خانه / روایت / حافظ چه کار دارد به آیت‌الله بروجردی؟

حافظ چه کار دارد به آیت‌الله بروجردی؟

سی و چند سال پیش بود که اولین کنگره‌ی بزرگداشت «شهریار» به مدت سه روز با حضور خودش در تبریز برگزار شد. از هر استان یک یا دو شاعر شناخته‌شده هم دعوت شده بود. من هم از همدان، تنها میهمان کنگره بودم. این‌که کنگره چه بود و چه‌طور بود و چه اتفاقاتی در آن افتاد، بماند؛ چون موضوع این یادداشت نیست. اما در میان انبوه میهمانان کنگره که شامل شاعران بزرگ و صاحب‌نام و چهره‌های علمی و ادبی دانشگاهی و حوزوی و حتی اداری و سیاسی بود، تک-چهره‌هایی هم بودند که به دلایلی برای من جذابیت ویژه‌ای داشتند. یکی از آن چهره‌ها مرحوم «دکتر بروجردی»، داماد «امام خمینی» بود. ایشان اگرچه جزو استادان دانشگاهی محسوب می‌شد، اما برای من بیش و پیش از هر چیز، داماد مردی بود که بزرگ‌ترین انقلاب قرن بیستم را بی‌اتکا به قدرت‌های شرق و غرب، رهبری و به پیروزی رسانده بود. طبیعی بود که داماد چنین کسی بودن، یعنی داشتن اطلاعاتی از زندگی شخصی و خصوصی حضرت امام که در هیاهوی جنگ و سیاست، چندان فرصتی برای ظهور و بروز آن وجود نداشت. اطلاعاتی که برای منِ اهل قلم، بیش از دانسته‌های عمومی مهم بود.

به همین دلیل دوست داشتم به آقای دکتر بروجردی نازنین بچسبم و از نهانخانه‌ی ذهن و زبان او، خاطراتی شنیدنی دربیاورم، اما این کار خیلی ساده نبود! چون ایشان به دلیل سن و سال و انتصابش به خانواده‌ی امام، دوستانی در قد و قواره‌ی خودش داشت و آشنایی در میان علمای حوزوی و دانشگاهی که بیشتر با آن‌ها دمخور بود. در حالیکه من جوان بیست‌ساله‌‌‌‌‌ای بودم و هیچ سابقه‌ای هم با ایشان نداشتم. روز دوم یا سوم کنگره، وقتی برای خوردن صبحانه به رستوران هتل رفتم، دکتر بروجردی را دیدم که تنها، پشت یک میز گرد چهارنفره در گوشه‌ی سالن نشسته است. صبحانه‌ام را برداشتم و رفتم سر میزش و اجازه گرفتم و نشستم روبه‌رویش. در همین حال دوست شاعر شیرازی‌ام، «احد ده‌بزرگی» هم که بشقاب صبحانه به دست دنبال آشنا می‌گشت، مرا دید و آمد سر میز ما و شدیم سه نفر. در فرصت بین صبحانه و چای صبح، صحبت حافظ شد و ارادت شهریار به حافظ و شعرهایی که در استقبال از او گفته است. من گفتم: «شنیده‌ام شهریار در جایی این شعرهایش را بهترین سروده‌هایش دانسته، در حالیکه به نظر من فتوکپی سیاه و سفیدی از یک عکس رنگی‌ست که نه اصالت تصویر اولیه را دارد و نه زیبایی‌اش را. دیگر شعرهای شهریار به مراتب بهتر از این استقبالیه‌هاست.»

آقای ده‌بزرگی می‌خواست چیزی بگوید که من پیش‌دستی کردم و صحبت را کشاندم به خود حافظ و گفتگو را بردم به سمتی که می‌خواستم.

گفتم: «آقای دکتر! همه می‌دانیم که حضرت امام علاقه و ارادت زیادی به حافظ و شعرهایش دارند، اما من همیشه دلم می‌خواست بدانم آن بزرگوار، درباره‌ی تفال به دیوان خواجه و فال گرفتن با آن چه نظری دارند، آیا این کار را جزو خرافات رایج در میان مردم می‌دانند یا خودشان هم با آن موافقند. اصلا دیده یا شنیده‌اید حضرت امام فال حافظ هم گرفته باشند؟»

دکتر بروجردی نگاه خاصی به من کرد و در حالیکه آخرین جرعه‌ی چایش را قورت می‌داد، به علامت تایید آخرین پرسش جمله‌ی چند سوالی‌ام، سر تکان داد. بعد گفت: «تا حالا این سوال را کسی از من نکرده بود، ولی من دوتا خاطره‌ی جالب از این رسم ایرانی دارم که اتفاقا هر دو هم به امام مربوط می‌شود.»

***

جلسات عمومی کنگره، بعدازظهر در سالن دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تبریز برگزار می‌شد، ولی صبح‌ها هم جلسات خصوصی با حضور مهمانان در هتل برگزار می‌شد که تخصصی‌تر بود. حالا یکی از مسئولان کنگره داشت میهمان‌ها را برای حضور سریع‌تر در جلسه‌ی صبح هتل دعوت می‌کرد. من گفتم: «آقای دکتر! ما دیگر به این راحتی دستمان به شما نمی‌رسد. اگر امروز و این‌جا از آن دو خاطره محروم شویم، معلوم نیست کی و کجا توفیق شنیدنش را به دست بیاوریم. اگر می‌شود آن‌ها را بفرمایید و بعد برویم به جلسه!»

دکتر بروجردی هم که انگار سر حال آمده بود، گفت: «اتفاقا من خودم هم بدم نمی‌آید آن دو خاطره را تعریف کنم؛ چون این روزها آن‌قدر حرف‌ها سیاسی شده که به نظرم دیگر ابعاد شخصیت امام، همه تحت‌الشعاع آن قرار گرفته و پنهان مانده است.»

من هم تایید کردم و کاسب‌کارانه گفتم: «بله. باید جنبه‌های دیگر این مرد بزرگ را هم گفت و شناساند. آدم‌هایی از این دست اصلا چون تک‌بعدی نبوده‌اند به این مقام رسیده‌اند. این هم وظیفه‌ی امثال ماست که فرهنگی هستیم و نباید بگذاریم امام در حد یک چهره‌ی صرفا سیاسی مطرح شود.»

سالن تقریبا خالی شده بود و صدای برخورد قاشق و چنگال به بشقاب‌ها هم فروکش کرده بود که آقای دکتر بروجردی شروع کرد به گفتن خاطره.

***

خانواده‌ی ما و امام با هم رفت‌وآمد داشتیم. چون پدرم با امام رفاقت قدیمی داشتند. یک‌بار «آیت‌الله بروجردی»_رحمه الله علیه_ به سختی مریض شده بودند و بسیاری از مردم و مقلدان ایشان در ایران و عراق ناراحت و نگران بودند. به خصوص علمای حوزه‌ها. چون آیت‌‌الله بروجردی در زمان خودش به قول علما مرجع علی الطلاق بودند و بزرگ‌ترین چهره‌ی فقاهت و ریاست حوزه‌های علمیه _لااقل در ایران_ به حساب می‌آمدند و علما نمی‌دانستند بعد از ایشان چه اتفاقی برای حوزه‌ها می‌افتد. به هر حال وقتی عامه‌ی مردم و بزرگان حوزه سخت نگران حال ایشان بودند، طبیعی است ما که جزو همین خانواده بودیم، نگرانی بیشتری داشته باشیم. یکی از همین شب‌ها، حضرت امام منزل ما مهمان بودند. دور کرسی نشسته بودیم و حرف می‌زدیم. طبق معمول صحبت‌ها کشید به بیماری آیت‌الله بروجردی که حالش روز به‌ روز هم بدتر می‌شد. پدرم خیلی ناراحت بود. رو کرد به امام و گفت: «آقا روح‌الله! چه خواهد شد؟» امام با ناراحتی سر چرخاند طرف من و گفت: «دیوان حافظ در خانه دارید؟» گفتم: «بله». گفت: «بیاوریدش ببینم!» من بلند شدم و از میان قفسه‌ی کتاب‌ها پیدایش کردم و آوردم. پدرم پرسید: «حالا دیوان حافظ می‌خواهید چه کار؟» امام خیلی جدی فرمود: «می‌خواهم تفالی به دیوان خواجه بزنم ببینم چه می‌گویند!» پدرم با تعجب ابتدا نگاهی به ما و بعد به امام کرد و گفت: «حاج‌آقا روح‌الله از شما بعید است! این چه کاری‌ست می‌کنید؟! حافظ چه کار دارد به آیت‌الله بروجردی؟» اما امام داشت کار خودش را می‌کرد. دیوان حافظ را مثل کتاب مقدس با احترام گرفته بود توی دستش و در حالیکه چشم‌هایش را بسته بود، زیر لب دعایی را زمزمه می‌کرد. دعایش که تمام شد، فال گرفت و کتاب را باز کرد و شعری را که آمده بود، با نگرانی باز کرد. من دیدم که چهره‌ی امام باز شد. رو کرد به پدر و گفت: «نگران نباشید. ان‌شاءالله که اتفاق بدی نمی‌افتد. خواجه می‌گوید جای نگرانی نیست!» و بعد شروع کرد به خواندن غزلی که آمده بود.

پدرم که به زحمت خودش را کنترل کرده بود، دوباره اعتراض کرد که: «حاج‌آقا روح‌الله! حافظ خدابیامرز که چند صد سال پیش زندگی می‌کرده، علم غیب که نداشته! از کجای شعرش درمی‌آید که مریضی آقای بروجردی خطرناک نیست! مگر طبیب است و سر بالین بیمار آمده که این‌قدر مطمئن حرف می‌زنید؟ مرد حسابی دکترها هم قطع امید کرده‌اند!» امام با لحنی مطمئن جواب داد: «حافظ را دست کم نگیرید. بی‌جهت نیست که به لسان‌‌الغیب مشهور است!» پدر کمی آرام‌تر گفت: «حالا مردم یک چیزی گفته‌اند، شما چرا انقدر جدی گرفته‌اید؟» امام با همان لحن مطمئن جواب دادند: «ولی همین مردم به هیچ شاعر دیگری لسان‌‌الغیب نگفته‌اند!»

دکتر بروجردی ادامه داد که: «نام به آن نشان که برخلاف نظر اکثر پزشکان که احتمال مرگ را به دلیل پیری و نوع بیماری بسیار بالا می‌دانستند، حال آقای بروجردی آرام آرام بهتر شد و کسالتشان کاملا برطرف شد و سال‌های سال به تدریس و تألیف و زندگی خود ادامه دادند!»

آقای ده‌بزرگی نیم‌خیز شد که: «برویم به جلسه که خیلی هم تاخیر نکرده باشیم.» اما من گفتم: «ولی آقای دکتر گفتند دوتا خاطره دارم. به نظرم آن یکی را هم بشنویم و برویم.» دکتر بروجردی گفت: «اگر می‌خواهید برویم جلسه، خاطره‌ی دوم بماند برای بعد.» من سریع گفتم: «نه آقای دکتر! من که سخت مایلم خاطره‌ی دوم را هم بشنوم. خیلی طول نمی‌کشد. بفرمایید که کامل شده باشد.»

دکتر گفت: «اتفاقا همین‌طور است. یعنی خاطره‌ی اول، بدون خاطره‌ی دوم ناقص است.» و شروع کرد به تعریف کردن.

***

سال‌ها بعد که من با دختر امام ازدواج کردم و دامادشان شدم، یک شب که خانواده‌ی ما مهمان امام بودند، مصادف بود با ایامی که آیت‌الله بروجردی دوباره مریض شده بودند. البته بیماری‌شان به شدت قبل نبود، ولی چون تقریباً ده سالی پیرتر شده بودند، همه نگران بودیم.

وقتی امام و پدرم درباره‌ی حال ایشان صحبت می‌کردند، من یک‌دفعه یاد فال حافظ آن موقع افتادم و بی‌ آن‌که حضرت امام چیزی گفته باشند، خطاب به ایشان گفتم: «دیوان حافظ بیاورم؟» پدرم نگاه معترضی به من کرد و گفت: «اذیت نکن پسر! حالا تصادفی آن دفعه پیشگویی حافظ یا آقا روح‌الله درست از آب درآمد! دلیل نمی‌شود که این‌بار هم درست از آب دربیاید.» امام چیزی نگفت. ولی من بلند شدم و سر خود رفتم دیوان حافظ را آوردم و دادم دست امام. امام پیروزمندانه نگاه معنی‌داری به حاج آقای ما انداخت و با شوخی گفت: «این دیگر تقاضای من نبود. بانی آقازاده‌ی شماست!» و قبل از این‌که پدر حرفی بزند، با لبخند دعای قبل از تفال را خواند و کتاب را با همان ادب و احترام باز کرد. جالب این‌که مثل دفعه‌ی پیش، قبل از این‌که آن را برای جمع بخواند، ابتدا خودش چشم‌خوانی کرد و من دیدم که ناگهان لبخند امام محو شد و گره در ابروانش افتاد. بعد سر به زیر انداخت و بلند گفت: «لا اله الا الله. خدا به حوزه‌های علمیه رحم کند. خدا به خیر بگذراند!»

پدر که حسابی نگران شده بود، پرسید: «مگر چه اتفاقی افتاده که این‌قدر تغییر حال دادید؟» امام فرمود: «خواجه می‌گوید اتفاقی که از آن می‌ترسیدید نزدیک است!»

در این‌جا قدری حال دکتر بروجردی منقلب شد و سکوت کرد.

من نگاهی به دوست شاعرم کردم و با کنجکاوی پرسیدم: «بعد چی شد؟» آقای دکتر آهی کشید و جواب داد: «چند روز بعد، آیت‌الله بروجردی به رحمت خدا رفت!»

***

متاسفم که شعرهای هر دو فال را که مرحوم دکتر بروجردی ابیاتی از آن‌ها را برای ما خواند، به خاطر ندارم! سال‌ها بعد که اتفاقی ایشان را در جایی دیدم، خواستم که ابیاتی از آن شعرها را دوباره برایم بخواند تا پیدایشان کنم. اما چون برای شرکت در جلسه‌ای عجله داشت، گفت: «الان حضور ذهن ندارم، دفعه‌ی بعد که یکدیگر را دیدیم، یادم بیاورید که برایتان بگویم.»

دریغا که آن دیدار، تا مرگ آن زنده‌یاد به تاخیر افتاد!

همچنین ببینید

کسی به حُسن و ملاحت…

«به قول مرحوم آقای جلال همایی تا یک ورق از کلیله در گوشم شد، سیصد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *