خانه / روایت / پای صحبت‌های کازوئو ایشی‌گورو

پای صحبت‌های کازوئو ایشی‌گورو

برنده‌ی نوبل ادبیات سال ۲۰۱۷، در دانشگاه «کنت» شهر «کانتربری» تحصیل کرده و بعد از آن در دانشگاه «آنگلیای شرقی» دوره‌ای را تحت نظر «مالکوم برادبوری» و «آنجلا کارتر» گذرانده است.

«زمانی‌ که دیدم هرکاری می‌کنم نمی‌توانم یک موسیقی‌دان موفق شوم، یک روز اتفاقی به آگهی یک دوره‌ی نویسندگی خلاق‌ برخوردم که مالکوم برادبوری در دانشگاه‌ آنگلیای شرقی مدرّسش بود. الان برای خودش یک دوره‌ی مشهور است، اما آن روزها ایده‌ی مسخره‌ای بنظر می‌رسید. بعدا فهمیدم که سال قبلش تعداد شرکت‌کنندگان به حد نصاب نرسیده و تشکیل نشده است. یک نفر به من گفت که «یان مک‌ایوان»[۱] هم در دهه‌ی پیش همین کار را کرده و من فکر می‌کردم که حتما آن موقع‌ها جذاب‌ترین نویسنده‌ی جوان دوره‌ی خودش بوده. اما انگیزه‌ی اولیه‌ی دوره برای من این بود که می‌توانستم برای یک سال به دانشگاه برگردم، دولت هم تمام هزینه‌هایش را بدهد و آخرش هم فقط باید یک داستان سی صفحه‌ای تحویل می‌دادم.

وقتی در دوره قبول شدم، کمی شوکه شدم چون همه‌ چیز یکهو واقعی شد. فکر می‌کردم این نویسنده‌ها قرار است کارهایم را به دقت بررسی ‌کنند و داستان من حتما مایه‌ی تمسخر خواهد بود.

آن زمان کسی آمد به من گفت که می‌توانم یک آلونکی در «کورنوال» اجاره کنم که قبلا کمپ ترک اعتیاد بوده. من تماس گرفتم و گفتم یک جایی را برای یک ماه می‌خواهم چون باید به خودم نوشتن یاد بدهم. این دقیقا کاری بود که تابستان سال ۱۹۷۹ کردم. اولین باری بود که درباره‌ی ساختار یک داستان کوتاه فکر می‌کردم و مدت‌ها برای فهم چیزهایی مثل زاویه‌ی دید و این‌که چطور یک داستان را تعریف می‌کنند، وقت گذاشتم و آخر سر دوتا داستان داشتم که می‌شد ارائه‌ا‌شان بدهم و همین باعث شد به خودم مطمئن‌تر شوم.»

ایشی‌گورو در پنج‌سالگی به همراه خانواده‌اش از ژاپن به انگلیس مهاجرت کرده و علت آن را استخدام پدر اقیانوس‌شناسش در موسسه‌ی ملی اقیانوس‌شناسی بریتانیا عنوان می‌کند.

«در عین این‌که از آن مهاجرت پشیمان نیستم، اما گمان می‌کنم از همان سنین کودکی در من حسی بود که می‌گفت این ‌یکی دنیای من برای همیشه وجود خواهد داشت و یک جورهایی همیشه برایم در سایه روشن بود.»

«همان سال در آنگلیای شرقی فهمیدم قدرت تخیلم وقتی زنده می‌شود که از جهان بلاواسطه‌ی پیرامونم فاصله می‌گیرم. وقتی تلاش کردم یک داستان را شروع کنم، این جمله را نوشتم: «از ایستگاه شهر کمدون بیرون آمدم و به مک‌دونالد رفتم و آن‌جا هم‌دانشگاهی‌ام هری را دیدم.» چیزی برای ادامه‌اش به ذهنم نمی‌رسید در حالیکه هر وقت برای ژاپن می‌نوشتم، قفل یک چیزی در ذهنم باز می‌شد. یکی از داستان‌هایی که در آن کلاس خواندم، در ناکازاکی و زمان حمله‌ی اتمی اتفاق می‌افتاد و از زاویه‌ی دید یک زن جوان روایت می‌شد. داستان چنان تشویق هم‌کلاسی‌هایم را برانگیخت که اعتمادبنفسم را به طرز شگرفی‌ بالا برد. همه‌اشان می‌گفتند که این تم و فضای ژاپنی داستان واقعا جذاب است و تو حتما به یک جایی می‌رسی. بعد از آن بود که انتشارات فابر سه تا از داستان‌هایم را قبول کرد. بعد از آن داستانی را شروع کرده بودم که در یک شهر کورنیش[۲] اتفاق می‌افتاد و درباره‌ی زنی با یک بچه‌ی معلول بود. در ذهنم بود که این زن بین این‌که بگوید من زندگی‌ام را وقف این بچه می‌کنم یا این‌که بگوید من عاشق فلان مرد شده‌ام و این بچه فقط دردسر و مزاحمت است، یکی را باید انتخاب کند. وقتی با بی‌خانمان‌ها کار می‌کردم، خیلی از این موارد دیده بودم؛ اما وقتی برای آن داستان کوتاه ژاپنی از هم‌کلاسی‌هایم آن‌طور بازخورد مثبت گرفتم، کمی مکث کردم، به عقب برگشتم و به داستانم که در شهر کورنوال اتفاق می‌افتاد نگاهی کردم و فهمیدم که اگر داستان در ژاپن نوشته می‌شد، هرچیزی که کوچک و کوته‌نظرانه بنظر می‌رسید، از نو جان می‌گرفت و معنی می‌داد.»

تا پانزده‌سالگیِ ایشی‌گورو این موقعیت وجود داشته که خانواده‌اش بتوانند به ژاپن برگردند و به همین خاطر تصور ایشی‌گورو از خودش و کودکی‌اش تا مدت‌ها بعد از ترک خانه‌ی اولش در او باقی مانده است.

«مثل یک حس‌ فقدان در زمان اندوه و افسردگی بود، نه احساسی که آزار برساند و زخم بزند. می‌توانستم برای لحظه‌ای حواسم را پرت جای دیگری کنم و دیگر آن حس در من نباشد.»

هرکسی ممکن است به این سمت برود که این تجربه‌ی «چیزی از دست دادن» را کلید ذات هنری ایشی‌گورو بداند. پایه و اساس شوق بخصوصش برای پرداختن به خاطره‌ها و رنج‌ها؛ اما خودش گفته که مطمئن نیست.

«من فکر می‌کنم به هر حال حرف‌های دهن‌پرکنی مثل این‌که: «این آدم در این سن از این کشور به آن کشور رفته»، ممکن است تاثیر خودشان را گذاشته باشند، اما بنظرم قضیه این است که من یک اسباب‌بازی داشتم که به من هدیه شده بود و بعد از دستش دادم. در ناکازاکی که بودیم، با پدربزرگم رفته بودم به یک فروشگاه بزرگ و این اسباب‌بازی را برایم خریده بود. اما اجازه نداشتم با خودم بیاورمش و این مهم‌ترین چیزی بود که آن موقع بخاطرش ناراحت و ناامید شدم. اصل قضیه شاید این باشد.»

«همه‌ی ما یک جایی مجبور می‌شویم یک چیزی را از دست بدهیم. چشم باز می‌کنی و خودت را در یک جایگاه مشخصی در دنیا پیدا می‌کنی، یک کاری برای خودت دست و پا می‌کنی. همه‌ی این‌ها یک روزی می‌روند. دنیا این‌طوری‌ست. یکجور دنیایی‌‌ست که تا از دستش ندهی، حتی ممکن است متوجه نشوی چقدر دوستش داری.»

این‌ها مضامین و پس‌زمینه‌هایی است که ایشی‌گورو به آن‌ها فکر کرده و کتاب‌هایش را نوشته و هم‌زمان که سوال‌ها پابرجا مانده‌اند، جواب‌هایش هم خودشان را در کتاب‌هایش نشان داده‌اند. مثلا وقتی «بازمانده‌ی روز» در ۱۹۸۹ چاپ شد، گفته:

«گمان می‌کردم درستش این است که سرآخر حتی با تاریک‌ترین خاطره‌هایمان هم رودررو شویم.»

به همین خاطر کتاب جوری پیش می‌رود که نهایتا راوی داستان یا تسلیم چیزهایی که از آن‌ها منع شده می‌شود و سر سازش را می‌گیرد و یا فراموش کردنشان را انتخاب می‌کند.

در کتاب «هرگز رهایم مکن»، راوی داستانش _کتی ایچ_ این باور را به ما می‌دهد که خاطرات تنها چیزی هستند که یک نفر دارد؛ که انسان بدون خاطره، انسانی بی‌هویت است.

در این داستان از زبان کتی می‌خوانیم که: «خاطرات، حتی ارزشمندترین‌شان، بطرز غافلگیرکننده‌ و سریعی محو می‌شوند. ولی من به این راضی نمی‌شوم. من هرگز نمی‌گذارم خاطره‌هایی که به آن‌ها ارزش زیادی می‌دهم، محو شوند.»

کتاب «غول مدفون» به مسائل در یک مقیاس ملی نگاه می‌کند و نتیجه‌ی متفاوتی می‌گیرد.

«این‌طور نیست که شما بتوانید به راحتی بین سردرگمی‌های افراد درباره‌ی این‌که چه چیز را به یاد بیاورند و چه چیز را فراموش کنند و سردرگمی‌های یک ملت درباره‌ی این‌که چه زمانی فراموش کنند و چه زمانی بیاد بیاورند، شباهت پیدا کنید.

من فکر می‌کنم که جوامع و ملت‌ها بسیار شکننده‌اند؛ تجزیه می‌شوند و فرو می-پاشند، وارد جنگ داخلی و درگیری‌ها و ضرب و شتم‌های استبدادگرایانه می‌شوند؛ این جور وقت‌‌‌هاست که با مردمی که می‌گویند بهتر است بپذیریم که یک چیزهایی را فراموش کنیم، هم‌داستان می‌شوم؛ حتی اگر معنی‌اش این باشد که عدالت واقعا اجرا نشود، حتی اگر از لحاظ اخلاقی زشت و متناقض بنظر برسد و شاید فقط برای این باشد که از گردنه‌ای حساس در تاریخ یک ملت به سلامت عبور کنیم.»

در غول مدفون، نقش کلیسای مربوط به اوایل قرون وسطی، نشان دادن اثر مخرّب فراموش کردن وقایع است.

نگاه ایشی‌گورو به مذهب پیچیده است و در این‌که خودش را آتئیست بنامد، احتیاط و وسواس به خرج می‌دهد.

«مذاهب چیزهایی هستند که خودمان ساخته‌ایم. این‌که آیا خدا را هم خودمان ساخته و پرداخته‌ایم سوال دیگری‌ست، اما مطمئنا مذاهب ساخته‌ی دست انسان‌اند.

من فکر می‌کنم این‌که جامعه‌ی مسیحیت جامعه‌ای است که رفت و غارت کرد و به تاراج برد و انسان‌ها را ربود تا تبدیلشان کند به برده و بعد به همه‌جای دنیا رفت تا این امپراطوری‌ها را به اسم مسیحیت بسازد، چیزی بیشتر از یک تصادف و اتفاق است؛ و من فکر می‌کنم آیا انجام دادن تمام این کارها به این راحتی بود اگر این تصور وجود نداشت که هرکاری در نهایت بخشیده می‌شود؟ که با هر اشتباهی که مرتکب شویم وجدانمان عذاب می‌کشد، به درگاه خدا دعا می‌کنیم و بعد بخشیده می‌شویم.»

«من وقتی می‌نویسم، اول ایده‌ها می‌آیند. چینش قصه، ژانر، کاراکترها و تمام این‌ها در آخر می‌آیند.

می‌توانید فکر کنید من مثل خلبانی قبل از اختراع هواپیما هستم که دارم در حیاط پشتی خانه‌ام یک چیزی مثل یک ماشین پرنده می‌سازم. من فقط می‌خواهم پرواز کنم. حتما می‌دانید که اولین ماشین‌های پرنده چقدر عجیب بنظر می‌آمدند. خب! رمان‌های من هم شبیه آن‌ها هستند. فکر و ذکرم این است که یک چیزی باشد که بتواند پرواز کند. با هرچیزی که به فکرم بیاید سرهمشان می‌کنم و زمانی که با آن پرواز می‌کنم، مردم به ماشین پرنده‌ام نگاه می‌کنند و می‌گویند: «خیلی چیز عجیب-غریبیه. کِشتیه؟ قایق‌ پرنده‌س؟ واقعا چیه؟ پرنده‌س؟» اما من این‌طوری نگاهش نمی‌کنم. من درونش نشسته‌ام و از آن‌جا به آن نگاه می‌کنم و این فقط برای زمانی است که آن بالا‌ توی آسمان هستم و به خودم می‌آیم و فکر می‌کنم که خب! من هم اگر جای آن‌ها باشم شاید فکر کنم که چیز عجیب‌غریبی است اما مهم نیست که مردم این ماشین را چطور می‌بینند؛ مهم این است که بتوانی داستان را به پرواز دربیاوری.»

[۱] رمان‌نویس مشهور بریتانیایی

[۲] مربوط به شهر کورنوال در جنوب­غربی انگلستان

نقل قول ها ترجمه از این مصاحبه با مجله‌ی The paris review است.

 

همچنین ببینید

کروموزوم اضافه به روایت دیگران

بار روایت سندروم داون روی دوش مادرهاست. مادرها از همه‌چیز فرزند چهل وهفت کروموزومی‌شان می‌نویسند …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *