خانه / روایت / فضیلت‌های پنهان

فضیلت‌های پنهان

به بهانه‌ی هفتاد و هفت سالگی قاسم هاشمی‌نژاد

امروز سالها از روزی که برای اولین بار به دیدن قاسم هاشمی‌نژاد رفتم می‌گذرد. روزی که اولین بار بود او را می‌دیدم از کارنامه پربارش خبر داشتم، گرچه همه‌ی آثارش را نخوانده بودم. در متون کهن آمده است که فضیلت مردان به داشته‌های‌شان است و در همان متون فضیلت را برابر چیزهای مختلفی گرفته‎اندــ از زن و فرزند و مال و اموال تا شجاعت و جنگ‌آوری. قاسم هاشمی‌نژاد فضیلت‌های بسیار داشت؛ از روزنامه‌نگاری و نقد ادبی آغاز کرده بود و در دریای ادبیات به رمان، ترجمه، گزارش، شعر و بالاخره عرفان‌پژوهی رسیده بود. بوته بر بوته؛ فیل در تاریکی، کارنامه‎ی اردشیر بابکان، کتاب ایوب… نه قصدم این نیست که درباره‎ی کتاب‌های قاسم هاشمی‌نژاد حرف بزنم. گرچه بسیار اندک اما درباره‌شان چیزهایی گفته و نوشته شده و به گمانم در این جمع نیازی به مرور آنها نیست.

آخرین بار پیش از یک سال پیش بود که با او حرف زدم. روزهایی که در بیمارستان بود حرف نمی‌زد یا به سختی کلماتی می‌گفت. آخرین گفتگوی ما مدتی بعد از چاپ کتاب راه ننوشته بود. حتی وقتی چنان بیمار بود که به سختی حرف می‌زد مثل روزهای اول آشنایی‌مان آرام و آهسته بود ـ گویا به تک تک کلماتی که می‌گفت فکر می‌کرد ـ و سراغ از بازخوردهای کتاب می‌گرفت‌ــ مثل همیشه نگران کتاب بود؛ نگران اینکه کتاب خوب از آب و گل درآمده یا نه و عیب و نقصی داشته یا نه. به ریزه ریزه نکات حساس بود و بیش از همه نگرانی‌اش به مخاطب برمی‌گشت؛ اینکه کتاب بی‌غلط باشد، اینکه گویا و صریح باشد و از هر گونه  اغلاق و ابهام به دور باشد، اینکه نقص و نقصانی نداشته باشد. اما سوالی که از همان روزهای اول که قاسم هاشمی‌نژاد را در خیابان بهار دیدم تا امروز با من است این است که در میان هیاهوی نویسندگان و مترجمانی که به هائی و هویی بر سر زبان‌ها می‌افتند و اسم و رسمی بر هم می زنند چرا نامی از مردی نیست که این چنین برای کارش، برای ادبیات، برای نوشته، برای قلم و برای مخاطب احترام قائل بود؟ چند مجله، روزنامه، نشست و همایش در تمام این سالها برای او گرفته شد؟ روزی  مدت‌ها بعد از چاپ کتاب راه ننوشته در جمعی دوستی که کتاب را خوانده بود چیزی درباره‌ی کتاب گفت. دوست دیگری که خود چند کتاب دارد و مدعی ادبیات است پرسید قاسم هاشمی‌نژاد کیست؟ این استفهام حقیقی بود یا انکاری؟ از طرفی خیلی بعید می‌دانستم که دوستم قاسم هاشمی‌نژاد را نشناسد و لااقل در سالهای پایانی عمرش که کم‌وبیش در جامعه‌ی ادبی نامی از او برده می‌شد نامش را نشنیده باشد و از سوی دیگر اگر به ظاهر سوالش می‌خواستم توجه کنم برایم غم‌انگیز بود که قاسم هاشمی‌نژاد را نمی‌شناسد. اما روی دیگر سکه این بود که ما با هم دوست بودیم و هستیم. سکوت کردم. چیزی نداشتم بگویم. صادقانه بخواهم بگویم مدت‌هاست قوه‌ی تشخیص استفهام حقیقی از استفهام انکاری را از دست داده‌ام. هر چه می‌گذرد کمتر پی می‌برم که در پس سوال‌ها پرسشگری‌ست یا انکار یا تحقیر یا تهدید یا تخریب یا زخم یا هر چیز دیگری. به گمانم با مساله‌ای قدیمی سر و کار داریم.

اجازه می‌خواهم برای جستجوی جواب این سوال از داستانی مدد بگیرم. در کتاب اردشیر بابکان آمده است که: «اردوان روزی با سواران و اردشیر به نخجیر شده بود. گوری از دامن دشت گریخت. اردشیر و پسر بزرگ اردوان، هر دو از پی آن گور تاختند. اردشیر در رسید و تیری چنان به گور زد که تیر همه، تا پر، در شکم گور شد و سر آهن از سوی دیگر بیرون گذشت. گور بر جای بمرد. اردوان با سواران بر فراز آمد، آن باریک‌اندازی و زخم که دید در شگفت ماند. پرسید، که این زخم زد. اردشیر گفتا من. پسر اردوان گفت، نه، که دستبرد من بود این. اردشیر خشم گرفت. با پسر اردوان گفت که مردمی و هنر نتوان به زور و بی‌آزرمی گرفت و دروغ بر خود بست. اینک دشت نیکوــ آنک گور بسیار». در اینجا دروغ ـ که چه این روزها زیاد می‌شنویم از اتفاق ـ با زخم هم‌نهاد شده و مردمی ـ همان مردم داری و مردم دوستی ـ و هنر، در برابر زور، بی‌آزرمی و دروغ قرار گرفته. در ادامه‌ی داستان پی می‌بریم که نهان‌کاری و ناراستی ریشه‌های کهن در ایران دارد. اساس داستان  بر پرده پوشی و ناراستی‌ست، چیزی که بعدتر در کلام سعدی به سیاقی دیگر آمده که «جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت» «بر اردوان سخت درشت آمد و دشخوار، سخن اردشیر و زان پس نگذاشت اردشیر برنشیند.»

حقیقتش این است که قاسم هاشمی‌نژاد همیشه بر همین مسلک بود. سخنش همیشه ـ چنانچه که اردوان می‌گوید ـ درشت و دشخوار بود. به مصلحت نمی‌اندیشید و ادبیات برایش عرصه‌ی ملاحظات و مراعات نبود. هم راست می‌گفت و هم، هر راست می‌گفت. بوته بر بوته بهترین ملاک و معیار برای شناخت قاسم هاشمی‌نژاد است. در نقد ملاحظه‌های رایج را نداشت و همین سرمنشاء سوالات پی‌درپی بود که از او می‌شد. چندین بار خاطره‌ای را برایم تعریف کرد از امیرحسین آریان‌پور که در زمانه‌ی خودش نامی و شهرتی و عده و عُده‌ای داشت اما همه‌ی نام و شهرتش را از ریاکاری و دروغ بر هم زده بود. استاد نقدی بر ترجمه آریان‌پور می‌نویسد. روزی که کارکنان روزنامه به دفتر نیامده بودند دکتر آریان‌پور با ده ـ بیست نفر دم دفتر روزنامه می‌آید تا به قول خودش قاسم هاشمی‌نژاد را ادب کنند. آریان‌پور وارد دفتر می‌شود و قاسم هاشمی‌نژاد را می‌بیند. اولین سوالش به نظرم مهم‌تر از واقعه است: «این قاسم هاشمی‌نژاد کیست و کجاست؟» توی صورت کسی که می‌شناخته نگاه می‌کند و از کیستی و کجایی او سوال می‌کند. استفهامی که حقیقی نیست و در پس آن انکار و تخریب و تهدید است و در جمله‌ی بعد ـ به خود قاسم هاشمی‌نژاد حی و حاضر می‌گوید ـ قاسم هاشمی‌نژاد پول گرفته که مرا تخریب کند.

قاسم هاشمی‌نژاد علاوه بر فضیلت‌های آشکارش، فضیلت‌های پنهانی داشت که همه‌ی فضیلت‌های آشکار را تحت الشعاع قرار دادــ راست‌گو، راست‌کردار و راست‌پندار بود و پیش از آنکه  راستی و صداقت را درباره‌ی دیگران و برای دیگران به کار بَرَد درباره و برای خودش به کار بُرد. اینکه روزنامه‌نگاری را رها کرد، اینکه بر داستان‌نویسی نماند و اینکه سرانجام کارش به عرفان کشید همه از آن بود که اهل مماشات با خودش هم نبودــ چه رسد با دیگران. قاسم هاشمی نژاد را دوباره با فضیلت پنهانش باید خواند.

 

همچنین ببینید

ریشه در اسطوره

بخش قابل توجه‌ای از زندگی قاسم هاشمی‌‌نژاد به ویژگی‌هایی گذشته است که آن ویژگی‌ها معمولاً …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *