خانه / روایت / ریشه در اسطوره

ریشه در اسطوره

به بهانه‌ی هفتاد و هفت سالگی قاسم هاشمی‌نژاد

بخش قابل توجه‌ای از زندگی قاسم هاشمی‌‌نژاد به ویژگی‌هایی گذشته است که آن ویژگی‌ها معمولاً در کسانی که در عرصه‌ی مطبوعات فعالیت می‌کنند یا علاقه‌مند به داستان‌نویسی هستند یا داستان‌نویس حرفه‌ای محسوب می‌شوند یا شاعر به معنای حرفه‌ای‌اش هستند، کمتر وجود دارد. در سلوک گروهی از روشنفکران دهه‌ی چهل به بعد بخشی وجود داشت که شامل  یکسری از نکات خیلی ساده بود. آنها دنبال جایی می‌گشتند که فقط به کارشان بپردازند و تمام کوشش و تلاششان صرف این کار می‌شد. بخش قابل توجهی از فعایت‌های این گروه از روشنفکران اساساً به دلایلی که در بخشی از آن خود این روشنفکران هم تاثیر داشتند، شناخته نمی‌شد؛ به این دلیل که آنها آدم‌هایی منزوی بودند و بعضی وقت‌ها هم بدشانس. مثلاً داستان فیل در تاریکی در سال ۵۷ نوشته شده است و در سال ۵۸ چاپ گشته است، دقیقاً می‌توان گفت در بدترین دوران؛ دوره‌ای که کسی در آن کتاب نمی‌خواند و اگر هم کتابخوان باشد این نوع کتاب را نمی‌خواند و اگر هم این نوع کتاب‌ها را بخواند  در فضایی که وجود دارد خیلی شناخته نمی‌شود.

قاسم هاشمی‌نژاد شخصیتی چندوجهی دارد. یک بخش از این شخصیت آن چیزی است که در عکس‌هایش می‌بینیم؛ دوره‌ی متاخر. بگذارید اینگونه بگویم: قاسم هاشمی‌نژاد برای من مثل یک نویسنده‌ای از دور بوده است چون من هیچ آشنایی با او نداشتم. مثل یک نویسنده که اصولاً انگار هم‌وطنش نیست. به عبارتی این طور تصور کنید که ما در مورد مارسل پروست با عکس‌ها و نوشته‌هایش صحبت می‌کنیم. تقریباً عکس‌ها این را به ما می گویند که قاسم هاشمی‌نژاد تبدیل شد به بخشی از موضوع مورد تحقیقش، شرایط و موقعیت او تبدیل شد به اسطور‌ه‌های عرفانی که در موردشان تحقیق می‌کرد. آقای آغداشلو به نکته‌ی درستی اشاره می‌کنند؛ خیرالنساء کتاب خیلی مهمی است اما بیشتر از این جهت که مرز بین دوره‌ی قبل و دروه متاخر هاشمی‌نژاد را نشان می‌دهد. برای من نویسنده‌ها همیشه زنده‌اند. آدم‌هایی که کارهای خوبی از آنها می‌خوانم در موردشان هیچ‌وقت واژه‌ی «مرحوم» را به‌ کار نمی‌برم.

اصولاً آدم‌ها وقتی کتابی از خودشان به جا می‌گذارند، وقتی اثری با ارزشی را به جا می‌گذارند، نمی‌میرند؛ به لحاظ جسمی ممکن است اما زندگی در آثارشان ادامه پیدا می‌کند. خیرالنساء از این جهت داستان مهمی است که او سعی کرد مادربزرگش را با نثری شبیه به نثر تذکرهالاولیا تبدیل کند به شیر بیشه‌ی تحقیق. وقتی شما نثر را می‌خوانید، شما در مورد یک خانم که صد سال پیش در ایران زندگی می‌کرده است نمی‌خوانید؛ انگار دارید یک شخصیت عرفانی از عرفای گذشته را می‌خوانید و از او صحبت می‌کنید که بخشی از نگاه نوه‌ی او به تفسیر حرکات ساده‌اش می‌گذشت و بخشی دیگر به تفسیر آنچه در ذهنش بود. قاسم هاشمی‌نژاد با مادربزرگش همان کاری را می‌کند که مصحح‌های متون عرفانی با شخصیت‌های عرفانی انجام می‌دادند. انگار از طریق نثر همان کاری را می‌کند که آقای دکتر استعلامی با تذکره‌الاولیا عطار انجام می‌دهد. او راه‌حلی پیدا می‌کند که از طریق سکنات و حرکات و آنچه در  ذهنش بوده است به این نتیجه برسد که خیرالنساء به چه می‌اندیشیده است. سابقه این نوع نثر در داستان‌نویسی ما زیاد است.

اجازه بدهید بگویم قاسم هاشمی‌نژاد چطور این سیر را طی می‌کند که چگونه در شمایل یک جوان خوشتیپ کرواتی دهه چهل، به گواهی عکس‌ها، تبدیل می‌شود به شمایلی عرفانی که در عکس‌های متاخرش می بینیم که کاملاً با هم متفاوت هستند. به عنوان منتقد شروع می‌کند و قبل از خودش را دنبال می‌کند. یکی از راه‌حل‌هایی که پیدا می‌کند راه‌حلی است که بسیاری از روشنفکران ایرانی برای آشتی دادن آنچه که از فرهنگ غرب دریافت می‌کنند با آنچه که از زندگی سنتی ایرانی دریافت می‌کنند، پیدا می‌کند. بخش قابل توجهی از زندگی روشنفکران ایرانی صرف این می‌شود که روی این پل حرکت بکنند؛ پلی که ممکن است یک طرفش ریموند چندلر باشد و یک طرفش خواجه عبدالله انصاری. در عمل اگر نگاه کنیم به این موجودیت، متوجه می‌شویم که چرا خواب گران را از ریموند چندلر ترجمه می‌کند و چرا فیل در تاریکی تا یک جایی پلات داستان پلیسی دارد اما بعداً تبدیل می‌شود به یک تجربه‌ی شگفت‌انگیز در  نثر داستان فارسی؛ آنجایی که جلال با جسد برادرش رو‌به‌رو می‌شود. قاسم هاشمی‌نژاد در این عرصه تنها نیست. اگر اخیراً داستان «هما» را از کاظم رضا بخوانید، نشانه‌های این نثر را می بینید. گروه اولِ داستان‌نویسان ایرانی، گروهی که شامل یک نفر می‌شود و آن هم ابراهیم گلستان است که خودش همیشه یک گروه است، نثرشان تابعی از شعر است. فقط این تکه‌ی «از روزگار رفته حکایت» گلستان را که منبعش بیشتر شعر فارسی است و به نوعی نثرش مقفی است  با نثری که هاشمی‌نژاد دارد متفاوت است اما خوب مشترکاتی هم دارند؛ گلستان می‌گوید «تصویر او در ذهن من امروزه از عکسی است از سالی که من یکساله بودم. شال و قبا و زلف از زیر کلاهش تاب خورده رو به بالا، با آن سبیل پهن پرپشت حنابسته، با آن نگاه تنبل مهربان، انگار جلد کهنه پوک بید کهنه». وقتی شما این را می‌شنوید کاملاً مقفا بودنش را حس می‌کنید به دلیل اینکه تا حدی نثر ادبی گلستان از سجع می‌آید؛ از سجع سعدی که باز ریشه‌اش در شعر است. بخشی از بازی‌های نثری قاسم هاشمی‌نژاد که من سعی می‌کنم با استفاده از یک جمله سریع‌السیر توضیح بدهم این است «آوازه‌ی خیرالنساء در شهر رفته‌رفته به دهن‌ها پیچید که حکیمی دست‌شفاست بهره‌ور از کتابی نادره.» این عبارت بیشتر از هر کس دیگری تحت تاثیر نثر خواجه عبدالله انصاری است و کمتر به شعر نزدیک است. آن کاری که شاملو با نثر بیهقی می‌کند و آن را تبدیل به شعر می‌کند تا حد قابل توجهی قاسم هاشمی‌نژاد با نثر می‌کند. مثلاً در داستان حسنک وزیر که بیهقی می‌گوید «بزرگا، مردا، این که پسرم بود» و شاملو در یکی از بهترین شعرهایش می‌گوید «دریغا، شیر آهن کوه، مردا که تو بدی». مستقیم انگار نثر بیهقی را در شعر می‌آورد. مهم‌ترین ویژگی این عبارت کوتاهی که خواندم و تفاوتش با نثر رایج نوشتار فارسی این است که تا حد امکان سعی می‌کند به نثر قدیم نزدیک بشود با حذف کلماتی مثل «را» یا از طریق اصطلاحاتی مثل«دست‌شفا»؛ صفت‌هایی که ما را بیشتر به صفت‌های مرکبی می‌برند که ریشه‌ی ادبی دارند اما در طول زمان توسط آدم‌هایی که ما به آنها می‌گوییم سنتی در محاوره آمده است.

یک وقتی برای همکار قدیمی، علی معلم، در حال نوشتن چیزی بودم. یادم آمد مادربزرگم تا این اواخر یک اصطلاحی داشتند «مردانِ درِ خانه ‌باز» یعنی معادل مهمان‌نواز امروزی. اما درِ خانه باز مستقیماً به در و خانه اشاره می‌کند؛ به آنجایی که آن آدم وجود دارد، در حالی که مهمان‌نواز اشاره به کسی می‌کند که می‌آید. هر چقدر دایره واژگان گسترده‌تر شود راه حل‌هایی که برای گسترش زبان داریم بیشتر می‌شود. این را گفتم تا به این نکته برسم: وقتی خواب گران را ترجمه می‌کند، خواب گران لزوماً نسخه‌ی کلمه به کلمه‌ی ریموند چندلر نیست؛ راه حلی برای تبدیلش به زبان فارسی است. طوری که همین کار را بیژن الهی در شعر با الیوت انجام می‌دهد. ممکن است یک منتقد ادبی یا یک مترجم بگوید این دقیقاً معادل آن کلمه نیست اما عصاره‌ی فارسی مشترکی ممکن است در آن پیدا بکنیم. در واقع از یک دوره ما می‌توانیم این تغییر را مشاهده کنیم. گویی به تدریج قاسم هاشمی‌نژاد با شناختی که از ادبیات غرب داشت و کوششی که در زمینه‌ی عرفان‌پژوهی که خودش به طنز به آن اشاره می‌کند و با مطالعه‌ی ادبیات عرفانی آرام آرام از آن فضا خارج شد و انگار غرق شد در آن چیزی که دلش می‌خواست از مادربزرگش به وجود بیاورد؛ اسطوره‌ای که ریشه در گذشته داشته باشد و با نثری فخیم بتوان زندگی او را روایت کرد.

همچنین ببینید

فضیلت‌های پنهان

امروز سالها از روزی که برای اولین بار به دیدن قاسم هاشمی‌نژاد رفتم می‌گذرد. روزی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *