خانه / روایت / حضور در غیاب

حضور در غیاب

به بهانه‌ی هفتاد و هفت سالگی قاسم هاشمی‌نژاد

من قاسم هاشمی‌نژاد را نه دیدم و نه شناختی از او داشتم. دو سه بار تلفنی با او صحبت کردم. من قاسم هاشمی‌نژاد را در ۱۹ سالگی کشف کردم؛ فیل در تاریکی. کنار خیابان باران می‌آمد و طرف هم خیلی گران‌فروش بود. رمان را که خواندم تازه روزنامه‌نگاری را آغاز کرده بودم. خیلی برایم عجیب آمد. خیلی برایم خاص آمد. همین امر باعث شد من با نسلی از نویسندگان و روشنفکران ایرانی آشنا بشوم در غیابشان به حضور رسیدند. قاسم هاشمی‌نژاد یکی از آنها بود. در موردش تحقیق و سوال می‌کردم. آن زمان من در فتح و خرداد می‌نوشتم. یک دافعه‌ای انگار وجود داشت. می‌گفتند اینها بورژوا بودند. اینها اسنوب بودند. از درد خلق خبری نداشتند و از این ترهات. آثارشان هم در بازار نبود. کم کم شروع کردم به کشف این آدم و این نسل و به نام‌های منحصربه‌فردی رسیدم مثل علی‌نژاد، بهنود، هاشمی‌نژاد، شمیم بهار ـ که امیدوارم در این سالن باشد و غیاب عجیب و غریبش که تبدیل به افسانه شده است غیابش را بهم نزند ولی اگر در سالن باشد حس عجیبی است ـ همایون و خیلی نام‌های دیگر که سالهای سال نادیده گرفته شده بودند. یک جریان روشنفکری خیلی عجیب و خیلی سالم.

اگر به هاشمی‌نژاد در آن سالها نگاه کنیم در او یک هوش و شعوری می‌بینیم که بسیار منحصر به فرد است. قطعاً اکتسابی است و نه ذاتی. مطالعه‌ی بالای هاشمی‌نژاد در ادبیات انگلیسی و ادبیات فرانسه، وقتی از بوتور، رمان نو، لکلزیو ـ در سال ۱۳۴۶ که لکلزیو در فرانسه هنوز نویسنده جوانی است ـ برای وصف آثار گلشیری و برای روایت فضای جُنگ اصفهان مثال می‌زند، خوب این مشخص است که آمده از یک دانش پیگیر و تپنده و پرخون است. نثری که می‌سازد. اعوجاج عجیب کلمات در عین مهندسی‌شده بودن، قابل فهم و درک است. آیدین آغداشلو و جعفر مدرس صادقی از نسل بعد هم کاملاً بین آنها قرار می‌گیرند. در عین حفظ استقلال؛ نه به سمت روشنفکران مسلمان آن زمان، طرفداران شریعتی و امثالهم رفتند و نه به سمت گرایش‌های چپ و مارکسیستی. شاید برای همین هم بین این دو جریان منگنه شدند. واقعاً فقط می‎خواستند کار کنند و بنویسند. شاید بهای سنگینی برای این کار کردن دادند. با اینکه پُرکار بودند و به اجبار در سالهای ۵۸ و۵۹ تا دو دهه غایب شدند اما عملاً استقلال روشنفکری خود را حفظ کردند.

روشنفکری چیست؟ ریموند بودلر می‌گوید روشنفکری بر خلاف آن چیزی که ما می‌دانیم نه نیازی به پیامبری دارد، نه هدایت مردم و نه این نگاه فانونی و سارتی. تخصص در یکی از شاخه‌های علوم انسانی و روایت آن در بافت زبان؛ این کار را هاشمی‌نژاد انجام می‌داد، این کار را شمیم بهار و ابراهیم گلستان انجام می‌داد؛ چه در قالب نقدنویسی و چه در قالب قصه‌نویسی. در تمام نقدهای قاسم هاشمی‌نژاد شما ردپای سیاست را می‌بینید. ردپای توجه او به آثار بیرونی جامعه از طریق آثاری که در موردشان صحبت می‌کند. جسارت او در نقد اولین مجموعه داستان هوشنگ گلشیری، تاختن او به غلامحسین ساعدی در سالی که او یک قدیس و یک بت است؛ فقط هم نقد می‌کند و به ادبیات کار دارد و در عین حال کنایه‌ای می‎زند به برتری دادن افکار خاص حزبی ایدئولوژیک ساعدی در آن آثار و فضای داستانی‎اش. این جریان دیده نمی‌شود و در آن سالها گم می‌شود. منکوب می‌شود با صفت‌هایی مثل بوژوا. به قول دکتر مجابی نازنین اول انقلاب اگر کسی به شما می‌گفت بورژوا اگر فحش رکیک‌تری می‌داد بهتر بود؛ خیلی فحش رکیکی بود در آن سالها. با بستن این صفت‌ها به این نویسندگان باعث انزوای خودخواسته آنها شد. اما این انزوا برای من نسل من نتیجه‌ی بسیار خوبی داشت. غیابشان تبدیل به حضور شد.

ما به جستجوی هاشمی‌نژاد و شمیم بهار رفتیم. ما به جستجوی آغداشلو، سپانلو، احمدرضا احمدی و بیژن الهی رفتیم. سعی کردیم آثار اینها را کشف کنیم. یک تقدسی هم ایجاد شد که متاسفانه در ایران وجود دارد؛ لایف استایل‌های عجیب طرفداران پروپاقرصی دارند. از این تقدس و حواشی که بگذریم به یک ذهن زیبا رسیده‌ایم. به اذهان پیچیده‌ایی رسیدیم که جور دیگری فکر می‌کردند و جوری دیگر می‌نوشتند. ما فکر می‌کردیم ما شروع کننده این جریان هستیم؛ اصلاً چنین خبری نبود. در اواخر دهه‌ی ۴۰ خیلی از نظریاتی که هاشمی‌نژاد مطرح می‎کند با نظرات نوتروپ فرای در حوزه اسطوره قابل تطبیق هستند. ولی در آن زمان گفتمان در بهترین حالت گفتمان گلدمن و لوکاچ است. این انقطاع خیلی به نسل ما ضربه زد. اولین بار که دوستی ما با ابراهیم گلستان در سال ۸۴ و ۸۵ شروع شد و با او صحبت می‌کردم درباره هاشمی‌نژاد پرسیدم چطور بود؟ و او گفت «پسر باشعوریه!. سلام مرا به او برسان. من به او بد کردم، من هم بخاطر اختلافاتی که داشتیم اسم ایشان را در آن مصاحبه نیاوردم.» به آقای هاشمی‌نژاد زنگ زدم و مثل آقای آغداشلو ایشان هم سکوت کرد. آن نسل کلاً با نگاه و سکوت با هم حرف می‌زدند. سایه هم همین را می‌گفت. نجف هم همین را می‌گفت که وقتی ابتهاج از زندان آزاد شد رفتم و نشستم ۲۵ دقیقه بهم نگاه کردیم. ۳۰ سال با هم قهر بودیم. بعد آشتی کردیم در آن نگاه.  مشکلاتمان حل شد. از عجایب آن نسل است. در این انزوای ناخواسته یا خودخواسته حرکت محکمی شروع شد که میراثش به نسل من رسید. نسل من گلستان، هاشمی‌نژاد و شمیم و تمام این نام‌ها را دوباره کشف کرد و ما مشغول بازخوانی این آدم‌ها هستیم. مشغول بازخوانی ایده‌های مختلف فکری‎شان و اجرای نثری‎شان هستیم. البته نام پرویز دوایی را هم نباید نادیده گرفت. همینطور کاظم رضا، کاظم تینا یا عین داوود در طنزنویسی. اینها آدم‌هایی بودند که کنار گذاشته شدند به دلایل مختلف و چون وابستگی به دو جریان اصلی روشنفکری یعنی مذهبیون و چپیون نداشتند در حقشان بی‌وفایی و اجحاف شد. برآمدن اینها در این نسل و توجه نسل من به اینها شاید کمترین دستاوردی است که می‌شود برای‎شان متصور شد. در جان روزنامه‌نگاری من از هاشمی‌نژاد یاد گرفتم که بی پروا می شود جلو رفت و بی‌پروا می‎شود خواند و از حرف‌ها و ایدهایی که معتقد هستند که روشنفکر شخصی است که لزوماً برای جامعه‌ی خودش نسخه تجویز بکند استعانت نکرد. او نسخه تجویز نکرد و بسیار فردی زندگی کرد و شاید برای این است که انسان فوق‌العاده قابل احترامی است. کسی که اینچنین به فردیت خودش احترام می‌گذارد به مفهوم انسانیت، بشریت و جامعه خودش احترام گذاشته است.

همچنین ببینید

فضیلت‌های پنهان

امروز سالها از روزی که برای اولین بار به دیدن قاسم هاشمی‌نژاد رفتم می‌گذرد. روزی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *