چیز دیگر هم می‌خواسته بگوید. گاهی حتی یک چیز متضاد. هیچ‌گاه نمی‌شود قطعی در مورد آن نظر داد. «دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت»: دلم گفت که اگر دعا کنم، به او خواهم رسید. «عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت»: مدام دعا کردم چون فکر کردم با دعا می‌توان به حاجت دست یافت. حالا یک تکیه را عوض کنید؛ عمرم چون به وصال نرسیده‌ام، تلف شد. کاملا متضاد. هر دوی این خوانش‌ها هم لحن حافظ است و نمی-شود گفت که یکی حافظانه است و دیگری نیست. این رندی حافظ را نشان می‌دهد. من و شمای مخاطب هم اگر رند نباشیم، شعر حافظ آن‌قدری که باید برایمان حرف نخواهد داشت. رندی ایجاد چند صدایی می‌کند که در واقع این شاعر مخاطبش را هم انتخاب کرده است. آدم‌هایی که یک سطح از شعر حافظ را برداشت می‌کنند، زود هم خواهند برید و این‌ها مخاطبان اصلی حافظ نیستند. مخاطب واقعی کسی‌ست که مدام با خودش می‌گوید حافظ قصد دارد چیز دیگری هم بگوید.

داستان:

–        مصادیق جرم در گذر زمان شاید خیلی تغییر نکرده باشد. این شعر اعتراضی هنوز هم قابل فهم است.

کاکاوند:

–        بله هر چقدر لایه‌های مختلف شعر حافظ آشکارتر می‌شود، در واقع طیف‌های مختلف مخاطبش هم بیشتر خواهند شد.

داستان:

–        در مورد شعر اعتراضی فرمودید. ابیات مدحی حافظ را چگونه تحلیل و توجیه می‌کنید؟

کاکاوند:

–        این چیزی که می‌خواهم بگویم بر اساس دریافتی است که همیشه سعی کرده‌ام رندانه از شعر حافظ داشته باشم. نمی‌شود که یک نسخه‌ی قطعی در این مورد نوشت. یک‌وقت کسی قسم می‌خورد که به‌هیچ عنوان و به‌هیچ صورتی با هیچ عنصر حکومتی همکاری نداشته باشد، ولی یک‌وقت کسی هست که می‌گوید سیاسی نیستم و با حکومتی‌ها هم خوب نیستم؛ ولی این وسط هم کسانی هستند که از آن ها بدم نمی‌آید. می‌توانیم این ماجرا را شخصی بگیریم. مثلاً شخصی مثل قوام الدین را داریم که حافظ از او راضی بوده است. چه اشکالی دارد که از او تعریف کرده باشد، و نمی‌شود به حافظ صفت شاعرِ مداح داد. او آنقدر با قدرت حاکم ستیز کرده که نمی‌شود این برچسب را به او زد، ولی در مواردی هم می شود این احتمال را داد که شاید به شکل شخصی روابط خاصی با آن آدم داشته و بُعد دیگرش این است که بسیاری از غزل‌های حافظْ آن‌هایی که یک بیت مدحی دارد و باقی غزل مدحی نیست، خیلی از نمونه‌های بیت مدحی در آخر غزل قرار گرفته. حتی بعد از بیت تخلص. غزل تمام شده بوده و حالا مثلاً در یک محفلی ـ جایی می‌گفتند آقا شعرت را بخوان و فرض کنید یک صاحب مقامی هم در مجلس بوده، حافظ هم یک بیت تهش می‌چسبانده. حافظ این عادت را ندارد که بیت تخلص را آخر نیاورد و همیشه بیت آخرش لفظ حافظ دارد، ولی مثلاً در همان غزل «ساقی به نور باده برافروز جام ما/مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما» غزل تمام که می‌شود بعد می‌گوید «دریای اخضر فلک و کشتی هلال/خستند غرق نعمت حاجی قوام ما» که هیچ ربطی به کلیت غزل ندارد ولی قشنگ هم هست. می‌شود فهمید که این را الصاق کرده به غزل. افرادی هم که شعر حافظ را جمع می‌کردند حیفشان می‌آمده آن را کنار بگذارند. حتی بیت‌های غیرمدحی هم دارد که باید دور ریخته می‌شده ولی چون متعلق به حافظ بوده جمع آوری کنندگان دلشان نمی‌آمده حذف کنند. «در نظربازی ما بی خبران حیرانند/ من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند» خیلی غزل فوق العاده‌ای هست. امّا یک بیت در اواسط غزل دارد «مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم/ آه اگر خرقه‌ی پشمین به گرو نستانند» که خیلی رندانه است؛ یعنی پول نداریم ولی هوس شراب خواری کرده‌ایم، حالا که راویِ شعر دوست دارد شراب بخورد پول هم ندارد پس برود خرقه‌اش را گرو بگذارد. خرقه، یونیفرمِ تصوف بوده و خیلی محترم است. وقتی به فقر می‌خوردند خرقه را گرو می‌گذاشتند و پولی می‌گرفتند و بعد که پول دستشان می‌آمد آن را پس می‌گرفتند. شرابْ جرم اخلاقی است ولی این نیست که شجاعتش این باشد که می‌خواهم شراب بخرم و خرقه را گرو بگذارم. شجاعت آن جاست که می‌گوید خرقه آنقدر بی ارزش شده که ممکن است کسی حاضر نشود آن را قبول کند. غزل را که می‌خوانید، بعد از تخلص، یک بیت دارد «گر شوند آگه از اندیشه‌ی ما مغ‌بچگان/ بعد از این خرقه‌ی صوفی به گرو نستانند» که با توجه به مضمون، این یک ضعف برای شعر حافظ محسوب می‌شود که تکرار قافیه داشته باشد. اینقدر پررنگ در یک غزل آن هم بعد از بیت تخلص. معلوم می‌شود حافظ بعداً اصلاح کرده و یک بیت دیگر سروده امّا آنی که مسئول جمع آوریِ اشعار بوده دلش نیامده بیت را حذف کند.

داستان:

–        اگر به مخاطبین بین المللی حافظ بپردازیم، این سوال پیش می‌آید که حافظ از چه موضوع جهان شمولی صحبت می کند که از شرق تا غرب آن را می‌خوانند و لذت می‌برند. حافظ له یا علیه چه چیزی است که گوته هم شیفته‌اش می‌شود؟

کاکاوند:

–        من ملل و بین الملل را دخیل نمی‌کنم و دوست دارم بزرگ‌تر به قضیه نگاه کنم. چند شاعر داریم که این قابلیت را داشته‌اند که مخاطبشان به زمان و مکان محدود نشوند. حافظ و پیش از او هم خیام. شما اصلاً نیازی نیست ایرانی باشید یا دین اسلام داشته باشید تا با خیام ارتباط بگیرید. این اواخر هم مولانا که البته به خاطر گرایشات معنوی و صوفیانه‌اش که یک نیاز غرب هم محسوب می‌شود به او توجه نشان داده‌اند، ولی در حافظْ شاعرانه‌تر و خیام غلیظ‌تر، وقتی مخاطبِ آدم از محدوده‌ی زمان و مکان خارج می‌شود درواقع مخاطبِ شاعر همان ذات انسان قرار می‌گیرد. انسانِ بدون قید و شرط. انسان با ویژگی انسانی‌اش و نه بومی و جغرافیایی. چه می‌شود که این اتفاق می‌افتد؟ بیشتر اوقات یا مضمون انسانی است یا راوی شعر از زبان انسان صحبت می‌کند. وقتی خیام می‌گوید «اسرار ازل را نه تو دانی و نه من» دغدغه‌ی انسان در طول تاریخ، یعنی مرگ، را مطرح می‌کند. نگرانی بعد از مرگ و موضوع جاودانگی. موضوعْ انسانی است و منی که در شعر خیام می‌آید از زبان انسان است. این را به هر زبانی که ترجمه کنید و هر انسانی که بخواند، به آن فکر خواهد کرد. حافظ از این دیدگاه می‌تواند مقبولیت پیدا کند. چون شخصیت حقیقی حافظ را تقریباً نمی‌شناسیم و کنار گذاشته‌ایم، ویژگی‌های ایدئولوژیک و خاصی که به یک فرد یا منطقه یا به محدوده‌ا‌ی تاریخی منحصر می‌شود دیگر در شعرش یافت نمی‌شود. نمی‌شود صرفاً شرایط امیرمبارزالدین و قرن هشتمِ شیراز را مبنا قرار داد و شعر حافظ را خواند. این فقط یک لایه از شعر است و ما در برداشت از شعر حافظْ حق انتخاب داریم. این حق انتخاب همیشه یک لایه برای انسانِ آزاد باقی می‌گذارد که تاریخ و جغرافیا در آن تأثیر نخواهند داشت. البته این اشکال در بحث هم هست که شعر حافظ هم مثل خیلی از شعرهای فارسی دیگر به خاطر قابلیت‌های زبان فارسی قابل ترجمه نیست و از این منظر به خاطر ایهام فوق العاده‌اش، در آخرین مرتبه‌ی قابلیتِ ترجمه قرار می‌گیرد. این ابیاتی که خواندیم را نمی‌توانیم در زبان انگلیسی اجرا کنیم که همزمان چند معنی گسترده را ارائه بدهد. طبیعی است که مخاطب غیرفارسی زبان، یک لایه‌ی موضوعی را فقط برداشت می‌کند که البته این هم کم چیزی نیست. شعر حافظ بن‌مایه‌های فرهنگی ـ تاریخی دارد. تمام مبانی عشق در ادبیات فارسی، که اوج تجلی‌اش که مقبول مردم هم هست یعنی سبک عراقی، به وضوح در شعر حافظ کامل می‌بینیم. یک رگه‌هایی از انسان خارج از آن محدوده را هم می‌بینیم. اگر طلایه‌دار شعر عاشقانه‌ی عراقی، یعنی سعدی، را با حافظ مقایسه کنیم می‌بینیم که در شعر سعدی طبق تئوری عشق در ادبیات ما، عاشقْ خاکسار و کاملاً تسلیم است. « هرچه از دوست رسد نکوست» « فحش از دهن تو طیبات است» یا «ما سر نهاده‌ایم تو دانی و تیغ و تاج/ تیغی که ماهروی زند تاج سر بود» از این تسلیم‌تر نداریم! محدوده‌ی عشق در ادبیات ما، که عرفان هم گاهی به آن می‌چسبد، یک ایدئولوژیِ تسلیم است. شعر حافظ هم کمابیش از این مثال ها دارد، ولی معمولاً در شعر حافظ با یک انسانِ بدون قید مواجهیم. تنها شاعر سبک عراقی که در این مجموعه‌ی تسلیم اعتراض هم می کند حافظ است. از مولوی بگذریم که آدمی حماسی محسوب می‌شود و بحثش جداست. مولانا در عرفان حماسه است ولی حافظ حماسه نیست. چون معترض است، در عشق هم اعتراض می کند. سعدی کیف می‌کند که معشوقش شمع محفل‌افروز باشد ولی حافظ زورش می‌آید. «خوش است خلوت اگر یار یار من باشد/ نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد». حافظ از یک غیرتِ عاشقانه می‌گوید که نظیرش را در سبک عراقی اصولاً نداریم. «من آن نگینِ سلیمان به هیچ نستانم/ که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد» معشوقی که به دست دیگران باشد را مفت هم نمی‌خواهد. به اصطلاح، مأمور می‌آورد و از معشوقش شکایت می‌کند «خدا را داد من بستان از او ای شحنه‌ی مجلس/ که می با دیگری خورده است و با من سر گران دارد». مدام شکایت می‌کند. ولی سعدی با این ماجراها عشق می‌کند. البته سعدیِ نوعی را می‌گویم به‌عنوان سمبل. مثلاً عراقی دارد که «همه شب نهاده‌ام سر چو سگان بر آستانت/ که رقیب درنیاید به بهانه‌ی گدایی» ولی حافظ این‌گونه نیست. شعر عرفانی هم به این کمک کرده است، چون معشوق خدا می‌شود این خاکساری و تسلیم به اوج رسیده. ولی حافظ این منِ انسانی‌اش از دل این سبک هم بیرون می‌زند. و مخاطب به صرف انسان بودن این اعتراض را می‌تواند در دلش احساس کند. پس تعریف امروز از عشق با تعریف قدیمی‌اش، که همان سرسپردگی و دل سپردگی و فنا در عشق است، تفاوت دارد. اگر به عاشق معاصر بنگریم کنارش یک عقلانیت معاصری هم وجود دارد. دنیا دنیای مجنون‌پروری نیست. عقلانیتی از یک جنسِ علت و معلولیِ آگاهانه در جهان امروز هست که در یک دسته بندیِ کلی، وقتی عمومی به بشر نگاه کنیم نه خاص ـ در قدیم افراد خاص خیلی بالاتر از افراد خاص امروز بودندـ جنس بشر فرهیخته‌تر شده است. عوامِ امروز از عوام قدیم فهمیده‌ترند و سرشان بیشتر در حساب است و در مورد خیلی موضوعاتِ جهان‌شمول نظر می‌دهند و در سرنوشت خودشان اجازه دارند که دخالت کنند. این انسانِ شعر حافظ، این قابلیت را دارد که انسانِ امروز بیشتر با او همذات‌پنداری کند. گوته را هم باید ببینیم چه نیازهای شخصی‌ای احساس می‌کرده و چقدر دوران زندگی‌اش ایجاب کرده که با ادبیاتِ شرق و حافظ روبه‌رو بشود. چون قابلیت‌های زبان را قطعاً گوته متوجه نشده و همان زیبایی‌شناسی، به‌عنوان موضوعی توصیفی، برایش جذاب بوده است. واقعیت این است که حافظ آنقدر که برای ما بزرگ و بزرگ‌تر می شود در جهان این قابلیت را نخواهد داشت. ظرفیت‌هایی که باعث بزرگ شدن او می شود با فرهنگ و زبان فارسی معنی پیدا می‌کند و واقعاً ایهام مسئله‌ی کوچکی نیست. در باقی موارد تمثیل گراست. دیگر شعرا، یا منظومه می‌گفتند که قطع بزرگ محسوب می‌شود و یا در قطع کوچک خیلی تمثیل‌گرا نبوده‌اند.« شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل/ کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها» یک مجموعه‌ی تصویری را توصیف می‌کند و مخاطب را داخل این مجموعه قرار می‌دهد که لازم نیست حتماً در امواج خروشان دریا گیر کرده باشی و کشتی ناامن باشد. در هر شرایط یکسان انسانی قابل فهم هست. تمثیل یعنی یک مجموعه‌ی تصویری که به شکل‌های مختلف می‌تواند برداشت شود. جدا از ایهام با این بیت می‌توانید هزار سال دیگر هم اوضاع خودتان را بیان کنید اگر اوضاعی شبیه به آن اوضاع داشته باشید. در باقی شعرهای فارسی، صراحتاً بیان عاطفه است مثل عشق. عشق دیگر تمثیل نیست. این تمثیل‌گرایی در شعر حافظ است که دست مخاطب را برای تأویل باز می‌گذارد و می‌تواند بحث فرهنگی اجتماعی مذهبی و عاطفی و هر چیزی را شامل بشود. این را به اصرار تکرار می‌کنم که سقف دریافتِ ما از شعر حافظ خیلی بیشتر از زبان‌های دیگر است.

داستان:

–        در مورد همین عوامل جهان‌شمول‌شدنِ شعر حافظ، آیا می‌توانیم یک انسان ایده‌آل یا یک جامعه‌ی ایده‌آل از داخلش بیرون بکشیم که احتمالاً برای مخاطب هم جذاب است، یا اصلاً می شود یک فلسفه‌ی اخلاق از آن استخراج کرد؟

کاکاوند:

–        قطعاً همین طور است. این که می‌گوییم ایدئولوژی حافظ را نمی‌شناسیم، به این معنی نیست که این چیزها را نشود از دل شعرش درآورد. اخلاق شعر، در موقعیت انسانِ بدون مکان و زمانْ ویژگی‌های ثابتی دارد. در مکان یا زمان است که جزئیات متفاوتی پیدا می‌کند. مثلاً قبل از انقلاب، زنی که چادر نمازِ گل گلی روشن سرش داشت زیرش هم بی حجاب بود می‌آمد توی کوچه و صفت نجیب به او می‌دادند. الآن ولی اگر با این ظاهر بیاید بیرون این گونه نیست. با توجه به زمان تعاریف عوض می‌شود. در آن دوره بی‌حجابی مرسوم بود و همین چادر، حتی نمایشی‌اش هم، معنی حجاب و نجابت و حجب و حیا می‌داد. این ویژگی‌های زمانی مکانی لااقل در بعضی از لایه‌های حافظ کنار زده می‌شود. انسان را کلی‌تر می‌بینیم. به شکل عمومی‌اش، انسان یک مبانی اخلاقی دارد ولاغیر. دروغ همیشه بد است. ستم و تظاهر و این چیزها هم بد است. مبانی کلی اخلاقی در شعر حافظ فراوان است. اما هنرمند اولین ویژگی‌ای که برایش درنظر می‌گیریم، اگر اول زیبایی‌شناسی باشد دومی آرمان‌گرایی است. اصلاً هنرمند بدون آرمان‌گرایی بی‌معنی است. آرمان یعنی همان چیزی که باید باشد؛ در ذهن من با توجه به تجربه، احساسات، اندیشه‌ها و هر چیزی که موجودیتِ من را شکل می‌دهد. آرمان گاهی به تناسب واقعیت شکل می‌گیرد. مثلاً امروز اگر مملکتْ مشکل اقتصادی دارد شکل آرمانی آن یک شکل مرفه خواهد بود. یک روزی شاید مردم مرفه باشند و حکومت ظالم باشد که شکل آرمانی‌اش می‌شود عدالت. یا مثلاً مذهب. مثل انقلاب ما. واقعیت‌های ما رویاهای ما را شکل می‌دهند. هنر مبنای همان رؤیاپردازی و آرمان‌گرایی است. در یک دسته بندی کلی، هنرمندان دو دسته هستند: آن هایی که جهانِ آرمانی‌شان را توصیف می‌کنند، مثل قیصر که می‌گوید «روزی که روی درها با خط ساده‌ای بنویسند تنها ورود گردن کج ممنوع» دارد آرمان‌هایش را بیان می‌کند. چند دهه قبلش، شاملو هم چنین شعری دارد که «روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است…» باز هم دارد رؤیا و آرمان را بیان می‌کند. دسته‌ی دیگرِ آثار هنری امّا آن‌هایی هستند که با بیان واقعیت‌ها که اصلاً هم منطبق بر رؤیاهای ما نیست و خیلی هم ناسازگار و نادلخواه به نظر می‌رسند، با بیان این‌ها رویاها تداعی می‌شوند. وقتی می‌خواهی از عدالت حرف بزنی، مثلاً به‌عنوان یک نقاش، یک بچه‌ی گشنه‌ی ژنده پوش کنار خیابان را توصیف می‌کنی که تصویر قشنگی نیست امّا جای خالی عدالت را نشان می‌دهد. پزشک هم اول درد را نشان می‌دهد و بعد به سراغ درمان می‌رود. راه درمان از درد می‌گذرد، و این دسته از هنرمندان درد را نشان می‌دهند. هنرمند لازم نیست حتماً درمان را نشان بدهد. و حافظ از همین دسته است. زیرِ فرش می‌شود آشغال قایم کرد ولی هست. آشغال پنهان می‌شود ولی هست. گاهی لازم است فرش را بزنی کنار تا آشغال‌ها را ببینی و تمیزش کنی. نابسامانی‌های سیاسی اجتماعی و فرهنگی روزگار حافظ بدین شکل بیان شده است که همه گناهکار و فاسد و متظاهر هستند؛ و این به این معنی نیست که حافظ آرمان‌شهر ندارد، بلکه به این معنی است که حافظ دارد دلزدگی‌اش را از این شرایط بیان می‌کند که بگوید شرایط دلخواه من چه مختصاتی دارد. گاهی شرایط دلخواه این است که این چیزی که توصیف می‌شود نباشد. اخوان در چاووشی می‌پرسد کجا؟ «هرجا که پیش آید…. من این جا بس دلم تنگ است….هر جا که این جا نیست» این جا نیست همان شکل دوم بیان است. «دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه‌ی عشق قهرمانان را بیدار کند»، نگفته کجا، ولی می‌گوید این‌جا قهرمان عشق پیدا نمی‌شود. پس دنیای ایدئال سهراب پر از قهرمانان عشق است ولی نمی‌گوید. فقط می‌گوید این‌جا هیچ عشقی پیدا نمی‌شود. واقعیت‌ها بیان می‌شوند که آرمان‌ها فراموش نشود. در این شیوه، همذات‌پنداری بیشتر خواهد بود. وقتی از رؤیا حرف می‌زنی ممکن است به رؤیاپردازی و خیال‌پردازی متهم بشوی، ولی وقتی مخاطب واقعیت‌ها را می‌بیند رؤیاهایت را هم جدی می‌گیرد. در عالم هنر، بیش از سه چهارمِ این روش دوم را دنبال می‌کنند. بهترین فیلم‌ها فیلم‌های تلخ هستند. بخش بزرگی از مملکت ما به خاطر شرایط تاریخی‌ای که داشته است معمولاً دوست ندارد آشغالِ زیر فرش را ببیند. برای همین خیلی “مکش مرگ ما” رفتار می‌کند که مثلاً اثر هنری باید خیلی زیبا و قشنگ باشد و کمی که از اصول و خط‌کشی‌های اخلاقی ما دور می‌شود اثر هنری را کنار می‌زند. در حالی‌که جهان حقیقتاً جهان پلشتی است و واقعیت‌هایش باید مدام بیان شود و جلوی چشم قرار بگیرد. به هر حال، اخلاق عمومیِ حافظ هم این است که ریاکاری را نکوهش می‌کند.

زنگنه:

–        و کدام تصحیح را برای دیوان حافظ پیشنهاد می‌کنید؟

کاکاوند:

–        تصحیح درواقع تصور علمیِ یک محقق از یک متن است. با توجه به زبان و تاریخ و سبک‌شناسی است که تشخیص می‌دهد. برخی تصحیح‌ها مثل تصحیحِ هوشنگ ابتهاج، که شاعر هم هست، یک تصحیح ذوقی و شاعرانه است ولی سندیت چندانی نمی‌شود برای آن قائل شد. تصحیح دکتر غنی و استاد محمد قزوینی، دانشگاهی‌ترین تصحیح محسوب می‌شود که معتبر است ولی مثلاً می‌بینید «مژده ای دل که مسیحا…» را ندارد. آخر این دیگر نیاز به سند ندارد! اصلاً کسی به جز حافظ نمی‌توانسته این را بگوید! ولی به هر حال! تصحیح ناتل خانلری هم خوب است. شخص خودم از حافظ قدسی استفاده می‌کنم که همه‌ی اشعاری که به اسم حافظ نقل شده است را شامل می‌شود و از این یک منظر، جامع است ولی محققانه نیست. اگر حافظ را بخواهیم به شکل محققانه مطالعه یا پیشنهاد کنم همان حافظ قزوینی و حافظ خانلری را می‌گویم که دانشگاهی‌تر و علمی‌تر است.

داستان:

–        با تمام این تفاصیل، آیا واقعاً بعد از حافظ می‌توانیم انتظار ظهور شاعری با این قد و قامت را داشته باشیم؟

کاکاوند:

–        در این مورد نمی‌شود دقیق نظر داد. با همه‌ی ویژگی‌هایی که گفته شد و نشد، حافظ ممتاز است. وقتی سراغ موضوعی مثل عرفان و حالاتش، چه عملی چه نظری، می‌روید باید حافظ را بگذارید کنار. چرا که در این مورد قابل مقایسه نیست با کسی مثل مولانا. برای عرفان باید مولانا بخوانید. مولانا کلاس تخصصی است و همه هم قرار نیست بروند سر کلاس تخصصی بنشینند. البته تا وقتی که انسان گرفتاری‌های متنوعی دارد و زیبایی‌شناسی هنوز در وجود بشر کاملاً تخریب نشده، حافظ هست و خواهد بود. بدترین روزگارِ حافظ روزگار امروز است، چون دغدغه‌های زیبایی‌شناسی تقریباً از بین رفته. مردم هم اگر حافظ می‌خوانند تفننی است. جهان، جهان پر آسیبی است که بحران زیبایی‌شناسی دارد. دنیای ما لااقل بدترین روزگاری است که حافظ یا اصولاً زیبایی نمی‌تواند دغدغه باشد. مگر این که شرایط عوض شود. مردم متمرکزتر بشوند و حواس‌پرتی‌ها کم شود. دردها و رنج های اصیل مجدداً فهمیده شود. دوران فترت و سستی است. اما قابلیتِ این‌که هزاران سال بعد از این هم حافظ حضور داشته باشد وجود دارد. اگر حافظ باقی نماند می‌توان ادعا کرد که ما مردم خراب شده‌ایم؛ وگرنه حافظ این قابلیت مانایی را دارد.

–        انسانِ شعرِ حافظ انسانی است که انسانی‌ترین و بهترین حرف‌ها را به زیباترین و قابل‌ترین حالت بیان کرده است. تا امروز این‌گونه بوده و هیچ ضمانتی نیست که در آینده کسی نیاید که قابلیت‌های بیشتری نداشته باشد. ولی حرکت تاریخی به این شکل نشان می‌دهد که هر چه به پیش می‌رویم، احتمال خلق آدم‌های گنده کمتر می‌شود. جهانْ دیگر جهانِ اسطوره‌پروری نیست. سیاستِ فلسفی جهان هم همین را می‌گوید. انسان به نوعی اومانیسم و انسان‌مداری اعتقاد پیدا کرده که همین باعث می‌شود آدم‌های درجه یک پرورش پیدا نکنند. انسان را به شکل عمومی‌اش اعتبار می‌دهند. علم و صنعت به کمک آمده است. در بحث ابرقهرمان‌ها هم خیلی به این نکته توجه دارند. هر چه پیش می‌رویم ابرقهرمان‌ها زمینی‌تر می‌شوند. ابرقهرمانِ کودکی‌ما سوپرمن بود با همه‌ی قابلیت‌های یک قهرمان بزرگ، امّا ابرقهرمان‌های الآن همه زمینی‌اند. حتی مردِ عنکبوتی در نسخه‌ی جدید، دستگاه به دستش می‌بندد تا تار عنکبوت تولید کند. تجهیزات علمی سعی دارد قهرمان بسازد. این نگاهِ اسطوره‌ستیزی، نگاه اجتماعی بشر امروز است. در انیمیشنِ شگفت‌انگیزان مجلسِ قانون‌گذار تصویب می‌کند که دیگر نیاز به قهرمان نداریم. و قهرمان‌بودن ممنوع می‌شود و قهرمان‌ها با آن همه قابلیت، پشت یک میز ساده‌ی اداری تلف می‌شوند و دیگر نمی‌توانند از قابلیت‌هایشان بهره ببرند. در فوتبال هم دیگر مارادونا تولید نخواهد شد. یکی دوتا سوپراستار هم اگر هستند فقط کمی بالاتر از دیگران قرار می‌گیرند. مارادونا اگر بود تیم قهرمان می‌شد و اگر نبود حذف. از حذف تا قهرمانی روی یک نفر می‌چرخید. سوپرمنِ فوتبال بود. مسی که جانشین مارادوناست ممکن است در زمین باشد امّا تیم چهارتا هم گل بخورد. در سینما هم همین طور. همه چیز دارد خرد می‌شود. مینیمال، سیاست فلسفی جهان امروز همین است. مدرنیته می‌خواهد خودش را به همین جا برساند و در این‌حال چگونه حافظ و سعدی و مولانا می‌خواهند تکرار شوند؟! این‌ها قله‌هایی بودند و هستند که فتح شده‌اند و سرشان آن طرفِ ابرهاست. غیرِ قابلِ دسترس….

همچنین ببینید

شاهدِ مرگِ غم انگیزِ بهارم، چه کنم؟

مستندنگاری شاخه‌ای از روایت‌های نانفیکشن (غیرداستانی) است. از آن‌جا که الف‌یا تصمیم دارد حوزه‌ی روایت …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *