خانه / پرونده / مواجهه‌ی شه‌شه‌طور با هیولای ریاضی!

مواجهه‌ی شه‌شه‌طور با هیولای ریاضی!

کلاس‌داری استاد شهشهانی آدم را یاد فیلم‌های صامت می‌اندازد، یاد روزگاری که سینما بی‌نیاز از کلام و فقط با اعجاز تصویر، قصه‌هایش را بیان می‌کرد و بینندگانش را مسحور. مثل استاد شهشهانی که در کلاس درسش همه‌ی اجزای بدن، به‌خصوص دست‌هایش، به‌کار می‌افتند تا آنچه را باید به مخاطب منتقل کنند. او توی همان محدوده‌ی کوچک کلاس راه می‌رود و آرام نمی‌گیرد. دست‌هایش را گاهی زیر بغل می‌زند و گاهی توی جیب‌هایش می‌کند و جوری آن‌ها را توی هوا می‌چرخاند که انگار می‌خواهد دانشجویانش را هیپنوتیزم کند.

چکیده

در آغاز تصویر پیرمرد جاافتاده‌ای را نشان می‌دهد با پیراهن چهارخانه‌ی روشن و آستین‌های بالازده، با لبخند محوی که فقط گاهی پررنگ یا کمرنگ می‌شود، ولی همیشه هست. نامش دکتر شهشهانی است: کسی که دانشجویانش او را «شه‌شه» صدا می‌زنند ــ لابد برای این‌که بیان غیرمستقیمی است از علاقه و «له‌له‌زدن» آن‌ها برای کلاس او. دکتر شهشهانی، مثل بیش‌تر اهالی قبیله‌ی ریاضی، از میراث کچلی بی‌بهره نمانده. او هم موهایش ریخته، اما چهره‌ی سمپات و دل‌نشینی دارد ــ یک جور صراحت همراه با مهربانی و احترام، با صدایی گیرا و رسا که جان می‌دهد برای دکلمه‌ی شعرهای عاشقانه و غناییِ کسانی مثل فروغ یا سهراب.

hqdefault

برای من و آن‌هایی که علوم انسانی خوانده‌اند و با ادبیات بزرگ شده‌اند، «ریاضیات» حکم هیولا را دارد: یک جور کابوس یا موجودی ترسناک که مثل سایه‌ی سیاهی همیشه پشت سر آدم است و فقط باید از دستش فرار کرد. برای ما، ریاضی‌دان‌ها موجودات ازخودبیگانه‌ای هستند که با آدم‌های عادی فرق دارند و ممکن است یک روز صبح که از خواب پا می‌شوند، مثل گرگوار سامسایِ مسخِ کافکا تبدیل به حشره‌ای زشت و بدترکیب شوند. فکر می‌کردیم ذهنشان پر است از اعداد و محاسبات پیچیده که آن‌ها را تا سرحد جنون پیش می‌برد. حتی گاهی قصه‌هایی گفته می‌شد از کسانی که به خاطر خواندن و فکرکردن زیاد به ریاضی دیوانه شده بودند. ترس از ریاضی، مثل ترس از ارتفاع و آب، برای خیلی از ما یک ترس همیشگی بود که با آن بزرگ شدیم و قد کشیدیم. برای همین، وقتی به طور اتفاقی وارد سایت «تخته‌سفید» شدم و چشمم به فایل تصویری «آیا ریاضیات تافته‌ی جدابافته است؟» افتاد، فکر نمی‌کردم بتوانم آن را ــ هرچند کوتاه ــ تحمل کنم. تصور تماشای تدریس ریاضی به نظر محال و ناممکن می‌آمد، اما گاهی ذهن کنجکاوْ آدم را وادار به هر کاری می‌کند.

در آغاز تصویر مرد جاافتاده‌ای را نشان می‌دهد با پیراهن چهارخانه‌ی روشن و آستین‌های بالازده، با لبخند محوی که فقط گاهی پررنگ یا کمرنگ می‌شود، ولی همیشه هست. نامش دکتر شهشهانی است: کسی که دانشجویانش او را «شه‌شه» صدا می‌زنند ــ لابد برای این‌که بیان غیرمستقیمی است از علاقه و «له‌له‌زدن» آن‌ها برای کلاس او. دکتر شهشهانی، مثل بیش‌تر اهالی قبیله‌ی ریاضی، از میراث کچلی بی‌بهره نمانده. او هم موهایش ریخته، اما چهره‌ی سمپات و دل‌نشینی دارد ــ یک جور صراحتِ همراه با مهربانی و احترام، با صدایی گیرا و رسا که جان می‌دهد برای دکلمه‌ی شعرهای عاشقانه و غناییِ کسانی مثل فروغ یا سهراب.

او واژه‌هایش را با مکث ادا می‌کند و می‌کوشد ریتم صحبتش را حفظ کند. برای همین، گاهی مکث دارد و سکوت و گاهی تأکید. ایستاده رو به بچه‌های کلاس و پشت به تخته‌سفید. سمت راستش پنجره‌ی بازِ رو به حیاط هست که جلویش نرده‌های آهنی گذاشته‌اند تا مثل بیش‌تر تصاویری که از کلاس توی ذهنمان داریم، بیش از هر چیز «زندان» را تداعی کند.

شهشهانی از شکاف بین «فلسفه‌ی ریاضی» با «ریاضیات» می‌گوید و برای توضیح حرفش از شطرنج مثال می‌زند: «اگر فقط سفید شاه و رخ داشته باشد و سیاه فقط شاه، و نوبت بازی با سفید باشد، یک استراتژی برنده دارد. هر کس که کمی با شطرنج آشنا باشد، می‌داند این موضوع برقرار و گزاره‌ای درست است. حالا اگر کسی بیاید و از منظر هستی‌شناسی بپرسد رخ چیست، ماهیتش چیست،‌ حرف بی‌ربطی زده است. بنابراین، فلسفه به شکاف خود با ریاضی بیش‌تر دامن زد. تحول ریاضیات به جایی رسیده بود که این مسائل مطرح نبود».

دانشجویان به‌تکاپو افتاده‌اند و دنبال راهی می‌گردند تا هر طور شده به «فلسفه‌ی ریاضیات» کمک کنند. پسری که سیمایش را نمی‌بینیم از ــ احتمالاً ــ انتهای کلاس می‌گوید: «پیش‌فرض پنهانی هست که آن را نمی‌فهمم. مگر غایت فلسفه این است که در ریاضیات به نتایج کاربردی بینجامد؟» و استاد شهشهانی، که کتش را روی صندلی پشت میزش آویزان کرده، می‌گوید: «مسئله این است که کاری که فلاسفه‌ی ریاضی می‌کنند باید مورد علاقه‌ی ریاضی‌کارها باشد و آن‌ها را هم متأثر کند. در خود ریاضی هم همیشه یکی از ضابطه‌هایی که کار ریاضی را باارزش می‌کند این است که چقدر این کار روی بقیه‌ی قسمت‌های ریاضی اثرگذار است».

کلام استاد شهشهانی با شوخ‌طبعی عجین است، با نوعی سادگی و بی‌تکلفی. او، بی‌آن‌که بخواهد نمایشی برگزار کند، با مثال‌های مرتبط با موضوع درس و درنظرگرفتن موقعیت و لحظه‌شناسی درست، بچه‌ها را می‌خنداند تا تنفسی ایجاد کند برای ادامه‌ی بحث‌های جدی‌ و دشوارش. برای همین، در حالی که دست راستش با نرمیِ گوشش بازی می‌کند، همان‌طور جدی که پیش از این درس را توضیح می‌داد، می‌گوید: «همیشه انتقادکردن از خلق‌کردن راحت‌تر است. در مقاله‌ای نوشته بود هنر فلاسفه این است که با برهان خلف ثابت می‌کنند حرف بقیه‌ی فلاسفه اشتباه است، ولی وقتی نوبت خودشان می‌رسد تا تئوری‌شان را بیان کنند، می‌گویند متأسفانه فرصت نیست و این مقال در این مجال نمی‌گنجد! و در جای دیگری ــ که هیچ وقت اتفاق نمی‌افتد! ــ آن را خواهند گفت».

کلاس‌داری استاد شهشهانی آدم را یاد فیلم‌های صامت می‌اندازد، یاد روزگاری که سینما بی‌نیاز از کلام و فقط با اعجاز تصویر، قصه‌هایش را بیان می‌کرد و بینندگانش را مسحور ــ مثل استاد شهشهانی که در کلاس درسش همه‌ی اجزای بدن، به‌خصوص دست‌هایش، به‌کار می‌افتند تا آنچه را باید به مخاطب منتقل کنند. او توی همان محدوده‌ی کوچک کلاس راه می‌رود و آرام نمی‌گیرد. دست‌هایش را گاهی زیر بغل می‌زند و گاهی توی جیب‌هایش می‌کند و جوری آن‌ها را توی هوا می‌چرخاند که انگار می‌خواهد دانشجویانش را هیپنوتیزم کند.

آخرهای کلاس دوربین می‌چرخد و تصویری از جمعیت حاضر در کلاس را نشان می‌دهد: صندلی‌های پُری که روی آن‌ها دختر و پسر و زن و مرد با سن‌وسال‌های مختلف نشسته‌اند. چند نفری هم در راهروی منتهی به درب کلاس ایستاده‌اند و آیین تدریس ریاضی استاد شهشهانی را تماشا می‌‌کنند. روان‌شناس‌ها می‌گویند برای خلاصی‌یافتن از ترس‌هایتان با آن‌ها مواجه شوید. اگر این گزاره درست باشد، تجربه‌ی آموختن ریاضی از استاد شهشهانی برای من و همه‌ی آن‌هایی که علوم انسانی خوانده‌اند و با ادبیات بزرگ شده‌اند از نان شب هم واجب‌تر است.

همچنین ببینید

پا به پای جنگ

مکان در بین نامزدهای این دوره ی جایزه ی جلال سهم زیادی را به خودش …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *