خانه / یادداشت / که تو بر سر زبانی

که تو بر سر زبانی

به بهانه‌‌ی سالگرد اعدام انقلابی کوبایی

بیست‌ویکم مارس ۲۰۱۶ یک خبر تیتر یک همه‌ی روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها بود. به همراه یک عکس، عکسی که اوباما در آن لبخند زده‌ بود و روی دیوار بلند سیمانی و سرد پشت سر او چه‌گوارا خیره به افق مانده بود. همان پرتره‌ی معروفی که «آلبرتو کوردا» در مراسم قربانیان انفجار کوبر از چه‌گوارای سی­ویک ساله برداشته ‌است. تصویر به اندازه‌ی کافی گویا بود.«مرثیه‌ای بر یک رویا» همه‌ی چیزی بود که درباره‌ی آن می‌شد گفت.

بهانه‌ی خوبی برای رفتن به سراغ چگوارا و شناختن او از لابلای کتاب «خاطرات بولیوی»‌اش بود. پیشگفتار کتاب از «فیدل کاسترو» رفیق شفیق و هم‌پیمان چه بود. همان اول گفته‌ بود که اصلا این کتاب چیست و قرار است با چه چیزی روبه­رو باشیم: «یکی از عادات «چه» در دوران زندگی چریکی، این بود که جزئیات وقایع روزانه را در دفتر خاطراتش به دقت یادداشت می‌کرد. در راهپیمایی‌های طولانی، در زمین‌های ناهموار و صعب‌العبور یا در میان جنگل‌های نمناک، هنگامی که خط زنجیر افراد _که همیشه در زیر سنگینی کوله‌پشتی‌ها و سلاح‌ها و مهمات خم شده‌بودند_ برای راحت‌باشی کوتاه توقف می‌کرد، یا وقتی در پایان روزی توانفرسا ستون مبارزان دستور توقف و منزل کردن را دریافت می‌کرد، «چه» (اسمی که کوباییان ابتدا از روی مهر بر او گذاشته‌بودند) دفترچه‌اش را درمی‌آورد و مشاهداتش را با خط ریز دکتری و تقریبا ناخوانایش یادداشت می‌کرد. مدتی بعد از یادداشت‌هایی که توانسته ‌بود محفوظ دارد استفاده کرد و تجربه‌های تاریخی از جنگ انقلابی کوبا را که از دیدگاهی انقلابی و تربیتی و مردمی سرشار از ارزش بود، نوشت.» قرار بود در این کتاب همراه چه‌گوارا باشم و پا به پای او و افرادش، همان بولیویایی‌هایی که به قصد آموزش جنگ چریکی به آن‌ها به بولیوی رفته بود، در جنگل‌های سیرامائسترا بچرخم.

چگوارا از همه‌چیز در خاطراتش حرف می‌زند. حرف‌هایش خسته‌کننده هم می‌شوند. از نوشتن دعوای بین پاچو و مارکوس هم نمی­گذرد؛ آن‌ها را می‌نویسد تا بعدا بتواند شخصیت نیروهایش را ارزیابی کند: «صبح با مارکوس و پاچو صحبت کردم. در نتیجه مطمئن شدم که مارکوس به سبب ناسزاگویی و بدرفتاری و شاید هم به سبب تهدید با ساطور قابل ملامت است، اما مطمئنا پاچو را سیلی نزده‌است. پاچو نیز پاسخ‌های توهین‌آمیزی داده‌است زیرا تمایلی به لاف زدن دارد که قبلا نیز نشان داده‌است.» این­که از کجا تا کجا رفتند و چه خوردند و چه کسی زخمی شد، مهم نبود؛ چیزی که قرار بود در مجموع این خاطرات شناخته شود، چه‌گوارایی بود که هرکس دوست دارد خودش را جوری به او شبیه کند. «حسن باقری» هم روزنوشت داشته ‌است و از او دست‌نوشته‌های زیادی درباره‌ی تاکتیک‌های جنگ و حتی اشتباهات شخصی خودش وجود دارد. چیزی که چه‌گوارا را به من می‌شناساند، حرف زدن بی‌پرده‌ از خودش است. وقتی از عصبانیتش حرف می‌زند: «من آدمی ناتوان و رنجور شده‌ام؛ زخمی کردن مادیان ثابت می‌کند که گاهی تسلط بر اعصابم را از دست می‌دهم»، وقتی به اشتباهش معترف می‌شود: «در راه با افرادمان که اکنون بیست­وچهار نفر هستند صحبت کردم. از چینیو بعنوان مبارز درجه‌ی اول نام بردم و اهمیت تلفات خودمان و نیز اهمیت مرگ توما را برای خودم، که او را تقریبا مثل پسرم می‌دانستم، شرح دادم. از نبودن انضباط شخصی و از کندی راهپیمایی انتقاد کردم و قول دادم فکرهای تازه‌ای بکنم تا بار دیگر دچار اشتباهاتی که در کمین‌گاه‌ها مرتکب شدیم نشویم: یعنی دادن تلفات انسانی بیهوده به علت پایین‌تر بودن از معیار عادی.» وقتی از افرادش بد می‌گوید یا تحسینشان می‌کند، با بی‌رحمی، فرصت قضاوت‌های بی‌رحم آینده درباره‌ی خودش را از دیگران می‌گیرد.

او در خاطره‌نویسی‌اش اهل سنت اعتراف است و با آن تبدیل به یک آدم باورپذیر می‌شود. سنت اعتراف به گناهان در روزانه‌نویسی‌های کشیشان مسیحی ارج داشته و چگوارای کمونیست هم از خودش نمی‌گذرد و با نوشتن اشتباهاتش گویی در پی نوعی طلب بخشش است. از آرمان‌هایش هم زیاد می‌نویسد. انگار که خودش هم احتیاج داشته‌ که هرچند شب یک‌بار به خود یادآوری کند که برای چه در این جنگل‌ها سر می‌کند: «این­گونه مبارزه به ما فرصت می‌دهد تا بصورت مردانی انقلابی درآییم و آن عالی‌ترین حالتی است که آدمی می‌تواند بدان دست یابد؛ ولی این امکان را نیز به ما می‌دهد تا امتحان آدمی بودن را بدهیم. کسانی که قادر نیستند به هریک از این دو مرحله قدم گزارند باید اعتراف کنند و از صحنه‌ی مبارزه بیرون روند.» خب این‌ها چیز عجیبی نیست. تاریخ ما از فرماندهان جنگ خودمان هم این چیزها را می‌گوید. شاید هم متعالی‌تر. چه چیزی چه را این­طور ماندگار می‌کند؟

چه‌گوارا در خاطرات بولیوی برای من شبیه یک قهرمان وطنی است. شبیه خیلی از آدم‌های دیگری که می‌شناسم. با آرمان‌هایش زندگی کرده‌است و اشتباهاتی هم داشته و خودش هم به همه‌ی آن‌ها معترف بوده‌است. حتی شاید دنبال انتقام­جویی هم باشد: «…چقدر دلم می‌خواهد به قدرت برسم، فقط برای این­که نقاب از چهره‌ی بزدلان و نوکران رنگارنگ بردارم و به علت نیرنگ‌های کثیفی که بکار می‌زنند، پوزه‌شان را به خاک بمالم.»

«مهاتما گاندی» شاید خیلی زودتر از چگوارا در همین راه بود. خیلی زودتر علم آزادی‌خواهی را بلند کرده بود و در همان سکوت عارف مسلکانه‌اش، صدایش برای مردم هند بلند بود. اما چرا ریاضت‌ها و روزه گرفتن‌ها و اعتصابات او امروز آن­قدر در چشم ما نمی‌آیند که کسی مثل چه‌گوارا بر سر زبان‌هاست؟ عرفانی که در زندگی یک چریک مثل چه‌گوارا هست به مراتب بیشتر و همراه با زهد اخلاقی در زندگی گاندی هم وجود داشته‌است. «جلال آل احمد» در تک‌نگاری‌ای که از گاندی نوشته ‌است نقل قولی را به او منسوب می‌کند: «باید همچون پرندگان نه سقفی بر سر و نه لباسی در برمان باشد و نه آذوقه‌ای برای فردای خودمان ذخیره کنیم.» نهضتی که گاندی به راه انداخت در مقیاس با سایر حرکت‌های آزادی‌خواهانه‌ای که همراه با خشونت بودند، در نتیجه چیزی کم نداشت. چه اینکه حمایت بین­المللی بیشتر و قلمروی وسیع‌تری را هم درگیر کرد. چه این­که از بین همه‌ی اقدامات او می­توان دوتایی را برشمرد که هند را مدیون خودش کرد، یکی جنگ نمک و دیگری مبارزه‌اش برای تولید و مصرف پارچه‌ی داخلی، و نه به مصرف پارچه‌ی انگلیسی. اما چه چیز او آن­قدر دست کم گرفته شده‌است که در اطلاق نام انقلابی بر او خست می‌ورزیم؟ چه‌چیزی در چه‌گوارا چنان حسرت­برانگیز است که هرکس به نوعی می‌خواهد احساس این همانی با او داشته‌باشد؟ ولو با دست گرفتن سیگار برگ و گذاشتن کلاه بره (bere).

چه‌گوارا جایی در وصیت‌نامه‌اش از بچه‌هایش عذرخواهی کرده که میراثی برای آن‌ها به‌جا نگذاشته‌است. «هیلدا، آلیدا، کامیلیو، سلیا و ارنستوی عزیزم! دستتان را خالی گذاشتم. ولی ناراحت نیستم. من هدف بزرگ­تر و مهم‌تری داشتم. پدرتان یک مبارز بود. مردم کوبا و بولیوی و نبرد با دیکتاتوری باتیستا برایم مهم‌تر بودند.» چیزی مثل نامه‌ای که «مصطفی چمران» هم برای خانواده‌اش نوشته ‌بود. مردم لبنان و کردستان و نجات کشورش برای او هم مهم‌تر از خانواده‌اش بودند. اما چه‌گوارا انگار که ارثی معنوی برای خیلی از مردم جهان و خاصه جوانان آمریکای لاتین و شرقی‌ها باقی گذاشته به نام شور، هیجان انقلاب و مبارزه و آزادی‌طلبی. چیزی که نسخه‌ی وطنی‌اش برای ما انگار قلابی است و دوست‌تر داریم که آن را از کوبا بگیریم، هرچه دورتر، اوریجینال‌تر. اما از همان نسخه هم به داشتن نشانه‌هایش اکتفا می‌کنیم. در این بین اراده‌ی چه‌گورا برای تغییر شرایط اطرافش، تحصیل‌کرده بودنش، بی‌خوابی‌هایش (ژان‌پل سارتر در تعریف خاطره‌ی ملاقات چگوآرا که ایده‌ی نوشتن کتاب جنگ شکر در کوبا را از همان­جا گرفته بود، می­گوید تنها ساعت خالی چه برای ملاقات ساعت دو نیمه‌شب بود) و تلاش او برای استقرار حکومتی عادلانه، نادیده گرفته می‌شود. از او همین خاطرات باقی مانده ‌است و چند جمله‌ی کوبنده که دست به دست می‌شود و اسمی که بر سر زبان‌هاست اما در میان جان بودن خودش محل تردید است.

 «تا آن زمان که خروش نبرد ما به گوش شنوایی رسد و دست دیگری برای گرفتن اسلحه‌ی ما دراز شود و جنگاوران دیگری پیش آیند و سرود سوگ ما را با تق‌تق مسلسل‌ها و خروش‌های تازه‌ی نبرد و ظفر درآمیزند، هرجا که مرگ غافلگیرمان کند، گو خوش آمد.» این جمله‌ را «اینتی پردو» یکی از همرزمان بولیویایی چه‌گوارا به نقل از او در پسگفتار کتاب می‌گوید و ادامه می‌دهد که «اما جنگ ما ادامه دارد و هرگز بازنخواهیم ایستاد زیرا که ما در کنار چه جنگیده‌ایم و واژه‌ی ‌تسلیم را نمی‌شناسیم.» خود او دو سال بعد از چگوآرا با وضعی شبیه هم‌او، با شکنجه و تیرهایی که به دست و پایش می‌زنند کشته می‌شود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *